Tuesday, June 05, 2007

ورود ممنوع


پسرکم

امروز عصری با هم رفته بودیم ، هاردی رو که بابا سفارش داده بود ، از مغازه بگیریم. یه فروشگاه لوازم کامپیوتر نه چندان بزرگ که قسمت فروشنده و خریدار با یه سکوی بلند از هم جدا میشن وانتهای این سکو یه در برای رفت و آمد کارمندای مغازه هست که نمی دونم به چه دلیلی ، نصفه بود

به در اشاره کردی و گفتی

c'est interdit?

گفتم : بله مادری ممنوعه. طبق معمول این روزها که به شدت دنبال دلیل هر چیزی می گردی پرسیدی

pour quoi c'est interdit?


خوشبختانه جواب این چرا مثل خیلی از چرا های دیگه ، از قبیل "شب چرا تاریکه" یا "چرا هوا خوبه" نبود و برات توضیح دادم. سری تکون دادی و دوباره بعد از نیم دقیقه انگار که قانع نشده باشی ، با یه لحن خیلی سوالی پرسیدی

ça c'est interdit?

که خلاصه یعنی مطمئنی اینجا ممنوعه؟ گفتم آره مادر جون... و تو ادامه دادی

mmmmm... pour quoi c'est ouvert?

و مامان مریم فهمید که مشکل پسرکش در نصفه بوده که کامل بسته نشده بود


----------------------------------

چند وقت پیش اومده بودی. مچ دو تا دستت رو به هم چسبونده بودی و کف هاش رو از هم باز و دور کرده بودی. من رو صدا کردی و گفتی

"BIBIN" Maman Maryam, c'est crocodile qui "BASH" la bouche

یعنی ببین مامان مریم، این کروکودیل ه که دهنش رو باز کرده ... من کشته این تخیلت ام مادری


و اما بعد از کلی وقت یه کم عکس

گفته بودم که پمپرز هاش رو می چینه و انتخاب می کنه کدومش رو ببندیم... اینم خودشه در حال تفکر و انتخاب

Lapin du Pâque ... Lapin du Pâque e "gaz zade shode"

Yes ma'am !!!

کماکان به شدت عاشق انواع پازل

خدا میدونه این شیره تا به حال چند دور ما و مهمون هامون رو خورده

عاشق خنده هاتم مادری. وقتی غش می کنی از خنده و از حال میری، وقتی لپات گل میندازه و زبونت میاد بیرون... دوستت دارم مادری، دوستت دارم


Sunday, June 03, 2007

Est-ce que tu est fâché ?


پسرکم

هر چقدر از مهربان بودن و با توجه بودن و حساس بودنت بگویم، کم گفته ام و هر چقدر بگویم که چقدر خوشحالم از این مهربان بودن و با توجه بودن و حساس بودنت ، کم گفته ام. لذت می برم از اینکه هر بار احساس می کنی من الان در مود خوشحالی و شادی نیستم ، زود می آیی و می پرسی که تو الان ناراحتی ؟ یا اینکه عصبانی ای؟ و چیزهای مشابه... و اما نمونه این اتفاقات

چند هفته پیش ، خونه امید اینا

اذیت می کردی و کفشهات رو نمی پوشیدی و دیر بود و می خواستیم بریم و از من اصرار و از تو انکار بود که یه دفعه به گمونم گرفتی که من دیگه مثل همیشه نیستم و پرسیدی

Maman ! Tu es fâché ?

یعنی تو عصبانی ای؟ گفتم بله، چون حرفم رو که اینهمه گفتم گوش نمی کنی. همونجوری که پات رو برای پوشیدن کفش میاوردی جلو ، با یه لحن جالب پر از تردید پرسیدی که

Maman, Tu es tres fâché ?

یعنی تو خیلی عصبانی ای؟ و من خنده هام رو یواشکی وقتی بغلت کرده بودم و می گفتم: " نه مامان، خیلی عصبانی نیستم و حالا که تو کارت رو کردی دیگه ناراحت نیستم" ، پشت سرت کردم


دیروز. موقع آماده شدن برای بیرون رفتن با بابا

برای پوشوندن هر تیکه از لباس بهت ، باید باهات کشتی می گرفتم. 5 دقیقه صبر کردم تا طبق مدل جدید ، از بین تمام پمپرزهایی که از بسته ، ریختی شون بیرون ، یکی رو به میل خودت انتخاب کنی . توضیح بدی که عکسش چه حیوونیه و چه صدایی میده و بعد از تمام این تفصیلات ، یک زمانی رو هم باید به مقایسه این پمپرز جدید با اونی که پاته ، اختصاص بدیم ، تا رضایت بدی دراز بکشی... خلاصه واقعاً پروسه پدر درآریه این لباس پوشوندن غیر صبحگاهی. تا اینکه دیروز دیگه واقعاً داشتی اذیت و لجبازی می کردی و از حد گذرونده بودی. که بهت گفتم ، اگه نپوشی الان ، من پا میشم میرم سر کارم و دیگه نمی تونی با بابا بیرون بری... که گفتی :

No, No... Je veux " BERAM BIYOON"

یعنی ، نه من می خوام برم بیرون و اومدی... دوباره در حال پوشوندن داشتی مسخره بازی در میاوردی که گفتم . مامان ! من واقعاً خسته شدم... یه دفعه گفتی:

Maryam ! Tu es fâché?

گفتم ، بله یه مقداری ! به خاطر اینکه ... و جریان رو توضیح دادم. گفتی

Maryam ! Tu es un peu fâché?

یعنی یه کمی عصبانی ای؟ و من در حالی که سرم لباس پوشوندن بهت بود و نگات نمی کردم گفتم : اوهوم. و تو برای اولین بار سوالی ازم کردی که برق سه فاز از کله ام پرید. پرسیدی

Maryam ! Tu es méchant?

یعنی تو بدجنسی؟ دستات رو گرفتم و گفتم : نه مامانی ، من خیلی دوستت دارم. من خیلی مهربونم. هم رو بغل کردیم و بوس کردیم و رفتیم جلوی در که کفشات رو بپوشونم. جلوی در ازم پرسیدی

Maryam ! Tu es pas un peu fâché?

یعنی تو یه ذره عصبانی نیستی؟ گفتم : نه مادری ! اصلاً عصبانی نیستم. چشمای قشنگت رو کوچولو کردی ، خندیدی و گفتی

Ah oui ! Tu es jolie, Tu est gentille !

یعنی آره. تو قشنگی ! تو مهربونی!... قشنگم! مهربونم ! نازنین پسرم ! امیدوارم که همیشه برات و باهات مهربون و خوب باشم


جمله ای هم اندر احوالات قاطی کردن زبونها. "کسه" یعنی شکستن. دیروز با لگو یه پل درست کرده بودیم با هم. تو یه دفعه یه فشار محکم موقع گذاشتن یک قطعه دادی که گفتم : اوپس. گفتی

Oui, Attention, NAcasser!!

می خواستی بگی ، آره مواظب باشیم نشکنه ولی گفتی نَکَسه !!!

Saturday, May 26, 2007

مخالفت با ادای احترام

پسریم

داشتی پازل درست می کردی و من کنارت دراز کشیده بودم و تو قطعه های پازل رو یکی یکی در میاوردی ، از رو کله من سر می دادی و رو شکمم می چیدی تا بعد بچینیشون... وسط کارت من یه دفعه گفتم : "حالا ببین من چی کار می خوام بکنم" و بعدش پا شدم و همه تیکه های پازل ریخت پایین... یه نگاهی بهم کردی و گفتی

Maryam, Tu es jolie mias je suis pas d'accord !!!

یعنی تو قشنگی ولی من موافق نیستم

Friday, May 25, 2007

نامه

یک نامه : صفحه اول - صفحه دوم

با یک دنیا تشکر از همه اونهایی که به یک مامان خیلی گرفتار سر می زنند و جویای احوال خودش و پسرکش میشن. حتماً می دونین که دریافت این به یاد بودن ها اون هم در چنین شرایطی چقدر خوبه

Thursday, April 19, 2007

بعد از کلی وقت



پسرکم ! عاشق حیوانات شدی. ایران که بودیم ، مامانی و ددی برات سه دست حیوون جورواجور گرفتن و تو خیلی بی اندازه دوستشون داری و عمده اوقاتت به بازی های مختلفی با این حیوون ها می گذره. پریروز بابایی شروع کرد به اینکه روی اینترنت عکس های حیوون های مختلف رو برات پیدا می کرد و بهت نشون می داد. تو حسابی علاقمند شده بودی. وقتی نوبت من شد ، از روی ویدئو گوگل برات یه سری مستند حیوانات گذاشتم. تو هر حیوونی رو که می دیدی ، می دویدی و ا ز مجموعه حیواناتت اون حیوون خاص رو می آوردی. موقع جنگ شیر و ببر ، اون دو تا رو به جون هم می انداختی تا اینکه نوبت به گورخر رسید. گشتی و گورخرت رو پیدا نکردی. یه دفعه صدات بلند شد که : " گورخر توا سه کجا؟ " - یعنی گورخر کجایی؟ - همین طور که از جمله پیش برمیاد به طور افتضاحی ، فارسی و فرانسه رو قاطی کردی و کلی جمله های قر و قاطی میگی

داشتم لباس های شسته رو تا می کردم. تو مثل خیلی وقتا اومده بودی کنارم و می گفتی که این لباس مال کیه... تا اینکه نوبت رسید به یه حوله آبگیر که من وقتی تو حموم می شورمت ، می پیچمش دور کمرت و بغلت می کنم و میارمت بیرون. ازت پرسیدم این مال کیه. گفتی : علیرضا... گفتم : باهاش علیرضا رو چی کار می کنیم؟ انتظار من این بود که بگی خشک می کنیم ولی تو گفتی : بَگَی! می کنیم- یعنی بغل می کنیم

از ایران که برگشته بودیم، تا مدتی مرتب سراغ خاله صفور و ددی و مامانی و دایی سجاد و خاله هدی و خاله زهرا و خاله نسرین و متی و بابا شاپور رو می گرفتی. ( سراغ عمو حسین رو هم می گرفتی ولی چون باهاش دیگه حرف نزدی یادت رفت ) گاهی نصفه شب یا صبح زود از خواب بیدار می شدی و صدا می کردی : خاله شفوی خاله شفوی ! الان هم بر عکس قبل ها که اصلاً حاضر به حرف زدن با تلفن و کامپیوتر نبودی ، اغلب اوقات دوست داری که باهاشون حرف بزنی و تازه گاهی خودت می خوای که بهشون زنگ بزنیم

یه روز همین جوری که کنار هم نشسته بودیم ازت پرسیدم که ، پسریم این چشای قشنگ رو کی به تو داده؟ یه جور عجیبی نگام کردی و البته حق هم داشتی، گفتم: " بگو خدا داده" گفتی... گفتم این موهای خوشگل رو کی بهت داده؟ گفتی : "خدا داده"... بعد از چند تا سوال این جوری یه دفعه گفتی : " مامان مریم ! خاله نسیین یخ داده" و من غرق بوسه ات کردم. ( خاله نسرین خاله منه و تو حسابی یادته که تو ایران بهت یخ می داد)



Marineland - April 2007 در حال بالا رفتن از پله های سرسره گنده بادی


Monte-Carlo - April 2007 وقتی بالاخره کبوتر هایی که دنبالشون می دوید ناپدید شدن و یک لحظه سر برگردوند تا ازش عکس بگیریم


Nice - April 2007 ساحل ؛ در حال آبَ شنگ ( سنگ تو آب انداختن ) با بابا حمید

Thursday, March 15, 2007

براي دلي تنگ 2


بابا حميد

اين قصه برف زدن تو به شير توي باغ وحش هم كه قصه اي شده... هر بار اين شير پلاستيكي اش رو برمي داره ، شروع مي كنه قصه رو تعريف كردن... ميگم هر بار فكر نكن كه اغراق مي كنم ها... نه ... هرررر بار... ميگه:

Baba Hamid…c'est! tapper !!!…"Bayf" … Alex… "Ish"… Dady… baba Hamid c'est "Gondeh" … Alex c'est "Gondeh"

اين قسمت بسته به حالش از 2 تا 30 بار تكرار ميشه و بعد يه نعره بلند مثل شير ميزنه . انگشت اشاره و وسطيش رو به حالت اخطار مي گيره و ميگه

C'est Attention
يعني بايد مواظب باشي. بعد ميگه

Baba Hamid c'est mange Alex
يعني بابا حميد الكس رو خورد. بعد كه ازش مي پرسم اِاِاِ... بابا الكس رو خورد؟ ميگه نووو... بابا حميد سه پا خورد الكس ( يعني نخوردش ) بچه ام فكر مي كنه تو از شير هم قوي تري :پي

گهگاه هم ميگه

Baba Hamid c'est fort
يعني بابا حميد قويه

فارسيش خيلي خيلي بهتر شده... فقط يه كار جديدي كه مي كنه اينه كه فعل هاي فارسي رو به شيوه فرانسوي منفي مي كنه. قبلاً ها اينجوري نبود ها... مثلاً 10 روز پيش يه شب كه بابا اومده بود دنبالمون گفت: "ددي اومد. خاله شفوي سه پا ونو" ( يعني خاله صفور نيومد. بلد نبود بگه نيومد) ديشب در موقعيت مشابه ميگه : " ددي اومد. خاله صفوي سه پا اومد"... يا اينكه قبلاً ها مي گفت
Baba Hamid c'est pas mange Alex
ولي الان ميگه : بابا حميد سه پا خورد الكس

واي نهار مهموني دعوت ام... اينم بگم و برم

براي مقدمه بگم كه پسرك عاشق يخ ه... مي خواستيم شام بريم بيرون... بحث بر سر اين بود كه كجا بريم... خاله صفور پيتزا مي خواست... بزرگان مرغ سوخاري مي خواستن... من يه دفعه ياد شبايي افتادم كه با هم مي رفتيم مرغ سوخاري تهران... و گفتم اِاِ راستي مرغ سوخاري تهران هم هست... صفورا گفت : نه اونجا كه پيتزا نداره.. بابا در جواب صفور گفت : چرا پيتزا هم داره... پسره با آب و تاب گفت : ويييي ! پيتزا دارهههه.... يخ دارههههه :دي

مي دونم دلت براش يه ذره شده... فقط 4 شب ديگه بايد تنها بخوابي... فقط

Friday, March 09, 2007

براي دلي تنگ



بابايي مهربون كه دلت مي خواد از پسركت بشنوي ، اينها رو براي دل تنگ تو مي نويسم

محمد مهدي ( پسر عمه عليرضا ) داشت از سر و كول باباش بالا مي رفت كه ديدم پسرك كه در حال نگاه كردن بود ، يه دفعه رفت توي اتاق و دمر روي مبل بزرگه ي اتاق دراز كشيد. سريع گرفتم چه اتفاقي افتاده. رفتم سراغش و گفتم از چيزي اذيت شدي مادري؟ سرش رو به علامت نفي تكون داد... گفتم چيزي مي خواي؟ دوباره سرش رو به علامت نفي تكون داد... دل رو زذم به دريا و گفتم : دلت براي بابا حميد تنگ شده؟ يه دفعه با يه بغض و حزن خاصي گفت : ويييي... براش كلي گفتم كه بابا هم دلش براي تو خيلي تنگه و ما ده روز ديگه ميريم پيشش و از اين حرفا... خلاصه راضي و خوشحال شد و برگشت به بازي كردن

