Thursday, April 19, 2007

بعد از کلی وقت



پسرکم ! عاشق حیوانات شدی. ایران که بودیم ، مامانی و ددی برات سه دست حیوون جورواجور گرفتن و تو خیلی بی اندازه دوستشون داری و عمده اوقاتت به بازی های مختلفی با این حیوون ها می گذره. پریروز بابایی شروع کرد به اینکه روی اینترنت عکس های حیوون های مختلف رو برات پیدا می کرد و بهت نشون می داد. تو حسابی علاقمند شده بودی. وقتی نوبت من شد ، از روی ویدئو گوگل برات یه سری مستند حیوانات گذاشتم. تو هر حیوونی رو که می دیدی ، می دویدی و ا ز مجموعه حیواناتت اون حیوون خاص رو می آوردی. موقع جنگ شیر و ببر ، اون دو تا رو به جون هم می انداختی تا اینکه نوبت به گورخر رسید. گشتی و گورخرت رو پیدا نکردی. یه دفعه صدات بلند شد که : " گورخر توا سه کجا؟ " - یعنی گورخر کجایی؟ - همین طور که از جمله پیش برمیاد به طور افتضاحی ، فارسی و فرانسه رو قاطی کردی و کلی جمله های قر و قاطی میگی

داشتم لباس های شسته رو تا می کردم. تو مثل خیلی وقتا اومده بودی کنارم و می گفتی که این لباس مال کیه... تا اینکه نوبت رسید به یه حوله آبگیر که من وقتی تو حموم می شورمت ، می پیچمش دور کمرت و بغلت می کنم و میارمت بیرون. ازت پرسیدم این مال کیه. گفتی : علیرضا... گفتم : باهاش علیرضا رو چی کار می کنیم؟ انتظار من این بود که بگی خشک می کنیم ولی تو گفتی : بَگَی! می کنیم- یعنی بغل می کنیم

از ایران که برگشته بودیم، تا مدتی مرتب سراغ خاله صفور و ددی و مامانی و دایی سجاد و خاله هدی و خاله زهرا و خاله نسرین و متی و بابا شاپور رو می گرفتی. ( سراغ عمو حسین رو هم می گرفتی ولی چون باهاش دیگه حرف نزدی یادت رفت ) گاهی نصفه شب یا صبح زود از خواب بیدار می شدی و صدا می کردی : خاله شفوی خاله شفوی ! الان هم بر عکس قبل ها که اصلاً حاضر به حرف زدن با تلفن و کامپیوتر نبودی ، اغلب اوقات دوست داری که باهاشون حرف بزنی و تازه گاهی خودت می خوای که بهشون زنگ بزنیم

یه روز همین جوری که کنار هم نشسته بودیم ازت پرسیدم که ، پسریم این چشای قشنگ رو کی به تو داده؟ یه جور عجیبی نگام کردی و البته حق هم داشتی، گفتم: " بگو خدا داده" گفتی... گفتم این موهای خوشگل رو کی بهت داده؟ گفتی : "خدا داده"... بعد از چند تا سوال این جوری یه دفعه گفتی : " مامان مریم ! خاله نسیین یخ داده" و من غرق بوسه ات کردم. ( خاله نسرین خاله منه و تو حسابی یادته که تو ایران بهت یخ می داد)



Marineland - April 2007 در حال بالا رفتن از پله های سرسره گنده بادی


Monte-Carlo - April 2007 وقتی بالاخره کبوتر هایی که دنبالشون می دوید ناپدید شدن و یک لحظه سر برگردوند تا ازش عکس بگیریم


Nice - April 2007 ساحل ؛ در حال آبَ شنگ ( سنگ تو آب انداختن ) با بابا حمید

Thursday, March 15, 2007

براي دلي تنگ 2


بابا حميد

اين قصه برف زدن تو به شير توي باغ وحش هم كه قصه اي شده... هر بار اين شير پلاستيكي اش رو برمي داره ، شروع مي كنه قصه رو تعريف كردن... ميگم هر بار فكر نكن كه اغراق مي كنم ها... نه ... هرررر بار... ميگه:

Baba Hamid…c'est! tapper !!!…"Bayf" … Alex… "Ish"… Dady… baba Hamid c'est "Gondeh" … Alex c'est "Gondeh"

اين قسمت بسته به حالش از 2 تا 30 بار تكرار ميشه و بعد يه نعره بلند مثل شير ميزنه . انگشت اشاره و وسطيش رو به حالت اخطار مي گيره و ميگه

C'est Attention
يعني بايد مواظب باشي. بعد ميگه

Baba Hamid c'est mange Alex
يعني بابا حميد الكس رو خورد. بعد كه ازش مي پرسم اِاِاِ... بابا الكس رو خورد؟ ميگه نووو... بابا حميد سه پا خورد الكس ( يعني نخوردش ) بچه ام فكر مي كنه تو از شير هم قوي تري :پي

