Monday, November 26, 2007

حواس جمع و زبون دراز


گلکم، تو و بابا حمید با هم خمیر بیسکوییت رو بریده بودید و چیده بودید توی ظرف که بذارید توی فر. بابا حمید رفت توی اتاق و تو اومدی سراغ خمیرها و داشتی خرابکاری می کردی که بهت گفتم : نکن. گوش نکردی و بعد از چند بار تذکر بابا حمید رو صدا کردم و گفتم : " بابا حمید ببین علیرضا داره چی کار می کنه ، به نظرم اگه اینجوری کنه دیگه نباید بذاری باهات بیسکوییت بپزه" طبق قاعده باید یه صدایی از بابا حمید میومد و موافقتش و... ولی صدایی نیومد. تو چند لحظه صبر کردی و وقتی مطمئن شدی بابا حمید جوابی نمیده ، به من گفتی :" نفهمید چی گفتی!!!!!" ... و من موندم و فک افتاده ام

پنج دقیقه بعدش ، تو توی اتاق داشتی بازی می کردی که من از آشپرخونه بابا حمید رو صدا کردم و گفتم : "حمیدی ، غذا حاضره" بابا حمید پای کامپیوتر بود و صدای کامپیوتر بلند بود و مجدداً بابا صدای من رو نشنید و جوابی نیومد و تو از توی اتاق جواب دادی : "داره با کسی حرف می زنه" ... فدای این حواس جمعت بشم من مادری

Thursday, November 22, 2007

پسرک بخشنده

داشتم ظرف می شستم که بهم گفتی شیر می خوام. گفتم: "باشه" ولی قبل از اینکه ظرفهای کفی رو آب بگیرم ، یادم رفت . دوباره خواسته ات رو تکرار کردی و من گفتم ببخشید مادری یادم رفت .الان میارم برات ". گفتی : باشه بخشیدمت "

تو یک عادتی داری که معلوم نیست از کجا پیدا کردی و اون اینکه شبا موقع خواب باید شلوارت رو در بیاری و فقط هم همون موقع است که احساس سرما می کنی و گاهی نیاز به پتو پیدا می کنی. دیشب توی اتاقت دراز کشیده بودم که سردم شد و پتوی تو رو کشیدم روم. گفتی : این پتوی منه . گفتم می دونم مادری ، بهت پس می دم پتوت رو. ازت قرض گرفتمش. گفتی : برای چی پتو می خوای؟ گفتم چون سردمه. یه نگاهی به پام انداختی و گفتی : چرا سردته؟ تو که شلوار داری :دی

Sunday, November 18, 2007

کپی برابر اصل

نشسته بودم توی اتاق تو و داشتم درس می خوندم که روند بازیت ، کلاً ذهن و فکرم رو از درس منحرف کرد

چیدن حیوون هات رو با تشریفات و تفصیلات تموم کرده بودی و داشتی بهشون می گفتی
coucou les animaux, ça va bien? : سلام حیوون ها، خوبین؟

بعد چند لحظه که دیدی جوابی نیومد گفتی
Oui ou no ? : آره یا نه؟

جوابی نیومد و نا امید شدی و کامیونت رو برداشتی. آوردی جلوی حیوون ها و گفتی

Alors les animaux , vous êtes fatigués ? Vous voulez dormir?
خب حیوونا ؛ خسته این؟ می خواین بخوابین؟

برداشتی همشون رو ریختی توی کامیون و در حال خوندن این شعر ،

Camions sur la route, camions ça fait “prout prout prout”

Et des files d’autos, d’autos y’en a trop
Restez pas messieurs dames sur le macadam dam dam
Si vous voulez passer, je crie danger

شروع کردی به راه بردن کامیون. یه دفعه رسیدی به یه جوجه که رو زمین افتاده بود. یه وااای گفتی و رفتی برش داشتی و بهش گفتی

Ah chéri tu es aussi fatigué ? : آه عزیزم، تو هم خسته ای؟

و گذاشتیش توی کامیون و به راه و شعر ادامه دادی که یه دفعه چشمت افتاد به تفنگ آب پاشت که شکل تمساح ه. بهش گفتی

Crocodile ! Vien voir les animaux : تمساح ، بیا حیوونا رو ببین

برش داشتی. گذاشتیش لبه کامیون و شروع کردی پای گاو رو چپوندی توی دهن تمساحه. و بعد انگار نه انگار که تمساح بدبخت بی گناهه برش داشتی، پای گاوه رو از دهنش در آوردی و بهش گفتی : واااااااااااااای. چه کار کردی تو؟

Tu vas sur la chaise rouge !!!! : میری روی صندلی قرمز( ورژن مهدکودکی صندلی آرامش خودمون) میشینی

من فقط جلوی دهنم رو گرفته بودم که قهقهه ام، لذت دیدن بقیه ماجرا رو ازم نگیره. بعد اومدی سراغ گاوه. برداشتیش ، نازش کردی و گفتی

ça va bien? : خوبی؟

بوسش کردی و گذاشتیش توی کامیون و رفتی دوباره سراغ تمساحه و گفتی

Tu as compris? : فهمیدی؟

و برش داشتی و بوسش کردی و گفتی: آفیین ، دوشت دایم (آفرین ، دوستت دارم) و اینجا بود که من ضعف کردم و بغلت کردم و بوسیدمت و بوسیدمت


نتیجه اخلاقی : امروز بگیم می خوایم آب بخوریم ، فردا میره به حیوونا میگه می خوام آب بخورم
پ.ن. نوشته های رنگی ترجمه های من هستن


عکس جدید نداشتیم. در نتیجه همین قدیمی ها رو قبول کنین
این یکی تولد عمو مهدی ه . نه اشتباه نکردین ، اون مگنت رو عمو مهدی هدیه گرفته نه علیرضا :دی

Monday, October 29, 2007

زبان

پسری قشنگم

الان چند وقتی میشه که مفهوم اختلاف زبان ها رو کاملاً درک کردی و از اونجایی که ما خیلی وقت ها از این قبیل جمله ها که " خوب این به فارسی چی میشه" یا " به این تو فرانسه چی میگن" به کار بردیم، تو هم کلاً شروع کردی به این جور حرفا زدن و ترجمه کردن و قصه ها داره این ترجمه های تو

امشب داشتیم سه تایی با هم کارتون "توی استوری" رو می دیدیم و تو می خواستی یه چیزی درباره "وودی" بگی که گفتی "توی استوری" فلان کار رو کرد. بابا حمید برای اِن امین بار برات توضیح داد که این "وودی" ه و نه " توی استوری" که تو این دفعه کوتاه نیومدی و گفتی