چند شب پيش با ددي و ماماني و خاله صفورا داشتيم مي رفتيم خونه بابا شاپور،‌ پسره به شدت داشت بلبل زبوني مي كرد و تا ماشين پليس ميديد نداي " اوه وواتوغ پليس " – ماشين پليس- اش مي رسيد به آسمون و تا بابا مي پييچيد مي گفت : " ددي سه تورنه" – ددي پيچيد- تا تند مي رفت مي گفت : " ددي سه ويتغه" - ددي تند ميره- تا به دست انداز مي رسيد مي گفت " اوه ددي سه موا كي تنبه" – اوه ددي افتادم – و از اين تفصيلات... بعدش هم شروع كرد به شعر خوندن و شعر تكرار كردن... بعد از اينكه يه دور با من همه شعر هاي فرانسه اش رو خوند و تازه اسم دو سه تا شعر ديگه رو هم گفت كه من تا حالا نشنيده بودم ازش ، بابا و مامان شروع كردن به خوندن يه سري شعر فارسي... از همش خوشش ميومد و تا تموم ميشد مي گفت : "آنكغ" – دوباره – تا اينكه رسيدن به اين شعر كه :
يه مرغ خوبي داشتم
خيلي دوسش مي داشتم
شغال اومد و بردش
سرپا نشست و خوردش
شغال ده بالا
خير نبيني ايشالا
بگو ايشالا ايشالا


تموم كه شد ، هيچي نگفت. بهش گفتم : خوب بود؟ مي خواي دوباره بخونيم؟ گفت
No, c'est rigolo ca

يعني نه اين مسخره است

Thursday, March 01, 2007

wow wow wow


باورتون میشه؟ تموم شد.. دارم میرم ... 4 ساعت دیگه باید از خونه برم بیرون... 7 ساعت دیگه پرواز دارم... 15 ساعت دیگه اگه خدا بخواد و سالم برسم ، پسرکم رو بغل می کنم

خیلی خوب بود این تنهایی... برای همه چی... اولش یه کم سخت گذشت ولی بعد که دیگه مثل همه چیز دیگه که زمان ازش میگذره آروم شد ، خیلی خوب بود... درس خوندم خوب... تنها بودم بعد از سالهای سال... تنهایی شونصد هزار تا فکر با خودش میاره که خیلی مفیدن... الان هم که دیگه شاد و خوشحالم

فقط از وقتی اومدم خونه مثل بلانسبت خودم یه چیزی دارم کار می کنم... از بیست و چند ژانویه آشپزخونه از ظرف کثیف خالی نشده بود... حالا هم فکر نکنید شده ولی ایشالا تا 4 ساعت دیگه قراره بشه ... واقعاً خونه فاجعه بود... اونا که رفتن بود که هیچ... خودم هم این روزا حسابی بهش رسیدم

نمی دونم چرا امشب که داشتم ظرفا رو می شستم یاد خیلی قبل ها افتاده بودم... سال اول ازدواجمون که توی خوابگاه شریف بودیم... آشپزخونه دم در بود و هر کی میومد تو ،اول از همه آشپزخونه رو می دید... من هم اگه یه وقت چند تا دونه ظرف کثیف داشتم برای اینکه آشپزخونه مرتب باشه وقتی کسی میومد ، زود ظرفا رو می چپوندم توی فر :دی نمی دونم چی شد که یه دفعه مامان فهمید و بعدش هم بابا و دیگه از اون به بعد هر کدومشون می خواستن تشویقم کنن که آفرین خونه ات یا بالاخص آشپزخونه ات مرتبه ، قبلش توی فر رو هم یه نگاهی می انداختن :دی

وااای که دارم میرم پیششون... پیش همشون... موندم کدومشون رو دوم بغل کنم :پی

مامان امروز می گفت که صفورا داشته بهش می گفته که مریم امروز زنگ زده بود ، پسرک تا شنیده پریده رفته دم در ، فکر کرده گفتن که من زنگ در رو زدم... واااای که چقدر دلم براش کوچولو شده

خدایا برای همه نعمت هایی که بهم دادی و بهمون دادی شکرت


Sunday, February 25, 2007

دلم برات تنگ شده



شاید تا همین الان که صدات رو شنیدم ، نفهمیده بودم واقعاً که چقدر دلم برات تنگ شده... اومدی و به بابا که داشت باهام حرف می زد گفتی :" حمید یین " ( بیا یعنی ) صدات رو که شنیدم یه چیزی تو دلم هررری ریخت پایین... اشکام در جا جاری شد... نمی دونم چی تو صدات بود... به حمید گفتم : "وای حمید یه ذره باهاش حرف بزن صداش رو بشنوم"... حمید عکس من رو نشونت داد توی مسنجر... گفتی : "مامان مَیَم" ...فدای مامان مریم گفتنت نازنینم... دلم داره برات پر می کشه

دیروز برات یه سوغاتی خوشگل خریدم ... یه کتاب خیلی با مزه... توش یه عالمه ماهی های جور واجور داره... می دونم که خیلی دوستش خواهی داشت

بابایی گفت که برات ماهی خریده چهار تا... گفت که هی می خواستی دست کنی توی تنگشون و بگیریشون... گفت که ماهی فروشه گفته بوده باید آب ماهی ها خنک باشه و حالا وقتی آب ماهی ها رو عوض می کنین توش یخ می ندازین و تو عشق می کنی که تو آبشون یخ بندازی

چقدددددرررر دلم برات تنگه دلکم... کاش زودتر به خودم بفشارمت


تهران - پارک لاله

خونه پدر بزرگم

بساط ارث و وارث و اینا


Thursday, February 22, 2007

از تنهایی



اگر چه که پس فردا دوباره آقای بابای خانه ما خواهد گفت که اگر خودت حرف برای نوشتن داری ، چرا برای خودت وبلاگ درست نمی کنی و اینجا وبلاگ پسرک است و این حرفها ... ولی خوب واقعیتش این است که اینجا وبلاگ من است... وبلاگ من که بیشتر برای پسرکم می نویسم...حالا ببین برای 4 کلام اینجا نوشتن چقدر باید توضیح بدهم

واقعاً باور اینکه در عرض یک هفته این فَکت !!! که " سوسیس غذای راحتی است " تبدیل شده باشد به این فکت که "سوسیس غذای سختی است" کار ساده ای نیست

به شدت دارم به خودم افتخار می کنم که نه روز تمام این گلدان ها کسی را جز من نداشته اند ولی خشک نشده اند... تازه یکیشان را با کلی ناز و نوازش و قول و وعده و وعید که نگران نباش حمیدت میاد و این حرف ها زنده نگه داشته ام... بهش هم گفته ام خیالش راحت باشد ، تنها موجود زنده ایست که به او حسودی نخواهم کرد و حمید می تواند با خیال راحت دوستش بدارد

نمی دانم چرا تنها احساس خوبی که نسبت به امتحان فردا دارم این است که امتحان در آی ان ام دویست و دو برگزار می شود نه در سی ام یک عددی یا بدتر از آن سی ای یک عددی


این ها هم برای خالی نبودن عریضه ... چقدر دلم برات تنگ شده جوونور

پ.ن. عرض شود که مردم می ایند این قسمت آخر را که درش از مکان برگزاری امتحان نوشته ام می خوانند و بعضاً فکر می کنند که خودشان نمی گیرند نکته را، غافل از اینکه نکته ای نیست. این حروف چرت و پرت ، نام سه تا از ساختمان های دانشگاه است، که من یکیش را دوست دارم، دو تای دیگرش را دوست ندارم... مثل اینکه شما ماکارونی دوست داشته باشید ولی کله پاچه نه!!! همین

Tuesday, February 20, 2007

باز هم تنهایی



دل مامان

یک هفته بی تو و بابایی گذشت... اونقدر هی فکر کردم چقدر زیاد مونده بیام پیشتون که وقتی امشب سارا ( همون آیی یایا و عمو شیی -سهیل - تو) داشت می گفت که " یه هفته دیگه مونده دیگه" نا خودآگاه بلند و کشیده گفتم : نهههه بااابااااا... بعد که حساب کردیم دیدم که اِاِاِ همش یه کمی بیشتر از یه هفته مونده .. آخ جون... دلم براتون تنگ شده آخه... نمی فهمین که

امشب داشتم یه ذره براشون از تو می گفتم ... از اینکه چه عشقی هستی... از اینکه به هیچ وجه چشم نداری ببینی که مامان و بابا یه دقیقه تنها ، کنار هم بشینن در حضور تو... تا می بینی ، میدویی میای ، یه لبخند ماااه می زنی و وسط ما رو نشون میدی و میگی :" سه پلس موا" یعنی اینجا جای منه... بعدش هم خودت رو می چپونی اون وسط و آخ دل ما ضعف میره ، آی دل ما غش میره... هی می چلونیمت و بوست می کنیم و تو هم ما رو بوس می کنی و تازه اگه سر حال باشی یه دور یکیمون رو بوس می کنی بعد میگی :" لُتغ کُته" یعنی اونورت... اون یکی لپ رو هم بوس می کنی .. میری سراغ نفر بعدی و هی بوس می کنیمون و ما هی از خوشی به مرز سکته می رسیم

نازدونه من ، هفته قبل از اینکه برین ، من خیلی هفته شلوغی داشتم، دو تا امتحان و... وقتی ازم می خواستی که بیام پیشت با اسباب و وسایلم میومدم... یکی از این بارها ، تو داشتی کارتون می دیدی و من داشتم درس می خوندم... هی صدام می کردی و من بلافاصله بعد از جواب دادن نگاهم رو به کتاب بر می گردوندم ، و گاهی هم همونجور که سرم به کتاب بود جوابت رو می دادم. تا اینکه یه دفعه گفتی مامان، اَن ، دو ، تغوا ، کتغ... و شروع کردی به شمردن... فدات بشم من مادری... فدای اینکه خوب می دونی باید چه جوری حواس مامان رو جمع کنی... اون روزا هر بار که درست شمرده بودی ، کلی قورتت داده بودم و ذوق کرده بودم... و تو گرفته بودی نکته رو... چقدر دلم برات تنگ شده... برای اینکه برام بشمری ، مثل همیشه ست - هفت - رو جا بندازی و وقتی رسیدی به اُنز -یازده- ، دوز -دوازده- هی گیر کنی و بگی انز ، دوز ، دوز ، انز و تا وقتی یکی به دادت برسه و بگه تغز -سیزده- این سوزن رو از رو صفحه بر نداری

مهربون من که به قولت عمل نکردی و پشت تلفن با من حرف نمی زنی و فقط خیلی لطف کنی یه مامان یا سلام میگی و میری... کاش زودتر ببینمت


چند تا عکس از سفر گذشته مون به ایران - فروردین و اردیبهشت 85

آقا و خوش تیپ لم داده روی مبل آماده برای رفتن به عید دیدنی

تر گل و ور گل ، از حموم در اومده

آخ ... ناز اون توت فرنگی خوردنت مامان جان... یادش بخیر که اونقدر تو توت فرنگی دوست داشتی که ددی و مامانی نمیذاشتن خونه از توت فرنگی خالی بمونه

واااای یهو رسیدم به این عکسا... آهای نگار غیر یمنی ، اندر عجبم که من توام یا تو منی ... باعرض معذرت از شاعر برای تحریف جملات و معنی


پ.ن. آنا جون نوشته که باید اعتراف کنه که پسرک چشم و ابروش و مژه هاش از من خوشگلتره. برای اینکه نامردی نکنم و حق بابایی ضایع نشه باید بگم که این مژه های بلند و حالت چشم و اینا با کسی نرفته جز باباییش. و در ضمن اینکه علیرضا شبیه کیه از اون مواردیه که ما هیچ وقت به گمونم سرش به تفاهم نرسیم :دی و دیگه درباره اش صحبتی نمی کنیم. بازم به من که میگم شبیه جفتمون هست، بابایی که میگه: شبیه منه ولی من خیلی خوشگل تر بودم :دی



Sunday, February 18, 2007

تنهایی

چچچچچچچچچچچچچ
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچججججججججججججج ججججججججججججججججججججج ججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججج جججججججججججججججججججججج جججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججج جججججججججججحححححححححححححححححححححححححححححححح ححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححح ححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححح حححححححححححححححححخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخهههههههههههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههه ههههههعععععععععععععععععع
عععععععععععععععععععععععععععععععععععع ععععععععععععععععععععع
ععع عععععععععععععع عععععععغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغففففففففففففففففففف فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف فففففففففففققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق ققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق ققققققققققققققققققققققققققققق ققققققققثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثث ثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثث ثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثث ثثثثثث
ثثثثثثثثثثثصصصص
صصصصصصصصصص صصصصصصصصصصصصصصصصصصصص صصصصصصصصص
صصصصصصصصصصصصصصصصصصصص
صصصصصصصصص صصصصصصصصصصصصصصصصص صصصصصصصصص
صصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص
صصصصص صصصصصصصصصصصصصصصصصصصص صصصصصصضضضضضضضضضضضضضض
ضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضض
ضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضض ضضپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپگگگگگگگگگگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگککککککککک ککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک ککککککککککککککککککککککککککککک کککککککککککککککمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممننننننننننننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننننننن نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتااااااااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااللللل للللللللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل لللللللللبببببببببببببببببببب ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب ببببببببببببببببببببببببببببب بببیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییییییییسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسشششششششششششششش ششششششششششششششششششششششششششششش ششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش ششششششششششششششششششششششششششششش شششششششششوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئددد ددددددددددددددددددددددددددددد ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ددددددددددددددددددددددددددددد دددددددددددذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ ذذذذذرررررررررررررررررررررررر ررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر ررررررررررررززززززززززززززززز ززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ززززززززززززززززززززززززززززز زززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززطططططط ططططططططططططططططططططططططططططط ططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططط طططططططططططططططططططططططططططظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ






ساعت 12 و ربع نصفه شبه... و من نمی دونم چمه... نمی دونم چیه که وقتی نشستی و داری درس می خونی و تمرین حل می کنی هی چیکه چیکه اشک رو می چکونه رو کاغذت... بعید می دونم این باشه که هر چی انتگرال می گیری تو جواب تو کسینوس هست و تو جواب کتاب نیست... هی انتگرال می گیری هی جوابت باز کسینوس داره و باز تو هی بیشتر اشک می ریزی... به ساعت نگاه می کنی که یه دفعه صدای مسنجر میاد... صدای یه نفر که آن شده... سری تکونی میدی و فکر می کنی که الان ایران ساعت 3 نصفه شبه... حتماً اونا نیستن... ولی بازم پا میشی و یه نگاهی میندازی... معلوم بود که نیستن... مسنجر رو که مینیمایز می کنی، عکس سه نفرتون که یکشنبه قبل از رفتنتون انداخته بودین و حالا گذاشتیش رو دسکتاپ، کامل میشه... دوباره یه قطره اشک می ریزه... دستاتو می بری جلو ، انگشتات رو می کشی رو صورتشون... دلت میخواد بنویسی ... اولین کلمه رو که میزنی همه حرفاش غلطه چون کیبورد جدید لیبل فارسی نداره و تو تا حالا هر وقت تایپ می کردی بر عکس امشب مغزت کار می کرده... بلند میشی و میری یه برگ لیبل فارسی ای رو که آزیتا برات فرستاده میاری... شروع می کنی به چسبوندن... به اندازه حروف الفبا اشک میاد تا تموم شه... بعد فکر می کنی که الان پسرک خوابیده یعنی... حمید امروز خسته بوده ، از صبح بیرون بوده و نتونسته بودی باهاش حرف بزنی... کاشکی خوابیده باشه و بذاره همه بخوابن... یاد حرف سجاد میفتی که تعریف می کرده: " پسره نمی ذاره کسی بخوابه... تا ساعت 2و3 که همه بیدارن باهاش، بعدشم که اون خوابید دیگه کسی از سر درد خوابش نمی بره... بذار بگیره بخوابه ، منم میرم مثل خودش جفت پا می پرم رو شکمش " خنده ات می گیره دوباره از یادآوری حرفش... یاد مامان میفتی که میگفت " بد جوری چسبیده به صفورا مریم، چنان خاله خاله می کنه که بیا و ببین...تا میبینه نیست میدوه دنبالش می گرده تا پیداش کنه و خیالش راحت باشه که هست ، بعد میره دنبال کارش". یاد عصری میفتی که دیدیش و داشت می پرید رو اون خرس گنده هه که بابا براش خریده بود... از اونایی که تهش سنگینه و وقتی میفته روش خودش دوباره بلند میشه و صاف میشه... همین جوری در حال نگاه کردن بهش و حرف زدن با خاله بودی که بهت زنگ زده بود که یه دفعه صدای گریه اش رو شنیدی و نا خود آگاه گفتی : "الهی بمیرم برات مادر... " چقدر هنوز روز مونده برای گذشتن





