Monday, July 31, 2017

07.30.2017: Officially a teenager


عزیز من، امشب وقت خوبی برای نوشتن این چند کلمه برایت به نظر می‌رسد. امشب که هنوز 30 جولای تمام نشده ولی 9 مرداد شروع شده است. جمعه‌ی مبارکی که توی مهربان را به من بخشید، بهترین روز یکی از این سال‌های جابه‌جا بود، از این رو است که اگر تولد شمسی و میلادی ما هر 4 سال یک‌بار روزش با هم فرق می‌کند، تولد شمسی و میلادی تو هر 4 سال یک‌بار بر هم منطبق می‌شود.

بزرگ شده‌ای. می‌دانم که هر سال و هر بار که برایت می‌نویسم، این را می‎گویم ولی واقعنی واقعنی بزرگ شده‌ای. نشانه‌هایش بسیار است ولی بارزترین نشانه‌اش این است که دیگر لگو بازی نمی‌کنی و امسال برای تولدت دیگر نه پول‌هایت را جمع کردی لگو بخری، نه درخواست لگو دادی نه هیچ، الان بیش از 6 ماه است که زندگی‌ات لگو-فری! شده است. همان موقعی که انگار یک‌هو مثل همان صحنه‌ای که در انیمیشن اینساید آوت نشان می‌داد که دکمه‌ی بلوغ طرف را می‌زدند، برای تو هم دکمه‌ی نوجوانی زده شد و به طور رسمی از یک کودک تبدیل به یک نوجوان شدی، یک نوجوان برازنده، خوش‌قلب، صد البته دم‌دمی و مثل همیشه مهربان، مهربان، مهربان…

فکر و خیال و عشق این روزهایت پینگ پونگ است. انگار که وقتی جایی میز پینگ پونگی و کسی برای بازی وجود دارد، مقوله‌ی خستگی کلا از زندگی‌ات حذف می‌شود، تا پایت را از آن مکان بیرون بگذاری. شاهدش روز آخر تورنمنت وگاس، بعد از 4 روز بازی از ساعت 8 صبح تا 8 شب، در حالی که سالن مسابقات تقریبن از جمعیت بالای 1000 نفری‌اش خالی شده بود، داشتی برای "فقط یک بازی" دیگر خواهش و تمنا می‌کردی و این در حالی است که روزی نیست که بازی نکنی! آیا به عنوان یک مادر نگران دوست داشتم کمی از این عشق و شور هم به دیگر چیزها می‌رسید؟ صد البته!... ولی از این‌که این انرژی و هیجان صرف فعالیت سالمی می‌شود، خدا را از صمیم قلب شاکرم و نه فقط برای این… برای داشتنت، بودنت، برای همه‌ی چیزهایی که تو را "تو" می‌کند، تو که قسمت خوشایند حیاتی...

You know, well you don’t know but I’m planning to give you this weblog on your  25th birthday, -I just realized we’re halfway there and it kind of freaked me out, but anyway, maybe 30 then!- I’m not sure you’ll know the wits of Farsi language by then, specially for written pieces, so I thought I might write a few words in English too.

I wanna tell you on this holy night of my life that you’re the boy any mom could dream of having. You’re unbelievably kind, unimaginably caring and extremely passionate about the things and people you love and I’m so lucky to be one of them.

You’re perfect, the only maybe imperfect thing about you is that you hate avocados and I can’t spread them all over the salad, but I’m pretty sure I can overlook that.

Remember, whenever you need me to cheer you up, I’m there and when I’m not, I’m always rooting for you in my heart… You’re the best, kid!

Happy birthday sweetheart, I love you more than you can EVER imagine…


Tuesday, May 09, 2017

05.09.2017

کماکان از یک سال پیش:
پسرک: مرسی مامان روی این برام پنیر گذاشتی.. من: خواهش می‌کنم عزیزم... پسرک: یو نو می سو ول... من با لبخند بهش و در دل: کاش که تا همیشه همین‌طور باشه...‏

من نمی‌خوام برای ای‌ال‌ای (امتحان ایالتی انگلیسی) درس بخونم .. بنده: چرا؟.. ایشون: اصن چرا باید امتحان بدم وقتی انتخابی ئه و می‌شه امتحان نداد؟ من هر چه قدر بخوای ریاضی می‌خونم ولی انگلیسی نمی خوام بخونم چون هر چی تلاش می‌کنم توش نمره ام بالای 90 نمی‌شه. من: چون امتحان مشخص می‌کنه که آدم چه قدر یاد گرفته. ضمن اینکه می شه بگی این هر چی تلاش‌ها چی بوده که من هیچی‌اش رو ندیده‌ام؟... ایشون: چون توی مدرسه تلاش کرده‌ام. (ارواح صدام حسین! این یعنی سر کلاس فقط تکلیفام رو درست انجام دادم و یه دونه هم تمرین اضافی حل نکرده‌ام). بعدم اینکه خب با همین نمره های کلاسی معلوم می‌شه دیگه. برای چی دیگه این رو باید بدم؟... من: به اون همه‌ی تلاشم رو کردم نمی‌گن. به اینکه بیای این امتحان‌های سال‌های پیش رو حل کنی، یه کم تمرین اضافه حل کنی می‌گن تلاش. تو چون زبان اولت انگلیسی نیست باید بیشتر از بقیه بچه‌هاتون وقت بذاری برای انگلیسی که بتونی کچ آپ کنی... در اینجا مقدار زیادی بحث و آسمون و ریسمون که دیگه نوشتن‌اش از حوصله خارج ئه... و سپس آس ماجرا: اصن می دونی چرا نمی خوام این تمرین‌ها رو حل کنم؟ چون لیزی هستم! / بعــــله!‏

دیروز در حالی که می‌دونه دیگه وقت تلویزیون و بازی نداره اومده که: مامان، می‌شه لطفن حالا که بابا نیومده زود یه کم اکس‌باکس بازی کنم؟... من: لگوهای پهن تو اتاقت رو جمع کردی.. ایشون: نوووو. پلیـــــز. آیم این د میدل آو میشن ایمپاسیبل 2، سکشن 3. آی کنت کلین آپ ناو! پرتی پلیـــــز...