گهگاه هم ميگه

Baba Hamid c'est fort
يعني بابا حميد قويه

فارسيش خيلي خيلي بهتر شده... فقط يه كار جديدي كه مي كنه اينه كه فعل هاي فارسي رو به شيوه فرانسوي منفي مي كنه. قبلاً ها اينجوري نبود ها... مثلاً 10 روز پيش يه شب كه بابا اومده بود دنبالمون گفت: "ددي اومد. خاله شفوي سه پا ونو" ( يعني خاله صفور نيومد. بلد نبود بگه نيومد) ديشب در موقعيت مشابه ميگه : " ددي اومد. خاله صفوي سه پا اومد"... يا اينكه قبلاً ها مي گفت
Baba Hamid c'est pas mange Alex
ولي الان ميگه : بابا حميد سه پا خورد الكس

واي نهار مهموني دعوت ام... اينم بگم و برم

براي مقدمه بگم كه پسرك عاشق يخ ه... مي خواستيم شام بريم بيرون... بحث بر سر اين بود كه كجا بريم... خاله صفور پيتزا مي خواست... بزرگان مرغ سوخاري مي خواستن... من يه دفعه ياد شبايي افتادم كه با هم مي رفتيم مرغ سوخاري تهران... و گفتم اِاِ راستي مرغ سوخاري تهران هم هست... صفورا گفت : نه اونجا كه پيتزا نداره.. بابا در جواب صفور گفت : چرا پيتزا هم داره... پسره با آب و تاب گفت : ويييي ! پيتزا دارهههه.... يخ دارههههه :دي

مي دونم دلت براش يه ذره شده... فقط 4 شب ديگه بايد تنها بخوابي... فقط

Friday, March 09, 2007

براي دلي تنگ



بابايي مهربون كه دلت مي خواد از پسركت بشنوي ، اينها رو براي دل تنگ تو مي نويسم

محمد مهدي ( پسر عمه عليرضا ) داشت از سر و كول باباش بالا مي رفت كه ديدم پسرك كه در حال نگاه كردن بود ، يه دفعه رفت توي اتاق و دمر روي مبل بزرگه ي اتاق دراز كشيد. سريع گرفتم چه اتفاقي افتاده. رفتم سراغش و گفتم از چيزي اذيت شدي مادري؟ سرش رو به علامت نفي تكون داد... گفتم چيزي مي خواي؟ دوباره سرش رو به علامت نفي تكون داد... دل رو زذم به دريا و گفتم : دلت براي بابا حميد تنگ شده؟ يه دفعه با يه بغض و حزن خاصي گفت : ويييي... براش كلي گفتم كه بابا هم دلش براي تو خيلي تنگه و ما ده روز ديگه ميريم پيشش و از اين حرفا... خلاصه راضي و خوشحال شد و برگشت به بازي كردن

چند شب پيش با ددي و ماماني و خاله صفورا داشتيم مي رفتيم خونه بابا شاپور،‌ پسره به شدت داشت بلبل زبوني مي كرد و تا ماشين پليس ميديد نداي " اوه وواتوغ پليس " – ماشين پليس- اش مي رسيد به آسمون و تا بابا مي پييچيد مي گفت : " ددي سه تورنه" – ددي پيچيد- تا تند مي رفت مي گفت : " ددي سه ويتغه" - ددي تند ميره- تا به دست انداز مي رسيد مي گفت " اوه ددي سه موا كي تنبه" – اوه ددي افتادم – و از اين تفصيلات... بعدش هم شروع كرد به شعر خوندن و شعر تكرار كردن... بعد از اينكه يه دور با من همه شعر هاي فرانسه اش رو خوند و تازه اسم دو سه تا شعر ديگه رو هم گفت كه من تا حالا نشنيده بودم ازش ، بابا و مامان شروع كردن به خوندن يه سري شعر فارسي... از همش خوشش ميومد و تا تموم ميشد مي گفت : "آنكغ" – دوباره – تا اينكه رسيدن به اين شعر كه :
يه مرغ خوبي داشتم
خيلي دوسش مي داشتم
شغال اومد و بردش
سرپا نشست و خوردش
شغال ده بالا
خير نبيني ايشالا
بگو ايشالا ايشالا


تموم كه شد ، هيچي نگفت. بهش گفتم : خوب بود؟ مي خواي دوباره بخونيم؟ گفت
No, c'est rigolo ca

يعني نه اين مسخره است

Thursday, March 01, 2007

wow wow wow


باورتون میشه؟ تموم شد.. دارم میرم ... 4 ساعت دیگه باید از خونه برم بیرون... 7 ساعت دیگه پرواز دارم... 15 ساعت دیگه اگه خدا بخواد و سالم برسم ، پسرکم رو بغل می کنم

خیلی خوب بود این تنهایی... برای همه چی... اولش یه کم سخت گذشت ولی بعد که دیگه مثل همه چیز دیگه که زمان ازش میگذره آروم شد ، خیلی خوب بود... درس خوندم خوب... تنها بودم بعد از سالهای سال... تنهایی شونصد هزار تا فکر با خودش میاره که خیلی مفیدن... الان هم که دیگه شاد و خوشحالم

فقط از وقتی اومدم خونه مثل بلانسبت خودم یه چیزی دارم کار می کنم... از بیست و چند ژانویه آشپزخونه از ظرف کثیف خالی نشده بود... حالا هم فکر نکنید شده ولی ایشالا تا 4 ساعت دیگه قراره بشه ... واقعاً خونه فاجعه بود... اونا که رفتن بود که هیچ... خودم هم این روزا حسابی بهش رسیدم