پ.ن. اون چرت و پرتای بالا، مال لیبل چسبوندنه... یه جورایی خاطره امشب بود... دلم نخواست پاکشون کنم

Tuesday, February 13, 2007

سفر پدر و پسر



کوچک من

نمی دانم تو از نداشتن من چه می فهمی. نمی دانم دلت برایم چقدر تنگ می شود ... تو چه؟ تو می دانی دل من چقدر برایت تنگ است؟ می دانی فکر اینکه تا روزها نمی توانم پنجه هایم را لا به لای موهای پریشان زیبایت گم کنم ، در عرض چند ثانیه اولین قطره را بر گونه هایم جاری می کند؟ می دانم که نمی دانی... چه خوب است که می دانم دوستم داری... وقتی سی دقیقه قبل از پروازتان، نمی دانم چه دیدی و چه فهمیدی که آمدی ... در آغوشم نشستی ، سرت را رها کردی تا به خودم بفشارمش و نوازشش کنم... اشکهایم را حس کردی به گمانم... صورتت را بر گرداندی؛ یک نگاه به اشکهایم کردی و یک نگاه به چشمهایم... و به مهارتی که خارج از حد تصور بود، با کناره های انگشت اشاره ات ، اشکهای روی گونه هایم را پاک کردی... جواب دوستت دارمم را با دوشیت من ات دادی و دوباره سر بر سینه ام نهادی... و من نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین... خوشحال باشم از داشتن سرانگشتان مهری که اشکهایم را از گونه ام پاک می کنند و از داشتن نگاه مهربانی که دو صندلی آن طرف تر ، با لبخندی ، معاشقه یک مادر و پسر را می نگرد... مادری که همسرش است و پسرکی که همراه سفرش... یا غمگین باشم ، می دانی که غمگین بودن وقتی مردان خانه ات را روانه سفر می کنی و تنها بر می گردی ، نیاز زیادی به دلیل ندارد



ولی من غمگین نبودم... اشکهایم می آمدند ولی دلم خوشحال بود از اینکه شما می روید و همه دلم پر از دعا بود برای اینکه حسابی به شما خوش بگذرد... برای اینکه تو زیاد بابا را اذیت نکنی ،خوشحال بودم از اینکه آن مهربانانی که آنجا ، دلشان برای تو خیلی زیاد تنگ شده است ، می بینندتان و خوشحال می شوند ... از اینکه بابا بعد از کلی وقت به سفر می رود... با تو... دوست داشت یک بار پدر و پسرانه ، با تو به سفر برود



چشمانم را که می بندم ، جای بوسه بارانی که دیشب ، ساعت دو و نیم ، گونه هایم را نوازش کرد، گرم می شود.... وقتی با وجود اینکه هیچ از حرف زدن با تلفن خوشت نمی آید و همیشه جوابت در قبال پیشنهاد صحبت با تلفن منفی است، وقتی می خواستم که وقتی رفتی خانه دَدی* ، بیایی و با من حرف بزنی ، "وی دَکُغ" می گفتی و مرا محکم می فشردی



دلم برای همه مهربانی هایت تنگ شده است نازنین قشنگم، امیدوارم روزها و شبهای نداشتنت، خیلی کمتر از 24 ساعت طول بکشند


او که تو و پدرت را بیش از هر کسی و بیش از هر کسی تو و پدرت را دوست دارد : مامان مریم تنها


* از همان بار گذشته ای که در ایران پس از دیدن کارتون نمو به پدرم گفت : "ددی" تا به حال به پدرم ددی می گوید... ما هم خوب ... لذتش را می بریم :-) همین


برای دیدن تو ثانیه ها رو می شمرم

برای دیدن تو من از یه دنیا دل می برم

فدای اون پا روی پا انداختنت مادری

وقتی حتی نیمو از محبت بی شائبه این نازنین بی نصیب نمی مونه

پ.ن. پسرک با باباش رفتن ایران... و من 16 روز اینجا باید تنها سر کنم¨

پ.ن.2. اینکه چرا من نرفتم، چون تا آخر فوریه امتحان دارم. اینکه چرا بابایی رفت ، چون از چهارم مارس یه کورس داره... خلاصه پیچیده است ماجرا

Monday, February 05, 2007

خاطره



دوستی می گفت نمی دانم این آپلود های با جا و بی جایت مال فشار امتحانات است یا برنامه ریزی و منظم شدن؟ نمی دانم ... به گمانم هیچ کدام... مال دل است... مال عشقی است که گاهی فوران می کند و اگر اینجا نریزمش ، دست از سرم بر نمی دارد

یه فیلم سه دقیقه ای از پسرک. لینک برای دانلود . اینم با کیفیت بهتر

Friday, February 02, 2007

از آنچه بر دل ما می گذرد



برف اومده بود برای اولین بار! بهت میگم:" علیرضا مامان، برف بازی کردی پسرم ؟" میگی

Oui, main "YAKH"

یعنی آره ، دستام یخ کرد

----------------------------

اومده بودی بغلم و سرت رو گذاشته بودی رو شونه ام و داشتی با یه دستت آروم به پشتم می زدی، همونجوری که به پشت بچه می زنن تا آروم شه... من هم شروع کردم آروم به پشت تو زدن... سرتو برداشتی از رو شونه ام، صورتت رو آوردی جلوی صورتم و یواش گفتی

Pas toi maman, c'est moi qui tappe !!

یعنی تو نه مامان ، من می زنم و بعد بدون اینکه من حرفی بزنم دوباره سرت رو گذاشتی و شروع کردی به ضربه زدن

----------------------------

مدت ها بود که وقتی میومدی و تعریف می کردی که فلانی من رو زد یا فلانی ، فلانی رو زد، بهت می گفتیم که هر کسی زدت ، بهش بگو من هیچ خوشم نمیاد که من رو بزنی و بگو که باید ازم عذر خواهی کنی. چند روز پیش از مهد کودک برگشته بودی که اومدی پیشم و گفتی

Maman, Laszlo, tappe moi !

که یعنی لسلو من رو زد. گفتم : خوب بعدش چی شد؟ گفتی

je suis pas d'accord tapper moi !

یعنی بهش گفته من موافق نیستم که من رو بزنی. گفتم : آفرین پسرم خوب بعدش چی شد؟ گفتی

Pardon Laszlo

که خلاصه ازت معذرت خواهی کرده... چقدر دوست دارم یاد گرفتنت رو پسرکم

-----------------------------

کماکان فهمیدن حرفات ، پروسه خیلی سخت اما دل انگیزیه ، چند روز پیش سر میز شام ، غذا داشتی می خوردی ، گوجه( به قول خودت تومت ) خواستی بهت دادم یه کم خودت کلم قرمز برداشتی و بعد از یه مدتی گفتی : "شَیَد" گفتم: شاید چیه دیگه مادر... گفتی نووو شَیَد... خلاصه بعد از شونصد و هفده بار تکرار کردن کاشف به عمل اومد که این سالاد ه اونم نه سالاد فارسی ، سالاد فرانسه که یعنی کاهو... بچه ام کاهو می خواست

------------------------------

گوگولی نازنین من که نمیذاری مامان وقتی هستی درس بخونه ، که همش تا مداد دستم می گیرم میدویی میای که ماشین بکش و وقتی می کشم و میگم خب کشیدم ، میگی

No, encore une autre !!

که نه ، یکی دیگه و تاکید می کنی که گراند !! بزرگ باشه... دوستت دارم

------------------------------

خدا رو شکر می کنم برای احتیاطت وقتی که می خواهی از
لبه یک راه سنگی قدم برداری و سپاسش می گویم برای همتت وقتی می خواهی به هاپوی عزیزت برسی و تپه ای به این شیب و اینکه نه مامان و نه بابا حال آمدن به دنبالت را ندارند ، کوچکترین رخنه ای در تصمیمت وارد نمی کند ( اگر چه بابا مجبور شد برای اینکه با هاپو تا خانه شان نروی این راه نفس گیر را به دنبالت بیاید ) می دانم که تو بچه ای و ما بزرگ... و آنچه آرزویش را دارم این است که هیچگاه خوبی های کودکیت را اسیر بزرگسالی نکنی... پسرکم، دلم می ترسد وقتی به بزرگیت فکر می کنم... خوب و مهربان و انسان بمان ، نازنین مریم

Saturday, January 27, 2007

وکیل وصی



یه مدتیه که معمولاً وقتی لباس عوض می کنم ، بعدش که می بینیم ، مشخصات لباسم رو می گی که مثلاً چه رنگیه و اینا... چند روز پیش از حموم اومده بودم و یه بلوز آبی با یه شلوار بنفش پوشیده بودم، که من رو دیدی... یه نگاه معنی دار به سر تا پام انداختی و گفتی

Maman! c'est jolie toi "ABI BADAM"

یعنی مامان خوشگل شدی با این آبی و بنفش

برای بابایی تعریف می کنم ، سر تکون میده و می خنده و میگه : گرفتاری شدیما :دی



تو و بابایی داشتین پرتقال می خوردین، بابایی من رو صدا کرده و بهم چند پر پرتقال داده و من هم همونجور ایستاده و در حال خوردن مشغول حرف زدن بودم و تشکرم رو هم کرده بودم. ولی ظاهراً جنابعالی - که در حال حاضر وکیل وصی کل انسانهایی ، که نکنه حق تشکر شنیدنشون ضایع شه- نشنیده بودی. انگشت اشاره تهدید رو گرفتی رو به من و میگی : ماما ! مغسی توا بابا ! یعنی از بابا تشکر کن ، مجدداً تشکر کردم ... ولی خودت هم مثل همیشه محکم کاری کردی و گفتی : مغسی بابا مامان ! ( اصولاً اون کلمه ای که بعد از مخاطب مغسی میاد، دلیل تشکر رو می رسونه :دی البته نه در زبان فرانسه ، در زبان علیرضا ) و خلاصه این پروسه بارها و بارها تکرار می شده و میشه و خواهد شد به گمونم


این عکس رو با این یکی مقایسه کنین ! میدونین یعنی چی؟ یعنی ما دکوراسیون خونمون رو عوض کردیم؟ بههه بابا بچه شدین ها... یعنی دو تا از گلدون هامون که تو اولی بودن و اینجا نیستن ، به دیار باقی شتافتن؟ مم، خوب آره ولی نه... یعنی گلدون هامون رو ببینین چقدر زیاد شدن؟ مممم نه ! .... این دو تا عکس یعنی پسر ما بزرگ شده، یعنی دیگه نمی خواد هی بره اونجا فوضولی کنه و به همه چی دست بزنه ، یعنی دیگه نمی خواد دست کنه تو خاک گلدون ها و بریزدشون بیرون، یعنی دیگه فقط موقع آب دادن به گلدون ها که میشه به باباییش میگه : موا اُسی ( من هم ) و می خواد با این آب پاش پیس پیسی ها ، آب بپاشه ، یعنی دیگه حتی وقتی یه موقع وسوسه میشه بره اون طرفا ، خودش زود با صدای بلند میگه " نُ... سه توش پا " یعنی نه ، به این نباید دست زد و ما همینجور تند و تند قند تو دلمون آب میشه


تو را فرشتگان به من نمودند

به خاطرت قصیده ای سرودند

Thursday, January 18, 2007

دستهای پر مهر تو



خواستم بگویم لحظه های با تو بودن را دوست دارم ولی برای بعضیش دلم پر می کشد . قلبم مثل قلب گنجشککی، تند و تند می زند . کلام آرامم نمی کند... نمی دانی چه می کنی

وقتی در حال بازی و کشتی و قلقلک و قهقهه و ... به یکباره و خیلی غیر منتظره دست از خنده بر میداری ، جدی میشوی ، صورتت از عشق پر می شود ، دستهایت را از هم باز می کنی وبا صدایی که آن را ریز و ناز کرده ای، می گویی : "مامان ؛ یین یین یین" یعنی بیا، بیا ، بیا... در آغوشم می کشی و سخت به خودت می فشاریم... خدا را شکر که زورت اینهمه زیاد است وگرنه نمی دانستم چگونه باید این قلب پر از فوران عشقم ، قدری آرامتر بطپد

وقتی از مهد کودک بر می گردی، هنگام در آوردن کفشهایت - که دو ماهیست مسئولیتش را مجدداً به من واگذار کرده ای - همانطور که ایستاده ای، می گویم : " خوبی مادری؟ خوش گذشت قشنگم امروز ؟" "وی" ای می گویی و سرت را به نشانه تایید تکان می دهی. ادامه می دهم : " دلم برات تنگ شده بود ها، مادری" این بار سرت را همانطور که تکان می دهی ، جلو می آوری، روی شانه ام می گذاری و دستهایت را دور گردنم می آویزی. کفشهایت را که در می آورم، پاهایت را دور کمرم می اندازم و در آغوشت می کشم... و در گوشت زمزمه می کنم : " عمر منی تو دلکم ، قشنگ منی تو پسرکم، نازنین منی تو گلکم..." و تو هی سر تکان می دهی و "وی" می گویی و نمی دانی این "وی" ها با من چه می کند... و نمی دانی که من هر روز دلبسته تر می شوم

وقتی ، صبح های کمی که با من به مهد می روی، به پشت پنجره می آیی ، چشمهای دوست داشتنی ات را ریز می کنی ، کف دستت را از پشت شیشه، به کف دستم که روی شیشه گذاشته ام می چسبانی و برایم بوس فوت می کنی... و من بارها و بارها ، راه مهد تا دانشگاه را گریسته ام

می دانم که بابا را هم کمتر از من عاشق نکرده ای... خانه دل و جسممان، هیچگاه به لطف مهر بیکرانش، از وجود پر مهرت خالی مباد



فدای نگاه مهربانت، نمی دانی چقدر دوستت دارم

قدمهایت را استوار بردار پسرکم... نمی دانم پشت آن پیچ ، چه چیز انتظارت را می کشد

Sunday, January 14, 2007

آرین


با نام و یاد پروردگار او

که بودنش را رحمتی قرار داد برای همه آنهایی که در کنارش بودند و رفتنش را بانگی برای همه. چه آنها که در کنارش بودند و چه آنان که اشک در چشم، بی آنکه کاری از دستشان بر آید، برای ماندنش دعا کردند بی آنکه بدانند ، پروردگارش برای وجود کوچکش ، چیزی جز این می خواهد. می دانم که قرار نیست بفهمم چرا "او" برای دل داغدار مادرش و قلب شکسته پدرش اینچنین خواست، ولی می دانم که حال از من می خواهد که بیش از این در همه جای زندگیم ببینمش و برای هر تک نگاهی که از من دریغش نکرده است، شکرگزارش باشم... از او که به رحمتش ایمان دارم برای پدر و مادر داغ دیده اش ، صبر و فراموشی می طلبم

زندگی رسم خوشایندیست
بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد به اندازه عشق
...