پسرک چند روز پیش: ما باید یه پروژه‌ی مث انجام بدیم و خانوممون گفته نصف کلاس اجازه داره که پارتنرشون رو انتخاب کنن و اونا هم مجبوری باید قبول کنن و نمی‌تونن بگن نه. حدس بزن کی من رو انتخاب کرد.... من: جف؟ ... اون: نووو! روبی!... من: روبی؟ روبی بارنتل؟ ... پسرک: اوهوم... (در اینجا توضیح بدیم که ایشون از کلاس پنجم روی پسرک ما کراش داشته و داستان‌هاش رو گفته بود و یک بار که رفته بودم مدرسه یوهو تا من رو دید رفت دست مامانش رو کشید که مام مام، کام میت علیرضاز مام. ولی خیلی وقت بود حرفی ازش نبود)... من: شی استیل لایکز یو؟... اون به حال چو دانی و پرسی سوالت خطا است: تیک عه گس!... امروز صبح می‌گه: من و روبی تو پروژه مث از همه جلوتر هستیم و برای همین مجبور نیستیم توی ویکند کار کنیم. بقیه که عقب اند مجبورن کار کنن!.. من: روبی هم توی اکسلریتد مث ئه؟... اون: وا. اگر نبود که با هم پروژه نداشتیم... و در حال خوشحالی از تعطیلی بی‌تکلیف چهار روزه به سمت مدرسه روانه می‌شه :)‏

پسرک: امروز تو مدرسه باید یه هیرو انتخاب می‌کردیم و درباره‌اش می‌نوشتیم. من می‌خواستم شما و بابا رو بنویسم ولی باید فقط یه نفر رو انتخاب می‌کردیم و من شما رو انتخاب کردم... من در حال تعجب و ذوق مرگی و بغل کردنش و فشار دادنش و فشردن لب‌هام به لپ‌هاش با کیفوری و خنده: من آخه کجام شبیه هیروها است مادر؟... پسرک(فیلسوفانه): یو دونت نید تو لوک لایک عه هیرو تو بی عه هیرو!... بعد اسمت رو سرچ کردم یه عکسی توی یه سایتی داشتی پرینت کردمش بردمش توی کلاسمون بعد دو تا از خانومامون بهم گفتن: واااو. یو هو عه ریلی پرتی مام!

فرداش بعد اومده که امروز داشتم روی همون هیرو که بهت گفتم کار می‌کردم. چند تا از دخترای کلاس اومدن عکست رو دیدن و گفتن: وووو، هو ایز دت؟ گفتم: شیز مای مام. گفتن: سیریسلی؟ ایز شی یور مام؟ شیز سو پرتی... یادت ئه که همیشه بهت می‌گفتم یور سو بیوتیفول؟ در یو هو ایت. بقیه هم دارن می‌گن!... بعد از کمی که گذشته می‌گه: الان که فکر می‌کنم انگار خیلی دیده‌ام که آدم‌هایی که یه دیسبلیتی دارن خیلی خوشگل هستن!‏ یادم ئه توی ایران یه دختره بود که پاش 6 تا انگشت داشت اند گاد، واز شی پرتی! خیلی کیوت بود ها... / آه از تو بچه... آه

Monday, May 08, 2017

05.08.2017

چند وقتی است که برات ننوشته‌ام مادری. تازگی‌ها هر از گاهی برای ارتباط با پینگ پونگی‌ها به فیس‌بوک سر می‌زنی و کم‌کم مخفی نگه داشتن اینجا ازت سخت‌تر می‌شه. ماجراهامون هم با بزرگ‌تر شدنت خصوصی‌تر می‌شه و گاهی نمی‌شه اینجا نوشت‌شون. گاهی به خصوصی کردن وبلاگ فکر می‌کنم که بشه همه مکالمات‌ جالب‌مون با هم رو برات بنویسم که برات یادگاری بمونه. همیشه برام کیف داشته باهات حرف زدن. چه وقتی دو سالت بود و از گاو سیاه شاخ‌دار و گاو سیفیدی که علف مانژه! می‌کنه می‌گفتی و چه این روزها که از دغدغه‌های بزرگونه می‌گی… از زندگی و سخت بودنش و آینده و اعتماد و دروغ و روابط اجتماعی و هر چی که فکرش رو بکنی. هیچ وقت بهت گفته بودم هیچ لذتی برای من توی دنیا با وقتی که پیشم می‌شینی و دریچه‌های قلبت رو برام رو به دنیات باز می‌کنی برابری نمی‌کنه؟ فکر کنم می‌دونی… همیشه سعی دارم که بهت بگم… عاشق این دوست بودنمون هستم و اگر دو تا آرزو توی دنیا داشته باشم، اولی‌اش عاقبت به خیری و موفقیت تو است و دومی‌اش این ئه که باهات دوست بمونم همیشه… باهام حرف بزنی همیشه…

الان نگاه کردم و دیدم که از مارچ پارسال چیزی ننوشته‌ام… چه همه چیز انباشته شده داریم…

10-12 ماه پیش

پسرک بعد از اینکه کلی با دختر 4 ساله‌ی دوستمون بازی کرده و سرگرمش کرده: می‌دونی من چرا این‌قدر خوب با بچه‌ها بازی می‌کنم؟... من: چرا؟... پسرک: بیکاز آی توتالی ریممبر د بوردم آو نات هوینگ انی‌بادی تو پلی وید اند آی نو د پین دیر گوئینگ ترو! / بچه نگو بگو تراکتور. بگو غلتک! با یک جمله خیلی محترمانه از روت رد شه و صافت کنه :))‏ حالا خوب ئه مهدکودک می‌رفت این همه!

پسرک یکشنبه رفته بوده پینگ‌پونگ، موقع بازی دوبل یارش میاد اسمش بزنه و در ادامه‌ی حرکت راکت رو ناجور می‌کوبونه بالای دماغ این. زخم شده و خیلی درد می‌کنه. دوشنبه میاد بره شنا، از بس درد داشته نمی‌تونسته عینک شنا بذاره و مربی نمی‌ذاره شنا کنه. از اون طرف کلاس پینگ‌پونگ سه‌شنبه‌اش کنسل شد. حالا الان از بس معتاد شده به فعالیت بدنی، بعد از دو روز ورزش نکردن یه خرده پیش می‌گه: من برم 45 دیقه دوچرخه‌سواری کنم بیام! ‏

دارم نشسته دستور می‌دم و دور و اطرافم رو مرتب می‌کنم به پسرک می‌گم چی رو کجا بذاره. پایین تخت من یه شلوار خونه‌ای افتاده که الان بیشتر از یک ساله که داردش و با توجه به میزان قد کشیدنش دیگه باید کاملا براش کوتاه باشه. می‌گم: این رو می‌پوشی یا بذارم بدم بره؟... می‌گه: نه نه. می‌پوشـــم‌اش. اصن همین که اینجا افتاده یعنی پوشیده‌ام و درآورده‌ام انداخته‌ام این‌جا و گرنه که باید همون توی کشوم بود... بعد در حالی که خودش از استدلال خودش لذت برده می‌گه: هشتگ پروو ایت آپ... یک نگاه عاقل اندر سفیه مخلوط با لبخند "گیر چه اسکلی افتادیم‌" طور بهش می‌کنم... می‌گه: عاشق این نگاه‌ها و لبخندهات هستم. یه بار دیگه این طوری نگام کن... / بعد من می‌گم گیر چه اسکلی افتادیم شما می‌گین چه مادری هستی تو :))‏

