Sunday, August 10, 2008
وقتی پسری مادری را تربیت می کند
Posted by Maman Maryam at 12:40 AM 2 comments |
Thursday, August 07, 2008
English
Posted by Maman Maryam at 11:11 AM 0 comments |
Tuesday, August 05, 2008
دقت - تولد
Posted by Maman Maryam at 1:23 PM 1 comments |
Tuesday, July 29, 2008
خب خوشگله دیگه !!! چی کارش کنیم
Posted by Maman Maryam at 9:05 AM 2 comments |
Sunday, July 13, 2008
زهی خجسته زمانی که یار باز آید
Posted by Maman Maryam at 6:37 AM 1 comments |
Wednesday, July 02, 2008
دلتنگی
Posted by Maman Maryam at 10:46 AM 1 comments |
Saturday, June 28, 2008
روز مادر
Posted by Maman Maryam at 3:56 PM 0 comments |
Saturday, June 21, 2008
بیشترین خیلی دنیا
Posted by Maman Maryam at 10:37 AM 0 comments |
Saturday, June 14, 2008
جوجه اردک
Posted by Maman Maryam at 6:57 PM 0 comments |
Wednesday, June 11, 2008
دلربای من
Posted by Maman Maryam at 11:40 AM 1 comments |
Monday, June 02, 2008
یکی بود ، یکی نبود
Posted by Maman Maryam at 2:39 PM 0 comments |
Sunday, June 01, 2008
می نویسیم

Posted by Maman Maryam at 5:37 PM 1 comments |
Friday, April 25, 2008
۱۳۸۷ - ۱۳۷۶ = ۱۱
Posted by Maman Maryam at 8:55 AM 4 comments |
Friday, February 01, 2008
دلتنگی - آخرین قسمت
نازنینم ، مه جبینم ، گل پسرم
نه من می تونم بگم چقدر دلم برات تنگ شده. نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم چه بی اندازه خوشحالم که امشب ( آره امشب ، همین امشبی که الان ساعت پنج و چهل و سه دقیقه صبحشه ) اگه خدا بخواد، می بینمت ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم اشکایی که با دیدن چهره قشنگت توی عکسا ، از چشمام سرازیر میشن رو،توجیه کنم، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم دلیل بیارم برای دستی که هر بار این مدته با شنیدن صدات روی قلبم جا گرفته ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم هیجانی که توم برای خریدن همه شکلات های مغازه ها برای تو موج می زنه رو توصیف کنم ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم چند بار همه کتاب های عکس برگردون دار "لمان سانتغ" رو ورق زدم تا بهترین ها و مفید ترین هاش رو برات انتخاب کنم، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم با دیدن چند تا پسرکوچولو با موهای لخت ، نگاهم مات شده و پاهام سست ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم به چه غایتی خدای مهربون رو برای داشتنت شکر می کنم ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم چه بی نهایت دلم برات تنگ شده ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم به قاعده چند هزار تا آسمون دوستت دارم ، نه تو می تونی بفهمی
فقط بدون یه چیزایی هست که من نمی تونم بگم و تو نمی تونی بفهمی. فقط بدون دوستت دارم. فقط دوستم داشته باش
Posted by Maman Maryam at 5:41 AM 7 comments |
Sunday, January 20, 2008
تخیل
قرار بود از تو بنویسم و تخیلت. از داستان های عجیب و غریبی که تعریف می کنی و شعر !!!!های غیر موزون ولی آهنگینی که میگی. اونقدر زیادن که نمی تونم همشون رو اینجا بنویسم ولی یه گوشه ای از چیزهایی که لذت تو رو داشتن رو ، بتونه نشون بده ، اینجا می نویسم
***
بهت شب بخیر گفتم و بوس کردیم هم رو و دارم از اتاق می رم بیرون که میگی
Tu connais corny pook ?