زندگی گاهی رسم ناخوشایندیست

Thursday, January 04, 2007

عذرخواهی



مادری ، پروسه پوزش خواستنت ، سیستمیه برای خودش... گاهی با بابایی فکر می کنیم که نکنه فکر می کنی که باید برای انجام مراسم بوس و بغل و ماچ حتماً قبلش ما رو بزنی !!! وقتی که به هر دلیلی، از عصبانیت تا ذوق مرگی من یا بابایی رو می زنی و ما مثلاً ناراحت میشیم و سرمون رو می ندازیم پایین ، سریع میری با یک قیافه نادم به اون یکی گزارش میدی که " تپه مامان" یا "تپه بابا" که یعنی زدمش !!! و اون طرف که من یا بابایی باشیم صدای آه و وایش بلند میشه که ااااا چه کار بدی و زود برو ازش معذرت بخواه و بوسش کن. به محض اینکه این جمله گفته میشه میدویی ( انگار بار اولیه که این پیشنهاد حیات بخش بهت داده شده) و به طرف مربوطه " پغدن مامان ( یا بابا )" میگی و بوسش می کنی و بسته به فجاعت !!! عمل ، سعی می کنی با جملات مربوطه حواس طرف رو کلاً پرت کنی از ماجرا... یکی از جملاتی که خیلی کاربرد داره اینه که وسط بوس و بغل یه چیز خیلی بی ربط نشون میدی ( مثل میز !!!) و میگی : " اوه مامان ! سه کوا سا " که یعنی اِاِ این چیه... حالا روزی 50 بار اسم اون چیز رو ممکنه بگی هااا... خلاصه جوونوری هستی ناگفتنی

تا حالا بیشترین عصبانیتم از کارات مال این بوده که سر شیشه شیرت رو فشار میدی به مبل و کلی از شیر رو روی مبل خالی می کنی... اصولاً خیلی بچه آب زیر کاهی نیستی که هی غیبت بزنه و معلوم نباشه داری چی کار می کنی ولی 90 درصد مواقعی که غیبت میزنه داری خرابکاری می کنی و 80 درصد این خرابکاری ها ( این درصد ها رو حالا خیلی جدی نگیرین تقریبیه ) همین خالی کردن شیشه است. تا حالا 5 بار اتفاق افتاده و 2 بارش واقعاً فجیع بوده ، بین 60 تا 90 سی سی شیر رو خالی کردی رو مبل و حالا بیا و آب جوش بریز و تمیز کن مبل رو. دیشب وقتی دیدم صدات نمیاد ( با اینکه داشتی کارتون میدیدی ولی آخه کارتون دیدنت هم صدا داره چون یا داری تعریف می کنی که چه اتفاقی افتاد یا داری می خندی ) اومدم و دیدم که بله... فقط گفتم : مادری مگه من به شما نگفته بودم این خیلییی کار بدیه و ادامه دادم :بابایی لطفاً این رو بذار روی شز دُ کَلم !!! ** بعد از مقادیر معتنابهی گریه و زاری و در ادامه اش پروسه ذکر شده در پاراگراف اول، در حالی که من هنوز در حال تمیز کردن مبل هستم اومدی و میگی که :" مامان اوه سه موییه ایسی" که یعنی خیسه اینجا... میگم که بله، خیسه یه نفر اینجا شیر ریخته بوده، میدنی کی؟ یه خورده هوا و زمین رو نگاه کردی و گفتی: حمید !!! گفتم نه ! گفتی : امید !! ( دوستت ) گفتم : نخیر، و توضیح دادم که مامان دوست داره که پسرکش همیشه هر کاری که می کنه بیاد بگه و هیج وقت کار خودش رو گردن کس دیگه ای نندازه و اینجوری مامان که به هر حال اون کار رو می بینه و ناراحت میشه ولی خیلی اون وقت پسرکش رو بیشتر دوست داره و مشغول ادامه کارم شدم... تو همونجوری کنارم واستاده بودی و داشتی نگاهم می کردی... یه خورده که گذشت به خیسی اشاره کردی و گفتی : " مامان ! سه موا کی موییه سا" ( من بودم که اینجا رو خیس کردم) بوست کردم خیلی و بهت آفرین گفتم... دوباره چند دقیقه بعد اومدی همون رو تکرار کردی... و من فکر می کردم که نکنه داری باز فکر می کنی ، باید حتماً برای بیشتر دوست داشته شدن ، یک خرابکاری ای کرد و اومد گزارشش رو داد =)) عزیز منی تو مادری


** این اصطلاح دزدیده شده از مهد کودکشونه. یه صندلی دارن به اسم شز د کلم یعنی صندلی آرامش که هر کی کار بدی کنه باید بره روی اون برای یه زمان معینی بشینه. ما هم در خونه از همین روش استفاده می کنیم

خوشحال و شاد روی قطاری که با کمک مامانش ساخته

بیسکوییت هایی که توی آتلیه آشپزی مهدکودک درست کرده. خودش قالب زده و گذاشته تو فر بپزه ( در کمال سخاوت به ما هم داد و خوردیم و بی اندازه چسبید). تازه از وقتی اینکاره شده تا من یه چیزی میذارم تو فر، زود میاد میگه : " مامان ، فوغ ، شُ ، کوییغ ، مانژه " یعنی بذاریم تو فر گرم شه، بپزه بخوریم

وقتی کشف کرد که میشه هم زمان دو تا پستونک تو دهن گذاشت

هفته آخر سال ، مامان بابا ها صبحونه مهمون مهد بودن. اینجا پسرک داره اندیشه می کنه که آیا چیزی از نون کغواسان خوشمزه اش به باباییش بده یا نه - و ناگفته نمونه که داد

یه موقع هایی ، قبلاً ها عکس های کوچولوگی هاش رو که نگاه می کردیم ، می گفتیم وای چقدر زشت بود :دی ولی دیشب که به دنبال یه چیزی رسیدم به این عکسا، دلم ضعف رفت براش ، برای کوچولوگی هاش ، برای اینهمه خوشگلی و نازیش ( قربون دست و پای بلوریش هم میرم که حرفی توش نباشه :پی ) و چقدر زود گذشت. واقعاً اینجا که رفته بود توی میز، جلوی چشامه... چقدر خوبه بودنش و چقدر دوست داشتنیه وجود نازنینش... خدایا به خاطر وجودش نمی دونم چه جوری باید شکرت رو به جا بیارم

Monday, December 25, 2006

یک بازی



از اونجایی که زنجیره ها و درخت ها رو دوست دارم، شرکت کردن تو این بازی رو هم دوست دارم

ادامه بازی، تحویل گرفته شده از می گل و گل چه و کلاس اولی ( صاحبان مهربون این وبلاگ ها ممنون) و اما ناگفته هایی از من و پسرک

1- قبل از اینکه به وجود بیای، دوست داشتم دختر میشدی. خیلی دلم بیشتر دختر می خواست تا پسر. بدتر این بود که مطمئن بودم پسری... اسمش رو هر چی می خوای بذار، می دونستم وقتی یه چیزی رو این جوری می خوام، بنای خدا بر این نیست و نبوده که بهم بدتش !! ( فارسی را پاس بداریم ) حتی تا یک سال پیش هم ، بازم بد جوری دلم یه دختر می خواست... ولی نمی دونم تو باهام چی کار کردی که دیگه دلم اصلاً اونجوری که با حرص و ولع یه دختر میخواست ، نمی خواد دیگه... نمی دونم خدا ، به وسیله تو ، با من چی کار کرد... الان دیگه اصلاً اونجوری نمی خوامش که خدا بهم ندتش !! ( اگه نمی فهمین چی میگم به گیرنده هاتون دست نزنین، اگه هم که می فهمین ایول)

2- از مدت ها قبل از تولدت، به خاطر مشکل ضعف عضله ساق پای چپم که باعث میشه وقتی بار سنگین بلند می کنم، یا پام خیلی خسته میشه، یه دفعه زانوم خم شه و احتمال افتادن پیش بیاد، نگران بغل کردنت بودم. اونقدر که قبل از تولدت به بابایی گفتم که یه دونه از این آغوشی ها بگیره که نکنه من موقع بغل کردنت زمین بخورم و بیفتی... مقدار زیادیش ترس بود ولی به هر حال احتمالش کاملاً وجود داشت... آغوشی هیچ وقت از جعبه اش در نیومد و استفاده نشد و بعد از مدت کوتاهی به تویزراس پس داده شد. نمیدونم با این همه که من بغلت کردم و اتفاقی نیفتاد باید چه جوری خدا رو شکر کنم

3- این رو همین جوری چون دومی رو نوشتم به ذهنم اومد. به خاطر این مشکل پا مجبور شدم بعد از تموم شدن دانشگاه، بدمینتون رو کنار بذارم چون دیگه پای چپم توانایی شادو های بدمینتون رو نداشت. هنوزم که هنوزه ، گاهی که میریم اتلتیکام ( یک مغازه لوازم ورزشی) همیشه یه سر میرم سراغ راکت های بدمینتونش، و نگاه می کنم به اینکه راکت "پرینس" عزیزم رو که قبل از اولین مسابقه بین دانشگاهی خریده بودم و کلی بین انتخاب اون و "یونکس" مشابهش مردد بودم، نداره؟ ! یکی دوتاشون رو دست میگیرم و دعا می کنم که پام خوب شه و یه روزی بتونم باز بدمینتون بازی کنم

4- مثل یه چهارپای وفادار به هر کسی که بخواد جام رو تو دل عزیزام تنگ کنه، حسادت می کنم. این قصه هم سر دراز داره، خاله کوچیکه ام که پسرش دومین نوه خانواده مادریه - یعنی من اولیم - تعریف می کنه که وقتی پسرخاله ام به دنیا اومده بوده، به خاطر یه مشکلی باید یه شب بیمارستان می خوابوندنش. خاله ، پسرکش رو میذاره و با پتو و بار و بندیلش بالای پله ها ظاهر میشه، مامان مریم چهار ساله که خاله اش رو می بینه، می پرسه که حسین کو؟ خاله میگه که گذاشتمش و اومدم. مامان مریم می پرسه که پس اونا چیه دستت... خاله همه محتویات دستش رو ، رو می کنه و وقتی خیال مامان مریم راحت میشه که هوویی در کار نیست، با خوشحالی و لبخند دستش رو دراز می کنه که : "خب ! حالا پس بیا بریم" ... من که کاملاً به مامان مریم حق میدم. پسرک جوجه اومده بوده می خواسته خاله ای رو که چههااارر سال فقط مال مامان مریم بوده رو تصاحب کنه... این قضیه خلاصه هر چی طرف عزیز تر باشه، وخیم تره

5- مثل همون چهارپای وفادار فوق الذکر ، از اینکه بعد از اینهمه سال دوری از درس و مشق و با وجود پسرک و... نتیجه امتحاناتم چی میشه، می ترسم... از دعا مضایقه نکنید لطفاً



و اما... من این بازی رو به این دوستان که ندیدم وارد بازی شده باشن، پاس میدم : مامان خوشبخت ، مریم (آبی کوچک زندگی ) ، هر روز ، حنان و فرنوش

Tuesday, December 19, 2006

حرف های جدید



گلکم، با بابایی رفته بودین بیرون، توی ماشین بابایی صدای ضبط رو بلند کرده بوده و داشته باهاش بلند می خونده که تو بهش گفتی: ششش

il y a un bébé qui dort =))=))

یعنی : سسس یه بچه اینجا خوابه... حالا منظورت چی بوده و از کجا این رو یاد گرفتی خدا میدونه، چون ما تا اون موقع هیچ وقت همچین حرفی نزده بودیم . حدس مامان اینه که توی مهد وقتی موقع خواب شلوغ می کنین بهتون این رو میگن لابد

-----------------------------------

رفتی بالای صندلی غذات واستادی، چراغ رو خاموش کردی و گفتی

la lumiére a couché

به لومیِغ میگی موییه... یعنی روشنایی خوابید !!! چند روز پیش همین رو وقتی هوا تاریک شد ، درباره خورشید هم گفتی

le soleil a couché

توی فایلی که آپلود کردم صدات هست

------------------------------------

یه ساعت داری که شماره هاش پازل ان و عقربه هاش هم تکون می خورن، تازه پازل رو بهت داده بودم. اولین باری که عقربه هاش رو چرخوندی، با یه لحن خیلی بامزه ای گفتی

ohhhh... c'est rigolo ça

یعنی این بامزه( خنده دار یا فانی انگلیسی، ترجمه چه کار سختیه) است

-----------------------------------

توی اپارتمان ما، بیشتر خونه ها یه چیزی رو یا کنار درشون چسبوندن. تو طبقه خودمون رو از اون چیزی که واحد جلوی آسانسور به درش چسبونده میشناسی. یه دفعه که کار داشتم و طبقه دوم پیاده شدیم، تا در آسانسور باز شد . با یه قیافه در هم کشیده گفتی

No, c'est pas là

هفته پیش واحد طبقه خودمون، گل جلوی درشون رو به مناسبت سال جدید عوض کرد. تا اومدیم پیاده شیم ، دوباره گفتی : نو ! سه پا یا !! گفتم چرا همین جاست مامان و توضیح دادم که اینا عوض کردن گلشون رو. تا امروز همین بساط رو داشتیم و هی میگفتی که اینجا نیست. مخصوصاً که هر دو سه روز یک بار یک چیزی هم به این گل اضافه می کردن... خلاصه امروز دوباره تا اومدی بگی، نو ! ... یه دفعه یه نگاهی به در اونها کردی و یه نگاهی به من و با یک لحن خیلی متفکرانه پرسیدی

c'est là ?!!! =))=)) یعنی اینجاست ؟

---------------------------------------

این یه فایل صوتیه که روز یکشنبه 17 دسامبر 2006 ضبطش کردم. فقط درست جمله هایی رو که گفتی می نویسم چون تقریباً محاله که وقتی گوش کنیش بفهمی که چی داشتی می گفتی :دی


c'est la lumiére ici... le soleil, il a couché... oh... il y a des billes... attendez... il s'est trompé... d'accord? c'est Nemo... c'est ici qui !!! est Nemo...No, ça viendra Nemo. Apres il y a Nemo qui viendra...

