Sunday, August 10, 2008

وقتی پسری مادری را تربیت می کند

موقع یه بازی ای که دقت و حوصله می خواد

تو : مامان ، میشه لطفاْ اینا رو برام خودت تنهایی درست کنی؟
من : نه مادری نمیشه
تو : چرا نمیشه؟
من : چون اینا برای اینه که تو هر وقت حوصله اش رو داشتی ، بشینی باهاشون بازی کنی 
تو ( با لحن لوسی و بهونه گیری ) : نهههه مامان ، برام درستشون کن 
من : غر نزن دیگه پسری ، نمیشه ، اینا رو الان جمع می کنیم ، می ذاریم برای وقتی که حالش رو داشتی 
تو : می دونی مامان 
من : چیه پسرم؟
تو : ببین ، من ازت می خوام این رو درست کنی ولی تو درست نمی کنی ، اینجوری آدم ها !!! مامان های بدی میشن هاااا !!!!ا 



شب موقع خواب

تو : اون کاغذ استیکر ها ، چسبش کنده شده و داره میفته
من : آره ، باید بچسبونیمش
تو : بله
من : باشه ، فردا یادت باشه بگو تا با چسب برات بچسبونمش
تو : مرسی
من : حالا بگیر بخواب
تو : مامان ، تو چرا خودت یه کاری رو که به من میگی بکن نمی کنی ؟
من : چی کار نکردم من مگه مادر جون؟
تو : تو میگی وقتی کسی میگه مرسی بهش میگن،‌ خوایش میکنم ( هنوز بلد نیستی خوب بگی خواهش و میگی خوایش)ا
من : راست میگی مادری ، خواهش می کنم
تو : مامان! مرسی که وقتی بهت گفتم مرسی ، گفتی خوایش می کنم
من : خواهش می کنم پسرم ، شبت بخیر

در حال بازی با لگوهایی که روز تولدش از بابا حمیدش کادو گرفته : درخت سیب ، قلعه ، ماشین


Thursday, August 07, 2008

English

نازنینیم 

با اینکه خیلی طبیعیه ولی تجربه اینکه تو خودت، بدون اینکه ما کلامی باهات انگلیسی حرف بزنیم و صرفاْ با دیدن کارتون های انگلیسی ، یه چیزایی یاد گرفتی و به جا به کار می بری، واقعاْ لذت بخشه

وبلاگت رو باز کرده بودم و تو یه دفعه اومدی پای لپ تاپ و عکست رو دیدی و با لحن خیلی بامزه ای گفتی
Ohhh yeeahhh, IN MANAM !

داشتیم شب توی خیابون راه می رفتیم ، یه دفعه چشمت افتاد به یک عالمه پشه که دور یکی از چراغ های خیابون جمع شده بودن و گفتی
Ohhh My God, CHEGHADRRR PASHEH !
البته این اوه مای گاد رو فقط از کارتون هم یاد نگرفتی. بنده هم یک نقش هایی داشتم :دی

می خواستی بری زمین بازی ، دست من رو می کشی و میگی
Come on, Let's go !

دیروز داشتم بهت غذا می دادم ، یه قاشق گنده با ماست خوردی و بهت گفتم که آفففرییینن ، گفتی
That's my boy ! :-D

اینم چند تا عکس از تولد مهد کودکش

Tuesday, August 05, 2008

دقت - تولد

مادری 

یکی از قابلیت های فوق العاده ای که داری ، قابلیت به خاطر سپردن جزئیات و پیدا کردن و فهمیدن تغییرات ه. چند تا از نمونه هاش

روی رادیاتور دستشویی دو تا از این اسپری های مواد شوینده و سفید کننده وجود داره. چند روز پیشا از یکیش استفاده کردم و دوباره گذاشتمش روی رادیاتور. اولین باری که وارد دستشویی شدی ، در عرض کمتر از سی ثانیه گفتی : چرا اون صورتیه بر عکس شده؟ - ظاهراْ من بعد از استفاده پشت و رو گذاشته بودمش سر جاش

با یه سری دوستان رفته بودیم سفر. یکی شون بعد از آرایش اومد پیشت و تو بهش میگی : چرا پشت چشمت سبز شده ؟!!ا

ملحفه لحاف اتاقمون رو عوض کردم ، صبح تا وارد اتاق شدی گفتی : وای ، چقدر خوشگل شده پتوی جدیدت ! می دونستی من از این خوشم میاد عوضش کردی ؟؟؟!!!ا

موقعی که من رانندگی می کنم، به کرات راهنمایی می کنی که اشتباه می ری ، این راه می رسه به خونه ، یا اون میدون رو از این طرف بری می رسه به مک دونالد ، یا اینجا ، فلان جا بود که رفته بودیم و ..۰

از وقتی اومدی سوییس ، تا دیروز فقط یه مارک آب پرتقال بهت داده بودم. دیروز آب پرتقال خنک از اون مارک نداشتیم و سر نهار یه مدل دیگه آب پرتقال بهت دادم. یک قلپ که خوردی گفتی : این آب پرتقالش فرق کرده. خوبه ولی اون یکی خوشمزه تر بود  !!! - و در این لحظه فک من به طور رسمی اومد پایین

-------------------------------------------------------------

چند روز پیش - همون طور که چند تا از مهربون هایی که اینجا رو می خونن یادشون بود و تبریک گفتن و همین جا ازشون خیلی تشکر می کنم - تولدت بود و توی عزیزم ، چهار ساله شدی. با همه جذابیت ها و شیرین زبونیها و البته شیطنت های یه پسرک چهار ساله. دوست دارم بدونی که چقدر از داشتنت خوشحالم و از مهربونی و ادب و منطقی که به وضوح درت موج می زنه ، لذت می برم. نازنینم ، برات از خدای مهربونم بهترین ها رو می خوام و امیدوارم هر اتفاقی که پیش بیاد ، تو رو تنها نذاره و همیشه حافظ و پشت و پناهت باشه