چند روزی افتاده بودم و پام به شدت درد می‌کرد و نمی‌تونستم راه برم. بعد از چند روز پا شدم سعی کردم یه قدم بردارم. یهو پسرک دستاش رو گرفت جلوی دهنش گفت: او مای گاااد. یو تووووک عه استپ. حمیدی کجاااایی. اون دوربین رو بیاااار. او مای گااااد. دی گرو آپ سو فست / می‌گم که اســـکل.. :))

پسرک در حالی که تازه به ویندوز 10 آپدیت کرده: مام! لوک، دیس ایز سو کول. آیو گات سامبادی کالد کورتانا اند شی داز اوری‌تینگ آی اسک هر تو دو!‏

یه پسر دارم چی؟ باریکلا همون... منتها دیروز سر کنسرت یکی از دوستاش نامردی کرد سر جا. این یه جای خوبی برای هر سه‌شون گرفته بود. اومد گفت نه اینجا نشینیم یه جای دیگه بشینیم. رفتن عقب و اون‌ جای خوب رو از دست دادن و دیگه جای سه تایی پیدا نکردن. اون دو تا نشستن با هم و این تنها نشست ردیف آخر. شااااکی بود ها. در طول کنسرت اخماش تو هم. اولین نفر اومد بیرون گفت می‌شه بریم؟... منم خب شاهد بودم که چه اتفاقی افتاد ولی نمی‌دونستم دقیقن طی چه مکالماتی... بهش گفتم: می‌خواهی حرف بزنیم درباره‌اش؟ گفت: نو... گفتم: چرا؟... گفت: چطور تو یه وقتایی ناراحت هستی به من نمی‌گی از چی ناراحت هستی.. گفتم: چون اغلب تو می‌دونی از چی ناراحتم و چون من مادر هستم و قرار ئه به تو کمک کنم و بهت یه راهنمایی‌هایی از تجربه بکنم... گفت: آره می‌دونم کلا درباره چی ولی دقیقش رو نمی‌دونم. بعدم ممنون. آی دونت نید انی هلپ رایت نا... دیگه برگشتیم خونه و دیگه چیزی بهش نگفتم. از در اومد تو یکی از گربه‌ها رو بغل کرد و رفت نشست و حالش به سرعت بهتر شد... شب که اومد بخوابه، بوسش که کردم گفت: وات؟.. گفتم: ناتینگ.. گفت: وات؟ یو هو دت لوک آن یور فیس... گفتم: نه. لوک خاصی ندارم. همین‌طوری فقط ناراحتم برات که امروز اذیت شدی... گفت: هوم... بعد گفتم: هنوزم نمی‌خوای درباره‌اش حرف بزنی؟.. گفت: یا اوکی... و شروع کرد تعریف کردن... صحبت‌های خوب و مفیدی بود و آه که چه‌قدر من عاشق تو هستم بچه

چند تا از بچه‌هاى مدرسه فايل‌هاى بازى‌هاى كامپيوترى رو مثلا ٢-٣ دلار به بقيه مى‌فروشن. هيچ خوشم نمياد از كارشون. هر كدوم از بازى‌ها رو كه مى‌فهمم ميارم به هر كى مى‌خواد فرى مى‌دم، اونا رو آوت آو بيزنس كرده‌ام. / و چنين گفت پسرك!

پسرک نمی‌فهمه که چرا باید یکی قبل قتل عام زنگ بزنه 911 و خبر بده که عضو آیسیس ئه. احساسش اینه که خیلی کار خوبی کرده تازه می‌خواد خبر هم بده؟ نمی‌فهمه ملت چرا جنگ می‌کنن. قدرت و کشورگشایی رو نمی‌فهمه. باید هی بحث‌ فلسفی کنیم درباره چگونگی و چرایی جنگ. آیسیس و سایرین از این قشر هم این‌طور بودن بچگی؟

ویکند پیش رو با یکی از دوستاش گذروند. قرار بود برن کمپینگ که چون هوا بارونی بود نرفتن و همین‌طوری رفتن پیک‌نیک و روز بعدش رو هم رفتن شهر!... مامانش بعد از اینکه برش گردونده بهم مسج داده که یو هو عه واندرفول لیتل گای، آی هوپ که شما از اینجا نمی‌رفتین و اینا می‌تونستن همین‌طور با هم دوست باشن و حالا هم امیدوارم بشه همیشه این-تاچ بمونن…

حمید از مصاحبه برگشته و درباره مصاحبه و رفتن و اینا با هم حرف زدن. شب موقع خواب به من: بابا می‌گه اگه جاب بگیره می‌تونیم هاوس بگیریم. به نظرت می‌تونیم اون وقت یه چیزی بگیریم؟... من که مطمئن هستم این چیز، چیزی جز میز پینگ پونگ نیست می‌خندم بهش که ایشالا... می‌گه: I don't believe we're gonna leave here. I'm gonna miss this town. I like towns. I don't like big cities.... بعد از کمی وقفه می‌گه: یادت ئه خاله زهره برای تولدم از اون ژله‌های لایه لایه درست کرده بود که یه عالمه رنگ داشت؟ Life reminds me of those. Every era has a layer and all layers together make it delicious and beautifull / عاشقت هستم آخه من بچه

داشت در حد خیره‌کننده‌ای امروز خوب بازی می‌کرد وقتی کلاس شروع شد. در حدی که هی واااوهای من و گریت شات، اکسلنت شات، فنتستیک شات‌های مربی‌اش بود که بلند می‌شد، تا اینکه یه توپ خفنی زد و من گفتم: او مای گاد، هی ایز اکچولی گتینگ ماچ بتر و مربی‌اش گفت: آی نـــو. آنبلیوبل... بعد دقیقن از اون لحظه به بعد 10 تا توپ رو پشت سر هم به طرز غیرقابل باور و مسخره‌ای هی خراب کرد. در حدی که دیگه همه‌مون به خنده افتاده بودیم. بهش می‌گم که: اوکی، ایت آل استارتد وید می تلینگ یور دویینگ ماچ بتر، ها اباوت یو ساک؟ :))... بعد از کلی خنده مربی‌اش می‌گه من توی پروفشنال‌ها هم زیاااد این رو دیده‌ام، دقیقن در لحظه‌ای که احساس می‌کنن دیس ایز سو ایزی و دیر دویینگ آسام یهو شروع می‌کنن گند زدن :))‏
معلم پينگ پونگ پسرك امروز در اولين جلسه: وات دو يو وانا دو فور عه استارت؟... پسرك: آى وانا بيت ماى دد... معلمه: ول دتس عه گود پلن، لتس وورك توواردز ايت... من در دل: ول، دت وود تيك عه وايل :))