نمی دونم چرا امشب که داشتم ظرفا رو می شستم یاد خیلی قبل ها افتاده بودم... سال اول ازدواجمون که توی خوابگاه شریف بودیم... آشپزخونه دم در بود و هر کی میومد تو ،اول از همه آشپزخونه رو می دید... من هم اگه یه وقت چند تا دونه ظرف کثیف داشتم برای اینکه آشپزخونه مرتب باشه وقتی کسی میومد ، زود ظرفا رو می چپوندم توی فر :دی نمی دونم چی شد که یه دفعه مامان فهمید و بعدش هم بابا و دیگه از اون به بعد هر کدومشون می خواستن تشویقم کنن که آفرین خونه ات یا بالاخص آشپزخونه ات مرتبه ، قبلش توی فر رو هم یه نگاهی می انداختن :دی

وااای که دارم میرم پیششون... پیش همشون... موندم کدومشون رو دوم بغل کنم :پی

مامان امروز می گفت که صفورا داشته بهش می گفته که مریم امروز زنگ زده بود ، پسرک تا شنیده پریده رفته دم در ، فکر کرده گفتن که من زنگ در رو زدم... واااای که چقدر دلم براش کوچولو شده

خدایا برای همه نعمت هایی که بهم دادی و بهمون دادی شکرت


Sunday, February 25, 2007

دلم برات تنگ شده



شاید تا همین الان که صدات رو شنیدم ، نفهمیده بودم واقعاً که چقدر دلم برات تنگ شده... اومدی و به بابا که داشت باهام حرف می زد گفتی :" حمید یین " ( بیا یعنی ) صدات رو که شنیدم یه چیزی تو دلم هررری ریخت پایین... اشکام در جا جاری شد... نمی دونم چی تو صدات بود... به حمید گفتم : "وای حمید یه ذره باهاش حرف بزن صداش رو بشنوم"... حمید عکس من رو نشونت داد توی مسنجر... گفتی : "مامان مَیَم" ...فدای مامان مریم گفتنت نازنینم... دلم داره برات پر می کشه

دیروز برات یه سوغاتی خوشگل خریدم ... یه کتاب خیلی با مزه... توش یه عالمه ماهی های جور واجور داره... می دونم که خیلی دوستش خواهی داشت

بابایی گفت که برات ماهی خریده چهار تا... گفت که هی می خواستی دست کنی توی تنگشون و بگیریشون... گفت که ماهی فروشه گفته بوده باید آب ماهی ها خنک باشه و حالا وقتی آب ماهی ها رو عوض می کنین توش یخ می ندازین و تو عشق می کنی که تو آبشون یخ بندازی

چقدددددرررر دلم برات تنگه دلکم... کاش زودتر به خودم بفشارمت


تهران - پارک لاله

خونه پدر بزرگم

بساط ارث و وارث و اینا


Thursday, February 22, 2007

از تنهایی



اگر چه که پس فردا دوباره آقای بابای خانه ما خواهد گفت که اگر خودت حرف برای نوشتن داری ، چرا برای خودت وبلاگ درست نمی کنی و اینجا وبلاگ پسرک است و این حرفها ... ولی خوب واقعیتش این است که اینجا وبلاگ من است... وبلاگ من که بیشتر برای پسرکم می نویسم...حالا ببین برای 4 کلام اینجا نوشتن چقدر باید توضیح بدهم

واقعاً باور اینکه در عرض یک هفته این فَکت !!! که " سوسیس غذای راحتی است " تبدیل شده باشد به این فکت که "سوسیس غذای سختی است" کار ساده ای نیست

به شدت دارم به خودم افتخار می کنم که نه روز تمام این گلدان ها کسی را جز من نداشته اند ولی خشک نشده اند... تازه یکیشان را با کلی ناز و نوازش و قول و وعده و وعید که نگران نباش حمیدت میاد و این حرف ها زنده نگه داشته ام... بهش هم گفته ام خیالش راحت باشد ، تنها موجود زنده ایست که به او حسودی نخواهم کرد و حمید می تواند با خیال راحت دوستش بدارد

نمی دانم چرا تنها احساس خوبی که نسبت به امتحان فردا دارم این است که امتحان در آی ان ام دویست و دو برگزار می شود نه در سی ام یک عددی یا بدتر از آن سی ای یک عددی


این ها هم برای خالی نبودن عریضه ... چقدر دلم برات تنگ شده جوونور

پ.ن. عرض شود که مردم می ایند این قسمت آخر را که درش از مکان برگزاری امتحان نوشته ام می خوانند و بعضاً فکر می کنند که خودشان نمی گیرند نکته را، غافل از اینکه نکته ای نیست. این حروف چرت و پرت ، نام سه تا از ساختمان های دانشگاه است، که من یکیش را دوست دارم، دو تای دیگرش را دوست ندارم... مثل اینکه شما ماکارونی دوست داشته باشید ولی کله پاچه نه!!! همین