کرنیپوک رو می شناسی؟ ( کلی از این اسم عجیب و غریبی که گفتی تعجب می کنم و فکر می کنم که از کجا ممکنه این اسم رو آورده باشی) میگم که نه مادری. کیه این کرنی پوک؟ میگی : منم که سوار اسبم شدم و "پیستوله" ( تفنگ) ام رو برداشتم و دارم تند میرم. پیتکو پیتکو !!!!!!!!! :اُ
***
یه مدتیه وقتی بهت میگیم شعر بگو درباره فلان چیز، شروع می کنی یه چیزی با آهنگ در مورد موضوع مورد نظر خوندن. بعضی وقتا این چیزا خیلی طبیعی ان و بیشتر شبیه توصیف ان ولی گاهی خیلی به تخیل نزدیک ترن تا توصیف واقعی. و جالب اینجاست که درباره هر چی بهت میگیم شعر بگو ، کم نمیاری و یه چیزی میگی. فقط یه بار بهت گفتم: علیرضا! یه شعر درباره کرن فلکس بگو. یه کمی فکر کردی و گفتی
c'est difficile !!!
سخته. و بعد که گفتم حالا یه ذره فکر کن و یه تلاشی بکن .خیلی ساده با آهنگ گفتی : توی بشقاب من کرن فلکسه. من خیلی کرن فلکس دوست دارم :دی
***
بهت میگم درباره تخت من یه شعر بگو. با آهنگ می خونی
Des jolies papillons volent sur ton lit. Des jolies papillons de toutes les couleurs
پروانه های قشنگ روی تخت تو پرواز می کنن، پروانه های قشنگ، از همه رنگ
***
میگم یه شعر درباره مهتابی بگو. یه نگاه به مهتابی اتاق ( که هیچ عنکبوتی روش نیست) می ندازی و با احساس وحشتناکی می خونی
ROOYE CHERAGH DO TA araignée HASTAN. YE coccinelle MIAD TARAFESHOON. Il les touche. Ils la mangent.
روی چراغ دو تا عنکبوت هستن. یه کفشدوزک میاد طرفشون. می خوره بهشون. می خورنش
Posted by Maman Maryam at 1:35 PM 2 comments |
Sunday, January 13, 2008
تنهایی -3
و اما از روایات دیگران
دلکم، اون موقع که اینجا بودی ، وقتی بهت می گفتیم علیرضا می خورمت، یا می گفتی : نه من گناه دارم یا می گفتی : نه ، من خوشمزه نیستم و از این قبیل حرفا. زهره (دخترخاله من )تعریف می کرد که بهت گفته علیرضا می خورمت ها... بهش جواب دادی : اگه من رو بخوری دیگه علیرضا خطیبی ندارین هاااا :دی
توی خونه ما ( منظورم خونه مامانی و ددی ه) با اینکه زبان رسمی فارسیه ولی مامانی و ددی معمولاً با هم ترکی حرف می زنن. خاله صفور میگه که یه دفعه که مامانی و ددی داشتن با هم ترکی حرف می زدن، رفتی یه خورده نگاشون کردی و بهشون گفتی : چی دارین میگین؟ چرا دارین غلط حرف می زنین؟ خوب حرف بزنین :دی
اوایلی که شروع کرده بودی به نقاشی کشیدن ، اینجوری نبود که اول تصمیم بگیری یه چیزی بکشی و بعد شروع کنی به کشیدن. اینجوری بود که شروع می کردی به خط خطی و کشیدن ، بعد که تموم میشد خوب نگاهش می کردی تا از توش یه چیزی در بیاری و می گفتی این مثلاً فلان چیزه که الان کشیدم و این قصه تا همین اواخر هم گاهی تکرار میشد و از اونجایی که قوه تخیلت به شدت قویه ( حتماً حتماً یه پست این روزا ازش می نویسم) همیشه یه چیزی بالاخره از توی این نقاشی ها در میومد