جا داره پست امروز رو همین‌جا تموم کنم. همین‌جا که در عرض یک سال اون‌قدر پیشرفت کرده که به سادگی با باباش شرط می‌بنده و بازی می‌کنه چون اصن معلوم نیست که کدوم‌شون خواهد برد :)

Monday, March 21, 2016

03.21.2016


فور د رکورد، پسرک اولین سریال بزرگ‌سالانه‌ی زندگیش رو با پریزن برک شروع کرد و دیروز تموم کرد. نمی‌خواستم بذارم ببینه ولی اومد نشست خیلی خرکننده و معقول حرف زدن که: یادت ئه پارسال گفتی بهم می‌تونم دکتر هو ببینم ولی خودم بعد از چند تا اپیزود گفتم این برای من هنوز مناسب نیست؟ قول می‌دم که اگر احساس کردم برام مناسب نیست بگم و تازه تنها هم که قرار نیست ببینم، هر جاش سین سکچوال یا وایلنت نامناسب داشت، بهم بگین نگاه نمی‌کنم... با اینکه خیلی اغواکننده بود لکچرش ولی کماکان نمی‌خواستم بهش اجازه بدم ولی پدر گرامی‌اش پشتش در اومد و گفت حالا بذار شروع کنیم ببینیم، و دیگه شروع کردن همان و تا تهش رفتن همان!‏

ديشب براى اولين بار در زندگى‌اش در پى تماشاى سريال فلش بعد از پريزن برك، با پديده‌ى بازيگر تكرارى مواجه شده. يهو ديدم با هيجان داره مى‌گه: ماماااان، مايكل اسكوفيلد اومده تو فلش :))) در حالى كه از شوت بودنش در حال حيرت و پكيدن از خنده هستم براش توضيح مى‌دم كه تو دقیقن چی فکر می‌کنی؟ كه اينا فقط تو كل زندگى‌شون يه نقش دارن؟ :))... مى‌گه: نه آى نو ولى خيلى باحال ئه... بعد در حالى كه به ديدن ادامه مى‌ده مى‌گه: صداش هم همون ئه! و من باز در حالى كه نمى‌تونم جلوى خنده‌ام رو بگيرم مى‌گم: خب همون آدم ئه مادرى :))) / اصن باورم نمى‌شد ها :))) شوتعلى خان :)))‏


چند روز پیش که داشتیم با هم خونه مرتب می‌کردیم، پسرک دفتری رو که توش کلاس سوم و چهارم به اصرار من خاطرات روزانه می‌نوشت - و بعدش دیگه ول کرد - پیدا کرد و شروع کردن خوندن. اتفاق خوب امروز این بود که دیدم رفته به لیست کارای روزانه‌اش به صورت خودجوش اضافه کرده: دایری و نشسته داره می‌نویسه... وقتی دیدم‌اش گفت: اون روزی که نشستم خوندم دایریم رو خیلی خوب بود. انگار که هی فلش‌بک می‌گرفتم... می‌خوام باز شروع کنم بنویسم... / راضی ام از خودم چون دقیقننننن امیدوار بودم یه روزی این اتفاق بیفته و فکر هم نمی‌کردم که به این زودی بیفته. اتفاق خوب دلنشینی بود برام.‏

در حالی که داریم آهنگ گوش می‌دیم دوتایی و خونه تمیز می‌کنیم، سر آهنگ کاونتینگ استارز در حال خوندن، با علم به اینکه من این آهنگ رو دوست دارم، یهو با اتیتود من رو نگاه می‌کنه و ابرو بالا می‌ندازه و می‌خونه: اوری‌تینگ دت کیلز می، میکز می فیل الایو... و من با خودم فکر می‌کنم: تو چه می‌فهمی آخه بچه...‏

اولین عکس‌العملش راجع به گودریدز این بود که خیــــلی حال کرده بود که هر کتابی که فکرش رو می‌کنه رو می‌تونه توش پیدا کنه! فکر می‌کرد مثلا مثل کتابخونه می‌شه یه کتاب‌هایی رو نداشته باشه :))‏ بعد دیگه براش توضیح دادم که اینجا کتاب رو نمی‌تونی بخونی و برای چی ئه و این‌ها

قبل خواب می‌گه: داستان 21 رو شنیده‌ای؟ یه امریکن استوری ئه. می‌گم: نه. چی ئه؟ یه چیز بی سر و ته چرت و پرتی تعریف کرده. می‌گم:دتس د استوپیدست استوری آیو اور هرد. می‌گه: راااایت؟ من و جف(چینی) و جونا (کره‌ای) و اوئن (هف چاینیز-هف بریتیش) و ارول (اسرائیلی) این رو شنیدیم. بعد یهو من گفتم: دود، آی دونت گت امریکن استوریز! جف گفت: دود، آی دونت گت امریکنز. جونا گفت: دود، امریکنز آر ویرد ( اوئن و ارول رو هم یادم نمونده) بعد یهو همه‌مون زدیم زیر خنده... / حالا اینا همه‌شون جز پسرک امریکا به دنیا اومدن ها :)) اسکل‌ها :))‏

امروز تو ماشین داشت آهنگ هلو آدل پخش می‌شد. سوار که شد به جای اینکه بزنه برسه به مرون فایوی چیزی دیدم که زد آهنگه از اول پخش شه! بهش می‌گم چطور از این خوشت میاد؟ نات یور کایند آو سانگ... می‌گه: درز عه استوری تو ایت.. می‌گم: چی ئه؟ می‌گه: تو مدرسه شنیده‌ام آهنگ رو و بچه‌ها هم بیشترشون بلدن‌اش. اون روزی یکی از بچه‌ها اومد یه چیزی رو نشون بده، بعد روی برگه معلوم نبود. گفت: ایتس آن دی آدر ساید. یهو همه‌ی کلاس با هم شروع کردن گفتن: هلو فرام دی آدر سااااید... بعد دیگه همه ولو بودن از خنده!‏ :))‏ / خل و چل‌ها :))‏

برای ما آدم شده... الان 4-5 شب ئه می‌گه به من برنج نده و غذا هم کم بده. من همین سالادم رو می‌خورم و یه کم غذا با یه سیب. خیلی هم راحت‌تر می‌خوابم!... از کی دقیقن آدم شد این که از این کارا بکنه و از این حرف‌ها بزنه؟