Tuesday, February 20, 2007

باز هم تنهایی



دل مامان

یک هفته بی تو و بابایی گذشت... اونقدر هی فکر کردم چقدر زیاد مونده بیام پیشتون که وقتی امشب سارا ( همون آیی یایا و عمو شیی -سهیل - تو) داشت می گفت که " یه هفته دیگه مونده دیگه" نا خودآگاه بلند و کشیده گفتم : نهههه بااابااااا... بعد که حساب کردیم دیدم که اِاِاِ همش یه کمی بیشتر از یه هفته مونده .. آخ جون... دلم براتون تنگ شده آخه... نمی فهمین که

امشب داشتم یه ذره براشون از تو می گفتم ... از اینکه چه عشقی هستی... از اینکه به هیچ وجه چشم نداری ببینی که مامان و بابا یه دقیقه تنها ، کنار هم بشینن در حضور تو... تا می بینی ، میدویی میای ، یه لبخند ماااه می زنی و وسط ما رو نشون میدی و میگی :" سه پلس موا" یعنی اینجا جای منه... بعدش هم خودت رو می چپونی اون وسط و آخ دل ما ضعف میره ، آی دل ما غش میره... هی می چلونیمت و بوست می کنیم و تو هم ما رو بوس می کنی و تازه اگه سر حال باشی یه دور یکیمون رو بوس می کنی بعد میگی :" لُتغ کُته" یعنی اونورت... اون یکی لپ رو هم بوس می کنی .. میری سراغ نفر بعدی و هی بوس می کنیمون و ما هی از خوشی به مرز سکته می رسیم

نازدونه من ، هفته قبل از اینکه برین ، من خیلی هفته شلوغی داشتم، دو تا امتحان و... وقتی ازم می خواستی که بیام پیشت با اسباب و وسایلم میومدم... یکی از این بارها ، تو داشتی کارتون می دیدی و من داشتم درس می خوندم... هی صدام می کردی و من بلافاصله بعد از جواب دادن نگاهم رو به کتاب بر می گردوندم ، و گاهی هم همونجور که سرم به کتاب بود جوابت رو می دادم. تا اینکه یه دفعه گفتی مامان، اَن ، دو ، تغوا ، کتغ... و شروع کردی به شمردن... فدات بشم من مادری... فدای اینکه خوب می دونی باید چه جوری حواس مامان رو جمع کنی... اون روزا هر بار که درست شمرده بودی ، کلی قورتت داده بودم و ذوق کرده بودم... و تو گرفته بودی نکته رو... چقدر دلم برات تنگ شده... برای اینکه برام بشمری ، مثل همیشه ست - هفت - رو جا بندازی و وقتی رسیدی به اُنز -یازده- ، دوز -دوازده- هی گیر کنی و بگی انز ، دوز ، دوز ، انز و تا وقتی یکی به دادت برسه و بگه تغز -سیزده- این سوزن رو از رو صفحه بر نداری

مهربون من که به قولت عمل نکردی و پشت تلفن با من حرف نمی زنی و فقط خیلی لطف کنی یه مامان یا سلام میگی و میری... کاش زودتر ببینمت


چند تا عکس از سفر گذشته مون به ایران - فروردین و اردیبهشت 85

آقا و خوش تیپ لم داده روی مبل آماده برای رفتن به عید دیدنی

تر گل و ور گل ، از حموم در اومده

آخ ... ناز اون توت فرنگی خوردنت مامان جان... یادش بخیر که اونقدر تو توت فرنگی دوست داشتی که ددی و مامانی نمیذاشتن خونه از توت فرنگی خالی بمونه

واااای یهو رسیدم به این عکسا... آهای نگار غیر یمنی ، اندر عجبم که من توام یا تو منی ... باعرض معذرت از شاعر برای تحریف جملات و معنی


پ.ن. آنا جون نوشته که باید اعتراف کنه که پسرک چشم و ابروش و مژه هاش از من خوشگلتره. برای اینکه نامردی نکنم و حق بابایی ضایع نشه باید بگم که این مژه های بلند و حالت چشم و اینا با کسی نرفته جز باباییش. و در ضمن اینکه علیرضا شبیه کیه از اون مواردیه که ما هیچ وقت به گمونم سرش به تفاهم نرسیم :دی و دیگه درباره اش صحبتی نمی کنیم. بازم به من که میگم شبیه جفتمون هست، بابایی که میگه: شبیه منه ولی من خیلی خوشگل تر بودم :دی