اینجا یه خاله و عموی مهربون براش یه بازی طرح کرده بودن که توی جعبه کادوش ، یه طومار بود که بهش می گفت بره زیر مبل رو بگرده ، از اونجا یه کاغذ با عکس گلدون می گفت که بره پیش گلدون ها ، از اونجا یه عکس عمو مهدی می گفت که بره از عمو کمک بخواد و بعد زیر میز و بعدش عکس من و بعدش از این بازیا که باید با کم و زیاد شدن صدا بفهمه که دور شده یا نزدیک ... خلاصه وارد انباری شد ولی به جای هدیه اش وسایل خودش رو که کلی وقت بود ندیده بود پیدا کرد :دی اول با ماشین کنترلی هدیه پارسالش برگشت. بعد بهش نمونه کاغذ کادو دادیم که به طور کل نگرفت موضوع رو و این دفعه با جلیقه نجات استخرش برگشت و بالاخره بار سوم کادوی عزیز پیدا شد


در حال لذت بردن از هدیه ای که خودش از تویزراس انتخاب کرده

Tuesday, July 29, 2008

خب خوشگله دیگه !!! چی کارش کنیم


بهت میگم:  جوجو. میگی : تو جوجو یی! میگم:  من به این بزرگی ام. میگی: خب جوجوها بعضی موقع ها بزرگ میشن !! :دی

میگم : علیرضا ! تو چرا چشات اینقدر قشنگه؟ میگی : خب خوشگلم دیگه !!!!ا

ماه رو که دیدی گفتی : « واااااااای چقدر قشنگه ، خدا درستش کرده ، چه کار خوبی کرده ، یه ماه ساخته ، گذاشته وسط آسمون.... » بعد وقتی به مقصد رسیدیم دوباره تو آسمون ماه رو دیدی و گفتی : « اااا ،  ماه هم با ما اومد اینجا » :دی

نمی دونم چی کار کردی که از دستت شاکی شدم

من : دارم کم کم از دستت عصبانی می شم ها
تو : مگه من ‍پسر تو نیستم
من : چرا 
تو : مگه آدم از دست پسرش عصبانی میشه !!!!!!!!!!!!!!!!ا

آخه من از دست این زبون تو چی کار کنم




Sunday, July 13, 2008

زهی خجسته زمانی که یار باز آید


از فرودگاه نوشتن یک دل قرص و محکم و یک چشم نامستعد برای اشک ریختن می خواهد که در حال حاضر ندارمشان ، برای همین از فرودگاه نمی نویسم

اگر بدانی چقدر خوشحال شدی وقتی رسیدی به اتاقت. با اشتیاق و ولع ، یکی یکی همه اسباب بازی هایت را بررسی می کردی و هی یاد چیزهای مختلف می افتادی و می رفتی سراغشان و ذوق می کردی. اولین سوال بزرگی که در اثر جواب ندادن مردم به « سلام » هایت ،برایت به وجود آمده بود این بود که چرا مردم اینجا فارسی نمی فهمند؟!!!! و من بارها توضیحات تکراری در باب هر کشوری یک زبانی دارد را تکرار می کردم و بعید می دانم که تو قانع شده باشی ولی صرفاْ بر مبنای تجربه فهمیدی که « سلام» جواب نمی دهد و باید با « بن ژوغ » ای چیزی ، جایگزینش کرد و البته آن بار را نباید فراموش کرد که آقای کباب ترکی ، در جواب بن ژوغ ات ، گفت سلام و ادامه داد : خوبی؟ و تو یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداختی و ادامه مکالمه را به فارسی ! ادامه دادی ، غافل از آنکه آقای کباب ترکی فقط همان دو کلمه را فارسی بلد است 

خیلی دوستت دارم... خیلی بی نهایت دوستت دارم
 

Wednesday, July 02, 2008

دلتنگی


مادری 
 با اینکه فردا امتحان دارم ، نتونستم این چند خط را ننویسم. نمی دونی از دو روز پیش که بابا چند تا کلیپ یکی دو دقیقه ای ازت فرستاده ، چقدر بیشتر دلم داره برات پر می زنه. برای حرف زدن هات ، برای اون لهجه شیرینت که هنوز هم با اینکه دیگه فرانسه یادت نیست، درست فارسی نشده. برای اسکیت کردنت ، برای اون پاهای کوچولویی که به قول خودت موقع پوشیدن کفش اسکیت « شیطونکی می کنن» . برای بغل کردن و بوسیدنت. برای همه زیبایی هایی که باعث میشن وقتی در آغوشت می کشم ، بارها و بارها خدا رو  به خاطر داشتن وجود نازنین مهربونت شکر کنم... بی صبرانه منتظرتم نازنینم و بی اندازه دوستت دارم
 


Him, Cute him, Skating...