چراغ اتاق خاموش بود و از پنجره یه نور کمی تو اتاق افتاده بود و تو ذوق کرده بودی که اوه، اینجا روشنایی هست... بعد توضیح دادی که خورشید هم خوابیده... یه دفعه وسط راه یه تیله دیدی و گفتی که اوه، تیله هست اینجا... یه اتفاقاتی افتاد و به من گفتی که صبر کن، اشتباه شد... بعد یکی از کارتهایی رو دیدی که روش عکس ماهی های کارتون نیمو رو داره. اول فکر کردی خود نیمو ه. بعد که برش گردوندی ، گفتی نه ، بعداً نیمو میاد !!!! ناز حرف زدنت پسرکم که نمی دونی چقدر لذت بخشه حرف زدنت

پ.ن. ما باهات فارسی حرف می زنیم پسری. فقط گاهی تو که فرانسه حرف می زنی، ما ناخودآگاه تکرار می کنیم !!! اینم محض اطلاع


پ.ن. من حجم فایل رو کم کردم. دیگه نمی دونم این شیرمیشن بذاره دانلود شه یا نه

Monday, December 04, 2006

هیچ وقت بهت گفته بودم؟



مادری ! هیچ وقت بهت گفته بودم که گاهی دیوونه ام می کنی؟ وقتی ساعت 12 و ربع نصفه شبه و تو کماکان در حال تقاضاهای گوناگونی. یک بار مسواکت رو زدم، دوباره شیر و بن بن می خوای، با هزار تا تفصیل و توضیح راضی میشی که بن بن الان وقتش نیست ، شیر رو می خوری ، دوباره با ادا و اطوار مسواک می زنم برات، این دفعه مانژه ( خوردنی ) می خوای. می دونم که سیری و اینا مسخره بازیه ، میگم فردا... میگی شرک، میذارم. دو دقیقه بعد صدا می کنی ، مامان ابش ( اسب) عوض می کنم. میگی ، مامان ! اَن اُتغ ابش ( یه اسب دیگه ) میگم مادری ، میدونی که ما کارتون اسب دیگه ای نداریم و من کم کم دارم از دستت ناراحت میشم...با یه " پَغدُن مامان"( معذرت می خوام) سر و تهش رو هم میاری... شیش بار تقاضای به قول خودت دسانده (پایین اومدن ) از تخت می کنی، هر یه ربع یه بار یاد یه اسباب بازی میفتی و من نه میخوام صدای هوارت رو بلند کنم که بابا بیدار شه و نه می خوام این وضعیت ادامه پیدا کنه... بهت میگم ماشینات رو روی شوفاژ نکش، گوش نمیدی، دوباره میگم، این دفعه در کمال آرامش اضافه میکنم که دارم از دستت عصبانی میشم ها... همین کافیه که سرت رو بندازی پایین و اونقدر وایسی تا بالاخره اشکات به زور هم که شده بیان... زود قضیه رو حل وفصل می کنیم... و همه اینها در حالیه که من تمرین های حل نشده ام رو نصفه ول کرده بودم، تصمیم گرفته بودم بعد از دو قرن یه فیلم برای خودم بذارم و بشینم در حین کرفس پاک کردن نگاه کنم... خلاصه قرار شد که امشب رو بیای اونجا پیش من و من کرفس پاک کنم و تو بخوابی... حالا یک راند جدید شروع میشه... برگ های کرفس رو که می برم : " اوه مامان ، گل کنده" !!! ساقه هاش رو که خرد می کنم: " اوه مامان، سه کسه " (یعنی شکسته شد) و همینجوری میگی و میگی و میگی... تا اینکه.. میدونی؟؟!! بالاخره رستم هم که باشه ساعت دوازده و ربع از پا میفته... و من به این فکر میکنم که فردا صبح با کدامین مصیبت !! باید ساعت 7 و ربع از خواب بیدارت کنم؟ ... و میدونی که همه اینها هیچ ربطی نداره به این واقعیت که من عجیب دوستت دارم... زیاد و توصیف نشدنی


پسرک خونه عمو شَیِیل و آیی یایا - عمو سهیل و خاله سارا

Saturday, December 02, 2006

حرف زدن

یادم میاد از وقتی که به دنیا اومده بودی، هر کاری که می کردی و من ذوقش رو می کردم و حالش رو می بردم، همیشه بعدش به خودم یا بابایی می گفتم، وااای ببین وقتی حرف بزنه چی میشه... و حالا همون شده ... و من بیش از اونکه فکرش رو بکنی و فکرش رو کرده باشم از تک تک کلماتی که میگی لذت می برم و با هر کدومش یه سفر کوتاه چند ثانیه ای به آسمون می کنم . گاهی با بعضی از حرفات یا بعضی از کارات، دستم رو روی قلبم میذارم و صدای آآآآخخخخ ام بلند میشه، واقعاً حس می کنم الانه که مهار احساساتم رو از دست بدم و میدونم که تو نمی فهمی اینها یعنی چی ... نمی دونی که وقتی از مهد برمیگردی و موقع در آوردن لباسهات ، بهت میگم مامانی دلم برات تنگ شده بود و تو شروع می کنی به نشانه تایید سرتکون دادن که یعنی من هم و بعد یه دفعه دستت رو میندازی دور گردنم و محکم به خودت فشارم میدی، چققدددررر دلم پر میکشه و چقدر اون بوسه ها که به دست و صورتت میزنم ، پر از محبته

پریشب برات کارتون اسپریت یا به قول خودت ابش (اسب، گاهی هم بهش پیتکو میگی) رو گذاشته بودم و هم زمان، مسواکت رو آورده بودم که مسواک بزنی. طبق معمول همیشه ، اولش مخالفت کردی، بهت گفتم که مادری ، ببین، من حرف شما رو گوش کردم و با اینکه الان وقت خوابه، گذاشتم که یه خورده کارتونت رو ببینی ولی شما می خوای حرف من رو گوش نکنی و من اینجوری ناراحت میشم... اولش جواب ندادی، یه بار دیگه که حرفم رو تکرار کردم، گفتی :" مامان! دوشیت من" در حالی که داشتم از ذوق منفجر می شدم که می خوای با این دوستت دارم گفتن، گولم بزنی، بهت گفتم که خوب من هم دوستت دارم پسرم و چون دوستت دارم حرفت رو هم گوش کردم... گاهی از منطقت در شگفت می مونم، این رو که گفتم، اومدی ایییییی کردی ( این صداییه که در میاری وقتی می خوای دندونات رو نشون بدی برای مسواک زدن) و من فقط بوسیدمت و بهت آفرین گفتم و بازم تو هیچ وقت نمی فهمی ... هیچ وقت

از حموم برت گردونده بودم، بیشتر اوقات خیلی میونه خوبی با سشوار نداری، باید حتماً کله ات رو بندازی پایین با یه چیزی بازی کنی تا بذاری ما موهات رو خشک کنیم. اون روز ، نشسته بودی زیر سشوار و هی چند بار گفتی: "اَغت" که یعنی بس کن و ول کن... من هم خوب نمی تونستم اغت کنم !!! بعد از چند بار یه دفعه خیلی جدی گفتی

Mama ! Arrête ! Je t'ai déjà dit !!!!

اینجوری ترجمه کنین که یعنی مامان، ول کن، قبلاً هم بهت گفتم =))

------------------------------------------------------
یه مدتیه همینجوری راه میری و هی هر چی میبینی میگی
c'est quoi ça?
که یعنی این چیه؟ بعضی وقتا لحن گفتنت واقعاً بامزه و خنده دار میشه. چند روز پیشا یه 5 سانتیمی پیدا کردی و اومدی نشونش دادی و با لحن کسی که یه چیز خیلی مهم پیدا کرده اومدی گفتی : سه کوا سا مامان؟ گفتم که این پوله مادری. واکنشت کشنده بود. یه ذره اخمات رو تو هم کردی، لبات رو به حالت" پوووف این که پوله " کج کردی و گفتی

Ah Oui ?!!! c'est "pool"

که یعنی جدی؟ این هم پوله؟ به بابایی گفتم انگار یه عمره پول شناسه و فقط مونده بود این پنج سانتیمی

------------------------------------------------------

جعبه لگوهات رو خالی کرده بودی و می خواستی مثل ماشین راهش ببری.دستات رو گرفته بودی بهش و سنگینیت رو انداخته بودی روش . بهت گفتم که مادری، جعبه خالیه و ممکنه چپه شه و بیفتی... بی خیال شدی یه بغاوو به خودت گفتی و رفتی. دو دقیقه دیگه برگشتی . همون کار رو تکرار کردی و قبل از اینکه من حرفی بزنم، با زیباترین لبخند یه پسربچه شیطون در حال شیطنت بر لب گفتی


Mama ! c'est "man" qui va tomber !!!! :D=))

چی ترجمه اش کنم خدا رو خوش بیاد؟... مامان، منم که قراره بیفتم

مادر به فدای شیطنتت نازدونه

Friday, November 17, 2006

دوستیت من

عشق

دفتر اول

وقتی دو سال و سه ماه و پانزده روز ، ( به علاوه حدود 9 ماه ) دوست می داری و دوست می داری و دوست می داری... روزی بی شمار بار ، آنچه را از قلب و دلت بر زبانت جاری می شود، به گوشش می رسانی و او تنها گاهی در جواب سوال هایی از قبیل "تو دل منی؟ " سری به نشان تایید تکان می دهد و یا گاهی "وی" ای می گوید ... گاهی هم انکار می کند ! ...پس از تمام این مدت طولانی ، یک شب، یک شب فراموش نشدنی، وقتی تو پایین تختش دراز کشیده ای تا خوابش ببرد، از تو می خواهد که به کنارت بیاید. اجازه می دهی. می آید، کنارت دراز می کشد. یک دستش را دور گردنت می اندازد و دیگری را روی گونه ات می گذارد. پیشانی اش را به پیشانی ات و نوک بینی اش را به نوک بینی ات می چسباند و تمام این کارها را خودش می کند، بی آنکه تو حرکتی کنی... مدهوش و مسحور می شوی و در گوشش با صدای آرامی که آرامشتان را به هم نزند، زمزمه می کنی : " دوستت دارم من "... و ناگهان می شنوی که صدایی به لطافت گلبرگهای شقایق، همانند خودت آرام در گوشت نجوا می کند : " دوستیت من " و تو در تاریکی با چشم هایی پر از اشکهایی که هنوز رخصت خروجشان نداده ای، نگاهش می کنی... دستش را بر گونه ات، نگاهش را در نگاهت، محبتش را در دلت حس می کنی ... دوست داری یک بار دیگر بشنوی آن دو کلمه را... می گویی و می شنوی ... 10 بار... در عجب می مانی از این معبود... از او که چه زیبا انسان ها را درس محبت می آموزد... از کوچکی... از آنقدر کوچکی که حتی به سختی بتوان نام انسان را ، انسان گذاشت !!!! و من محظوظ می شوم و یک پرنده کوچک دیگر در قلبم به پرواز در می آید... هیچ وقت حس کرده ای پرواز یک پرنده کوچک را در قلبت؟

Tuesday, November 07, 2006

یک شب پر از حرف


عمر مادری

حرف زدنت روز به روز بهتر و بهتر میشه، کم کم جملات 3-4 کلمه به بالا میگی. اگر چه که ممکنه این جمله ها فعل و فاعل درست و حسابی نداشته باشن و عمدتاً فارسی و فرانسه قاطی باشن ولی به هر حال یه مفهوم کاملاً قابل تشخیص رو می رسونن. یکی از چیزایی که خیلی ازش لذت می برم اینه که، وقتی می خوای برای کلمات فارسی، صفت مالکیت فرانسه به کار ببری، دقیقاً انتخاب می کنی که الان کدوم از این دو صفت ملکی رو ،که یکیش برای اسامی مذکره و یکیش برای اسامی مونث، استفاده کنی. مثال هایی از جملات نهادینه شده اینان


c'est mon velo
c'est ma chaussette
c'est ma "PATOO"
c'est ma "DAR"
c'est ma "MASHIN"
c'est mon "VAKH" وخ به معنی خمیر
c'est mon "ISH" ایش کماکان به معنی شیر

و از این قبیل

دیروز می خواستی به قول خودت بن بن ( هر گونه شکلات غیر کاکائویی رو بهش می گی بن بن و نوع کاکائویی رو بهش می گی کاکائو) بخوری. پلاستیک بن بن های هالووین رو که بچه های ساختمون بین همه تقسیم کرده بودن، گذاشته بودی جلوت و داشتی یکی از بینشون انتخاب می کردی، حقیقتاً خیلی هوس برانگیز بودن و من هم اومدم که یه ناخنکی بزنم که یه دفعه پلاستیک رو کشیدی و گفتی

No, c'est mon bonbon ! c'est pas à toi !!!

این جمله سه پا اَ توا رو که یعنی مال تو نیست رو برای اولین بار بود که می گفتی. من هم ذوقم گرفته بود و هم تو ذوقم خورده بود. قیافه ام رو که دیدی ، زودی پلاستیک رو آوردی جلو و گفتی: مامان ناش ! و دوباره با خوشحالی هر چه تمام تر اضافه کردی، ماااامااا ! سههه بننن بننن... و من اضافه کردم که بله پسرم مال شماست و خیلی ممنون که ازش به من هم میدی و با هم بن بن خوردیم و همه چی به خیر و خوشی تموم شد

دیروز عصر ، داشتیم از مهد بر می گشتیم خونه. جلوی در آپارتمان که رسیدیم، تا خواستم در رو باز کنم، نذاشتی و گفتی : سه مَ در. در سنگین بود و زورت نمی رسید. کمکت کردم یه ذره تا تونستی در رو باز کنی. رفتیم تو ، مثل همیشه از اینکه در رو برات باز کرده بودم تشکر کردی و مغسی بکو گفتی که گفتم خواهش می کنم ولی بر عکس همیشه ، به جای لبخند دوباره گفتی : مغسی بکو مامان... من هم این دفعه محکم کاری کردم و به فارسی و فرانسه گفتم که خواهش می کنم پسرم. دُ غیَن... ولی کوتاه نیومدی و این دفعه یه ذره جدی تر تاکید کردی که مغسی بکو مااامااان... و من باز هم این دفعه یه مدل خواهش می کنم دیگه هم اضافه کردم. که یک دفعه انگشت اشاره ات رو گرفتی ، به طرفم و با اندکی خشونت گفتی : ماااماان ! مغسی بکو ... که یه دفعه ، دینگ ای کیو سان که در اینجا همون مامان مریم باشه، زده شد و با قیافه ای که داشت از خنده منفجر میشد، ازت پرسیدم که :" اوپس ببخشید مامانی، شما در رو برای من باز کردی و من یادم رفته ازت تشکر کنم؟" با خوشحالی "وی" ای گفتی و منتظر تشکرم شدی... و من فکر کردم که تو کی اینقدر بزرگ شدی؟ کی اینقدر فهم پیدا کردی؟ از کی تا حالا توقع تشکر داری؟واقعاً کی؟

در خونه رو که باز کردیم، چراغ ها خاموش بود و همه جا تاریک. معمولاً زیاد این اتفاق نمیفته، چون من اگه خونه باشم ، مهتابی رو خاموش نمی کنم وقتی میام دنبالت. ولی دوشنبه ها تا دیر وقت کلاس دارم و از دانشگاه میام دنبالت. برای همینم تا دیدی همه جا تاریکه، زودی گفتی

Maman ! Amin, n'est pas la =))

و صد البته که منظور از امین همون بابا حمید خودمونه ولی برام جمله کامل و قشنگی که گفتی خیلی جالب بود. اونقدر که همون دم در حسابی بچلونمت