حالا، دایی سجاد و خاله صفور با همکاری هم تعریف می کردن که اونجا تو همه اهل خونه رو می شونی ،میری روی وایت برد نقاشی می کشی و یکی یکی ( یعنی با انتخاب خودت ) ازشون می پرسی که این چیه که من کشیدم. یکی از این بارها تو همش هر چی می گفتن ، می گفتی : آفرین، خیلی خوب گفتی. تا اینکه اینا تصمیم میگیرن سر به سر پسرک من بذارن و تو که از دایی سجاد می پرسی: این چیه؟ میگه : آمپلی فایر :دی ظاهراً تو با کمی تردید نگاه می کنی نقاشیت رو ولی بازم تشویقش می کنی. نقاشی بعدی که نوبت خاله صفور بوده، در جواب سوالت که "چی کشیدم"، میگه : قسطنطنیه =)) ( خدا خفه نکنه شما دو تا رو که بچه ام رو اینقدر سر کار گذاشتین) میگن یه بار نگاه کردی و دوباره برگشتی پرسیدی : چی؟ و صفور مجدداً گفته : قسطنطنیه... میگن یه مدتی زل زدی به نقاشیت و بعدش همونجوری در بهت و حیرت و با چشمای متعجب و ابروهای بالا داده گفتی : آفرین. خوب گفتی =))=)) همین الان هم از تصور قیافه قشنگ متعجبت روده بر میشم از خنده. فدات شم مادری. خیلی خیلی دوستت دارم
Posted by Maman Maryam at 3:47 PM 1 comments |
Friday, January 11, 2008
مدهوشی
امشب دوباره مست شدم. شایدم اسمش رو بذاری خل ، شایدم مجنون، شایدم یه چیز دیگه. هر چی بود به نظرم یکی دوبار دیگه بیشتر تو زندگیم اتفاق نیفتاده بود. یه بارش وقتی بود که برای اولین بار تو رو تو آغوشم گرفتم. حمید فکر کرده بود ، دیوونه شدم. امشب یه ربع بعد از اینکه دیدمت ، احساس کردم اون یه ربع رو توی دنیا نبودم. هیچی نمی دیدم ، هیچی نمی شنیدم. می دونم نمی فهمی ، می دونم همه و تو شاید فکر کنن که دارم چرت و پرت میگم و قصه ... برای دل خودم می نویسم. ولی دوست دارم تو بخونیش ، وقتی دیدمت ، نمی دونم چه حالی بود ولی مثل همون بار اول که فریاد می کشیدم و قربون صدقه ات می رفتم ، امشب می نوشتم، یادم نمیاد کی دستام روی کی بورد اینا رو می نوشت ، فقط یادم میاد که تو رو نگاه می کردم ، همه حرکات و سکناتت رو... حتی خودم هم نمی دونم چقدر دوستت دارم. احساس می کردم ، وجود منه که اونجا نشسته و داره فشفشه روشن می کنه ... هیچی بیشتر نمی تونم بگم... هیچی. فقط بدون که کم چیزی من رو از خودم بی خود می کنه و حواسم رو از همه دنیا پرت. وقتی بعد از یه مدت طولانی ، یه باره متوجه شدم که اونجا پیش تو یه عالمه آدم هست، فهمیدم که تا به اون لحظه فقط تو رو می دیدم، فقط و فقط... کاش می فهمیدی قشنگم این حرفها رو...می دونم که تو ، وجود کوچولوی تو نیست که با من اینکارو می کنه... می دونی ، بار اولی نیست که یه حرفهایی می زنم که حس می کنم هیچ کس نه تنها نمی فهمه که باور هم نمی کنه ولی باز هم نمی دونم چرا نمی تونم نگمشون... دوستت دارم نازنینم ، نمی دونم چقدر ... واقعاً نمی دونم چقدر
mohaajerr (1/10/2008 7:33:52 PM): akkhkhkhkhkh
mohaajerr (1/10/2008 7:33:58 PM): elahiiiiiiiiiiiiiiiiii fadash shammmmmmmmmmmmmmmmm
mohaajerr (1/10/2008 7:34:08 PM): madarrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
mohaajerr (1/10/2008 7:34:18 PM): ghorboone moohat beram mannnnnnnnnnnnn
mohaajerr (1/10/2008 7:35:36 PM): elaahiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
mohaajerr (1/10/2008 7:35:40 PM): eshgheeeeeeeeeee mannnnn