Saturday, June 28, 2008

روز مادر


نازنین من

 اگر چه که چند روزی گذشته است از آن روزی که « روز مادر » می خواندندش ، ولی هنوز حسی که آن روز پس از برگشتن از جلسه امتحان و وارد خانه شدن ، با شنیدن صدای آسمانی تو که روی پیام گیر تلفن ضبط شده بود ،  به من دست داد، به قوت خودش باقی است. حسی که مخلوطی بود از شادی و غم و عشق و دلتنگی و هیجان و غافلگیری.... هر از گاهی ، از زیر پوستم ، راهش را می کشد و بالا می آید تا می رسد به قلبم و وقتی فرمان اشک را صادر کرد ، دوباره راهش را می کشد و می رود آن زیرها... آخر تو چه می دانی که شنیدن صدای یک فرشته که می گوید : « سلام مامان مریم ، روزت مبارک ، خداحافظ » و بعد با نازی و لوسی ای که گمان نمی کنم حتی فرشته ها هم داشته باشند ، اضافه می کند : « دوستتتت  دااااررممم » با دل آدم چه می کند. منتظرت هستم عزیزکم... بیشتر از هر وقتی.... به لحظه دیدنت که فکر می کنم ، در اندک ثانیه ای چشم هایم پر می شوند. نمی دانم چرا همیشه اشک هایم را گواه می آورم. اشک هایی که برای آنهایی که من را می شناسند ، چیز عجیب و نادری نیستند ... می دانم که این اشک ها ، این اشک هایی که دم به دم ، جاری اند ، شاید هیچ ارزشی نداشته باشند و فقط نشانه دل کوچک صاحب چشم ها باشند . ولی این اشک ها هر وقت به تو ربط پیدا می کنند ، بوی محبت می دهند و طعم عشق ... و تو بدان که دل کوچک صاحب این چشم ها ، پر از دوست داشتن توست
  

Saturday, June 21, 2008

بیشترین خیلی دنیا

خاله صفور می خواسته بیدارت کنه و داشته به هر ترفندی - به نقل خودش - متوسل می شده
خاله : علیرضا ! اگه تو بخوابی من تنها میشم. هیچ کس نیست باهاش بازی کنم. من گناه دارم... دلت نمی سوزه؟
تو : خب تو هم بیا بگیر بخواب 

=))=))

اینو برای بچه ها تعریف می کردم ، یکیشون می گفت که این جواب الان هم به ذهن من نمی رسه. اون رو نمی دونم داشت شوخی می کرد یا نه... ولی من دیدم راست می گه واقعاْ ... به ذهن من که صد سال دیگه هم نمی رسه :دی . نمی دونم توی جوونور دوست داشتنی از کجا توی خواب و بیداری این جواب به ذهنت رسیده

***

داشتم باهات تلفنی حرف می زدم.  بهت می گم : علیرضا ! می گی : بله عزیزم !!!!!! .... به قول خاله صفور - تحریف کننده - وای از دست این پسره ، بد جوری دل آدمو می بره

***

رفته بودی دستشویی و مامان منتظر بوده که وقتی صداش کردی بیاد و بشوردت
تو : مامانییییی
مامان : بله؟ اومدم
مامان رفته توی دستشویی
مامان : بشورمت؟
تو : نه
مامان : پس چرا صدام کردی؟
تو : می خواستم بگم دوستت دارم
مامان : منم دوستت دارم عزیزم
تو : حالا برو 

آخه ما از دست این دلبری تو چیییی کاااررر کنیم ؟

***

مامان : علیرضا ! تو گل کی ها هستی؟
تو : گل تو ، گل بابا حمید ، گل مامان مریم ، گل اون آقایی که ندیدمش و باهاش حرف نزدم 

اگه من می فهمیدم این حرف های عتیقه طی چه فرایندی به زبون تو میان

***

چند وقت پیش خاله صفور نوشته بود

سلام. خوبی ؟ دیروز علیرضا گفت : دلم برای مریم تنگ شده. حمید هم گفت : مریم هم دلش برای تو تنگ شده ولی الان خاله صفور اینجاست. علیرضا هم گفت : ولی من مریم رو بیشتر دوست دارم
امروز داستان خنده دار ندارم
دوستت دارم

فکر می کنی من چقدر می تونم با همین چند خط نوشته اشک بریزم؟ فقط بدون لطفاْ... همیشه بدون... که مریم هم تو رو بیشتر دوست داره... مریم تو رو خیلی دوست داره... و این خیلی ، بیشترین خیلی دنیاست


 

Saturday, June 14, 2008

جوجه اردک

تو و دایی سجاد دارین حرف می زنین 

تو : من مال تو نیستم ، مال بابا حمیدم

چند دقیقه بعد

تو : دایی ، کولم کن
دایی : من کسایی رو که مال من نیستن ، کول نمی کنم 
تو : من مال دو تا تونم  :دی :دی

ای جانور

****
تو هی دایی رو صدا می کنی و جواب نمیده
تو : دایی سجاد ، دندونات رو خوردن ؟ 

***

خاله برده بودتت خونه یکی از دوستاش و ظاهراْ یکی از معلم هاشون هم بوده و داشته صحبت می کرده و صحبتش هم قدری طولانی شده بوده که جنابعالی با صدای بلند می فرمایید : « این چرا حرفاش تموم نمیشه » ... خودت می تونی میزان شرمندگی خاله رو از داشتن خواهر زاده ای به این مودبی تصور کنی

***

از حسین - پسرخاله- اصطلاح « حال کسی گرفتن » رو یاد گرفتی. برات دو تا جوجه اردک خریدن که گذاشته بودیشون تو آب و داشتی باهاشون بازی می کردی که نمی دونم سر چی یه دفعه افاضه می کنی 

تو : حالشون رو گرفتم
خاله : نه !! گناه دارن ، حالشون رو نگیر
تو : باشه ، الان می ذارم سر جاش 
=))=))

***

دلم برات تنگه پسرک ، اینجا هوا خوب شده ، همه بچه ها با مادر و پدر هاشون میان بیرون و من به سختی بهشون می خندم، حالشون رو می پرسم ، بغضم رو فرو می خورم و راه اشک هام رو می بندم. دوستت دارم پسرک... بی اندازه دوستت دارم... خیلی بی اندازه دوستت دارم