Sunday, February 18, 2007

تنهایی

چچچچچچچچچچچچچ
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ
چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچججججججججججججج ججججججججججججججججججججج ججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججج جججججججججججججججججججججج جججججججججججججججججججججججججججججججججججججججججج جججججججججججحححححححححححححححححححححححححححححححح ححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححح ححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححححح حححححححححححححححححخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخهههههههههههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههه ههههههعععععععععععععععععع
عععععععععععععععععععععععععععععععععععع ععععععععععععععععععععع
ععع عععععععععععععع عععععععغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ غغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغففففففففففففففففففف فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف فففففففففففققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق ققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق ققققققققققققققققققققققققققققق ققققققققثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثث ثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثث ثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثثث ثثثثثث
ثثثثثثثثثثثصصصص
صصصصصصصصصص صصصصصصصصصصصصصصصصصصصص صصصصصصصصص
صصصصصصصصصصصصصصصصصصصص
صصصصصصصصص صصصصصصصصصصصصصصصصص صصصصصصصصص
صصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص
صصصصص صصصصصصصصصصصصصصصصصصصص صصصصصصضضضضضضضضضضضضضض
ضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضض
ضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضض ضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضضض ضضپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپگگگگگگگگگگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگککککککککک ککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک ککککککککککککککککککککککککککککک کککککککککککککککمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممممممممممم مممممممممممممممممممممننننننننننننننننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننننننننننننننن نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتااااااااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااللللل للللللللللللللللللللللللللللل للللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل لللللللللبببببببببببببببببببب ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب ببببببببببببببببببببببببببببب بببیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییییییی یییییییییییییییییییییییییییسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسشششششششششششششش ششششششششششششششششششششششششششششش ششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششش ششششششششششششششششششششششششششششش شششششششششوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووووووئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئ ئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئددد ددددددددددددددددددددددددددددد ددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ددددددددددددددددددددددددددددد دددددددددددذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ ذذذذذرررررررررررررررررررررررر ررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر ررررررررررررززززززززززززززززز ززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز ززززززززززززززززززززززززززززز زززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززطططططط ططططططططططططططططططططططططططططط ططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططططط طططططططططططططططططططططططططططظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظ ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ






ساعت 12 و ربع نصفه شبه... و من نمی دونم چمه... نمی دونم چیه که وقتی نشستی و داری درس می خونی و تمرین حل می کنی هی چیکه چیکه اشک رو می چکونه رو کاغذت... بعید می دونم این باشه که هر چی انتگرال می گیری تو جواب تو کسینوس هست و تو جواب کتاب نیست... هی انتگرال می گیری هی جوابت باز کسینوس داره و باز تو هی بیشتر اشک می ریزی... به ساعت نگاه می کنی که یه دفعه صدای مسنجر میاد... صدای یه نفر که آن شده... سری تکونی میدی و فکر می کنی که الان ایران ساعت 3 نصفه شبه... حتماً اونا نیستن... ولی بازم پا میشی و یه نگاهی میندازی... معلوم بود که نیستن... مسنجر رو که مینیمایز می کنی، عکس سه نفرتون که یکشنبه قبل از رفتنتون انداخته بودین و حالا گذاشتیش رو دسکتاپ، کامل میشه... دوباره یه قطره اشک می ریزه... دستاتو می بری جلو ، انگشتات رو می کشی رو صورتشون... دلت میخواد بنویسی ... اولین کلمه رو که میزنی همه حرفاش غلطه چون کیبورد جدید لیبل فارسی نداره و تو تا حالا هر وقت تایپ می کردی بر عکس امشب مغزت کار می کرده... بلند میشی و میری یه برگ لیبل فارسی ای رو که آزیتا برات فرستاده میاری... شروع می کنی به چسبوندن... به اندازه حروف الفبا اشک میاد تا تموم شه... بعد فکر می کنی که الان پسرک خوابیده یعنی... حمید امروز خسته بوده ، از صبح بیرون بوده و نتونسته بودی باهاش حرف بزنی... کاشکی خوابیده باشه و بذاره همه بخوابن... یاد حرف سجاد میفتی که تعریف می کرده: " پسره نمی ذاره کسی بخوابه... تا ساعت 2و3 که همه بیدارن باهاش، بعدشم که اون خوابید دیگه کسی از سر درد خوابش نمی بره... بذار بگیره بخوابه ، منم میرم مثل خودش جفت پا می پرم رو شکمش " خنده ات می گیره دوباره از یادآوری حرفش... یاد مامان میفتی که میگفت " بد جوری چسبیده به صفورا مریم، چنان خاله خاله می کنه که بیا و ببین...تا میبینه نیست میدوه دنبالش می گرده تا پیداش کنه و خیالش راحت باشه که هست ، بعد میره دنبال کارش". یاد عصری میفتی که دیدیش و داشت می پرید رو اون خرس گنده هه که بابا براش خریده بود... از اونایی که تهش سنگینه و وقتی میفته روش خودش دوباره بلند میشه و صاف میشه... همین جوری در حال نگاه کردن بهش و حرف زدن با خاله بودی که بهت زنگ زده بود که یه دفعه صدای گریه اش رو شنیدی و نا خود آگاه گفتی : "الهی بمیرم برات مادر... " چقدر هنوز روز مونده برای گذشتن





پ.ن. اون چرت و پرتای بالا، مال لیبل چسبوندنه... یه جورایی خاطره امشب بود... دلم نخواست پاکشون کنم