امروز صبح بیدار شدم دیدم  پتو و بالش رو آورده و روی زمین خوابیده. برای مدرسه بیدارش کرده‌ام و می‌گه من دیشب از خر و پف بابا بیدار شده‌ام و خیلی بد خوابیده‌ام و نمی‌خوام برم مدرسه. خانوممون هم گفته اگر یه روزی خواستین می‌تونین نیاین و کلی از بچه‌ها هم مامان باباشون اجازه می‌دن فور نو ریزن چون حال ندارن نیان مدرسه... یادم ئه کلاس سوم و چهارم که بود یه بار بهش اجازه بودم چون حال نداشت نره مدرسه ولی احساس کردم الان دیگه از اون بچگی در اومده و دیگه کار خوبی نیست... بهش گفتم اولا که من اصن کاری ندارم که بقیه بچه‌ها پدر مادرهاشون چه کار می‌کنن. فکر می‌کنی چرا آدم‌ها با هم فرق دارن توی اتیتودهاشون؟ فکر می‌کنی چرا بعضی‌ها چون حال ندارن یه کاری رو کوییت می‌کنن ولی بعضی‌ها کامیتد هستن به کاری که باید بکنن؟ متاسفانه از ماچ از اینکه من دلم برات کباب ئه که شب این‌قدر بد خوابیدی و خوابت میاد این همه، وظیفه‌ی مادریم ئه که با آهنگ و قلقلک و حرف و هر جوری شده بلندت کنم و بفرستم‌ات مدرسه. کلا توی زندگی خیلی اتفاق‌های سخت‌تر می‌افته و یو کنت جاست نات دو وات یور ساپوزد تو دو بیکاز آو دم... در حالی که از قلقلک و اینا می‌خنده و غر می‌زنه می‌گه: آی بت که تو هیچ وقت تو زندگیت این‌قدر خوابت نمی‌اومده!.. در اینجا از موقعیت‌های مختلفی که داشته‌ام از خواب می‌مرده‌ام براش گفته‌ام چند تا و در حالی که کماکان غرغرکنان به سمت دست‌شویی روانه است می‌گه: کن یو ات لیست گیممی عه راید؟ می‌گم: دت آی کن دو!‏ .. و همین چند خط با داستان‌ها و غیره‌اش نیم ساعت طول کشیده!‏

بعد دم در مدرسه از ماشین پیاده شده، شیشه رو کشیده‌ام پایین و می‌گم: اووووی. تشکرت کو پس؟.. می‌گه: مااامااان؟ کردم که! جواب هم دادی!.. می‌گم: واقن؟... می‌خنده و می‌ره... دوباره پنج ثانیه بعد می‌گم: اوووی... سرش رو برگردونده. می‌گم: دوستت دارم. بیشتر خندیده و می‌گه: منم... دوباره ده ثانیه بعد در حالی که دور شده یه کم می‌گم: اووووی... سرش رو با خنده‌ی بیشتر برگردونده. می‌گم: بووووسسس... این بار در حالی که بوس می‌کنه از همون‌جا و سرش رو به حال چه مامان خل و چلی دارم تکون می‌ده، خنده‌ی بلند می‌کنه می‌ره... / بوس بهش که ماه ئه

من: می‌دونی امروز سوپربول ساندی ئه؟ پسرک: داااا! کل مدرسه یه هفته است دارن راجع بهش حرف می‌زنن... ولی من خوشم نمیاد از فوتبال امریکایی. خیلی خشن ئه. / لطافت روحت رو به قربان مااادرررر

پسورد ایمیل مدرسه‌اش رو بهم داده که بتونم به گوگل کلس‌روم‌شون سر بزنم هر وقت لازم دارم. کلا تو کار ایمیل‌بازی با بچه‌هاشون نیست. دیدم یه ریپلای داره به یه تاپیکی که هست "رومرز" و تاپیکه 120 تا ریپلای داره و بین 10-12 نفر ئه. رفتم فوضولی ببینم ریپلای این چه رومری بوده. دیدم نوشته: stop sending me deez weird rumors and you all are weirdos / :))


دیگه نشسته نمی‌تونستم بالا نگهش دارم. فقط در این حالت می‌شد بالا بمونه... ‏


Monday, March 07, 2016

03.07.2016

یه فاندریزر تو مدرسه دارن امشب که برنامه بازی و رقص و ایناست. داره حاضر می‌شه بره. برداشته یه تی‌شرت چرت و پرت تن‌اش کرده. می‌گم این چی ئه مادر من. بردار یه پیرهن درست بپوش... پوشیده. بهش می‌گم: پیرهنت رو هم بکن تو شلوارت... می‌گه: مامان جان، دیس ایز عه دنس ایونت، نات عه جاب اینترویو / پررو :))

اون روزی داره ماجرای یکی از دوستاش رو تعریف می‌کنه، می‌گه: این چینی‌ها خیلی خوشبخت‌ اند. اصن مهم نیست که خواهر برادر ندارن. از بس ازشون زیاد هست! که هر جا برن بالاخره چند نفر هستن که همیشه نزدیکشون باشن و باهاشون بازی کنن. / عزیزم...

یه دوست صمیمی داره که شعارشون با هم این ئه: یور مای برادر فرام انادر مادر :)) بعد با هم یه خط اختراع کردن که فقط خودشون می‌تونن بخونن‌اش و اسمش رو هم گذاشته‌اند: یولو!‏... یعنی از کلاس سوم منتظر بودم که این دو تا با هم دوست صمیمی شن. خیلی پسره رو دوس دارم. خیلی بچه‌ی خوبی ئه... وقتی خوبی‌ها و بدی‌های رفتن از این‌جا رو لیست می‌کنم، جزو یکی از مهم‌ترین بدی‌ها است نبودنش.‏

داشتیم اسکار می‌دیدیم. پسرك وارد هال شد و گفت: عه، مارتى ماداگاسكار رو هوست اسكار كردن؟  / هلاك تشخيص درجاى صداش شدم، با اینکه مدت زیادی از آخرین باری که ماداگاسکار دیده بود می‌گذشت!