No, en français il s'appelle Toy story :D:D

از اونجایی که تو اصولاً کارتون به انگلیسی نگاه می کنی ولی عملاً هیچ استفاده ای ازش نمیشه، من بسی لذت می برم وقتی تو یه کلمه انگلیسی رو به جا به کار می بری و این یعنی خودت کلمه و مفهوم و همه چی رو از توی کارتون یاد گرفتی و فقط یه مادر یا پدر می فهمه که چقدر این حس لذت بخشه و اما مثال

تو داشتی از من یه چیزی می خواستی که من نمی فهمیدم چیه. یه دفعه با یه لحن خیلی سوالی و ابروهای کمی در هم کشیده که یعنی نمی فهمم، گفتم: هااان؟ که تو سرت رو کمی به پشت و کنار خم کردی با حالت خیلی خیلی با مزه ای که کاملاً معنی " اذیت نکن" می داد گفتی
Oh , Maryam ! Come on !!!!! :D:D:D

چند روز پیش ازم شکلات خواستی. اومدی توی آشپزخونه و من داشتم آشپزی می کردم. یه دفعه گفتی: "کوییک، کوییک" من خیلی با تعجب و شک از اینکه واقعاً تو این کلمه رو به کار بردی پرسیدم: "چی گفتی مادری؟" و تو کاملاً با علم به اینکه من رو سورپرایز کردی، توضیح دادی
Quick ! En français ça s'appelle quick !!!
اگر چه که توضیحت اشکال داشت ولی من بسی خوشحال بودم که تو همچین مفهومی رو درک کردی و داری توضیح می دی که این توی یه زبون دیگه میشه این

------------------------------------------------

امروز صبح از خواب بیدار شدی و دیدی که اتاق به شدت به هم ریخته ات ، مرتب ه. اولین چیزی که گفتی این بود: سلام. صبح به خیر. خدا اتاقم رو مرتب کرده :دی:دی:دی

------------------------------------------------

قاطی کردن زبون هات هم که محشره. دو نمونه

مامان ، استغ منو می پوسه!!!!!!

Pousser : HOL DADAN
یعنی مثلاً می خواست بگه فلانی من رو هل میده

رفته بودیم خونه دوست جون جونیش. سر میز شام شمع روشن کرده بودن. به همه میگه
Il faut pas la FOOTER !!!!
به جای
Il faut pas la souffler

souffler : FOOT KARDAN


با ژیغاف !!!! عزیزش

بیبین مَیَم. اینو خودم دُیُس کَیدَم. تو سُل ( یعنی تنهای تنها ) وَو

دل مادرش

Noé Hostettler. His first chum ever


*******************************************

نمی دانم چرا با خواندن این خبر ، پلکم لرزید و یک قطره اشک از میان پلک ها غلطید روی گونه ها. آدمی که هیچگاه ندیده بودمش... و به یادم آورد قدرت کلمات را.... خدایش بیامرزد او را که این شعرش برایم پر از خاطره است

ای شما

ای تمام عاشقان هر کجا

از شما سوال میکنم

نام یک نفر غریبه را

در شمار نامهایتان اضافه میکنید؟



یک نفر که تاکنون

رد پای خویش را

لحن مبهم صدای خویش را

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گر چه بارها و بارها

نام این هزار نام را

از زبان این و آن شنیده بود



یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز گنگ سنگ بود

گریه ی گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را

حرمت نگاه بی گناه را

و سکوت یک سلام

در میان راه را نمی سرود



نیمه های شب

نبض ماه را نمی گرفت

روزهای چارشنبه ساعت چهار

بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت



ای شما

ای تمام نامهای هر کجا

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید ؟



این دل نجیب را

این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش

راه می دهید؟




Wednesday, October 10, 2007

ایییییییییییییی واااااایییییییی


دل من ، چند شب پیشا داشتیم با بابا حمید حرف می زدیم و تو توی اتاق نبودی. اومدم پیشت و ازم پرسیدی : " داشتی با بابا حمید چی می گفتی؟ " گفتم: " داشتم بهش می گفتم که وقتی من و علیرضا رو اینهمه دوست داری ، زیاد بهمون بگو که دوستتون دارم" یه دفعه با یکی از اون حالت های خاص خودت که چنان ای وااایییی می گی که انگار آسمون به زمین رسیده، گفتی : " ایییی واااااایییییی ، بهت نگفته دوستت دارم؟؟!!! " :دی:دی:دی

بابا حمید توی اتاق خوابیده بود و من توی اتاق داشتم تلاش می کردم که تو رو بخوابونم که یه دفعه گفتی : " می خوام برم پیش بابا حمید" گفتم که نه و توضیح دادم که دیره و بابا حمید خوابیده و خسته بوده و... که یه دفعه گفتی : " ای واایییی طفلکی تنها خوابیده ، برم پیشش" ... کلاً بیست و چهار ساعته در حال گول مالیدن بر سر مایی دیگه

دیروز موقع بر گشتن از مهد کودک شروع کردی کولی بازی وحشتناکی در آوردن که من می خوام برم خونه امید اینا و نمیام خونه و از اونجا که تو خونه ما کسی!!! با گریه چیزی دریافت نمی کنه. من بهت تذکر رو دادم و تو محل نذاشتی و ادامه دادی... بعد از اینکه غائله ختم شد و من داشتم توضیح می دادم که کارت چقدر اشتباه بوده و غیره.. یه دفعه گفتی : " ایییی واایییی ؛ شربت نخوردم " و به طور خیلی محترمانه فرمودی که بسه دیگه ول کن سر جدت

پسرک ابرو شکسته من که مامانش خیلی موهاش رو خوشگل کرده :دی

Lausanne - Museé Olymique

Lausanne - Ouchy

رفته بودیم کارواش و پسرک خواب بود. با جاش از ماشین درش آوردیم :دی

Wednesday, October 03, 2007

لبخند داشتن یا نداشتن ، مساله این است


در ادامه پست قبلی در باب لبخند داشتن یا نداشتن : سر میز شام بودیم و تو بر خلاف قولت که گفته بودی " قول میدم اگر کرن فلکس بدی غذام رو هم بخورم"، غذات رو نخوردی و گفتی: "دیگه سیر شدم" و بلافاصله طبق معمول پرسیدی : "لبخند داری؟" و من گفتم که نه و بعدش نوبت بابا حمید شد و گفت نه و تو در حالی که روت رو به طرف تلویزیون می کردی ، در عین بی خیالی گفتی : " اشکالی ندایه، من خودم با خودم لبخند دایَم"!!!! و نگاه من و بابا حمید بود که وسط گریه و خنده رو به هم رفت

Monday, September 24, 2007

از همه چیز

نازنینم ، مدت های مدیدی ه که مرتب و به خصوص وقتی کاری می کنی که احتمال ناراحت شدن من وجود داره، من رو چک می کنی. اوایل می پرسیدی که

Maryam! Tu a un sourire?