mohaajerr (1/10/2008 7:36:53 PM): nazanine man
mohaajerr (1/10/2008 7:36:58 PM): omreeeee man
mohaajerr (1/10/2008 7:37:25 PM): behesh begin kheeeeeeeeyliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii asheghesham
mohaajerr (1/10/2008 7:37:39 PM): begin delam barash kheeeeeyliiiiiiiiiiiii tang shode
اینها رو می ذارم اینجا یادگاری. امیدوارم خدای مهربون ، اشک هایی رو که امشب باهاشون برات ازش بهترین ها رو خواستم، ببینه و همیشه حافظ و همراهت باشه
Posted by Maman Maryam at 2:01 AM 2 comments |
Monday, December 31, 2007
تنهایی - 2
پسری قشنگم
توی این ده روزی که ایران بودی ، ظاهراً دو سه بار بهونه من رو گرفتی. یک بارش اومدی باهام حرف زدی و گفتی : میخوام بیام اونجا پیش تو... دلم داشت می مرد. هیچ کاری از دستم بر نمیومد. خدا رو شکر که بابا حمید زود رسید و آرومت کرد. عزیزکم، گاهی به این فکر می کنم که آیا واقعاً کار درستی کردم که فرستادمتون رفتین؟ نکنه نبود من خیلی اذیتت کنه ، می دونم که همه اونایی که اونجا پیشتن ، عاشقانه دوستت دارن و مواظبت هستن و هوات رو دارن. دوست داشتم که تو این فرصت رو به دست بیاری که از محبت بقیه فامیلت ، غیر از بابا حمید و من هم بر خوردار شی. منی که عمری لذت وجود پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها و خاله هام، همشون و عموهام بالاخص عمو کوچیکه ام رو بردم و می دونم چقدر خوب و دلچسبه و چقدر خاطره های خوبی برای آدم به جا میذاره ، دوست دارم که تو هم این محبت ها رو بچشی. امیدوارم خاطره های خوشی که از این روزها و محبت ها برات به جا می مونه ، خیلی خیلی بیشتر از دلتنگی گه گداری باشه که برای من پیدا می کنی نازنینم
خاله صفور تعریف می کرد که برات مرغ عشق خریدن دو تا. می گفت وقتی می خونن ، تو فکر می کنی که دارن با تو حرف می زنن. جوابشون رو میدی، باهاشون حرف می زنی و تعریف می کرد که پریشب ، وقتی می خواستی بخوابی ، تازه مرغ عشق ها شروع کردن به خوندن و تو به اعتراض بلند شدی که : پرنده ها ، مگه نمی بینین من دارم می خوابم ، چرا اینقدر بلند با من صحبت می کنین ؟ :)):)) من فدای تو بشم مادری با این تصوراتت
مامانی تعریف می کنه که بعد از کلی محبت بهت ازت پرسیده که علیرضا ! تو ناز کی ای؟ و تو جواب دادی : ناز مریم. ازت پرسیده : خوب دیگه ناز کی هستی؟ میگه یه کمی فکر کردی و گفتی : دیگه ناز هیچ کس نیستم ( میدونی چقدر دارم برای این حرفات و محبت هات پر پر می زنم مهربون دوست داشتنی من؟ ) و بعد که مامان کلی دوباره اصرار کرده ، همه اهالی خونه رو شمردی و گفتی ناز همه هستی
ظاهراً به خونه مامان اینا میگی ایران. بابا حمید برده بودتت یه جای دیگه ، رفتی یه دور خونه رو بررسی کردی و اومدی بهش گفتی : از اینجا خوشم نمیاد، پاشو زودتر بریم ایران :دی:دی
مامان میگه چند روز پیش اومدی و میگی که : مریم گم شده ، بیاین براش گریه کنیم و شروع کردی الکی اوهو اوهو ادای گریه در آوردن