آخرین بار شب یلدا با پسرک پینگ پونگ بازی کرده بودم. الان که باهاش 6-7 دست بازی کردم و باخت‌هاش بین 21-12 و 21-16 بود کف کردم. خیلی بازیش بهتر شده...بسکتبال بازی کردنش رو هم خیلی وقت بود ندیده بودم. باورش سخت بود ولی جلوی چشمای خودم نصف شوت‌های سه امتیازی‌اش سوییش می‌شد... قشنگ خون ورزش‌کاری در رگ‌هاش جریان داره!‏

داشتم حاضر می‌شدم بریم وای‌ام‌سی‌ای، موهام رو صبحش از دو طرف بافته بودم. می‌گه: همین‌جوری می‌خوای بیای؟... می‌گم: آره. چی ئه مگه؟... می‌گه: You look too young. Nobody's gonna believe you're my mom. You look more like my big sister.
خنده‌ی هیولایی می‌کنم :))
می‌گه: Gosh, but how odd that would be! A sister who's married to my dad! / اسکل :))‏

پسرک: چه قدر چایی می خوری مامان! نباید این قدر شکر بخوری واقن! ... بنده: شکر؟ شکر چیه؟ چایی که شکر نداره!.. پسرک: اپرنتلی یو دونت نو ور یو لیو. اوری تینگ هز شوگر این ایت این امریکا! / واقن اسمایلی توهم توطئه :))‏

تو ماشین داشت لت ایت گو پخش می‌شد، یهو من با صدای جیغی و بلند داد زدم: لت ایت گووووو، لت ایت گوووو، آیم وان وید د ویند اند اسکاااای...پسرک یک نگاه عاقل اندر چیزی کرده و با خنده‌ی موذیانه می‌گه: هش‌تگ ویردنس، هش‌تگ مام سینگینگ هاریبلی، هش‌تگ مام ترایینگ تو بی تیلر سوییفت / هش‌تگ ها ایت ایز تو هو عه نیرلی تینیجر سان :))‏

این روزها زیاد آدیوبوک گوش می‌ده. در حال لگوبازی، در حال کینکت بازی کردن...پریروز از استخر برگشته آدیوبوکش رو راه انداخته و می‌گه: فکر کنم دارم ادیکتد می‌شم به آدیوبوک. به نظرت ادیکتد شدن به هر چیزی بد نیست؟

از اینکه گاهی می‌دونه من از چی خیلی حال خواهم کرد، بی‌اندازه لذت می‌برم. می‌گه: یه آهنگی یاد گرفته‌ام که مطمئن ام بیشتر از همه‌ی آهنگ‌های امسالم باهاش حال می‌کنی. می‌گم: آخ جون. چی ئه؟ می‌گه: نه، نمی‌گم بهت. بذار بزنم ببین می‌فهمی... زده می‌بینم دزدان دریای کاراییب ئه... مااااچ محکم بهش

من: کی شروع کنیم خونه مرتب کردن؟ پسرک: دو ساعت دیگه. من: دو ساعت دیگه حالا گشنه‌ات می‌شه و وقت ناهارت ئه... پسرک با شرارت و خنده‌ی خبیثانه: اگزکتلی :))‏

پسرک دیشب ساعت 1 نصفه شب وقتی می‌خواد بخوابه: مامان، می‌شه بیای یه کم درباره عمر حرف بزنیم؟... من: منظورت زندگی ئه؟... پسرک: آره آره... در حالی که کامفورتبل شده و بوس و بغلش رو کرده: آی لایک تو تاک تو یو اباوت استاف... من: منم خب... پسرک: هیچی از بچگی‌هام یادت میاد که تا حالا برام نگفته باشی؟ / کجای این حرف زدن درباره زندگی ئه من نمی‌دونم :))‏

به تاریخ 12 فوریه سال 2016، ساعت 12:59 ظهر، در سن 11 سال و 6 ماه و 13 روزگی برای اولین بار در پی سوتی عظیمی که دادم من رو در شطرنج مات کرد. تا باد چنین بادا...‏

می‌گه: واقن شماها توی ناینتین هاندردز به دنیا اومدین؟ من وقتی به ناینتین هاندردز فکر می‌کنم همه چی بلک اند وایت و پیکسل پیکسل ئه :)) می‌گم: بچه پررو خوب ئه تو خودت فقط 4 سال بعدش به دنیا اومدی.:)) در حالی که پشت سر هم و بدجنسانه ابرو بالا می‌ندازه و خنده‌ی اسمرکی می‌کنه می‌گه: آی نووو :دی :))‏




Sunday, January 31, 2016

ژانویه 2016


تو مدرسه یکی از بچه‌ها اومده به پسرک گفته به من فحش فارسی یاد بده. پسرک هم بهش یاد داده بگه: من بی‌ادب ام. بعد رفته به اون یکی پسر ایرانیه مثلا فحش بده بهش گفته: من بی‌ادب ام. اونم بهش خندیده. اومده به پسرک گفته مطمئن ای اینی که به من یاد دادی فحش ئه؟ :))‏


سه هفته پیش اینا بود داشتیم با پسرک شطرنج بازی می‌کردیم. بعد من یه حرکتی کردم، هی فکر کرد نفهمید مقصودم از این حرکت چی بود. بعد برگشته می‌گه: آر یو کوکینگ سامتینگ دت آی کنت سی ترو د اسموک؟... در حالی که حال کردم از این اصطلاحی که به کار برده گفتم چه قده خوب و به‌جا این رو به کار بردی. از کجا شنیده بودی؟ گفت از هیچ جا. همین‌طوری یهو به کله‌ام اومد. از شما چه پنهون باورم نشد اومدم گوگل کردم دیدم نیست واقن چنین اصطلاحی. بعد برای محکم‌کاری از یه دوست خفن مترجمم هم پرسیدم و بعد چناااااان خرکیف شدم از این تعبیری که به کار برد که حد نداره... حالا دیگه این شده یه اصطلاح بینمون که هر کی سر از کار اون یکی در نیاره می‌گه: Are you cooking something that I can't see through the smoke? :))


بعد تازه یه کم بعدترش یه حرکتی کردم که این بار فهمید دارم چی کار می‌کنم. برگشته این دفعه می‌گه: You're trying to cook something so that I can't see it through the smoke, but what you don't know is that I have goggles on. :))) بچه پررو :دی


یه بار دیگه داشتیم شطرنج می‌زدیم بعد یه جا یه حرکتی کرد، از این حرکت‌ها که خون به پا می‌شه و هی چند تا مهره دومینو وار می‌خوره. بعد من پروسه رو دنبال کردم و دیدم آی کنت سی وات هیز کوکینگ ترو د اسموک! بهش گفتم: عجب حرکت اشتباهی کردی علیرضا. خیلی جنوئین برگشت گفت: نه. چرا اشتباه کردم. اگر بیای اینجا با فولان چیز فولان رو می‌زنم، اگر فولان کنی بیسار می‌کنم و اگر هم بیای اینجا با اسبم می‌زنم‌ات... یهو گفتم: اووووه! چرا من اون اسبه رو ندیدم اون‌جا؟... بعد دیگه می‌خواست من رو بکشه :)) چون اگر حرکت رو کرده بودم رخم رو مفت و مجانی داده بودم رفته بود!