و من در جوابت می گفتم که بله لبخند دارم یا نه به فلان دلیل ندارم. خلاصه این شد که الانه ها، پرسشت تبدیل شده به اینکه : " مامان ، لبخند داری؟" چند روز پیش ، من در جواب سوالت گفتم که لبخند ندارم و داشتیم درباره کار بدت حرف می زدیم که بابا حمید بی خبر از همه جا از راه رسید و مراسم بوس و بغل که انجام شد تو ازش پرسیدی: " بابا حمید ! لبخند داری؟" و بابا هم که بله و البته و اینا و اینجا بود که تو برگشتی به من گفتی : " مریم ! تو میتونی لبخند نداشته باشی ! من "اَوِک"* بابا حمید لبخند دارم " !!! و خدا رحم کرد که بابا حمید سریع نکته رو گرفت و اشعار سراییدنی در وصف مرتبط بودن لبخند مامان و بابا رو سرود و گرنه که خدا به ما، با توی فرصت طلب باید رحم کناد

Avec : "BA"

سیستم تنبیه خونه ما بر این مبناست که یه صندلی توی اتاق تو وجود داره که ما بهش می گیم " شِز دُ کَلم" یعنی صندلی آرامش. اصطلاحش هم از مهدکودکتون اومده و همون سیستم تایم آوت توی کتابها رو به این وسیله اجرا می کنیم و تو باید بشینی روش و فکر کنی به کار بدی که انجام دادی و بعد بیای عذر خواهی و این حرفا. یه چند وقتی هم بود که من قبل از بلند شدنت ازت می خواستم که توضیح بدی چی کار کردی که بد بوده و متوجه شی که مشکل از کجا بوده و گاهی خودم هم در این تعریف کردن بهت کمک می کردم . تا اینکه چند روز پیش اومدی گفتی که : " مامان ، من پام رو کوبیدم رو زمین و باید بشینم روی شز د کلم" من هم متعجب گفتم که آره کار بدی کردی و برو بشین. دیدم که رفتی صندلیت رو از اتاقت برداشتی. بردی جلوی تلویزیون که داشت کارتون پخش می کرد. به گونه وحشتناکی لم دادی روش و رو به من گفتی : " می تونی تعریف بکنی من چی کار کردم ؟؟؟!!!!!" و من واقعاً مونده بودم که الان باید به تو چی گفت


نشسته بودی و داشتی کارتون می دیدی. رسید به صحنه ای که صاحب سگه به دلیل اینکه سگه کار بدی کرده بود ، بردش از خونه بیرون و توی لونه اش زنجیرش کرد. برگشتی به سگه میگی که : " هاپو نشین اونجا ، پاشو برو پَغدُن* بکن ، بوس بکن " و من مرده بودم از خنده

پغدن (پاردن) به معنای ببخشید و عبارتیه که تو اصولاً برای معذرت خواهی ازش استفاده می کنی

و اما بعد از کلی وقت عکس

پسرکم در سفری که در بازگشت ازش مجروح شد

Je t'aime...Locarno, 08.09.07

در حال بالا رفتن از در و دیوار ... در حال افتادن از در و دیوار

وقتی بهش میگی بخند ... وقتی واقعاً می خنده

قربون چشمای قشنگت مادری

Je vois que la beauté... Lugano, September 2007

ناز اون خنده هات مادری

Wiesen, September 2007

خدا می دونه چقدر از دیدن این برفا ذوق کرد و چقدر برف خورد

Davos, Parsenn (2400m), September 2007


Friday, September 14, 2007

ابروی از شیطنت شکافته


گل پسرم ، نازنینم، مهربونم ، نبینم هیچ وقت دردی داشته باشی. از همون لحظه ای که موقع دویدن دنبال اون گربه شکمو که بهش تن ماهی می دادی ، زمین خوردی و ابروی قشنگت شکافت ، اشکهات شروع شد. بابا حمید بغلت کرد و من خونی رو که از شکاف بیرون می اومد دیدم و صورتم رو گرفتم و بابا حمید روی شکاف دستمال گذاشت و من دویدم به سمت کافه ای که وسط پارکینگی بود که ما در راه بازگشت از سفر ، درش توقف کرده بودیم. و سه نفری که در اون کافه بودند نه فرانسه بلد بودند و نه انگلیسی و من کلمه ای آلمانی نمی فهمیدم و صدای گریه تو بود که تو گوشم بود. بابا حمید ، تو رو به بغل وارد شد. یکی از خانم ها که خدا مهربونیش رو زیاد کنه ، بابا حمید رو با تویی که در بغلش بودی و من رو سوار ماشینش کرد تا ببره به نزدیک ترین بیمارستان و تو هنوز گریه می کردی. توی ماشین می خواستی حرف بزنی ولی نفس های بریده ات امانت نمی دادن. و تو نمی دونی قشنگم که من اون لحظه ها چی کشیدم. بابا حمید روی تخت بیمارستان خوابوندت ، پرستار اومد و رفت دکتر رو صدا کنه و تو هنوز گریه می کردی. بابا حمید رفت که ددی و خاله صفور و ماشینمون رو بیاره و تو وسط گریه هات ، سراغش رو می گرفتی و سراغ ددی و خاله صفور رو. بغلت کردم و گفتم که زود میان پیش تو و برات حرف زدم و حرف زدم تا بالاخره اونجا بود که گریه ات رو قطع کردی و بی حال و خسته توی بغلم آروم گرفتی و گفتی که : خسته ام مریم ، بریم خونه مون و من نگاهم به ابروی زیبای خونینی بود که نمی دونستم جای چند تا بخیه روی اون خواهد موند. دکتر اومد و دوباره گریه تو شروع شد و گفت که باید بی هوشت کنن تا بتونن بخیه بزنن... و اولین فکری که به ذهن من اومد این بود که : وااااای خدای من ؛ نکنه ... نکنه اتفاق بدی بیفته... نکنه به هوش نیاد و باز هم این اشکهای لعنتی... جلوشون رو گرفتم و شروع کردم با تو شوخی کردن و لی لی لی لی حوضک بازی کردن و تو مثل همیشه موقع " من من کله گنده" گفتنش لبات به لبخند باز شد و کم کم ، بار پنجم ششم ، صدای خنده ات اتاق رو پر کرد. چون تازه غذا خورده بودی برای جلوگیری از تهوع ، گفتن دو ساعت دیگه. از اونجایی که تو اونجا داشتی خودت رو خفه می کردی که بریم، از دکتر اجازه گرفتیم و بردیمت تو حیاط بیمارستان. بهت وعده یه جایزه دادیم اگه همکاری کنی و اجازه بدی دکتر خوبت کنه. قول دادی و خوشحال بودی ولی وقتی زمان رفتن رسید، گریه ها شروع شد. به زور بغلت کردیم ، اول بابا حمید و بعد من. وقتی گذاشتیمت رو تخت، از تخت پیاده شدی و راه افتادی توی راهروی بیمارستان ، گریه می کردی و داد می زدی