Tuesday, February 13, 2007

سفر پدر و پسر



کوچک من

نمی دانم تو از نداشتن من چه می فهمی. نمی دانم دلت برایم چقدر تنگ می شود ... تو چه؟ تو می دانی دل من چقدر برایت تنگ است؟ می دانی فکر اینکه تا روزها نمی توانم پنجه هایم را لا به لای موهای پریشان زیبایت گم کنم ، در عرض چند ثانیه اولین قطره را بر گونه هایم جاری می کند؟ می دانم که نمی دانی... چه خوب است که می دانم دوستم داری... وقتی سی دقیقه قبل از پروازتان، نمی دانم چه دیدی و چه فهمیدی که آمدی ... در آغوشم نشستی ، سرت را رها کردی تا به خودم بفشارمش و نوازشش کنم... اشکهایم را حس کردی به گمانم... صورتت را بر گرداندی؛ یک نگاه به اشکهایم کردی و یک نگاه به چشمهایم... و به مهارتی که خارج از حد تصور بود، با کناره های انگشت اشاره ات ، اشکهای روی گونه هایم را پاک کردی... جواب دوستت دارمم را با دوشیت من ات دادی و دوباره سر بر سینه ام نهادی... و من نمی دانستم خوشحال باشم یا غمگین... خوشحال باشم از داشتن سرانگشتان مهری که اشکهایم را از گونه ام پاک می کنند و از داشتن نگاه مهربانی که دو صندلی آن طرف تر ، با لبخندی ، معاشقه یک مادر و پسر را می نگرد... مادری که همسرش است و پسرکی که همراه سفرش... یا غمگین باشم ، می دانی که غمگین بودن وقتی مردان خانه ات را روانه سفر می کنی و تنها بر می گردی ، نیاز زیادی به دلیل ندارد



ولی من غمگین نبودم... اشکهایم می آمدند ولی دلم خوشحال بود از اینکه شما می روید و همه دلم پر از دعا بود برای اینکه حسابی به شما خوش بگذرد... برای اینکه تو زیاد بابا را اذیت نکنی ،خوشحال بودم از اینکه آن مهربانانی که آنجا ، دلشان برای تو خیلی زیاد تنگ شده است ، می بینندتان و خوشحال می شوند ... از اینکه بابا بعد از کلی وقت به سفر می رود... با تو... دوست داشت یک بار پدر و پسرانه ، با تو به سفر برود



چشمانم را که می بندم ، جای بوسه بارانی که دیشب ، ساعت دو و نیم ، گونه هایم را نوازش کرد، گرم می شود.... وقتی با وجود اینکه هیچ از حرف زدن با تلفن خوشت نمی آید و همیشه جوابت در قبال پیشنهاد صحبت با تلفن منفی است، وقتی می خواستم که وقتی رفتی خانه دَدی* ، بیایی و با من حرف بزنی ، "وی دَکُغ" می گفتی و مرا محکم می فشردی



دلم برای همه مهربانی هایت تنگ شده است نازنین قشنگم، امیدوارم روزها و شبهای نداشتنت، خیلی کمتر از 24 ساعت طول بکشند


او که تو و پدرت را بیش از هر کسی و بیش از هر کسی تو و پدرت را دوست دارد : مامان مریم تنها


* از همان بار گذشته ای که در ایران پس از دیدن کارتون نمو به پدرم گفت : "ددی" تا به حال به پدرم ددی می گوید... ما هم خوب ... لذتش را می بریم :-) همین


برای دیدن تو ثانیه ها رو می شمرم

برای دیدن تو من از یه دنیا دل می برم

فدای اون پا روی پا انداختنت مادری

وقتی حتی نیمو از محبت بی شائبه این نازنین بی نصیب نمی مونه

پ.ن. پسرک با باباش رفتن ایران... و من 16 روز اینجا باید تنها سر کنم¨

پ.ن.2. اینکه چرا من نرفتم، چون تا آخر فوریه امتحان دارم. اینکه چرا بابایی رفت ، چون از چهارم مارس یه کورس داره... خلاصه پیچیده است ماجرا

Monday, February 05, 2007

خاطره



دوستی می گفت نمی دانم این آپلود های با جا و بی جایت مال فشار امتحانات است یا برنامه ریزی و منظم شدن؟ نمی دانم ... به گمانم هیچ کدام... مال دل است... مال عشقی است که گاهی فوران می کند و اگر اینجا نریزمش ، دست از سرم بر نمی دارد

یه فیلم سه دقیقه ای از پسرک. لینک برای دانلود . اینم با کیفیت بهتر

Friday, February 02, 2007

از آنچه بر دل ما می گذرد



برف اومده بود برای اولین بار! بهت میگم:" علیرضا مامان، برف بازی کردی پسرم ؟" میگی

Oui, main "YAKH"

یعنی آره ، دستام یخ کرد

----------------------------

اومده بودی بغلم و سرت رو گذاشته بودی رو شونه ام و داشتی با یه دستت آروم به پشتم می زدی، همونجوری که به پشت بچه می زنن تا آروم شه... من هم شروع کردم آروم به پشت تو زدن... سرتو برداشتی از رو شونه ام، صورتت رو آوردی جلوی صورتم و یواش گفتی

Pas toi maman, c'est moi qui tappe !!

یعنی تو نه مامان ، من می زنم و بعد بدون اینکه من حرفی بزنم دوباره سرت رو گذاشتی و شروع کردی به ضربه زدن

----------------------------

مدت ها بود که وقتی میومدی و تعریف می کردی که فلانی من رو زد یا فلانی ، فلانی رو زد، بهت می گفتیم که هر کسی زدت ، بهش بگو من هیچ خوشم نمیاد که من رو بزنی و بگو که باید ازم عذر خواهی کنی. چند روز پیش از مهد کودک برگشته بودی که اومدی پیشم و گفتی

Maman, Laszlo, tappe moi !