روند کامل شدن تشکر کردنت برام خیلی لذت بخش بوده و هست. اوایل فقط مغسی بود. بعد کم کم شد مغسی بکو. بعدش اسم کسی که می خواستی ازش تشکر کنی هم اضافه شد. مثلاً وقتی که از ماشین پیاده میشدی، رسماً نگاه می کردی ببینی راننده کی بوده و بعد مغسی بکو امین ، یا مغسی بکو مامان یا مغسی بکو عمو !! رو به کار می بردی. و حالا این روزا، دلیل تشکر کردنت هم به اینها اضافه شده. مثلاً امروز بعد از خمیر بازی بهم میگی که مغسی بکو مامان وخ !! =)) یا وقتی تقاضای بالا رفتن می کنی ( برای اینکه بری رو صندلی و از کابینت خوراکی ها یه چیزی انتخاب کنی ) بعدش میگی: مغسی بکو مامان بایا !! یا وقتی برات شابلون های اردک و دایره ات رو که گم کرده بودی ، پیدا کردم گفتی : مغسی بکو مامان دودو، پُم ( پم یعنی سیب ولی تو به هر چیز گردی میگی پم) و دودو هم که منظور همون جوجوه



سه شنبه ها یه برنامه آشپزی ای توی مهد دارین که بهش میگن آتلیه آشپزی. هر هفته یه چیزی می پزین و یا می خورین همون جا و یا هم که میارینش خونه. امروز نون کشمشی پخته بودین !! باورش برام سخت بود وقتی شانتال برام توضیح میداد که چه طوری خودت خمیر رو ورز دادی و گذاشتی تو قالب و شکل دادی و بعدش هر جوری که دوست داشتی روش کشمش گذاشتی و بعد رفتین گذاشتینش توی فر... ولی وقتی نونت رو دیدم، خوب ... بودش واقعاً و قاعدتاً شانتال نمی بافت از خودش این حرف ها رو ... مخصوصاً که وقتی صدات کرد که بری نونت رو بگیری و ببری خونه، شاد و خندون دویدی و گرفتیش و "مغسی بکو شانتان نون" رو گفتی و رفتی کَغُل رو صدا کردی و به اون هم نشون دادی نونت رو و اومدیم خونه... از خودت و نونت عکس گرفتیم و سه تایی با هم نون بی اندازه خوشمزه ات رو خوردیم... تو با نهایت دست و دلبازی نونت رو می گرفتی جلوی دهنمون و می گفتی " مامان مانژ" یا " امین مانژ" و جای همه اونایی که دوستت دارن خالی بود

و یک چیز دیگه... از حروف الفبا ، آ و ب و ث و ام رو می شناسی. منظورم حروف لاتین ه. شنبه با هم رفته بودیم پست . از این نوبت ده ها داشت که بالاش اعلام می کنه چه شماره ای باید به چه باجه ای بره. یکی از اونایی که نوشته بود، حرف ای لاتین بود. یه دفعه تو با یه ذوق و جیغی من رو صدا کردی و گفتی

Mamaaaa ! Il y a "EM"

من یه نگاهی کردم و ام ای ندیدم . گفتم نه مادری این ام نیست ، این اُ ه. گفتی نُ... سه ام... و من گفتم نه مادری این ام نیست این اُ ه. ( اینا به ای یه مدلی اُ میگن و به آی میگن ای) ... و من هنوز داشتم اونجا رو نگاه می کردم که ببینم چی باعث شده که تو اونجا ام ببینی که یه دفعه گفتی

No Mama , c'est "EM" encore "DOY"

و من با دهن باز ، سرم خم شد و دیدم ... نه ندیدم، بلعیدم این ام رو ... اُ ای رو که تو با چشمای قشنگت یه دور چرخوندیش و ام خوندیش... دوستت دارم مادری... نمی تونم بگم چقدر

وقتی با جدیت کارتون می بیند و شیر و بیسکویت می خورد! و حتی نگاهی به داخل ظرف نمی اندازد. ( عمراً اگه کارتونه رو کمتر از 200 بار دیده باشه ) ه

نان پخته شده مذکور! جای همتون خالی

در حال خوردن نونش

پسرک دست و دل بازم در حال تعارف کردن نونش

Friday, November 03, 2006

بعضی چیزا می تونن بی نهایت بار تکرار شن



دلکم
الآن تازه از دانشگاه برگشتم. دسته کلیدم رو خونه جا گذاشته بودم و کلید قفل دوچرخه ام رو نداشتم، برای همین پیاده راه افتادم طرف خونه ... داشتم به تو فکر می کردم که الان کجایی و چه می کنی و راهم رو کج کردم که از پشت خونه بیام طرف مهد و یواشکی ببینمت که یه دفعه دیدم صدای کلی بچه میاد. دیدم که شماها راه افتادین که برین پیاده روی!!! تو این سرما!!! ...همتون رو حسابی پوشونده بودن . شروع کردم از اول صف نگاه کردن و با دیدن کاپشن نارنجی ککسینل دار که کلاهش رو گذاشته بودی سرت با شلوار آبی، که از زیر چشم هارمونیک پسند مامان در رفته بود، لبام به خنده باز شد. چقدر کوچولو بودی... تازه خیلی کوچولوتر از اینی که هستی، آخه دور بودین کمی از من... پسرکم، نمی دونم تو چی از این نوشته ها می فهمی... فکر می کنم که من اینجا نه برای این می نویسم که کارهای کودکی تو ثبت شه، برای این می نویسم که دلت رو به دلم نزدیک کنم... شاید برای همینه که نمی تونم مرتب بنویسم... و شاید برای همینه که گاهی که دلم می لرزه و اشکهام می ریزه، میام اینجا و یک مشت حرف تکراری می زنم... از اون حرفهایی که به قول عزیزی می تونن بی نهایت بار تکرار شن... از اون دوستت دارم ها... از اون همیشه خوب بمون ها... از اون... دوستت دارم قشنگم، همیشه خوب بمون

Tuesday, October 24, 2006

دانشگاه



نازنین پسر! پریشب برایت داستان پسرکی را گفتم، که مادرش پس از سالها می خواست به دانشگاه بر گردد و درس بخواند. داستان پسرک ماهی ، که صبح زود بیدار می شد و دست در دست مامان و بابا، به سوی کروکنیل * می رفت. داستان پسرکی که مادرش برایش گفته بود، چه بی اندازه دوست دارد دوباره درس بخواند و خدا را بی نهایت شاکر است که موقعیتی برایش پیش آورده ، تا بتواند خوشحال تر باشد ، نه فقط به یک دلیل... بوسیدمت... بارها و بارها... و از تو خواستم تا کمکم کنی... با محبتت... با مهربان و فهیم بودنت... با درکی که بارها و بارها به خاطرش خدایم رو شکر کرده ام - و نا گفته نماند که گاهی پیش خود گفته ام پس کو آن درک !!!!-. عزیز مادر، می دانم که این اتفاق ، برای من و تو و بابا، اتفاق بزرگی است. می دانم که خیلی تغییرات ممکن است در زندگی مان رخ دهد و خوشحالم ... امیدوارم هر سه مان ، برنامه منظم تری برای زندگی پیدا کنیم و خوشبخت تر باشیم... تا همیشه... نه تا آخر دنیا... تا همیشه

--------------------------------------------------------------------

گلکم، بابایی یه عادتی برای خواب توی تو به وجود آورده که همانا در گوشت الله الله کردن می باشد. اینجوری که تو دستهات رو از دوطرف میندازی گردن ما، سرمون رو می چسبونی به سینه ات و ما با صدای زیر و یواش پشت سر هم می گیم الله الله الله الله... و تو هم با ما تکرار می کنی : ایاه ایاه ایاه... گاهی که دستات ول میشه و یکیمون می خواد جیم فنگ شه، سریع صدا می کنی : یین مامان ، یا یین امینننننن ( خوب این واژه ایه که بابا رو عمده اوقات باهاش صدا می کنی ! امین ... با ن شدیداً موکد !!! ) و خلاصه که لا یمکن الفرار من حکومتک !!! تا اینکه کم کم چشمای قشنگت پر خواب شه و پلکات سنگین شه و مملکت آزاد. دیشب که داشتیم الله می کردیم برات یه دفعه وسطش گفتی که : مامان ! سه پتی ایاه !! :)) که یعنی مامان الله اش کوچولو ه... منظورت این بود که داریم یواش و با صدای آروم میگیم

-------------------------------------------------------------------

دوستای خوب و مهربون من که به اینجا سر می زنین و با میل و کامنت میگین که چرا عکس نمیذارم. واقعیتش اینه که نوشتن یک پست همراه با عکس عملاً دو برابر یک پست بی عکس طول می کشه. من از محبت همتون ممنونم . فقط بدونین که اگه گاهی پست ها عکس ندارن دلیلش چیه. و اما

وقتی حباب بازی می کند و حالش را می برد !!
وقتی دور از چشم مامان و بابا ، دو طبقه به تنهایی از پله های یوروماست بالا می رود
وقتی نوئه را می چرخاند. شکار شده از بالکن توسط مامان مریم
وقتی نوشابه مامان را کش می رود
وقتی می ایستد تا از او عکس بگیریم
وقتی نه تنها می ایستد ، بلکه ژست هم می گیرد
وقتی یک فرشته می شود که گلها را می بوسد و با خنده هایش دل می برد

Thursday, October 19, 2006

از همه چیز

دلکم! پریشب برای اولین بار ابراز علاقه کردی که بری دستشویی. بابایی رو در آستانه در دستشویی متوقف کردی و گفتی : پی پی من ! برات از این نشمین گاه های کوچولوی روی توالت فرنگی گذاشتیم. با ذوق و شوق شلوارت رو در آوردی، نشستی روش . چند لحظه که گذشت و خبری نشد، در برابر دهن های باز ما و بدون اینکه ما تا به حال همچین جمله ای یا مشابهش درباره پی پی !!! به کار برده باشیم، گفتی : پی پی ییَن ( پی پی البته منظور همون جیش خودمونه !!! و یین هم که یعنی وین که خلاصه یعنی بیا ) من و بابایی دیگه ولو شده بودیم از خنده که این رو دیگه از کجا آوردی؟!!! تموم که شد. بینی!! ( همون فینی به معنی تموم شد) رو گفتی و اومدی بیرون

مادری ! بر عکس خیلی از جملات و محاورات معمولیت از قبیل "ییَن" و "سه پا یا" و "مغسی بُکو" و "ایسی" و "دُن موا" و " سه کَشیت!!" و "اَسیت"* و موارد مشابه، که روزی شونصد بار میگی شون، رنگها رو به فارسی میگی. همه رنگها رو ... امروز الین یکی از چهار تا مربی مهدتون بهم میگه که :" علیرضا (یا به قول اونا علیغضا!!!) همه رنگها رو به فارسی می گه؛ نه؟ " جواب مثبت بود... و بعد برام تعریف کرد که بهت گفته اون متوجه نمیشه وقتی تو رنگها رو به فارسی میگی و باید با اون فرانسه حرف بزنی... تلفظ رنگهات اینجوریه مامانیم... آبی ، بس ( سبز ) مون گون ( قرمز ) یَید ( زرد ) بَدَم ( بنفش ) نانینجی ( نارنجی ! که من کشته اینم که هر روز صبح کفشات رو پات کنم و تو برام توضیح بدی که : مامان ! شسوغ نانینجی ! و من ببوسمت و بگم آفرین مامانی ) فیسید ( سفید ) و چند تای دیگه ای که فقط تقلید می کنی و هنوز کامل به کار نمی بری اسمهاشون رو

هیچ وقت ازت نخواسته بودم که اسمم رو بگی... چند روز پیش ازت پرسیدم که مامانی اسمت چیه؟ اشتباه فهمیدی سوالم رو... از جوابت معلوم بود که اشتباه فهمیدی و چقدر این اشتباهت، شیرین بود. گفتی: مَیَم !!! من یه لحظه نفهمیدم، پرسیدم چی؟ گفتی: مَیَم. مامان مَیَم... و من زیر بوسه هام له ات کردم و تو ذوق کردی و گفتی : مَیَم مامان !! و من دوباره بوسه بارونت کردم و تو از ته دلت قهقهه زدی و دوباره گفتی : مَیَم... و شاید بیست بار این ماجرا تکرار شد. پسرکم، مامان مریم خیلی دوستت داره... وقتی تو نیستی، گاهی با خودم ادای حرف زدنت رو درمیارم و می خندم

یکی از لطف های خیلی خیلی بزرگی که خدا بهم کرد، این بود که مهدت اینقدر به خونه نزدیکه... اینقدر که من میتونم بیام تو بالکن و تو رو ببینم که داری با نوئه بازی می کنی و نوبتی همدیگه رو سوار ماشین می کنین... نوئه تو رو راه می بره و تو اون رو می چرخونی !!! و هر وقت نمی بینمت ، یعنی داری سرسره بازی می کنی.. یک دقیقه که واستم... میای یه دور، دور حیاط میدویی و دوباره میری سراغ سرسره. نمی دونی چقدر لذت بخشه وقتی در حال ظرف شستن، یه دفعه صدای هوار باربارا رو بشنوم که داره داد می زنه: علیییغضاااا ! تو دوا تُ مِتغ تِ شُسوغ** ... و من لبخند زنان ، همونجوری با دستکش های کفی بدوم تو بالکن و ببینم که تو کفش هات رو دستت گرفتی ، داری دور حیاط میدویی و باربارا داره میاد دنبالت... کفش هات رو پات می کنه، موهای نازت رو به هم میریزه و میدویی و میری... روز به روز بیشتر دوستت دارم پسریم... خدا همیشه به همراهت


*
Viens : ویَن. بیا
C'est pas la : سه پا لا. اونجا نیست
Merci beaucoup : خیلی ممنون
Ici : ایسی . اینجا
Donne moi : دُن موا . بده به من
C'est caché : سه کشه . قایم شده
Assis : اَسی . نشسته

**
تو باید کفشات رو بپوشی!!!!

Monday, October 09, 2006

کمر درد مامان

نازنین پسرم

دیروز مامان یه اتفاقی براش افتاد و کمرش به شدت درد گرفته. دلم خواست برات بنویسم که چه بی اندازه از محبتت و از درکی که نسبت به شرایط داری لذت می برم. هر روز و هر شب و خلاصه همیشه، سر لباس پوشیدن و در آوردن، ما با هم کشتی و دنبال بازی و اینا داریم. نسبت به تعویض لباس اینرسی وحشتناکی داری. نه حاضری بپوشی و نه حاضری در بیاری. تنها حربه ما این مدته این بوده که حاضر میشیم، لباسای تو رو میذاریم دم در و میگیم که ما رفتیم خداحافظ. وقتی در رو برای بیرون رفتن ( وقتی کاملاً آماده ایم البته ) باز می کنیم، داد میزنی : اَتان، اَتان ( یعنی صبر کن) و تندی لباسا رو می پوشی ... دیروز من هیچ کاریت رو نکردم. امروز که می خواستم عوضت کنم و ببرمت مهد، تا اومدم شلوارت رو در بیارم، زودی دو تا دستت رو گرفتی به شلوارت و گفتی : سَ وَ ( که یعنی خوبه !) گفتم که ببین مادری؛ من امروز کمرم درد می کنه و اصلاً نمی تونم باهات کشتی بگیرم. تا این رو گفتم، زودی بلند شدی، ناش و بو گویان ناز و بوسم کردی و رفتی دراز کشیدی ،پاهات و دستات!! رو باز کردی، بدون کوچکترین حرکتی آروم موندی تا عوضت کردم. در حین آماده شدن، هر بار که در اثر یه حرکت کمرم درد می گرفت و دستم رو به کمرم می گرفتم یا آخ می گفتم، دو باره و ده باره ناز و بوسم می کردی. هر یه تیکه ای از لباست رو که آروم می پوشیدی می گفتی : وایا* یا می گفتم خوب الان بلوزت رو بپوشونیم؟ با یه لبخند مهربون و سر تکون دادن می گفتی : دَکُغ** و من سرمست از این محبتت