Tu es méchante

برات از تولدی گفتم که برات گرفتیم ، استیکر هایی که بهت می دادم و چیزهایی که خوشحالت می کرد تا یادت بیاد من مهربونم ولی بعد از هر تیکه دوباره می گفتی

No, Tu es méchante

خلاصه با دخالت بابا حمید و اعمال قدری زور بردیمت توی اتاق. آروم شدی و گفتیم و خندیدیم و جایزه انتخاب کردیم تا دکتر اومد و موقع گذاشتن ماسک که شد ؛ دوباره گریه شروع شد. دست و پا زدی و گریه کردی تا اینکه جلوی چشمهای اشک آلود من ، اون گاز ها ، به سرعت ، گریه ات رو قطع کردن و من پلک هات رو دیدم که آروم و آروم افتادند روی چشمهای قشنگت ... و اشک رو توی چشم های من جمع کردن. تمام اون مدت نشسته بودم روی یک صندلی ، کف دست هام رو به هم چسبونده بودم، گرفته بودمشون روبروی لبهام و دعا می کردم و از خدای مهربون می خواستم که تو رو سالم سالم به هوش بیاره... و چه خدای خوبیه اون خدای مهربون. خیلی زود به هوش اومدی و حالت خوب خوب بود. اونقدر که صدای حرف زدنت ، تمام طبقه رو پر کرده بود. دکتر اومد و دید و با اینکه گفته بود باید دو ساعت بمونیم تا مطمئن شه کاملاً خوبی، اونقدر بلبل زبونی کردی و گفتی : مسیو دکتر ، مغسی که منو خوب کردی ، مغسی بُکو تمیزم کردی که دکتر بهم گفت : خیالت راحت شد؟ میتونین برین

و حالا تو موندی و یه ابروی بخیه خورده و یه بینی زخم و زیلی و یک دنیا شیطنت که داره روز به روز هم زیادتر میشه. خدا همیشه به همراهت مادری

Sunday, September 02, 2007

زبون دو و نیم متری


پسری من ، جوونوری شدی که دومی نداری. اونقدر ننوشتم و اونقدر شیطنت ها و تیکه هایی که میای زیاد شده که نمی دونم باید کدومش رو بنویسم

چند روز پیش من توی آشپزخونه بودم که اومدی و گفتی : " مامان ، ای واااای ، میوه نداییم" من هم متعجب از اینکه تو چطور حالا یاد همچین چیزی افتادی گفتم : "چرا مادری داریم" گفتی : " نههههه ندااییمم. باید بیییم بیخَییم" گفتم : " نه مادر ، لازم نیست بخریم، توی یخچال میوه هست" با نا امیدی پشتت رو کردی و در حالیکه داشتی می رفتی به سمت اتاق گفتی : " خب ، چیپس و میوه بده" و من مرده بودم از خنده از این نقشه ای که برای چیپس خالی خوردن کشیده بودی

توضیح اینکه تو عاشق چیپسی و متاسفانه یا خوشبختانه ، قانون خونه اینه که چیپس رو حتماً باید با میوه خورد


تازگیا تا بابا حمید میاد خودش رو کنارت بچپونه و بغلت رو تخت یا رو مبل دراز بکشه با بشینه بهش میگی : تو گنده ای ، بُیو. جا نمیشی

امروز، با خاله صفور و ددی و بابا حمید رفته بودین پیاده روی. خاله و بابا تعریف می کنن که اومدی هی دستات رو مالیدی به سنگا و گفتی که اَه اَه ، دستام کشیفن و خلاصه کلی ادا و اصول و بعد کاشف به عمل اومده که درد این بوده که می خواستی بری دستات رو بکنی تو آب دریاچه


پنجشنبه پیش ، وقتی اومدم مهد دنبالت ، از اونجایی که عصرش هوا خوب نبود و شماها توی ساختمون مهد مونده بودین و انرژی هاتون خیلی دیگه بالا زده بود، تو و میشا و لسلو و بن و تائو و اُغییَن شروع کردین به دویدن. از پایین سر بالایی به بالا و از بالا به پایین نه یک بار و دو بار و ده بار. حدود سی چهل بار. مامان و بابا ها یکی یکی بچه ها رو با گول و کلک و زور و انواع و اقسام روش ها برداشتن و بردن و تو موندی - که گوشت هیچ به حرف های من که علیرضا بسه و بیا بریم و من خسته شدم و ددی و خاله خونه ان و اینا بدهکار نبود - و لسلو. تا اینکه بالاخره وقتی من خداحافظی کردم که من دارم میرم خونه ، یک چاو ای به لسلو گفتی و راه افتادی. جلوی در آپارتمان بودیم که یک دفعه صدای جیغ لسلو و صدای بلند نه" ی مامانش اومد و تو افاضه کردی که "

Oh Oh, sa mama elle est fâché ( MAMANESH ASABANI SHOD ), GOOSH NAKAYDE BE HAYFE MAMANESH

و با یک نگاه بسیار روشنفکرانه به منی که با شنیدن اون اُه اُه در حال ترکیدن بودم، افاضاتت رو ادامه دادی که : من خییلی پسر خوبی هستم ؛ حرف تو رو گوش میدم و خلاصه اندر ملکات و فضایل خودت سخن راندن و انگار نه انگار که همین یک دقیقه پیش من بیست دقیقه علاف حرف گوش نکردن تو بودم

رفته بودیم یه دهی و در حال قدم زدن چشم تو افتاد به یک گاو و دو تا گوساله اش و عشق تو هم که به حیوون ها تمومی نداره. خلاصه رفتی و یه کم نگاه کردی و اینا و تازه بعد از اینکه بابا و ددی و خاله رفتن و من هم دور از تو واستاده بودم ، انگار که با گاوه تنها شده باشی ، شروع کردی باهاش حرف زدن که

Salam GAV, ça va bien? ALAF MIKHOYI bedam à toi?