که یعنی لسلو من رو زد. گفتم : خوب بعدش چی شد؟ گفتی

je suis pas d'accord tapper moi !

یعنی بهش گفته من موافق نیستم که من رو بزنی. گفتم : آفرین پسرم خوب بعدش چی شد؟ گفتی

Pardon Laszlo

که خلاصه ازت معذرت خواهی کرده... چقدر دوست دارم یاد گرفتنت رو پسرکم

-----------------------------

کماکان فهمیدن حرفات ، پروسه خیلی سخت اما دل انگیزیه ، چند روز پیش سر میز شام ، غذا داشتی می خوردی ، گوجه( به قول خودت تومت ) خواستی بهت دادم یه کم خودت کلم قرمز برداشتی و بعد از یه مدتی گفتی : "شَیَد" گفتم: شاید چیه دیگه مادر... گفتی نووو شَیَد... خلاصه بعد از شونصد و هفده بار تکرار کردن کاشف به عمل اومد که این سالاد ه اونم نه سالاد فارسی ، سالاد فرانسه که یعنی کاهو... بچه ام کاهو می خواست

------------------------------

گوگولی نازنین من که نمیذاری مامان وقتی هستی درس بخونه ، که همش تا مداد دستم می گیرم میدویی میای که ماشین بکش و وقتی می کشم و میگم خب کشیدم ، میگی

No, encore une autre !!

که نه ، یکی دیگه و تاکید می کنی که گراند !! بزرگ باشه... دوستت دارم

------------------------------

خدا رو شکر می کنم برای احتیاطت وقتی که می خواهی از
لبه یک راه سنگی قدم برداری و سپاسش می گویم برای همتت وقتی می خواهی به هاپوی عزیزت برسی و تپه ای به این شیب و اینکه نه مامان و نه بابا حال آمدن به دنبالت را ندارند ، کوچکترین رخنه ای در تصمیمت وارد نمی کند ( اگر چه بابا مجبور شد برای اینکه با هاپو تا خانه شان نروی این راه نفس گیر را به دنبالت بیاید ) می دانم که تو بچه ای و ما بزرگ... و آنچه آرزویش را دارم این است که هیچگاه خوبی های کودکیت را اسیر بزرگسالی نکنی... پسرکم، دلم می ترسد وقتی به بزرگیت فکر می کنم... خوب و مهربان و انسان بمان ، نازنین مریم

Saturday, January 27, 2007

وکیل وصی



یه مدتیه که معمولاً وقتی لباس عوض می کنم ، بعدش که می بینیم ، مشخصات لباسم رو می گی که مثلاً چه رنگیه و اینا... چند روز پیش از حموم اومده بودم و یه بلوز آبی با یه شلوار بنفش پوشیده بودم، که من رو دیدی... یه نگاه معنی دار به سر تا پام انداختی و گفتی

Maman! c'est jolie toi "ABI BADAM"

یعنی مامان خوشگل شدی با این آبی و بنفش

برای بابایی تعریف می کنم ، سر تکون میده و می خنده و میگه : گرفتاری شدیما :دی



تو و بابایی داشتین پرتقال می خوردین، بابایی من رو صدا کرده و بهم چند پر پرتقال داده و من هم همونجور ایستاده و در حال خوردن مشغول حرف زدن بودم و تشکرم رو هم کرده بودم. ولی ظاهراً جنابعالی - که در حال حاضر وکیل وصی کل انسانهایی ، که نکنه حق تشکر شنیدنشون ضایع شه- نشنیده بودی. انگشت اشاره تهدید رو گرفتی رو به من و میگی : ماما ! مغسی توا بابا ! یعنی از بابا تشکر کن ، مجدداً تشکر کردم ... ولی خودت هم مثل همیشه محکم کاری کردی و گفتی : مغسی بابا مامان ! ( اصولاً اون کلمه ای که بعد از مخاطب مغسی میاد، دلیل تشکر رو می رسونه :دی البته نه در زبان فرانسه ، در زبان علیرضا ) و خلاصه این پروسه بارها و بارها تکرار می شده و میشه و خواهد شد به گمونم


این عکس رو با این یکی مقایسه کنین ! میدونین یعنی چی؟ یعنی ما دکوراسیون خونمون رو عوض کردیم؟ بههه بابا بچه شدین ها... یعنی دو تا از گلدون هامون که تو اولی بودن و اینجا نیستن ، به دیار باقی شتافتن؟ مم، خوب آره ولی نه... یعنی گلدون هامون رو ببینین چقدر زیاد شدن؟ مممم نه ! .... این دو تا عکس یعنی پسر ما بزرگ شده، یعنی دیگه نمی خواد هی بره اونجا فوضولی کنه و به همه چی دست بزنه ، یعنی دیگه نمی خواد دست کنه تو خاک گلدون ها و بریزدشون بیرون، یعنی دیگه فقط موقع آب دادن به گلدون ها که میشه به باباییش میگه : موا اُسی ( من هم ) و می خواد با این آب پاش پیس پیسی ها ، آب بپاشه ، یعنی دیگه حتی وقتی یه موقع وسوسه میشه بره اون طرفا ، خودش زود با صدای بلند میگه " نُ... سه توش پا " یعنی نه ، به این نباید دست زد و ما همینجور تند و تند قند تو دلمون آب میشه