چند روز بعدش دوباره سر بازی یه جا که داشتم فکر می‌کردم بهم می‌گه: به چی داری فکر می‌کنی؟ ایتس آبویس وات یو شود دو.. می‌گم: واقن؟ برای من آبویس نیست. به نظر تو باید چی کار کنم؟ می‌گه: هاها. فکر کردی مثل اون دفعه می‌تونی گولم بزنی؟ می‌خندم و می‌گم: نه، من تصمیمم رو گرفته‌ام که چی کار کنم. قول می‌دم اگر اونی که تو می‌گی نبود، همون کار خودم رو بکنم... بعد گفته و اکچولی حرکت اون خیلی بهتر بود ولی من حرکت خودم رو کردم و خیلی فرقی در اوضاع نکرد و بعد اون یه حرکت چرت دیگه کرد. بهش می‌گم: هاها. خب حالا اون حرکت تو رو می‌کنم. می‌گه: نوووووو... می‌گم: خب تو که فرصت داشتی یه حرکت دیگه. چرا خودت رو از این وضعیت نجات ندادی؟... یه سری به نشانه تاسف تکون داده و می‌گه: آیم تو اسمارت فور مای‌سلف (وات اور دت مینز :)) )


The Dr: You should have a flu vaccine. You can have it as a shot or a nasal drop. Pesarak: I prefer the shot. The Dr: You're the man. I like you. I also always take it as a shot. Pesarak: Yeah. I did a comparison in my mind and I thought It's not gonna hurt as much as when I fell down during rollerblading and all my arm was bruised and black! / Time to show off guys! 


پارسال سر کنسرت آخر کلاس پنجم یادتون ئه چه گلی کاشته بود؟ زود رسیده بودیم و آقا رفته بود چند دیقه توی حیاط مثلا، بعد همه منتظر شروع کنسرت نشسته بودن ایشون تشریف‌فرما نشده بود و نگو داشته بسکتبال بازی می‌کرده تو حیاط.... حالا هنر امروزشون چی بوده؟ عکس رو نیگا کنین خیلی نیازی به توضیح نیست. بعله. درس‌کد، آل بلک بوده و ایشون یه ربع قبل از حرکت به بنده گفتن و بعدش هم فرموده‌اند که آقامون گفته عیبی نداره اگر نداشتین یه چیزی نزدیک بهش بپوشین. این ئه که همــــه مشکی پوشیده بودن جز حضرت آقا. جاش نفر اول ردیف دوم بوده منتها چون مشکی نپوشیده بوده برای اینکه خیلی تو چشم نباشه جاش رو با نفر دوم عوض کرده‌ان!‏



پریروز اومده می‌گه: داشتم می‌اومدم خونه، این دختره که بهت گفته بودم یهو دیدم بهم گفت شالم داره از کوله‌ام می‌افته. می‌گم: کدوم دختره که بهم گفته بودی؟... می‌گه: همونی که بهم گفته بود دوسم داره. می‌گم: جزمین؟ می‌گه: نه بابا. می‌گم: روبی؟ می‌گه: نه نه...می‌گم: اونی که بهت شماره داده بود؟ می‌گه: نــــه!... در حال خاک وچوک کردن می‌گم کی پس؟.. می‌گه: دتس نات د پوینت. خوب شد شالم گم نشد!‏



پسرک یه مدتی می‌اومد می‌گفت: مامان خیلی ایمبرسینگ ئه. این جزمین یهو پیداش می‌شه میاد دست من رو می‌کشه می‌خواد باهاش برم! بعد ایشون یه ماه پیش از پسرک خواسته بوده که باهاش بره ایونت رقص مدرسه. پسرک هم بهش گفته بوده که من اصن معلوم نیست بیام و اگر هم بیام، تنها میام. اونم ظاهرا یه مقداری شاکی شده بوده و رفته بوده از یه پسر دیگه خواسته بوده. بعد شب ایونت پسرک اومده می‌گه: جزمین رو بهت گفتم دیگه که رفته به جفری اِس گفته باهاش بیاد دنس. می‌گم: آره خب؟.. می‌گه: بعد اومده هی جلوی من دست جفری اس رو می‌گیره و مثلا می‌خواد من رو جلس کنه. اند آیم لایک وات آر یو دویینگ؟ خب اگر من می‌خواستم جلس بشم که خودم میومدم باهات! / کی این‌قدر بزرگ شد این؟



بند محبوب پسرک مرون5 ئه و آهنگ مورد علاقه‌اش ازشون شوگر. اولین باری که شوگر رو توی ماشین پلی کردم، همین‌طور که داشت می‌خوند باهاش، وقتی به اون‌جاش رسید که می‌گفت: "یور د وان تینگ، وان تینگ آیم لیوینگ فور" انگشت اشاره‌اش رو گرفت به سمت من و چنان نگاه مهربونانه‌ای بهم کرد که در دل به تمام دانشمندان دنیا فحش دادم که هیچی برای کپچر کردن لحظه‌ها با تمام تصویرها و حس‌ها و صداها و بوهاش پیدا نکردن...‏


Thursday, July 16, 2015

June-July 2015


پسرک توی خونه جز انجام تکالیف واجب عمرررن حاضر نیست هیچ کار درسی و اینا بکنه مگر اینکه مجبورش کنیم. بعد دیروز دیدم می‌گه مامان یه تاپیک بده. گفتم برای چی؟ گفت شما یه تاپیک بگو. خلاصه کاشف به عمل اومد که توی مدرسه هفته پیش باید شعر (معر) می نوشتن و خیلی خوشش اومده و نشسته همین جوری برای خودش داره شعر می نویسه! می‌گه باید ۶ تا می‌نوشتیم ولی من برای خودم چلنج گذاشتم ۱۳ تا بنویسم.
خلاصه برای خودش توی گوگل درایو فایل پاورپوینت درست کرده و اسمش رو گذاشته Alireza's digital poetry book
من که کاملا روح ادبی خودم رو درش دیدم، تا نظر سایرین چی باشه :))





تا همین پریروز دوچرخه‌سواری بلد نبود. از دو سالگی سه‌چرخه سوار می‌شد و از 4 سالگی دوچرخه با چرخ کمکی ولی از 6 سالگی دیگه حاضر نشد دوچرخه سوار شه و می‌گفت من همین اسکیت برام خوب ئه و هر کی هر جا با دوچرخه می‌ره، من می‌تونم با اسکیت‌هام برم!... برای همین نیازی ندارم دوچرخه‌سواری یاد بگیرم!... ‏
ولی خب بزرگ شدن داستان‌ها داره و بالاخره وقتی دید که همه‌ی دوستانش دوچرخه‌سواری بلد اند و وقتی دید می‌خوایم دوچرخه‌اش رو بفروشیم چون سه سال ئه براش خریده‌ایم و سوار نشده و وقتی دوستش بهش گفته بود دوچرخه‌ات خیلی خوب ئه و خواستی بفروشی من می‌خرم ازت!، اومد گفت: اکچولی تو تمام بچه‌هایی که می‌شناسم که اون قدر بزرگ اند که حرف زدن بلد باشن و بیبی نیستن، من تنها کسی هستم که دوچرخه‌سواری بلد نیستم و می‌خوام یاد بگیرم.‏
حمید بردش بهش یاد بده، اول چرخ کمکی داشت ولی به جای کمک ضرر می‌رسوند و باعث می‌شد به جای نگه داشتن تعادل دوچرخه هی بندازه روی یکی از چرخ‌ها وزن دوچرخه رو... طبعا می‌ترسید هم که بیفته. حمید بهش گفت: ترس نداره که، همه بالاخره چند بار افتاده‌اند تا یاد گرفته‌اند، اصن تا نیفتی یاد نمی‌گیری.‏
خلاصه چرخ‌های کمکی بعد از یه ربع تلاش باز شد و در عرض نیم ساعت پسرک دوچرخه‌سواری یاد گرفت. بعد که برگشتیم خونه می‌گه: می‌شه فردا هم بریم که زودتر یاد بگیرم؟... حمید می‌گه: یاد گرفتی دیگه. الان فقط باید تمرین کنی که مسلط‌تر بشی... پسرک می‌گه: واقن؟ یاد گرفتم؟ ولی هنوز نیفتادم که. شما گفتی تا نیفتی یاد نمی‌گیری! / اسکل من :))‏