که سلام گاو ، خوبی؟ علف می خوری بهت بدم؟ و چون گاوه جوابی نداد گفتی: "بلللههه؟ " که یعنی می خوای و اونقدر لحن حرف زدنت با گاوه با مزه بود که انگار اون واقعاً داره حرفات رو گوش میده و می فهمه

دو سه روز پیش، صبح زود بیدار شدی و تقاضای کارتون کردی، برات گذاشتم و خودم هم پتوم رو آوردم و روی اون یکی مبل دراز کشیدم. طبق معمول که کسی اجازه نداره که چه عرض کنم ، جون سالم به در نمی بره اگه جلوی تو بخوابه ، تذکر دادی که مریم نخواب. گفتم که اتفاقاً نخوابیدم مادری ، دارم کارتون نگاه می کنم. گفتی که : " نههه. من دایَم کایتون نیگاه می کنم. تو گلا رو نگاه کن !!!!" م

خلاصه که دلبرکم، این مامان مریمی که دلش به یغمای اون زبون شوکولوی تو رفته ، قصه ها دارد برای گفتن.

Wednesday, August 08, 2007

قانون مندی

گل پسر من

چند هفته ایه که برای اینکه گرفتن پستونک - یا به قول خودت دودوی دهن - رو برات آسون کنیم ، تصمیم بر این شده که موقع بازی و کارتون ، پستونک ممنوع باشه. قانون رو اعلام کردیم و مثل همه قوانین اولش سخت شروع شد ولی خوشبختانه تو خیلی خوب همکاری کردی و خیلی زود این قانون جا افتاد و در این حد رسمی شد که احیاناً اگه وسط کارتون خوابت می گرفت و نیاز به پستونک پیدا می کردی، می گفتی : "خاموش کن کارتون رو ، دودوی دهن می خوام" تا اینکه امروز این سوال فلسفی برات پیش اومد که

Mayam, pour quoi on doit pas BOKHOYIM doudou dahan avec cartoon ?

یعنی چرا نمیشه دودوی دهن رو با کارتون خورد؟ گفتم که : چون این قانونه. بعد از چند لحظه دوباره گفتی

Mayam, pour quoi c'est GANOON?

یعنی چرا این قانونه؟ توضیح دادم برات که چرا و اگه نه چه جوری دندونات خراب میشه و گذشت

امروز بعد از ظهر داشتی کارتون نگاه می کردی و من توی راهرو یه دفعه چشمم افتاد بهت که پستونکت رو دستت گرفته بودی و روی مبل دراز کشیده بودی. و هر چند ثانیه یک بار ، روت رو از تلویزیون بر می گردوندی ، پستونکت رو می ذاشتی توی دهنت و باز دوباره در میاوردی و روت رو می کردی به طرف تلویزیون و من واقعاً مرده بودم از خنده

فدای اینهمه قانون مندیت بشم من پسرک نازنینم



یک مشت عکس که وقت نبود تک تک توی وبلاگ بذارمشون. توضیحاتش رو روی خود عکس ها می تونین ببینین

پ.ن. واقعاً یعنی اینقدر درست کردن این کیک ها هنرمندیه که همتون پرسیدین کیک ها کار خودمه؟ خودم نمی دونستم. مرسی به هر حال از لطفتون. در ضمن اون خانوم و آقا هم دو تا از دوستانمون هستند



Monday, July 30, 2007

سه سالگی


سه سال پیش ، در چنین ساعاتی درد بود و امید بود و انتظار بود و عشق بود و طپیدن قلب بود. هنوز ،کافی است چشمانم را روی هم بگذارم تا تمام آن صحنه ها شروع کنند به رژه رفتن و وقتی رسیدند به آنجایی که تو در آغوشم آرام گرفتی ، اشکهایم چشمانم را باز کنند، بیرون بیایند و بغلطند روی گونه هایم

چقدر کوچک بودی نازنینم ، آنقدر کوچک که می ترسیدم در دستانم بگیرمت و حالا بعد از سه سال ، سخت در آغوشت می کشم و در آغوشم می کشی و با هم می غلطیم و زیباترین حس های دنیا را در کاممان می ریزیم

دلبرکم ، وجود با محبتت ، خانه مان را پر از شور زندگی می کند. خنده هایت ، لبخند های زیبایت که همراه با کوچک کردن چشمهایت می زنی ، ناز کردن هایت و حتی خرابکاری هایت ، وقتی خیلی جدی و سر سخت بعد از یک کار اشتباه، هنگام مخیر شدن بین انتخاب گزینه عذر خواهی درجا یا نشستن روی صندلی آرامش و تفکر درباره کاری که انجام داده ای ، با مقادیری اخم ، صندلی آرامش را انتخاب می کنی و ما پس از رفتن تو بسی می خندیم از این انتخابت

تو نمی دانی و هیچ کس نمی داند که چه بی اندازه واهمه دارم از نداشتنت و چه بی اندازه تر وجودت را شاکر آن یگانه ام

هدیه بی نظیر خداوند که مادری کردن برایت مرا به گام نهادن در مسیر کمال وا می دارد و به من صبر می آموزد و محبت و ایثار و جدیت و عشق ، تولدت مبارک ترین اتفاق است. تمام سپاس های عالم نثار وجود بی مثالی که تو را آفرید




پسرکم در حالی که مک کویین عزیزش رو هدیه گرفته

Sunday, July 29, 2007

سه سال گذشت

قشنگم

نیم ساعت پیش نمی خوابیدی و من به خاطر خوابوندنت سعی کردم خودم رو به خواب بزنم که بلکه تو به هوای اینکه من خوابم دراز بکشی. تو اومدی ، هی گفتی : مامان ، مامان ، مریم ، مریم و وقتی جوابی نشنیدی گفتی : مردی مریم؟!!!!! در حالی که هم خنده ام گرفته بود ، هم کف کرده بوده بودم از این حرفت ، خودم رو کماکان ساکن و صامت نگه داشتم ، که تو ادامه دادی : اوه مریم ، کام آن !!!!!!! و من واقعاً دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم

