Sunday, June 01, 2008

می نویسیم

احساس می کنم نه تنها من دارم این روزهات رو از دست می دم ، خودت هم داری این روزهای شیرینت رو از دست میدی و وقتی شروع به خوندن اینجا کردی ۲۱ سال بعد ... می فهمی که چهار ماه خیلی خیلی قشنگ از زندگیت ، جاشون اینجا خالیه. برای همین هم تصمیم گرفتم بنویسم. از تمام این چهار ماهی که از دست دادم و ننوشتم. طبیعتاْ نمی تونم ترتیبش رو حفظ کنم و هر چی به ذهنم می رسه می نویسم و واضحه که خیلی هاش شنیده هام ه از تو و یا از چیزهایی که بقیه برام تعریف کردن و عمده ایش از ایمیل هایی که خاله صفور با عنوان داستان های علیرضا برام می فرسته

صفورای عزیزم ، با اینکه بارها ازت تشکر کردم ولی دوست دارم اینجا هم بنویسم که چه بی اندازه ازت ممنونم که دلتنگیم رو می فهمی و برام ازش می نویسی. امیدوارم همیشه دوست داشته باشه تو و سجاد رو و همیشه باهاتون خوب و مهربون بمونه

و اما از تو قشنگم

 ظاهراْ خاله صفور داشته یه بازی کامپیوتری می کرده و تو هم روی پاش نشسته بودی و داشتی نگاه می کردی. دایی سجاد هم پشت شما هم نشسته بوده و داشته نگاه می کرده

سجاد : صفور بپیچ به چپ
صفور نمی پیچه - البته این خیلی چیز طبیعی ه ولی نمی دونم چرا برای تو عجیب بوده :دی
سجاد : بپیچ به چپ
صفور کماکان بی خیال
تو : خاله صفور میشه خواهش کنم بپیچی به چپ ؟ :دی:دی

نمی دونم که خاله صفور پیچید بالاخره یا نه. ولی ظاهراْ‌ پشت سرش تو یه منبری رفتی برای دایی سجاد در باب فواید اعلام مودبانه تقاضا همراه با « خواهش می کنم» :دی

***
مجدداْ در موقیت مشابه  
دایی سجاد این بار هی می گفته صفور این کارو بکن ، اون کارو نکن
تو رفتی و دم گوش خاله صفور یواشکی گفتی : بیا یه کاری دارم باهات
خاله صفور : چیه؟ بگو
تو با صدای خیلی آروم : بیا دایی سجاد رو ببریم اونور اذیت نکنه 
=))=))

بی نهایت دوستت دارم پسرک. بی نهایت... بیییییی نهایت



تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم

1 comments:

Anonymous said...

علاوه بر شما و عليرضا انگار ماهم اين 4 ماه رو ...

چقدر بزرگ شده ...و بامزه حرف ميزنه ... :* :* :*