Wednesday, June 11, 2008

دلربای من


آقای شوهر عمه : علیرضا ! چی کار می کنی ؟
تو : همه کار می کنم
آقای شوهر عمه : لباس هم می شوری؟
تو : نه ! لباس رو زن ها می شورن 

بلللههههههه !!!!!!! .... پسرک ! نداشتیم از این ایده های مرد سالاری ها

***

خاله صفور داشته برات شعر آهو رو می خونده که یه دفعه خواستی وسطش یه چیزی بگی و گفتی : خاله صفور ! یه لحظه «پاوز» کن  :دی

مادری ! اون دی وی دی پلیر ه که پاوزش می کنن نه خاله صفور

***

اندر غنی شدن گنجینه زبان فارسیت  نقل می کنند که با ددی کشتی گرفتی و شکستش دادی و اومدی گفتی که : « به ددی شکست دادم خورد » :دی :دی :دی

***

دلربای من که خنده های زیبایت غبار خستگی روزهای سخت را از دلم می زداید ، انگشتان کوچک نوازشت ، نشانه های غمبار دلتنگی را از چهره ام محو می کند و بوسه های دلنشینت ، شکوفه های بی نظیر محبت را در جای جای روحم می رویاند ... محتاج خنده های زیبایت ، انگشتان کوچک نوازشت و بوسه های دلنشینت هستم
    

Monday, June 02, 2008

یکی بود ، یکی نبود


ورژن های مختلف یکی بود ، یکی نبود از زبون پسرک 

یه کتی بود ، یه کتی نبود 
غیر از خدا هیچکس نبود

***

یکی بود ، یکی نبود
غیر از خدا ، یه کتی بوده بود

=))

پ.ن. کتی رو قاعدتاْ همه می شناسن. علیرضا داستان هاش رو خیلی دوست داره  و از اونجایی که که ما معمولاْ وقتی می خواستیم یه چیزی براش تعریف کنیم در قالب یه داستان که شخصیت اصلیش کتی ه براش تعریف کردیم ،‌ خودش هم یاد گرفته و دیگه هر چی درباره خودش یا بقیه، در قالب داستان می خواد تعریف کنه ، شخصیت اصلی رو اسمش رو می ذاره کتی


Sunday, June 01, 2008

می نویسیم

احساس می کنم نه تنها من دارم این روزهات رو از دست می دم ، خودت هم داری این روزهای شیرینت رو از دست میدی و وقتی شروع به خوندن اینجا کردی ۲۱ سال بعد ... می فهمی که چهار ماه خیلی خیلی قشنگ از زندگیت ، جاشون اینجا خالیه. برای همین هم تصمیم گرفتم بنویسم. از تمام این چهار ماهی که از دست دادم و ننوشتم. طبیعتاْ نمی تونم ترتیبش رو حفظ کنم و هر چی به ذهنم می رسه می نویسم و واضحه که خیلی هاش شنیده هام ه از تو و یا از چیزهایی که بقیه برام تعریف کردن و عمده ایش از ایمیل هایی که خاله صفور با عنوان داستان های علیرضا برام می فرسته

صفورای عزیزم ، با اینکه بارها ازت تشکر کردم ولی دوست دارم اینجا هم بنویسم که چه بی اندازه ازت ممنونم که دلتنگیم رو می فهمی و برام ازش می نویسی. امیدوارم همیشه دوست داشته باشه تو و سجاد رو و همیشه باهاتون خوب و مهربون بمونه

و اما از تو قشنگم

 ظاهراْ خاله صفور داشته یه بازی کامپیوتری می کرده و تو هم روی پاش نشسته بودی و داشتی نگاه می کردی. دایی سجاد هم پشت شما هم نشسته بوده و داشته نگاه می کرده

سجاد : صفور بپیچ به چپ
صفور نمی پیچه - البته این خیلی چیز طبیعی ه ولی نمی دونم چرا برای تو عجیب بوده :دی
سجاد : بپیچ به چپ
صفور کماکان بی خیال
تو : خاله صفور میشه خواهش کنم بپیچی به چپ ؟ :دی:دی

نمی دونم که خاله صفور پیچید بالاخره یا نه. ولی ظاهراْ‌ پشت سرش تو یه منبری رفتی برای دایی سجاد در باب فواید اعلام مودبانه تقاضا همراه با « خواهش می کنم» :دی

***
مجدداْ در موقیت مشابه  
دایی سجاد این بار هی می گفته صفور این کارو بکن ، اون کارو نکن
تو رفتی و دم گوش خاله صفور یواشکی گفتی : بیا یه کاری دارم باهات
خاله صفور : چیه؟ بگو
تو با صدای خیلی آروم : بیا دایی سجاد رو ببریم اونور اذیت نکنه 
=))=))

بی نهایت دوستت دارم پسرک. بی نهایت... بیییییی نهایت



تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم

Friday, April 25, 2008

۱۳۸۷ - ۱۳۷۶ = ۱۱


امروز اگر بودی، برایت یک قصه می گفتم. یک قصه ، که باتمام قصه هایی که تا به امروز برایت گفته بودم فرق داشت. می خواستم برایت قصه ششم اردیبهشت را بگویم. همه اش را که نه ... هر آنقدریش را که می فهمی... حتی اگر هیچ چیزش را نمی فهمیدی ، برایت قدری از قصه اش را می گفتم ... می خواستم هر سال که یک کمی بیشتر می فهمی ، یک کمی بیشتر از قصه اش را بگویم