باید ذکر کنم که نه من و نه بابا هیچ وقت به تو نگفتیم که مُردی؟ و لازم به ذکره که این کام آن هم اثر دیدن کارتون های انگلیسی مخصوصاً اینکریدیبلز یا به قول تو بلش ه



امشب داشتی توی بالکن ، ماه رو به من و بابا نشون می دادی ، یه قدری که گذشت رفتی لبه بالکن واستادی ، یه ابر سوراخ اومده بود جلوی ماه و نور ماه سیاه و سفید شده بود و از لای ابر بیرون می زد . یه دفعه رو به ما کردی و گفتی : اه اه ، کفیف ( کثیف ) شد


پس فردا تولدته مادری و ما قراره ایشالا فردا برات تولد بگیریم. دوست دارم برات بنویسم از همه حس هایی که در آستانه ورودت به چهار سالگی دارم ولی فردا کلی کار دارم و وقت نیست. ایشالا یه روز دیگه. محض ثبت در خاطرات ، نوشته ای رو که باهاش دوستانمون رو به تولدت دعوت کردم اینجا می ذارم. امیدوارم که یه روزی ، به گوشمون بشنویم من و بابا ، حس خوبی رو که از دیدن فیلم هاش بهت دست میده

Thursday, July 12, 2007

Cars


مادری

دیروز که از مهد کودک برگشتی ، وقتی داشتم کفشات رو در می آوردم ، دستات رو انداختی دور گردنم ، بوسیدیم و بعد که سرم رو بالا آوردم ، شروع کردی با دستای کوچولوت تند تند لپم رو مالیدن. بعد که یه کم گرم شد و ول کردی ، نگام کردی و گفتی

Alors, Tu es beau

یعنی خب ، خوشگل شدی

فرانسه دونان اعتراض نکنن ، پسرم هنوز بل بلد نیست


----------

چند روز پیش ، من روی مبل نشسته بودم ، تو توی بغلم لم داده بودی و داشتیم با هم کارتون ماشین ها (کارز)رو می دیدیم.جفتمون به شدت غرق در فیلم بودیم که رسید به اونجاش که سه تا فراری وارد گاراژ دو تا ماشین کوچولو شدن که عمری عاشق فراری بودن و هیچ وقت، هیچ فراری ای، به گاراژشون نیومده بود. اولی که دیدشون چپ کرد ، بعد از اینکه دومی هم چپ کرد ، یه دفعه من و تو با هم ، زدیم زیر خنده

شاید نفهمی که چرا برام اینقدر جالب بوده. دیشب توی یه جمع دوستانه تعریفش کردم و احساس می کنم ، هیچ کس نفهمید حسم رو. حتی شاید خودم هم دقیقاً ندونم چرا ولی یه دفعه دلم پر از عشق شد و چشام پر از اشک. بوسیدمت و بوییدمت. شاید حس کردم اونقدر بزرگ شدی که دقیقاً همونجایی از کارتون برات جذابه که برای من... شاید هم نه... نمی دونم. ولی میدونم که از این به بعد هر وقت کارز ببینم ، هر وقت اون دو تا ماشین کوچولو چپ کنن ، چه تو پیشم باشی و چه نباشی ، به یاد تو خواهم افتاد و به یاد آرامشی که در آغوشم داشتی و لذتی که از بودنت می بردم

خوب دوست داشتنی من ، به سرعت داری بزرگ میشی... خیلی به سرعت... کاش قدر همه لحظه های با تو بودن رو بدونم. هر جا که هستی ، نگاه مهربان من رو ، بر چشمهای قشنگت و دعای همیشگی من رو بر وجود نازنینت حس کن... دوستت دارم

Wednesday, July 04, 2007

c'est pas grave !!!


مادری

این روزا یه جمله ای یاد گرفتی که داره رو اعصاب من راه میره. از طرفی از نهایت خونسردی و بی خیالی ای که باهاش این جمله رو میگی و از اون آوا و صوتی که اگه بخوای به فارسی ترجمه اش کنی یه چیزی میشه تو مایه های : " پووووففف ای بابا" خنده ام می گیره و از طرفی وقتی واقعاً یه خرابکاری ای کردی و می گیش خوب کفرم در میاد و اما اون جمله چیه؟

Bahhh... c'est pas grave !!!!!

به این معنی که : پوففف مهم نیست بابا و دقیقاً و کاملاً با یه لحن " برو بابا حالا انگار چی کار کردم" که واقعاً آدم جز جیگر می گیره

دیروز رفته بودیم یه سر در نبود بابا حمید که رفته یونان کنفرانس ، خونه امید اینا. از امید خواستی که یه کرگدنی رو که خودش با خمیر ساخته بود بهت بده، اونم بهت داد و تو هم زدی شکوندیش. بعد که بهت میگم چرا شکوندی میگی

Bahhh... c'est pas grave !!!!!

و خلاصه باید کلی زور زد تا حالی شما کرد که خیلی هم "گغو" ه و برو معذرت خواهی کن و این حرفا

می خوری به گلدون ، میگیم مواظب باش میگی : سه پا گغو. اب پرتقال می ریزی ، میگم حواست رو جمع کن : میگی سه پا گغو. خلاصه فعلاً همه چی سه پا گغو ه


دیروز اومدیم خونه و بهت گفتم که بابا حمید خونه نیست. میدونی ؟ گفتی : وییی یفته ای پی اف اِی ( رفته ای پی اف ال) میگم که نه. مگه یادت نیست رفت دیروز کجا؟ میگی

Ah oui, YAFTE voyage. moi aussi MIKHAM BEYAM voyage

یعنی آره رفته مسافرت. منم می خوام برم مسافرت

Tuesday, June 26, 2007

Je te parler MIKONAM


داشتیم با هم خمیر بازی می کردیم که یه دفعه بابا حمید اومد و من باهاش مشغول صحبت شدم. ظاهراً حواسم پرت شده بوده و تو چند بار صدام زده بودی و من متوجه نشده بودم. یه دفعه گفتی

Maryam ! Je te parler MIKONAM

منظورت این بود که دارم با تو حرف می زنم



تازگیا یه چیز دیگه هم یاد گرفتی. اونم اینکه اول هر چیزی که می خوای تعریف کنی ، خیلی با هیجان اسم طرف رو میگی و ادامه میدی

Tu sais...