بعد از اينكه سه ربع قبل از خواب با پسرك درباره شير مرغ تا جون آدميزاد و وزن بزرگترين لابستر دنيا و جواب احتمالى سوال مشكل‌دار رياضى و غيره حرف زديم، پسرك مى‌گه: مى‌دونى چه‌طور بعضى از بچه‌ها وقتى بزرگ مى‌شن ديگه پدر مادرشون رو انگار خيلى دوس ندارن، يا نه دوس دارن ولى دوس ندارن باهاشون هنگ آوت كنن؟ من فك نكنم هيچ وقت اين جورى شم. من خيلى اينجوى مى‌كنم حرف زدن با تو رو... / عزيز من هستى تو آخه بچه



از بیرون اومده می‌گه: ماماااان، توی راه که داشتم میومدم یه بیبی چک دیدم... در حالی که چشمام چهار تا شده بود و در عرض یک ثانیه فکر اینکه 1- این از کجا می‌دونه بیبی‌چک چی هست و 2- اصن اینجا که بهش بیبی‌چک نمی‌گن و می‌گن پرگننسی تست، از ذهنم گذشت بهش می‌گم: بیبی‌چک؟ وا؟ کجا؟... می‌گه: آررره. اون قده صدای کیوت یواشی داشت... / یه باره دوزاری می‌افته که منظورش چیک ئه! با اون لهجه‌ی شبه امریکایی‌ گمراه‌کننده‌اش!

پسرک: امروز داشتیم هندبال بازی می‌کردیم. دروازه‌من اون تیم یکی بود فولان... / طبعا منظورش دروازه‌بان بود!.. منتها اینجا از بس همه چی یه چی من ئه، پست‌من، دلیوری‌من، اینم شده دروازه‌من :))‏


امروز داشت کتاب فارسی می‌خوند، رسید به کلمه خودشیرین. بهش می‌گیم می‌دونی خودشیرین یعنی چی؟.. می‌گه: فک کنم. یعنی گودی تو شوز؟.. می‌گیم: اینی که تو می‌گی یعنی چه؟.. بعد اون خب فارسیش رو طبعا بلد نیست... خلاصه تبادل فرهنگی دچار مشکل می‌شه گاهی!

در حال آماده کردن پرزنتیشن ایران برای کلاسشون: می‌خوام یه عکس ته‌دیگ بذارم دهنشون رو باز بندازم. / بچه‌ام باز بمونه و آب بندازم رو قاطی کرده :))
تازه باید یه خوراکی ایرانی برای همه‌ی کلاس روز پرزنتیشن ببره. می‌گه: فهمیدم چی باید ببرم. می‌گم: چی؟ می‌گه: ته‌دییییگ.. می‌گم: مادرم من چه جوری برای ۲۳ نفر ته‌دیگ درست کنم؟!

اسم خودش رو گذاشته لاو برکر. تا می‌بینه من و حمید کنار هم دراز کشیدیم سریع می‌دوه خودش رو جا می‌کنه اون وسط که: هیر کامز د لاو برکر :)) بماند که این از بچگی عادتش بوده ولی نیک‌نیمی که برای خودش در این باب گذاشته اخیر و جدید ئه :))

اومده که: مامان، اون انکلم که از دوچرخه افتاده بودم درد گرفته بود رو می‌دونی؟ الان خیلی بیشتر درد می‌کنه چون دیشب تو بسکتبال چپوندم‌اش.
من: چپوندی؟ کجا چپوندی؟
پسرک: آره دیگه. توییست‌اش کردم.
همون طور که مشاهده می‌کنید منظور از چپوندن، پیچوندن ئه :))


شاهکار امروز حضرت آقا چی بود؟ عرض می‌کنم خدمتتون الساعه
کنسرت آخر سال مدرسه بود و قرار بود بچه‌ها ۶:۱۰ اون‌جا باشن و آماده سازهاشون رو بردارن که ۶:۳۰ کنسرت شروع شه. ما ۶ رسیدیم اون‌جا و آقا پسر فرمودن من برم یه سر حیاط پیش بچه‌ها. گفتیم نرو بابا. الان وقت بازی نیست که. گفت: نه می‌رم زودی میام.
همه اومدن سازهاشون رو برداشتن و سرجاهاشون نشستن و دیدیم همه صندلی‌ها پر شد و خبری از پسرک نیست. رفتم به معلم موسیقی‌شون گفتم: علیرضا رو ندیدین؟ گفت: نه! کجاست مگه؟ گفتیم والا ما ۶ رسیدیم اینجا... بعد دیدم مدیرشون داره دنبالش می‌گرده! پرسید می‌دونی کجاست؟.. خلاصه حمید رفت دنبالش و آوردش از بیرون در حالی که نیم ساعت بازی کرده بود و عرق داشت از سر و روش می‌چکید!!
ساری ساری گویان اومد و نشست سر جاش و کنسرت تموم شد و یکی از بچه‌ها بهش گفت: یو ور پلیینگ بسکتبال! ورنت یو؟ ... فرمودن: یا. یا.. آی واز!
از روش‌های مختلف دق دادن. جلد ۱۱

پسرک بعد از مکالمه با حمید که بهش گفته یه چیزی رو فعلا نمی‌تونم بهت بگم و بعدا می‌فهمی: مامان، تو می‌دونی راز بابا چی ئه؟
من: اهوم.
پسرک: آخرین پیغمبر حضرت محمد نبوده و بابا پیغمبر بعدی ئه؟
:)))) یعنی اولین تصورش از راز باباش تو حلقم :)))

آخرین روز بسکتبال کلاس پنجم