نمی دانم تا چند سالگی دوام می آوری و پای قصه ام می نشینی... ولی من به امید گفتن خاطره تک تک لحظاتش برایت می مانم... گفتن از کسی که رد پای گامهایش بر دلم، قدمتی ۱۱ ساله دارد

به امید اینکه سالهای سال ، شش اردیبهشت ، چشم هایمان را زیر یک سقف، از خواب ناز ، باز کنیم 
 

Friday, February 01, 2008

دلتنگی - آخرین قسمت


نازنینم ، مه جبینم ، گل پسرم
نه من می تونم بگم چقدر دلم برات تنگ شده. نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم چه بی اندازه خوشحالم که امشب ( آره امشب ، همین امشبی که الان ساعت پنج و چهل و سه دقیقه صبحشه ) اگه خدا بخواد، می بینمت ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم اشکایی که با دیدن چهره قشنگت توی عکسا ، از چشمام سرازیر میشن رو،توجیه کنم، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم دلیل بیارم برای دستی که هر بار این مدته با شنیدن صدات روی قلبم جا گرفته ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم هیجانی که توم برای خریدن همه شکلات های مغازه ها برای تو موج می زنه رو توصیف کنم ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم چند بار همه کتاب های عکس برگردون دار "لمان سانتغ" رو ورق زدم تا بهترین ها و مفید ترین هاش رو برات انتخاب کنم، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم با دیدن چند تا پسرکوچولو با موهای لخت ، نگاهم مات شده و پاهام سست ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم به چه غایتی خدای مهربون رو برای داشتنت شکر می کنم ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم چه بی نهایت دلم برات تنگ شده ، نه تو می تونی بفهمی
نه من می تونم بگم به قاعده چند هزار تا آسمون دوستت دارم ، نه تو می تونی بفهمی

فقط بدون یه چیزایی هست که من نمی تونم بگم و تو نمی تونی بفهمی. فقط بدون دوستت دارم. فقط دوستم داشته باش

Sunday, January 20, 2008

تخیل

پسری قشنگم

قرار بود از تو بنویسم و تخیلت. از داستان های عجیب و غریبی که تعریف می کنی و شعر !!!!های غیر موزون ولی آهنگینی که میگی. اونقدر زیادن که نمی تونم همشون رو اینجا بنویسم ولی یه گوشه ای از چیزهایی که لذت تو رو داشتن رو ، بتونه نشون بده ، اینجا می نویسم

***

بهت شب بخیر گفتم و بوس کردیم هم رو و دارم از اتاق می رم بیرون که میگی

Tu connais corny pook ?

کرنیپوک رو می شناسی؟ ( کلی از این اسم عجیب و غریبی که گفتی تعجب می کنم و فکر می کنم که از کجا ممکنه این اسم رو آورده باشی) میگم که نه مادری. کیه این کرنی پوک؟ میگی : منم که سوار اسبم شدم و "پیستوله" ( تفنگ) ام رو برداشتم و دارم تند میرم. پیتکو پیتکو !!!!!!!!! :اُ

***

یه مدتیه وقتی بهت میگیم شعر بگو درباره فلان چیز، شروع می کنی یه چیزی با آهنگ در مورد موضوع مورد نظر خوندن. بعضی وقتا این چیزا خیلی طبیعی ان و بیشتر شبیه توصیف ان ولی گاهی خیلی به تخیل نزدیک ترن تا توصیف واقعی. و جالب اینجاست که درباره هر چی بهت میگیم شعر بگو ، کم نمیاری و یه چیزی میگی. فقط یه بار بهت گفتم: علیرضا! یه شعر درباره کرن فلکس بگو. یه کمی فکر کردی و گفتی

c'est difficile !!!

سخته. و بعد که گفتم حالا یه ذره فکر کن و یه تلاشی بکن .خیلی ساده با آهنگ گفتی : توی بشقاب من کرن فلکسه. من خیلی کرن فلکس دوست دارم :دی

***

بهت میگم درباره تخت من یه شعر بگو. با آهنگ می خونی

Des jolies papillons volent sur ton lit. Des jolies papillons de toutes les couleurs

پروانه های قشنگ روی تخت تو پرواز می کنن، پروانه های قشنگ، از همه رنگ

***

میگم یه شعر درباره مهتابی بگو. یه نگاه به مهتابی اتاق ( که هیچ عنکبوتی روش نیست) می ندازی و با احساس وحشتناکی می خونی

ROOYE CHERAGH DO TA araignée HASTAN. YE coccinelle MIAD TARAFESHOON. Il les touche. Ils la mangent.

روی چراغ دو تا عنکبوت هستن. یه کفشدوزک میاد طرفشون. می خوره بهشون. می خورنش




Sunday, January 13, 2008

تنهایی -3


و اما از روایات دیگران

دلکم، اون موقع که اینجا بودی ، وقتی بهت می گفتیم علیرضا می خورمت، یا می گفتی : نه من گناه دارم یا می گفتی : نه ، من خوشمزه نیستم و از این قبیل حرفا. زهره (دخترخاله من )تعریف می کرد که بهت گفته علیرضا می خورمت ها... بهش جواب دادی : اگه من رو بخوری دیگه علیرضا خطیبی ندارین هاااا :دی

توی خونه ما ( منظورم خونه مامانی و ددی ه) با اینکه زبان رسمی فارسیه ولی مامانی و ددی معمولاً با هم ترکی حرف می زنن. خاله صفور میگه که یه دفعه که مامانی و ددی داشتن با هم ترکی حرف می زدن، رفتی یه خورده نگاشون کردی و بهشون گفتی : چی دارین میگین؟ چرا دارین غلط حرف می زنین؟ خوب حرف بزنین :دی