یعنی فلانی ، میدونی ؟ و بعد ادامه ماجرات

Friday, June 22, 2007

آقای فرانسه حرف زن


امشب خوشحالم. خیلی. ترم تموم شد. همین چند ساعت پیش. اگر چه که امتحان ها هنوز موندن ولی سه تا امتحان پریروز و دیروز و امروز داشتم که به خاطرشون سه شب خیلی دیر اومدم خونه. ده ، دوازده. و تو با بابا میومدی خونه ، بیرون می رفتین. کارتون می دیدین و... احساس می کردم ازتون دور شدم. شاید برای همین الان اینقدر خوشحالم که پیشتونم. توی خونه و تو امروز سنگ تموم گذاشتی و هی و هی من رو غرق لذت کردی. هم با محبتت و هم با چیزهای با مزه و خنده داری که می گی ( همین الان هم که دارم اینا رو می نویسم داری همین جوری میگی و من هی گوش می کنم و نگاه می کنم و تایید می کنم و جواب میدم ) و خدا رو شکر به خاطر همه اینها

با بابا حمید نشسته بودیم و بابا حمید داشت یه چیزهایی درباره فرانسه حرف زدن و جلسه دفاع فرانسه و انگلیسی و اینا می گفت که یه دفعه تو گفتی

Moi, je parle francais !!

بابا حمید بهت گفت که ، اِاِاِ.. باریکلا. فارسی هم حرف می زنی ؟ گفتی : وییییی ... بابا حمید گفت : اوهوم. چون من و مامان مریم فارسی حرف می زنیم و شما توی مهد فرانسه حرف می زنین و... که تو گفتی

Nooo, toi et maman maryam parlez un petit peu francais !!!

یعنی تو و مامان مریم ، یه کم فرانسه حرف می زنین. من تا یه ربع داشتم سعی می کردم این فک پایین افتاده رو جمع کنم. خدااا ، کار ما به کجا کشیده که این نیم وجبی به ما می گه شماها یه کم !!! فقط یه کم فرانسه حرف می زنین

بعدش اومدی گوشی موبایل من رو برداشتی، بازش کردی و خیلی بزرگونه با یه فیلم خاصی گفتی: وی الو !!!! بهت می گم که کی بود؟ میگی : کی نبود =)) منظورت این بود که هیچکس نبود

نازت رو برم مادری که خیلی ماهی

Thursday, June 14, 2007

ببواغ


بر عکس زبان شیرین فارسی که توش فعل نوشیدن اصولاٌ در محاوره استفاده نمیشه، در زبان شیرین فرانسه هیچ وقت هیچ وقت نمی گن ، آب بخورم ، و همیشه می گن آب بنوشم و خلاصه فعل خوردن و آشامیدن کاملاً از هم مجزاست

پسرک قصه ما هم همیشه وقتی غذا می خواد میگه می خوام غذا بخورم، وقتی نوشیدنی می خواد میگه

Je veux boire

یعنی نوشیدنی می خوام

اینهمه قصه گفتم برای این دو خط زیر

امشب می خواست به شیرش آب پرتقال بده. گفتم چی کار داری می کنی مادری؟ گفت : شیر آب پرتقال ببواغه

توضیح اینکه بچه ام "بخوره" رو گرفته ، به جای "خور" ، "بواغ" گذاشته و فعل بالا تولید شده

Wednesday, June 13, 2007

سر کار گذاشتن


مادری ، تازگیا به شدت وحشتناکی همه چیز رو توجیه می کنی. بعضاً هم به شدت این توجیه ها بی ربط ان و فقط محض گول مالیدن و پرت کردن حواس ماست

دیروز که داشتیم از مهد بر می گشتیم ، میشا جلوتر از تو راه خونه ما رو رفت و دستگیره در رو گرفت و تو یه دفعه مثل گربه از جا پریدی و دستش رو کشیدی که ول کن اینجا خونه ماست. خلاصه اون شاکی شد و تو رو زد و تو هم شاکی شدی و اون رو هل دادی و ما مامان ها قضیه رو حل و فصل کردیم... بعد که میشا رفت، بهت میگم که مادری برای چی با میشا اینجوری کردی و نذاشتی بیاد خونه مون. میگی که

parce que... parce que, parce que ( 6 BAR )... BABA HAMID c'est DAVA MIKONEH !!!!!

اینم مدلته که اینقدر با لحن ها و تن های متفاوت میگی چون که ، چون که ... تا یا خودت جواب مناسبت رو پیدا کنی یا حواس طرف پرت شه و یه چیز بی ربطی بگی


چند روز پیش عمه زهره زنگ زده بود و من هر کاری کردم تو حاضر نشدی باهاش حرف بزنی پای تلفن. بهت میگم پسری ، چرا با عمه حرف نزدی؟ میگی

Parce que, parce que ( TAGHRIBAN 10 BAR) ...

ساعت رو نشون میدی و میگی

regard maman ! c'est DIYE (DIREH), monsieur train il a parti !!!!

یعنی نگاه کن مامان ، دیره . آقای قطار رفته !!!!!! جل الخالق

مجدداً چند روز پیش همه میوه هایی رو که برات توی ظرف گذاشته بودم نخورده بودی ، پرسیدم که چرا نخوردی میوه هات رو مادری... یه 7-8 تا چون که گفتی و بعدش دوباره خیلی هیجانی که کلاً حواس من یعنی پرت شه ، کاغذی رو که رو دیوار چسبوندیم و استیکر هات رو بهش می زنیم نشون دادی و گفتی

maman , regard ! il y a un crocodile là

یعنی نگاه کن یه کروکودیل اونجاست ، حالا اون استیکر کروکودیل یه ماهه که اونجاست ها


خلاصه از این موارد زیاده مادری. خدا وکیلیش من اصلاً تو رو اینجوری سر کار نمی ذارم که حواست رو پرت کنم و تا حد امکان که خیلی هم زیاده این حد ، همه چیز رو برات توضیح میدم ، نمی دونم واقعاً که تو چه جوری اینجوری شدی :دی

Tuesday, June 05, 2007

ورود ممنوع


پسرکم

امروز عصری با هم رفته بودیم ، هاردی رو که بابا سفارش داده بود ، از مغازه بگیریم. یه فروشگاه لوازم کامپیوتر نه چندان بزرگ که قسمت فروشنده و خریدار با یه سکوی بلند از هم جدا میشن وانتهای این سکو یه در برای رفت و آمد کارمندای مغازه هست که نمی دونم به چه دلیلی ، نصفه بود

به در اشاره کردی و گفتی

c'est interdit?