دلم برات تنگ شده مادری. پسرک قشنگ دردونه من که راه به راه همه بهم میگن چقدر عشق شدی و چقدر ماه شدی و قند تو دلم آب می کنن، دلم برات یه اپسیلون شده. کاش می شد بهت بگم چشمات رو ببند و بوسه هام رو روی گونه های نرم کوچولوت حس کن. دوستت دارم. خیلی
پ.ن. دیشب بعد از نوشتن این پست اومدی پای اینترنت و مفصصصصل باهام حرف زدی. دستم رو گذاشته بودم رو قلبم که از جا کنده نشه. سه بار در طول حرفامون. جا و بیجا بدون اینکه من چیزی بگم، گفتی: میدونی مریم؟ دوستت دارم. و من مونده بودم با آغوش خالی ای که به شدت دلش می خواد تو رو به خودش فشار بده ، چی کار کنم. بهم در کمال ادب همیشگی ات گفتی : میتونی لطفاً کادویی رو که برام خریدی بیاری بهم نشون بدی و وقتی اومدی ایران برام بیاریش؟ وای که اگر بدونی با دل من چه می کنی پسریم. بهت نشون دادم تخم مرغ شانسی هایی رو که برات خریده بودم، کلی ذوق کردی و گفتی : شکلات شانسی برام خریدی ؟؟؟ :پی دلم برات پر می کشه نازنینم. زودی میام پیشت
پ.ن.2. الان دوباره باهات حرف زدم. میگی : میدونی مریم؟ مامانی گفته که تو میای ایران پیشمون .میگم که: آره عزیزم قراره بیام پیشتون. میگی : خوشحالم. نمی دونی چقدر خدا رو برای اینهمه مهربونی و اینهمه احساست شکر می کنم. دوستت دارم
Posted by Maman Maryam at 6:30 PM 1 comments |
Monday, December 24, 2007
تنهایی-1
نازنین پسرم
باز دوباره فصل امتحان های من رسید و تو و بابا حمید رفتین ایران. دلم براتون تنگ شده. موقع رفتن توی ماشین خوابیدی وقتی رسیدیم فرودگاه و بیدارت کردم ، دلت نمی خواست پاشی. خواب ظهرت رو توی مهد نکرده بودی و کلافه بودی. به هر زحمتی که بود، بردمت بیرون از ماشین. بغلت کردم تا یه چرخ پیدا کردیم و رضایت دادی که توش بشینی. با هم رفتیم هواپیما دیدیم، اسمارتیز خوردیم، برات هدیه خداحافظی سه تا خمیر آورده بودم که روش استیکر چسبونده بودم. استیکر ها رو کندی و دوباره چسبوندی. اب نبات چوبی خوردی. حرف زدی و برای اولین بار بر عکس تمام این یکی دو ماه که می گفتی : "من و بابا می ریم ایران و تو نمیای، تو میمونی اینجا و میری ای پی اف ال" بهم گفتی تو هم بیا ایران. گفتم که نمیشه مادری. گریه کردی. می دونستم که دلت می خواد بری و سوار هواپیما شی. خیلی وقت بود که منتظرش بودی برای همین اشک هام رو توی چشمام و بغضم رو توی گلوم خفه کردم و برات توضیح دادم که من حتی اگه بخوام بیام ، الان بلیط ندارم و تو می تونی انتخاب کنی، بمونی اینجا پیش من و ما تنها بمونیم اینجا ، یا اینکه با بابا حمید بری پیش خاله صفور و ددی و بقیه و بعدش من هم برم بلیط بگیم و چند هفته دیگه بیام پیشتون. گریه ات رو قطع کردی، فکر کردی و تصمیم گرفتی بری. پشت در چک پاسپورت، اومدی بوسم کردی ، محکم ، بغلم کردی. بابا حمید صدات کرد و رفتی. از پشت پنجره ، از پیش بابا حمید برام بوس فرستادی و فوت کردی ولی واستادی اونجا و نرفتی. نازنین پسرم، همه وجودم پر از دلتنگیت شد وقتی به همون شیوه ای که من صبح ها بعد از بوسیدنت ، از پشت شیشه مهد باهات خداحافظی می کنم ، اومدی شیشه رو ها کردی تا بخار بگیره، ولی هوای داخل خیلی سرد نبود و به سختی کمی بخار گرفت. روی همون بخار ، برام قلب کشیدی و رفتی. نمی دونی الان که دارم اینا رو می نویسم ، به سختی مانیتور رو می بینم. فدای دل مهربونت بشم مادری. خیلی دوستت دارم و امیدوارم خیلی زود ببینمتون