اوایلی که شروع کرده بودی به نقاشی کشیدن ، اینجوری نبود که اول تصمیم بگیری یه چیزی بکشی و بعد شروع کنی به کشیدن. اینجوری بود که شروع می کردی به خط خطی و کشیدن ، بعد که تموم میشد خوب نگاهش می کردی تا از توش یه چیزی در بیاری و می گفتی این مثلاً فلان چیزه که الان کشیدم و این قصه تا همین اواخر هم گاهی تکرار میشد و از اونجایی که قوه تخیلت به شدت قویه ( حتماً حتماً یه پست این روزا ازش می نویسم) همیشه یه چیزی بالاخره از توی این نقاشی ها در میومد

حالا، دایی سجاد و خاله صفور با همکاری هم تعریف می کردن که اونجا تو همه اهل خونه رو می شونی ،میری روی وایت برد نقاشی می کشی و یکی یکی ( یعنی با انتخاب خودت ) ازشون می پرسی که این چیه که من کشیدم. یکی از این بارها تو همش هر چی می گفتن ، می گفتی : آفرین، خیلی خوب گفتی. تا اینکه اینا تصمیم میگیرن سر به سر پسرک من بذارن و تو که از دایی سجاد می پرسی: این چیه؟ میگه : آمپلی فایر :دی ظاهراً تو با کمی تردید نگاه می کنی نقاشیت رو ولی بازم تشویقش می کنی. نقاشی بعدی که نوبت خاله صفور بوده، در جواب سوالت که "چی کشیدم"، میگه : قسطنطنیه =)) ( خدا خفه نکنه شما دو تا رو که بچه ام رو اینقدر سر کار گذاشتین) میگن یه بار نگاه کردی و دوباره برگشتی پرسیدی : چی؟ و صفور مجدداً گفته : قسطنطنیه... میگن یه مدتی زل زدی به نقاشیت و بعدش همونجوری در بهت و حیرت و با چشمای متعجب و ابروهای بالا داده گفتی : آفرین. خوب گفتی =))=)) همین الان هم از تصور قیافه قشنگ متعجبت روده بر میشم از خنده. فدات شم مادری. خیلی خیلی دوستت دارم

Friday, January 11, 2008

مدهوشی


امشب دوباره مست شدم. شایدم اسمش رو بذاری خل ، شایدم مجنون، شایدم یه چیز دیگه. هر چی بود به نظرم یکی دوبار دیگه بیشتر تو زندگیم اتفاق نیفتاده بود. یه بارش وقتی بود که برای اولین بار تو رو تو آغوشم گرفتم. حمید فکر کرده بود ، دیوونه شدم. امشب یه ربع بعد از اینکه دیدمت ، احساس کردم اون یه ربع رو توی دنیا نبودم. هیچی نمی دیدم ، هیچی نمی شنیدم. می دونم نمی فهمی ، می دونم همه و تو شاید فکر کنن که دارم چرت و پرت میگم و قصه ... برای دل خودم می نویسم. ولی دوست دارم تو بخونیش ، وقتی دیدمت ، نمی دونم چه حالی بود ولی مثل همون بار اول که فریاد می کشیدم و قربون صدقه ات می رفتم ، امشب می نوشتم، یادم نمیاد کی دستام روی کی بورد اینا رو می نوشت ، فقط یادم میاد که تو رو نگاه می کردم ، همه حرکات و سکناتت رو... حتی خودم هم نمی دونم چقدر دوستت دارم. احساس می کردم ، وجود منه که اونجا نشسته و داره فشفشه روشن می کنه ... هیچی بیشتر نمی تونم بگم... هیچی. فقط بدون که کم چیزی من رو از خودم بی خود می کنه و حواسم رو از همه دنیا پرت. وقتی بعد از یه مدت طولانی ، یه باره متوجه شدم که اونجا پیش تو یه عالمه آدم هست، فهمیدم که تا به اون لحظه فقط تو رو می دیدم، فقط و فقط... کاش می فهمیدی قشنگم این حرفها رو...می دونم که تو ، وجود کوچولوی تو نیست که با من اینکارو می کنه... می دونی ، بار اولی نیست که یه حرفهایی می زنم که حس می کنم هیچ کس نه تنها نمی فهمه که باور هم نمی کنه ولی باز هم نمی دونم چرا نمی تونم نگمشون... دوستت دارم نازنینم ، نمی دونم چقدر ... واقعاً نمی دونم چقدر


mohaajerr (1/10/2008 7:33:52 PM): akkhkhkhkhkh
mohaajerr (1/10/2008 7:33:58 PM): elahiiiiiiiiiiiiiiiiii fadash shammmmmmmmmmmmmmmmm
mohaajerr (1/10/2008 7:34:08 PM): madarrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr
mohaajerr (1/10/2008 7:34:18 PM): ghorboone moohat beram mannnnnnnnnnnnn
mohaajerr (1/10/2008 7:35:36 PM): elaahiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
mohaajerr (1/10/2008 7:35:40 PM): eshgheeeeeeeeeee mannnnn
mohaajerr (1/10/2008 7:36:53 PM): nazanine man
mohaajerr (1/10/2008 7:36:58 PM): omreeeee man
mohaajerr (1/10/2008 7:37:25 PM): behesh begin kheeeeeeeeyliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii asheghesham
mohaajerr (1/10/2008 7:37:39 PM): begin delam barash kheeeeeyliiiiiiiiiiiii tang shode