* Voilà والا - به مفهوم خب یا تشویق یا شونصد تا معنی دیگه که اینا هر کدوم روزی 100 بار میگن این کلمه رو فکر کنم و تو هم تازگیا همین جوری شدی! راه میری و وایا و دَکُغ میگی

** D'accord دَکُغ - به معنی باشه و اوکی

نازنینم! بی اندازه از این قلب مهربونت لذت می برم و امیدوارم همیشه دلت پاک و صاف و مهربون بمونه. هیچ وقت از این مهربونیت سوء استفاده نکردم. هیچ وقت بهت دروغ نگفتم. میشد حتی وقتی حالم خوبه برات ادای مریضی در بیارم که زودتر خلاص شم، ولی هیچ وقت این کار رو نکردم و امیدوارم خدا کمکم کنه و هیچ وقت این کار رو نکنم. خوشحالم از اینکه حرفم رو باور می کنی. از اینکه وقتی بیرونیم و پستونکت رو می خوای اگه بگم نمی خواد بخوری، ممکنه اصرار کنی و بگی بده ولی وقتی بگم نیست و نیاوردمش، حداقل برای زمان کوتاهی که دوباره دلت بخوادش ، بی خیال میشی. و من هیچ وقت وقتی پستونکت همراهم بوده، بهت نگفتم ندارم که بی خیال شی... نمی دونم چی شد که الان اینها رو نوشتم برات.. هر چی... دوستت دارم پسرکم... خیلی دوستت دارم

Friday, October 06, 2006

سفر -2 ، خمیر بازی


و اما

دلکم، اون موقع که سفر بودیم، شروع کرده بودی به تشخیص رنگها و به شدت دوست داشتی ( و داری هنوز ) که همه چیز رو با رنگش بگی. فقط مشکل این بود که اسم رنگها رو بلد نبودی و همه چی فقط یا آبی بود یا بس ( سبز ) می دونستی که خیلی چیزا نه آبی ان و نه بس ، اون وقت بود که یه لحن پرسشی خیلی با مزه که یعنی خودم میدونم که جوابش منفیه می پرسیدی؛ مامان آبی؟!! و وقتی می گفتم نه و رنگش رو می گفتم می گفتی بغاوو مامان !! هلند، کشور دوچرخه سوار ها بود. همه جا به شدت برای دوچرخه راه مخصوص لحاظ شده بود که رنگش معمولاً تو مایه های آجری بود. اولین بار توی یک پارکی توی آمستردام، که داشتی خودت راه میرفتی و می دویدی بهت رنگ راه ها رو نشون دادم و گفتم که اینجا که قرمزه، راه دوچرخه هاست و ما نباید بریم اونجا... فهمیدی و تا آخر راه هی راه رو نشون میدادی و می گفتی که اتانتیون اَ ویلو ! گذشت تا 3 روز بعدش رفتیم بروکسل. هتلمون جای خیلی خیلی خلوتی بود. عصری داشتیم توی پیاده رو راه می رفتیم که یه دفعه تو شروع کردی به نا آرومی کردن. هی غر میزدی و می گفتی ایسی نه ! می گفتم می خوای بیای پایین؟ می گفتی نه !! می گفتم خوراکی می خوای؟ می گفتی نه ! و من واقعاً مستأصل شده بودم که یه دفعه کلمه نجات بخش گفته شد ! اونور راه سیمانی رو نشون دادی و گفتی : ایسی آبی !!! و من یک دفعه دوزاریم افتاد . من و تو داشتیم با کالسکه از راه آجری دوچرخه ها می رفتیم و چون اونجا هیچ کس نبود، من متوجه نشده بودم... یه دفعه گفتم: آها! ما داریم از راه دوچرخه ها میریم؟ تکیه دادی به پشتی کالسکه ات، یه لبخند کاملاً رضایت آمیز زدی و گفتی : ها !!!! و من غرق بوسه ات کردم

حالا دیگه در اثر کثرت خمیر بازی با مامان کلی رنگ دیگه یاد گرفتی. قانونمون اینه که هر وقت یک رنگ رو بلد شدی، یه رنگ دیگه هم وارد دایره بازیمون می کنیم. اسم بیشتر شابلون های اشکال هندسی و حیوون ها رو هم می دونی. تنها نکته اش در اینجاست که فقط مامان و گاهی بابایی می فهمن که شما چی میگی و منظورت چیه. خب مردم حق دارن! کی می تونه از عبارت " بیل گون گون" ، " دل قرمز " برداشت کنه. یا مثلاً :"وَش فیسید" که یعنی گاو سفید. یا از اون بدتر : "شَشَ گنگه ای" که منظور مثلث قهوه ایه. آدم یه ربع باید بین همه کلمات فارسی و فرانسه بگرده تا ببینه این الآن چی می تونه باشه. چند روز پیش یکی از شابلونات از دستت افتاد. هی نگاه کردی و پیدا نشد ! یه دفعه دیدی افتاده زیر پات. چشات رو کوچولو کردی، خندیدی و گفتی : " سه کَشه" و من برای اولین بار انقدر جمله ات درست و کامل بود که درجا گرفتم چی گفتی : قایم شده !!

یه روز مثلث ات گم شده بود. بهت گفتم که: مثلت ات کو مامانی ؟ یه فکر کردی و گفتی : شَشَ شُسوغ کوغ دَدَ !!!! و من چشمام گرد از اینکه تو چطور فکر کردی که مثلث میتونه کفشاش رو بپوشه و بدوه دَدَر !!!

به طور دیوانه کننده ای داری جات رو تو دل ما بزرگ می کنی مامانی ... وقتی دستات رو از دو طرف دراز می کنی و با نهایت محبت خالص دنیا، سر من و بابایی رو تو بغلت می گیری و در همون حال با سر انگشتای کوچولوت ، به نشانه نوازش ضربه های آروم می زنی، یک موج عشق می ریزه تو دل آدم... همیشه مهربون بمون، زیبا! همیشه

Thursday, September 21, 2006

سفر -1



جای همگی خالی ، ما یه 9 روزی رفته بودیم یه جور سفری که برامون جدید بود و تا حالا سفر این مدلی نرفته بودیم. 9 شب ، تو 8 تا شهر مختلف موندیم و خیلی سفر با مزه ای بود. احساس می کنم که به پسرک خیلی خوش گذشت. فردا صبحش که از خواب بیدار شد و می خواستم ببرمش مهد، تا گفتم که پاشو لباسات رو بپوش بریم بریم بیرون، زودی گفت : دَدَ، بیتیو ( مترو یعنی ) عاشق مترو ها و تراموا های شهرها شده بود و این نوای خوخو، شی شی ( همون هو هو ، چی چی ) از دهنش نمی افتاد. ولش می کردی 2 ساعت تموم وامیستاد و با حسرت منتظر ترام ها و مترو ها و قطار ها میشد و تا از دور پیداشون میشد ، ما رو صدا می کرد، با انگشت نشونشون میداد و با یه ذوق غیر قابل توصیف داد می زد : ایل یا بیتیو ( که یعنی مترو ه) خو خو شی شی و وقتی هم که می رفتن: بیتیو یفت


دلک مادر، فقط خدا میدونه که تو این سفر چقدر برای داشتنت شکرش کردم، نه به خاطر اینکه یه بچه ناز و ماه دارم، به خاطر اینکه تو رو دارم با همه فهم و شعوری که خدا درت به ودیعه گذاشته و نمیدونم که من خیلی ندید پدید ام یا تو واقعاً ماهی.هر چی که هست امیدوارم قدرش رو بدونی و ازش به خوبی استفاده کنی تا خدا روز به روز بیشترش کنه. وقتی خسته میشدی و می خواستی بغلت کنیم، تا بهت می گفتیم که کمر مامان و بابا درد می گیره اگه تو رو بغل کنن، یه بغاوو به خودت می گفتی ؛ یه دست برای خودت می زدی و راهت رو میومدی. یه بار من و تو داشتیم از پله ها با هم پایین میومدیم. پله هاش خیلی باریک و خطرناک بود و من دستت رو گرفته بودم. ازم خواستی که مثل بابایی بپرونمت. بهت گفتم که من نمی تونم مادری، من زورم کمه و اینجا خطرناکه... زودی تا این رو گفتم گفتی بغاوو و ادامه دادی : مامان ناش و نازم کردی و بوسم ... نمی دونم چی حس کردی تو اون لحظه ولی من فقط خدا رو شکر کردم به خاطر داشتنت... به خاطر ترسو نبودن ولی محتاط بودنت... به خاطر اینکه نه از جک و جوونور نه از تاریکی .. نمی دونم ندیدم که بترسی ولی به محض دیدن یک ماشین یا دوچرخه یا مترو یا موتور، به سرعت برق و باد کنار می کشی و با اون صدای شیرینی که یه قدری هم بم و ترسناکش می کنی ، اگه ماشین باشه میگی: اتانتیون اَ بببب ( این رو نمی تونم بنویسم، همون صدایی که بچه ها یه عنوان صدای ماشین در میارن و لبها رو می لرزونن) اگه دوچرخه باشه میگی : اتانتیون اَ ویلو ( که یعنی مواظب دوچرخه باش) اگه هم که مترو باشه که اتانتیون اَ بیتیو ... البته این اتانسیون ها سر درازی داره و شما هر چیزی از دیدت یه مقادیری خطرناک باشه یا نیاز به مراقبت داشته باشه، زودی این عبارت رو براش به کار می بری . از این قسم اند : اتانتیون اَ آبَ ( که روی پل و جاهایی که خطر افتادن در آب وجود دارد مستحب است !!!) اتانتیون اَ نی نی ( که وقتی یک نی نی خیلی کوچولویی که باید ازش محافظت شود ، مشاهده می شود، واجب است !!) و القصه

دو سه روز قبل از سفر ، گاهی یه کلمه ای به کار میبردی که من نمی فهمیدمش، تا اینکه شب اول توی هتل فرانکفورت حسابی شیر فهم شد... من برای بابایی آب پرتقال ریختم و تو هم خواستی... برات ریختم و اصرار کردی که لیوان نیمه پر یک بار مصرف رو بدم دستت... می خواستم ندم چون ترسیدم بریزی ولی کوتاه نیومدی و هی می خواستی از دستم بگیریش و ندای من من ت راه اقتاده بود و من دیدم که الانه که لیوان بشکنه و دادم بهت و ریختی... بابایی گفت که چرا لیوان رو دادی بهش که بریزه، گفتم من که نمی خواستم بدم، ولی نذاشت داشت میشکوند لیوان رو... در حین همین توضیحات بودم که یه دفعه خیلی جدی، انگشتت رو گرفتی به طرفمون و گفتی اَغِت مامان بابا... ( اَغت به مفهموم بس کن، تمومش کن ) و من با اینکه همیشه زندگیم می دونستم که باید اَغت کرد ولی این اَغتی که گفتی ، یه جورایی انگار شیرفهم شده باشم که تا چه حد باید اَغت کرد و تو تا چه حد دوست نداری که ببینی ما با هم هیچ بحثی کنیم... امیدوارم هیچ وقت آرامش حکم فرما بر وجودت رو مختل نکنیم نازنینم

تو یکی از شهرهای شمال هلند، هتلمون جای خیلی خیلی ماهی بود. ساحل دریای شمال و کاملاً ایده آل برای یک آدم بچه دار. پشتش زمین بازی بود و جلوش یه دریاچه کوچولو با یه عالمه اردک. تو و بابایی رقتین که به اردک ها نون بدین. هم تو و هم اردک ها حسابی حال کرده بودین. بابایی بهت یاد داده بود که اگه نون رو بالای سر اردک ها بگیری، میپرن بالا که بگیرنش و تو از این کار و پریدن اون ها ذووووق می کردی و از خوشحالی رو پات بند نبودی و بر خلاف تصور من، وقتی به جای نون دستت رو گاز می گرفتن، نه تنها غر نمی زدی، بلکه کلی حال می کردی. یک بار که نون تو دستت رو انداختی و اومدی بری یه ور دیگه، اردک ها ولت نمی کردن، هی می دویدی و اونا هم دنبالت میومدن یه دفعه شاکی شدی، برگشتی به طرفشون ، کف دستت رو به علامت ایست گرفتی به طرفشون و خیلی محکم و با صدای بلند که از میون کواک کواک اونها به گوششون برسه، فریاد زدی : اَغت جوجو ... و من و بابایی دیگه شده بودیم همون اسمایلی یاهو که رو زمین غلت می خوره و قهقهه میزنه

ادامه دارد اگر خدا خواهد...

Tuesday, September 05, 2006

Merci !



عمر مادری، یه چند روزیه که تشکر کردن رو یاد گرفتی. قبلاً هر وقت بهت می گفتم بگو مرسی یا میگفتم تشکر نکردی از مامان ، همیشه فقط آهنگش رو در میاوردی و می گفتی م م با کشیدگی خاصی که بهش میدادی، ولی روز جمعه وقتی از مهد برگشتی و سیب و بیسکوییتت رو بهت دادم و بهت گفتم که مرسی گفتی به مامان؟ قشنگترین تشکر عمرم رو شنیدم. لبخند زدی، چشاتو ریز کردی و با ملیحترین لحن ممکن برای یک پسر بچه ، گفتی: مشی ! و من یه پرنده کوچولو تو قلبم به پرواز در اومد


و از اون روز تا حالا خیلی با ربط و یا یه کم با ربط از این کلمه که با لحن ماه تو خیلی قشنگتر از خود واقعیش شده، استفاده می کنی. تازه گاهی یه ن هم معلوم نیست از کجا به تهش اضافه می کنی و میشه : مشین !!



کلاهت رو دراز کردی طرف من و گفتی : بیی ! یعنی بگیر و وقتی ازت گرفتمش گقتی : مشی


لیوانت رو برداشتی و اومدی دم یخچال، درش رو باز کردی و گفتی : آبَ ایینا ( یعنی از اینا، منظورت آب پرتقال بود) برات ریختم، همونطور که داشتی می رفتی تو اتاق، سرت رو یه کوچولو برگردوندی و گفتی : مشی


یه کمی سرما خوردی و فین فینت به راهه. آب بینیت اومده بود و اذیتت می کرد، بهت گفتم بیا تا تمیز کنم برات، داشتم دنبال جعبه دستمال میگشتم که گفتی ایشی نه یا ! ( ایسی نه لا، یعنی اینجا نیست اونجاست ) رفتی یه دونه دستمال آوردی، دادی بهم، تمیزت کردم . نگاهم کردی و گفتی : مشی


رفته بودیم بیرون، یکی از خاله های اینجا برات نوشابه ریخت، لیوانت رو گرفتی و گقتی : مشی


امروز صبح من کیک خوردم و آشغالش دستم بود، اومدی بهم گفتی : یین مامان ( وین مامان یعنی بیا ) پا شدم و بهت گفتم که بذار من این آشغال رو بنذازم توی سطل، و وقتی انداختمش، خیلی بزرگ منشانه نگاهم کردی و گفتی : براوو مامان، مشی ! و من دهنم باز از اینکه چقدر خوب و بی نقص هر چی بهت گفتم رو تحویلم میدی


تشکر یاد می گیری و این یعنی داری بزرگ میشی. یعنی من باید لذت این لحظه ها رو با تمام وجودم ببرم و آرزو کنم که سیر نزولی این لذتها هیچ وقت به سمت صفر میل نکنه. یک گام نزدیک تر شدنت، به دنیای روابط اجتماعی انسانها، به دنیای محبت کردن و محبت دیدن، به دنیای من خوبم - تو خوبی، مبارک، نازنین پسرم


----------------------------------------------------------------------

علیرضا، چونه ات کو؟ زبونت کو؟ دندونات چی؟ لپاتو بکش ! لبات رو غنچه کن !!=))این لب غنچه کردنش من رو کشته

پدر کمر مامان بزرگش در اومد تا آقا حالش رو ببره

شافهاوزن- رودخانه راین - قربون اون قیافه کج و کوله ات برم

An angel on the earth !