گفتم : بله مادری ممنوعه. طبق معمول این روزها که به شدت دنبال دلیل هر چیزی می گردی پرسیدی

pour quoi c'est interdit?


خوشبختانه جواب این چرا مثل خیلی از چرا های دیگه ، از قبیل "شب چرا تاریکه" یا "چرا هوا خوبه" نبود و برات توضیح دادم. سری تکون دادی و دوباره بعد از نیم دقیقه انگار که قانع نشده باشی ، با یه لحن خیلی سوالی پرسیدی

ça c'est interdit?

که خلاصه یعنی مطمئنی اینجا ممنوعه؟ گفتم آره مادر جون... و تو ادامه دادی

mmmmm... pour quoi c'est ouvert?

و مامان مریم فهمید که مشکل پسرکش در نصفه بوده که کامل بسته نشده بود


----------------------------------

چند وقت پیش اومده بودی. مچ دو تا دستت رو به هم چسبونده بودی و کف هاش رو از هم باز و دور کرده بودی. من رو صدا کردی و گفتی

"BIBIN" Maman Maryam, c'est crocodile qui "BASH" la bouche

یعنی ببین مامان مریم، این کروکودیل ه که دهنش رو باز کرده ... من کشته این تخیلت ام مادری


و اما بعد از کلی وقت یه کم عکس

گفته بودم که پمپرز هاش رو می چینه و انتخاب می کنه کدومش رو ببندیم... اینم خودشه در حال تفکر و انتخاب

Lapin du Pâque ... Lapin du Pâque e "gaz zade shode"

Yes ma'am !!!

کماکان به شدت عاشق انواع پازل

خدا میدونه این شیره تا به حال چند دور ما و مهمون هامون رو خورده

عاشق خنده هاتم مادری. وقتی غش می کنی از خنده و از حال میری، وقتی لپات گل میندازه و زبونت میاد بیرون... دوستت دارم مادری، دوستت دارم


Sunday, June 03, 2007

Est-ce que tu est fâché ?


پسرکم

هر چقدر از مهربان بودن و با توجه بودن و حساس بودنت بگویم، کم گفته ام و هر چقدر بگویم که چقدر خوشحالم از این مهربان بودن و با توجه بودن و حساس بودنت ، کم گفته ام. لذت می برم از اینکه هر بار احساس می کنی من الان در مود خوشحالی و شادی نیستم ، زود می آیی و می پرسی که تو الان ناراحتی ؟ یا اینکه عصبانی ای؟ و چیزهای مشابه... و اما نمونه این اتفاقات

چند هفته پیش ، خونه امید اینا

اذیت می کردی و کفشهات رو نمی پوشیدی و دیر بود و می خواستیم بریم و از من اصرار و از تو انکار بود که یه دفعه به گمونم گرفتی که من دیگه مثل همیشه نیستم و پرسیدی

Maman ! Tu es fâché ?

یعنی تو عصبانی ای؟ گفتم بله، چون حرفم رو که اینهمه گفتم گوش نمی کنی. همونجوری که پات رو برای پوشیدن کفش میاوردی جلو ، با یه لحن جالب پر از تردید پرسیدی که

Maman, Tu es tres fâché ?

یعنی تو خیلی عصبانی ای؟ و من خنده هام رو یواشکی وقتی بغلت کرده بودم و می گفتم: " نه مامان، خیلی عصبانی نیستم و حالا که تو کارت رو کردی دیگه ناراحت نیستم" ، پشت سرت کردم


دیروز. موقع آماده شدن برای بیرون رفتن با بابا

برای پوشوندن هر تیکه از لباس بهت ، باید باهات کشتی می گرفتم. 5 دقیقه صبر کردم تا طبق مدل جدید ، از بین تمام پمپرزهایی که از بسته ، ریختی شون بیرون ، یکی رو به میل خودت انتخاب کنی . توضیح بدی که عکسش چه حیوونیه و چه صدایی میده و بعد از تمام این تفصیلات ، یک زمانی رو هم باید به مقایسه این پمپرز جدید با اونی که پاته ، اختصاص بدیم ، تا رضایت بدی دراز بکشی... خلاصه واقعاً پروسه پدر درآریه این لباس پوشوندن غیر صبحگاهی. تا اینکه دیروز دیگه واقعاً داشتی اذیت و لجبازی می کردی و از حد گذرونده بودی. که بهت گفتم ، اگه نپوشی الان ، من پا میشم میرم سر کارم و دیگه نمی تونی با بابا بیرون بری... که گفتی :

No, No... Je veux " BERAM BIYOON"

یعنی ، نه من می خوام برم بیرون و اومدی... دوباره در حال پوشوندن داشتی مسخره بازی در میاوردی که گفتم . مامان ! من واقعاً خسته شدم... یه دفعه گفتی:

Maryam ! Tu es fâché?

گفتم ، بله یه مقداری ! به خاطر اینکه ... و جریان رو توضیح دادم. گفتی

Maryam ! Tu es un peu fâché?

یعنی یه کمی عصبانی ای؟ و من در حالی که سرم لباس پوشوندن بهت بود و نگات نمی کردم گفتم : اوهوم. و تو برای اولین بار سوالی ازم کردی که برق سه فاز از کله ام پرید. پرسیدی

Maryam ! Tu es méchant?

یعنی تو بدجنسی؟ دستات رو گرفتم و گفتم : نه مامانی ، من خیلی دوستت دارم. من خیلی مهربونم. هم رو بغل کردیم و بوس کردیم و رفتیم جلوی در که کفشات رو بپوشونم. جلوی در ازم پرسیدی

Maryam ! Tu es pas un peu fâché?

یعنی تو یه ذره عصبانی نیستی؟ گفتم : نه مادری ! اصلاً عصبانی نیستم. چشمای قشنگت رو کوچولو کردی ، خندیدی و گفتی

Ah oui ! Tu es jolie, Tu est gentille !

یعنی آره. تو قشنگی ! تو مهربونی!... قشنگم! مهربونم ! نازنین پسرم ! امیدوارم که همیشه برات و باهات مهربون و خوب باشم


جمله ای هم اندر احوالات قاطی کردن زبونها. "کسه" یعنی شکستن. دیروز با لگو یه پل درست کرده بودیم با هم. تو یه دفعه یه فشار محکم موقع گذاشتن یک قطعه دادی که گفتم : اوپس. گفتی

Oui, Attention, NAcasser!!

می خواستی بگی ، آره مواظب باشیم نشکنه ولی گفتی نَکَسه !!!