اینها رو می ذارم اینجا یادگاری. امیدوارم خدای مهربون ، اشک هایی رو که امشب باهاشون برات ازش بهترین ها رو خواستم، ببینه و همیشه حافظ و همراهت باشه

Monday, December 31, 2007

تنهایی - 2


پسری قشنگم

توی این ده روزی که ایران بودی ، ظاهراً دو سه بار بهونه من رو گرفتی. یک بارش اومدی باهام حرف زدی و گفتی : میخوام بیام اونجا پیش تو... دلم داشت می مرد. هیچ کاری از دستم بر نمیومد. خدا رو شکر که بابا حمید زود رسید و آرومت کرد. عزیزکم، گاهی به این فکر می کنم که آیا واقعاً کار درستی کردم که فرستادمتون رفتین؟ نکنه نبود من خیلی اذیتت کنه ، می دونم که همه اونایی که اونجا پیشتن ، عاشقانه دوستت دارن و مواظبت هستن و هوات رو دارن. دوست داشتم که تو این فرصت رو به دست بیاری که از محبت بقیه فامیلت ، غیر از بابا حمید و من هم بر خوردار شی. منی که عمری لذت وجود پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها و خاله هام، همشون و عموهام بالاخص عمو کوچیکه ام رو بردم و می دونم چقدر خوب و دلچسبه و چقدر خاطره های خوبی برای آدم به جا میذاره ، دوست دارم که تو هم این محبت ها رو بچشی. امیدوارم خاطره های خوشی که از این روزها و محبت ها برات به جا می مونه ، خیلی خیلی بیشتر از دلتنگی گه گداری باشه که برای من پیدا می کنی نازنینم

خاله صفور تعریف می کرد که برات مرغ عشق خریدن دو تا. می گفت وقتی می خونن ، تو فکر می کنی که دارن با تو حرف می زنن. جوابشون رو میدی، باهاشون حرف می زنی و تعریف می کرد که پریشب ، وقتی می خواستی بخوابی ، تازه مرغ عشق ها شروع کردن به خوندن و تو به اعتراض بلند شدی که : پرنده ها ، مگه نمی بینین من دارم می خوابم ، چرا اینقدر بلند با من صحبت می کنین ؟ :)):)) من فدای تو بشم مادری با این تصوراتت

مامانی تعریف می کنه که بعد از کلی محبت بهت ازت پرسیده که علیرضا ! تو ناز کی ای؟ و تو جواب دادی : ناز مریم. ازت پرسیده : خوب دیگه ناز کی هستی؟ میگه یه کمی فکر کردی و گفتی : دیگه ناز هیچ کس نیستم ( میدونی چقدر دارم برای این حرفات و محبت هات پر پر می زنم مهربون دوست داشتنی من؟ ) و بعد که مامان کلی دوباره اصرار کرده ، همه اهالی خونه رو شمردی و گفتی ناز همه هستی

ظاهراً به خونه مامان اینا میگی ایران. بابا حمید برده بودتت یه جای دیگه ، رفتی یه دور خونه رو بررسی کردی و اومدی بهش گفتی : از اینجا خوشم نمیاد، پاشو زودتر بریم ایران :دی:دی

مامان میگه چند روز پیش اومدی و میگی که : مریم گم شده ، بیاین براش گریه کنیم و شروع کردی الکی اوهو اوهو ادای گریه در آوردن

دلم برات تنگ شده مادری. پسرک قشنگ دردونه من که راه به راه همه بهم میگن چقدر عشق شدی و چقدر ماه شدی و قند تو دلم آب می کنن، دلم برات یه اپسیلون شده. کاش می شد بهت بگم چشمات رو ببند و بوسه هام رو روی گونه های نرم کوچولوت حس کن. دوستت دارم. خیلی

پ.ن. دیشب بعد از نوشتن این پست اومدی پای اینترنت و مفصصصصل باهام حرف زدی. دستم رو گذاشته بودم رو قلبم که از جا کنده نشه. سه بار در طول حرفامون. جا و بیجا بدون اینکه من چیزی بگم، گفتی: میدونی مریم؟ دوستت دارم. و من مونده بودم با آغوش خالی ای که به شدت دلش می خواد تو رو به خودش فشار بده ، چی کار کنم. بهم در کمال ادب همیشگی ات گفتی : میتونی لطفاً کادویی رو که برام خریدی بیاری بهم نشون بدی و وقتی اومدی ایران برام بیاریش؟ وای که اگر بدونی با دل من چه می کنی پسریم. بهت نشون دادم تخم مرغ شانسی هایی رو که برات خریده بودم، کلی ذوق کردی و گفتی : شکلات شانسی برام خریدی ؟؟؟ :پی دلم برات پر می کشه نازنینم. زودی میام پیشت

پ.ن.2. الان دوباره باهات حرف زدم. میگی : میدونی مریم؟ مامانی گفته که تو میای ایران پیشمون .میگم که: آره عزیزم قراره بیام پیشتون. میگی : خوشحالم. نمی دونی چقدر خدا رو برای اینهمه مهربونی و اینهمه احساست شکر می کنم. دوستت دارم