Tuesday, August 15, 2006

Bravo

دوست داشتنی من

دیروز که من و تو با هم کنار دریاچه بودیم، مبهوت کارهات و حرف زدنت با خودت شده بودم. شب قبلش به دنبال یک عکسی، بر خورده بودم به عکس های دو ماهگیت. و اون پسرک دو ماهه که جز گریه کردن و خوردن و خرابکاری کاری بلد نبود، حالا تبدیل شده بود به یک فرشته کوچولو ، که اشکهای من رو روی گونه هام جاری کنه

به فاصله 30-40 قدم از من واستاده بودی و داشتی سنگ پرتاب می کردی تو دریاچه. خم می شدی، دنبال سنگی که ازش خوشت بیاد می گشتی، برش می داشتی و می گفتی : شنگ... با یک فیلم و اطوار مخصوص خودت پرتش می کردی و می گفتی : اُه ، اُپتاد ... بعد برای خودت دست می زدی و می گفتی :
Bravo , Encore un

که یعنی آفرین، یکی دیگه... یکی دو تا که به این ترتیب پرت می کردی. یاد من می افتادی و از اون دور داد می زدی : ماما ! شنگ و ادای پرت کردن در می آوردی که یعنی من حالا سنگ پرت کنم. وقتی می انداختم دست می زدی و می گفتی : شنگ یفت ! ( سنگ رفت ) گاهی یکی کافی نبود و می گفتی :
Mama ! Encore un

و این پروسه 20-30 بار تکرار شد و من نمی تونم بگم که چقدر از حرف زدنت لذت می برم

---------------------------------------------------------------------

پسرکم در حال تلویزیون دیدن بودی که همه رو صدا کردم تا مدل جدید رو ببینن ولی تا متوجه شدی که ما مشغول عکس برداری ایم، زودی تغییر حالت دادی

دلکم، مدتها بود که کلمه "دُن" فرانسوی رو به معنی بده، به جای بگیر هم استقاده می کردی و چه می خواستی بگی بده، چه می خواستی بگی بگیر، می گفتی "دُن" تا اینکه نوبت به غذا دادن به این ببعی ها رسید. چند تا دونه علف کندی، گرفتی جلوی دهن یکیشون و خیلی جدی گفتی : "تیَن" و من به این فکر می کردم که از دید تو ما خیلی می فهمیم که سعی نمی کنی درستش رو به ما بگی یا این گوسفند ست که خیلی می فهمه و باید درستش رو بهش گفت !!!!

چقدر دوست داشتی راه رفتن با پای برهنه تو سر بالایی این تونل رو نازنین

طپش قلبم ، آوای گامهایت را همراهی می کند، پسرک خوش قامت من... گامهایت همیشه استوار




Wednesday, August 09, 2006

ICI , ناز

زیبای من

بی آنکه بخواهم فکر کنم این یک غریزه است، از اینکه حضورم آرامت می کند، لذت می برم. از اینکه وقتی می خواهی بخوابی و روی مبل دراز می کشی، و بعد خیلی ارباب مآبانه ، انگشت اشاره ات را به سمت مبل دیگر می گیری و می گویی " ماما ! آ ، آ" و این یعنی من باید در آنجا نزول اجلال ! کنم، قند توی دلم آب می شود. بیشتر اوقات، کتابم را می آورم و همزمان با کارتون دیدن تو، مشغول خواندن می شوم. گاهی که می بینی حواسم زیادی از تو پرت است، صدایم می کنی ، گاهی همان یک نگاه امنیت کافی است ، گاهی حتماً باید با هم بخندیم تا ادامه دهی کارت را، گاهی باید همراهت شوم و آن صحنه ای را که با زبان خودت برایم تعریف می کنی - و من عمدتاً چیزی از آن نمی فهمم - بشنوم و بگویم " وَوووو ، چقدر جالب بوده مامانی " و آنگاه بخندی و چندین بار این پروسه تکرار شود تا تو خوابت ببرد. اعتراف می کنم که گاهی خسته کننده است. مخصوصاً اگر من کار داشته باشم و تو هم خیلی خوش اخلاق نباشی ولی آنچه مرا وا داشت که امروز اینها را بنویسم ، اتفاقی بود که امروز بعد از ظهر افتاد

حسابی خسته و قاطی !! بودی و خواب آلوده. درازت کردم، بوسیدمت و رفتم کتابم را آوردم و رو به تو گفتم که " خوب مامانی، من رو این یکی مبل بخوابم؟" بر عکس همیشه گفتی : نه ! اشاره کردی به کنارت و گفتی " ماما ! ایسی ، ناش " - مامان ؛ اینجا ؛ ناز - و من کنارت دراز کشیدم، پیشانی ام را به پیشانی ات چسباندم، دستم را روی صورتت گذاشتم و آرام ترین سرانگشتان نوازشم را بر گونه های زیبایت کشیدم و وقتی خوابت برد، دستان کوچکت را در دست گرفتم، بوسیدمشان و از خدا بهترین ها را برای دستانت خواستم. و در کنار همه بهترین ها ، آرزو کردم که روزی دستان کوچکت، دستان مهربانی شوند که دل آن را که دوستش خواهی داشت - و اگر خدا بخواهد دوستت خواهد داشت - ، آرامش بخشند. برایت آنجایی را آرزو دارم که یار می پسندد، پسرک مهربانم

Friday, July 28, 2006

پسرک دو ساله

این رو دیروز نوشتم، امروز پست میکنم ولی تولد پسرک پس فرداست



چشمانم را می بندم. بیمارستان شوو. مامای هندی. درد. اتاق زایمان. اپیدورال و تولد... نه... باز می کنم... عقب تر... مطب دکتر معینی، متخصص زنان و زایمان، سونوگرافی،" مبارک باشه، الان دو سانتی متره"... ولی نه... باز هم عقب تر... بلوار کشاورز، بیمارستان پارس. خانوم آزمایشگاهی، نگاهی به برگه آزمایشم می اندازد و سوزن را فرو می کند و سوال می کند که چند روزه؟ جواب می دهم که آنقدری هست که آزمایش خون معلوم کند ... فردایش جواب آزمایش را می گیرم... می دانم که سر کلاس است ولی زنگ می زنم... مبارک باشه آقای پدر... نفر بعدی مامان است... دیروز صبحش معتقد بود که حال بدم به علت خوب صبحانه نخوردن و تغذیه نامناسب است... در دل یه کوچولو می خندم. بر عکس خیلی از اطرافیانی که می شناسم و خبر نی نی داشتنشان را، نمی دانم به چه دلیلی ، تا می توانند مخفی می کنند، خودم به دلیل خوشحالی مفرط ، در عرض یک ساعت همه عالم را خبر می کنم، به تنهایی... به همه هم متذکر می شوم که به کسی نگویند چون خودم می خواهم حال خبر دادنش را ببرم

چشمانم را می بندم، پسرکی ده ساله را می بینم که با وجود اینکه تمام تلاشش را کرده است، بازنده از زمین مسابقه بیرون می آید. از میان تماشاگران،حلقه اشک را در چشمانش می بینم. به سراغش نمی روم تا خودش بیاید. دستانم را لای موهای پرپشت زیبایش می کنم ، سرش را کوتاه لحظه ای که باعث شرمزدگی اش نشود می بوسم. دستم را زیر چانه اش می گذارم ، لحظه ای به چشمان دلربایش خیره می شوم و زبان باز می کنم که : " نمی گم اگه می بردی الان خوشحال تر نبودم. ولی الان ناراحت نیستم. چیزی که باید بدونی اینه که پیش خدا، پیش من، پیش بابا و پیش همه آدمهای عاقل دنیا، چیزی که مهمه اینه که تو در حدی که این مسابقه ارزش داشت، براش وقت گذاشته بودی و تلاشت رو کرده بودی. من به هیچ وجه برد تو رو به قیمت اینکه همه زندگیت رو صرف این ورزش کنی، ترجیح نمیدم پسر مامان" اینها همه رویاهای من است و من در رویایم جواب حرفهایم را با یکی از زیبا ترین لبخند های دنیا می گیرم


چشمانم را می بندم. زنی 50 ساله را می بینم که با عینکی بر چشم ، پشت میز نشسته است و با سرعتی، نه به خوبی جوانی هایش، تایپ می کند : " علیرضای مامان، سلام. خوبی پسرم؟ امیدوارم که این امتحان ضایع آخر رو خوب داده باشی . ما خوبیم. فقط دلمون برات خیلی تنگ شده. حالا که امتحانا تموم شده چند تا از عکسات رو بفرست که دلم خیلی برای چشمای قشنگت تنگ شده" ... چشمانم را باز می کنم ... آیا من خواهم توانست در 24 سالگیش اینگونه عاشقانه با او سخن بگویم

چشمانم را می بندم. جوانی را روبرویم ایستاده می بینم که پس از مدتها دوری می توانم در آغوشش بکشم. دستانم را دور صورتش می گیرم. چشمهایش برقی دارد که زبان را به حمد خالقش می گشاید. سرش را به سینه ام می چسبانم. موهایش را می بوسم. سرم را روی موهایش می گذارم... آه که اگر بدانی دوست دارم پشت سرش چه ببینم... یک نگاه مهربان، که با تحسین مرا بنگرد و پس از آنکه او رفت تا لباسهاش را عوض کند، در آغوشم بکشد و در گوشم نجوا کند: "تو دوست داشتنی ترین مادر دنیایی"

و شاید همه اینها فقط رویا باشد. شاید بزرگ شوی و هیچگاه من نتوانم حتی آنگونه که می خواهم ببوسمت. شاید آرزوی دستان مردانه ای که دستان چروکیده ام را در دست بگیرند و شاید بوسه ای بر آن بزنند، برای همیشه در دلم بماند. شاید تو بزرگ شوی و هیچگاه مرا آنگونه که روحم شاد شود، دوست نداشته باشی، شاید از آن دسته فرزندانی شوی که همواره بار سنگین توقعشان، دل دلداده پدر و مادرشان را له می کند. شاید تو بزرگ شوی و من با چشمان گریان خود ببینم که در آن راهی که خدا راضی است و انسانیت حکم می کند، گام بر نمی داری... و من چه خواهم کرد... همچنان عاشقانه دوستت خواهم داشت... و تا آخرین لحظه زندگیم از خدای خوبم خواهم خواست که تو را در گروه دوست دارانش قرار دهد... نه تنها چون پسر منی... چون تو علیرضای منی

تولدت به برکت و شادمانی و میمنت، پسرک دوساله من




مشغول ساختن پیچیده ترین به قول خودش توغ!!! زندگیش - توغ یا همون تاور خودمون به معنی همون برج خودترمون یعنی !!

از خواب که بیدار میشه اولین کارش بیرون آوردن اینها از اتاقش و چیدنشون ه

Bellerive-Plage
داشتم می بردمش اینجا، بهش میگم میای ببرمت استخر؟ میگه نه... میگم اِاِاِ استخر که دوست داشتی خیلی... میگه نه... یه ذره فکر میکنم و میگم میخوای ببرمت پیسین؟ ( همون استخر اونا !!) یه دفعه جفت پا میپره هوا و میگه ویییییییییی

Thursday, July 20, 2006

Ice Age

دلکم

به کارتون های مورد علاقه ات چند تا دیگه هم اضافه شدن. 4 تاش رو می تونی با تلویزیون ببینی و بقیه رو قانونش اینه که باید بری با کامپیوتر که در اون فاصله مامان و بابایی هم توی صفحه تلویزیون یه تصاویری جز نیمو و شرک و آیس ایج و آهو ببینن. خیلی حال می کنم از اینکه یه دفعه میگی کانن - کارتون - و بعدشم سریع اعلام می کنی که کدوم رو می خوای. آوو و نیمو - که دیگه مثل کوچولوگیات ممو نمیگی و قشنگ نیمو میگی - که تکلیفشون معلومه. شرک هم گاهی کیش گاهی ایش ه گاهی اَیینا - یعنی از اینا !!! که واقعاً نمی دونم چرا این رو میگی - ولی اون چیزی که من کشته شم، وقتیه که آیس ایج می خوای. آیس ایج و نیمو با هم توی یه دی وی دی هستن. و تو چون تازه داری یاد می گیری که با فلاکت بگی آیس ایج، هر وقت اینو می خوای، میگی نیمو و بعدش اضافه می کنی که نیمو نه ... و من واقعاً از ته دلم می خندم وقتی می بینم سعی می کنی هر جوری که شده منظورت رو برسونی نازنینم

چند روز پیش ماشین هات رو از کوچیک و بزرگ ردیف چیده بودی و خیلی با احتیاط از کنارشون رد میشدی و می گفتی اتانتیون- اتانسیون- . اومدم پیشت و گفتم وااای مامانی چقدر ماشین داری. می شمریشون؟ گفتی


un , deux , quatre ( 1-2-4 ) =))

Tu ne peux jamais découvrir combien je t'aime… Jamais


Thursday, July 13, 2006

بی تابی ات را برای حرف زدنش به خاطر بسپار

دلبرکم

ازم خواستی برات آهو بذارم ( به قول خودت آوو ، منظور سی دی آهویی دارم خوشگله است) وقتی گذاشتم ازت پرسیدم که

c'est bon ? ça tu plaît?


امیدوارم روزی که این رو می خونی در این حد فرانسه بلد باشی ولی به هر حال یعنی خوبه؟ خوشت میاد؟

گفتی

ça va!!!


دو سه روز پیش می خواستم لباسات رو در بیارم چون هوا گرم بود. بهت گفتم که می خوای لباست رو در بیارم؟ بر خلاف همیشه که در مقابل هر گونه تغییر لباس اینرسی داشتی، قبول کردی. همینطور که داشتم لباست رو در میاوردم زیر لب گفتم :

c' est chaud.


یه لبخندی زدی حاکی از اینکه اِاِاِ .. انگار تو هم یه چیزایی بلدی ها مامانی و بعد تکرار کردی سه شو ( یعنی گرمه ) !!! فرداش وقتی دوباره ازت پرسیدم می خوای لباست رو در بیارم یا نه؟ جواب دادی که

Oui... c'est chaud


از تک تک کلماتی که میگی لذت می برم و سعی می کنم ازشون حظ وافر ببرم. از فرانسوی هاش بیشتر لذت می برم.. نمی دونم چرا ... شاید به این خاطر که این من نیستم که بهت یاد میدمشون... شایدم به این خاطر که همیشه زندگیم از اینکه بچه های دو زبانه قر و قاطی حرف میزدن عشق می کردم... مادری، دوستت دارم. اینو همیشه یادت بمونه... لطفاً



پ.ن. یادم نبود که پست بی عکس قبول نیست

اینم چند تا عکس که مامانی از بالکن خونه از حیاط مهد گرفته که پسرک با دوستاش مشغول آب بازی ان. اگه گفتین پسرک کدومشونه :p


اینم عمر مادرش