پسرک در حال بازی با قطار چوبیش
مجدداً
پسرک در حال بازی با ماشین پروژه درسی مامان مریم ( مادری، بذار بهت بگم که تو تمام عمرم، این دلنشین ترین پروژه ای بود که انجام دادم، همه لحظاتش به این فکر می کردم که چی کارش کنم که تو بیشتر دوستش داشته باشی
پسرک در مهمانی لابراتوار بابا حمید اینا ، در حال نقاشی بر روی هدیه ای که از پاپا نوئل گرفته ( لازم به ذکره که پسره اینقدر کولی بازی در آورد و از پاپا نوئل ترسید که از خیر کادوش گذشت و رفت سالن سینما، بعد پاپا نوئل رفت دنبالش که کادوش رو بهش بده. اولش کپ کرد و گفت هدیه ام رو بده به مامانم :دی ولی بعد که دید مامانش داره پاپا نوئل رو که یه خانم مهربون بود ، ناز می کنه، کم کم طی یک حرکت دایره ای جلو اومد و هدیه اش رو گرفت و یه مغسی خیلی گنده گفت و در جواب تقاضای بوس پاپانوئل گفت که بهش بوس نمیده و از همونجا براش بوس می فرسته :دی و با یک فوت خیلی قوی بوس رو رسوند به پاپا نوئل
پسرک در حال مطالعه در کتابخونه مهد
----------------------------------------------------------------
امشب شب کریسمس ه.برای اولین بار در زندگیم، حس عجیبی دارم امشب. نمی دونم چیه ولی شاید حس تولد یک پیامبر ه
Oh Holy Night, Let's listen to it
O' Holy night, the stars are brightly shining
It is the night of our dear Savior's birth
Long lay the world ,In sin and error pining
'Til He appeared and the soul felt His worth
The thrill of hope, The weary world rejoices
For yonder brings a new and glorious morn
Fall on your knees
Oh, hear the angel's voices
O' night divine
O' night when Christ was born
O' night divine
O' night,
O' night divine
Posted by Maman Maryam at 4:41 PM 7 comments |
Monday, November 26, 2007
حواس جمع و زبون دراز
گلکم، تو و بابا حمید با هم خمیر بیسکوییت رو بریده بودید و چیده بودید توی ظرف که بذارید توی فر. بابا حمید رفت توی اتاق و تو اومدی سراغ خمیرها و داشتی خرابکاری می کردی که بهت گفتم : نکن. گوش نکردی و بعد از چند بار تذکر بابا حمید رو صدا کردم و گفتم : " بابا حمید ببین علیرضا داره چی کار می کنه ، به نظرم اگه اینجوری کنه دیگه نباید بذاری باهات بیسکوییت بپزه" طبق قاعده باید یه صدایی از بابا حمید میومد و موافقتش و... ولی صدایی نیومد. تو چند لحظه صبر کردی و وقتی مطمئن شدی بابا حمید جوابی نمیده ، به من گفتی :" نفهمید چی گفتی!!!!!" ... و من موندم و فک افتاده ام
پنج دقیقه بعدش ، تو توی اتاق داشتی بازی می کردی که من از آشپرخونه بابا حمید رو صدا کردم و گفتم : "حمیدی ، غذا حاضره" بابا حمید پای کامپیوتر بود و صدای کامپیوتر بلند بود و مجدداً بابا صدای من رو نشنید و جوابی نیومد و تو از توی اتاق جواب دادی : "داره با کسی حرف می زنه" ... فدای این حواس جمعت بشم من مادری
Posted by Maman Maryam at 2:15 PM 6 comments |