Monday, December 24, 2007

تنهایی-1


نازنین پسرم
باز دوباره فصل امتحان های من رسید و تو و بابا حمید رفتین ایران. دلم براتون تنگ شده. موقع رفتن توی ماشین خوابیدی وقتی رسیدیم فرودگاه و بیدارت کردم ، دلت نمی خواست پاشی. خواب ظهرت رو توی مهد نکرده بودی و کلافه بودی. به هر زحمتی که بود، بردمت بیرون از ماشین. بغلت کردم تا یه چرخ پیدا کردیم و رضایت دادی که توش بشینی. با هم رفتیم هواپیما دیدیم، اسمارتیز خوردیم، برات هدیه خداحافظی سه تا خمیر آورده بودم که روش استیکر چسبونده بودم. استیکر ها رو کندی و دوباره چسبوندی. اب نبات چوبی خوردی. حرف زدی و برای اولین بار بر عکس تمام این یکی دو ماه که می گفتی : "من و بابا می ریم ایران و تو نمیای، تو میمونی اینجا و میری ای پی اف ال" بهم گفتی تو هم بیا ایران. گفتم که نمیشه مادری. گریه کردی. می دونستم که دلت می خواد بری و سوار هواپیما شی. خیلی وقت بود که منتظرش بودی برای همین اشک هام رو توی چشمام و بغضم رو توی گلوم خفه کردم و برات توضیح دادم که من حتی اگه بخوام بیام ، الان بلیط ندارم و تو می تونی انتخاب کنی، بمونی اینجا پیش من و ما تنها بمونیم اینجا ، یا اینکه با بابا حمید بری پیش خاله صفور و ددی و بقیه و بعدش من هم برم بلیط بگیم و چند هفته دیگه بیام پیشتون. گریه ات رو قطع کردی، فکر کردی و تصمیم گرفتی بری. پشت در چک پاسپورت، اومدی بوسم کردی ، محکم ، بغلم کردی. بابا حمید صدات کرد و رفتی. از پشت پنجره ، از پیش بابا حمید برام بوس فرستادی و فوت کردی ولی واستادی اونجا و نرفتی. نازنین پسرم، همه وجودم پر از دلتنگیت شد وقتی به همون شیوه ای که من صبح ها بعد از بوسیدنت ، از پشت شیشه مهد باهات خداحافظی می کنم ، اومدی شیشه رو ها کردی تا بخار بگیره، ولی هوای داخل خیلی سرد نبود و به سختی کمی بخار گرفت. روی همون بخار ، برام قلب کشیدی و رفتی. نمی دونی الان که دارم اینا رو می نویسم ، به سختی مانیتور رو می بینم. فدای دل مهربونت بشم مادری. خیلی دوستت دارم و امیدوارم خیلی زود ببینمتون

پسرک در حال بازی با قطار چوبیش

مجدداً

پسرک در حال بازی با ماشین پروژه درسی مامان مریم ( مادری، بذار بهت بگم که تو تمام عمرم، این دلنشین ترین پروژه ای بود که انجام دادم، همه لحظاتش به این فکر می کردم که چی کارش کنم که تو بیشتر دوستش داشته باشی

پسرک در مهمانی لابراتوار بابا حمید اینا ، در حال نقاشی بر روی هدیه ای که از پاپا نوئل گرفته ( لازم به ذکره که پسره اینقدر کولی بازی در آورد و از پاپا نوئل ترسید که از خیر کادوش گذشت و رفت سالن سینما، بعد پاپا نوئل رفت دنبالش که کادوش رو بهش بده. اولش کپ کرد و گفت هدیه ام رو بده به مامانم :دی ولی بعد که دید مامانش داره پاپا نوئل رو که یه خانم مهربون بود ، ناز می کنه، کم کم طی یک حرکت دایره ای جلو اومد و هدیه اش رو گرفت و یه مغسی خیلی گنده گفت و در جواب تقاضای بوس پاپانوئل گفت که بهش بوس نمیده و از همونجا براش بوس می فرسته :دی و با یک فوت خیلی قوی بوس رو رسوند به پاپا نوئل

پسرک در حال مطالعه در کتابخونه مهد


----------------------------------------------------------------

امشب شب کریسمس ه.برای اولین بار در زندگیم، حس عجیبی دارم امشب. نمی دونم چیه ولی شاید حس تولد یک پیامبر ه


Oh Holy Night, Let's listen to it

O' Holy night, the stars are brightly shining
It is the night of our dear Savior's birth

Long lay the world ,In sin and error pining
'Til He appeared and the soul felt His worth

The thrill of hope, The weary world rejoices
For yonder brings a new and glorious morn

Fall on your knees
Oh, hear the angel's voices
O' night divine
O' night when Christ was born
O' night divine
O' night,
O' night divine



Monday, November 26, 2007

حواس جمع و زبون دراز


گلکم، تو و بابا حمید با هم خمیر بیسکوییت رو بریده بودید و چیده بودید توی ظرف که بذارید توی فر. بابا حمید رفت توی اتاق و تو اومدی سراغ خمیرها و داشتی خرابکاری می کردی که بهت گفتم : نکن. گوش نکردی و بعد از چند بار تذکر بابا حمید رو صدا کردم و گفتم : " بابا حمید ببین علیرضا داره چی کار می کنه ، به نظرم اگه اینجوری کنه دیگه نباید بذاری باهات بیسکوییت بپزه" طبق قاعده باید یه صدایی از بابا حمید میومد و موافقتش و... ولی صدایی نیومد. تو چند لحظه صبر کردی و وقتی مطمئن شدی بابا حمید جوابی نمیده ، به من گفتی :" نفهمید چی گفتی!!!!!" ... و من موندم و فک افتاده ام

پنج دقیقه بعدش ، تو توی اتاق داشتی بازی می کردی که من از آشپرخونه بابا حمید رو صدا کردم و گفتم : "حمیدی ، غذا حاضره" بابا حمید پای کامپیوتر بود و صدای کامپیوتر بلند بود و مجدداً بابا صدای من رو نشنید و جوابی نیومد و تو از توی اتاق جواب دادی : "داره با کسی حرف می زنه" ... فدای این حواس جمعت بشم من مادری