تو را فرشتگان به من نمودند

به خاطرت قصیده ای سرودند

Thursday, January 18, 2007

دستهای پر مهر تو



خواستم بگویم لحظه های با تو بودن را دوست دارم ولی برای بعضیش دلم پر می کشد . قلبم مثل قلب گنجشککی، تند و تند می زند . کلام آرامم نمی کند... نمی دانی چه می کنی

وقتی در حال بازی و کشتی و قلقلک و قهقهه و ... به یکباره و خیلی غیر منتظره دست از خنده بر میداری ، جدی میشوی ، صورتت از عشق پر می شود ، دستهایت را از هم باز می کنی وبا صدایی که آن را ریز و ناز کرده ای، می گویی : "مامان ؛ یین یین یین" یعنی بیا، بیا ، بیا... در آغوشم می کشی و سخت به خودت می فشاریم... خدا را شکر که زورت اینهمه زیاد است وگرنه نمی دانستم چگونه باید این قلب پر از فوران عشقم ، قدری آرامتر بطپد

وقتی از مهد کودک بر می گردی، هنگام در آوردن کفشهایت - که دو ماهیست مسئولیتش را مجدداً به من واگذار کرده ای - همانطور که ایستاده ای، می گویم : " خوبی مادری؟ خوش گذشت قشنگم امروز ؟" "وی" ای می گویی و سرت را به نشانه تایید تکان می دهی. ادامه می دهم : " دلم برات تنگ شده بود ها، مادری" این بار سرت را همانطور که تکان می دهی ، جلو می آوری، روی شانه ام می گذاری و دستهایت را دور گردنم می آویزی. کفشهایت را که در می آورم، پاهایت را دور کمرم می اندازم و در آغوشت می کشم... و در گوشت زمزمه می کنم : " عمر منی تو دلکم ، قشنگ منی تو پسرکم، نازنین منی تو گلکم..." و تو هی سر تکان می دهی و "وی" می گویی و نمی دانی این "وی" ها با من چه می کند... و نمی دانی که من هر روز دلبسته تر می شوم

وقتی ، صبح های کمی که با من به مهد می روی، به پشت پنجره می آیی ، چشمهای دوست داشتنی ات را ریز می کنی ، کف دستت را از پشت شیشه، به کف دستم که روی شیشه گذاشته ام می چسبانی و برایم بوس فوت می کنی... و من بارها و بارها ، راه مهد تا دانشگاه را گریسته ام

می دانم که بابا را هم کمتر از من عاشق نکرده ای... خانه دل و جسممان، هیچگاه به لطف مهر بیکرانش، از وجود پر مهرت خالی مباد



فدای نگاه مهربانت، نمی دانی چقدر دوستت دارم

قدمهایت را استوار بردار پسرکم... نمی دانم پشت آن پیچ ، چه چیز انتظارت را می کشد

Sunday, January 14, 2007

آرین


با نام و یاد پروردگار او

که بودنش را رحمتی قرار داد برای همه آنهایی که در کنارش بودند و رفتنش را بانگی برای همه. چه آنها که در کنارش بودند و چه آنان که اشک در چشم، بی آنکه کاری از دستشان بر آید، برای ماندنش دعا کردند بی آنکه بدانند ، پروردگارش برای وجود کوچکش ، چیزی جز این می خواهد. می دانم که قرار نیست بفهمم چرا "او" برای دل داغدار مادرش و قلب شکسته پدرش اینچنین خواست، ولی می دانم که حال از من می خواهد که بیش از این در همه جای زندگیم ببینمش و برای هر تک نگاهی که از من دریغش نکرده است، شکرگزارش باشم... از او که به رحمتش ایمان دارم برای پدر و مادر داغ دیده اش ، صبر و فراموشی می طلبم

زندگی رسم خوشایندیست
بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد به اندازه عشق
...

زندگی گاهی رسم ناخوشایندیست

Thursday, January 04, 2007

عذرخواهی



مادری ، پروسه پوزش خواستنت ، سیستمیه برای خودش... گاهی با بابایی فکر می کنیم که نکنه فکر می کنی که باید برای انجام مراسم بوس و بغل و ماچ حتماً قبلش ما رو بزنی !!! وقتی که به هر دلیلی، از عصبانیت تا ذوق مرگی من یا بابایی رو می زنی و ما مثلاً ناراحت میشیم و سرمون رو می ندازیم پایین ، سریع میری با یک قیافه نادم به اون یکی گزارش میدی که " تپه مامان" یا "تپه بابا" که یعنی زدمش !!! و اون طرف که من یا بابایی باشیم صدای آه و وایش بلند میشه که ااااا چه کار بدی و زود برو ازش معذرت بخواه و بوسش کن. به محض اینکه این جمله گفته میشه میدویی ( انگار بار اولیه که این پیشنهاد حیات بخش بهت داده شده) و به طرف مربوطه " پغدن مامان ( یا بابا )" میگی و بوسش می کنی و بسته به فجاعت !!! عمل ، سعی می کنی با جملات مربوطه حواس طرف رو کلاً پرت کنی از ماجرا... یکی از جملاتی که خیلی کاربرد داره اینه که وسط بوس و بغل یه چیز خیلی بی ربط نشون میدی ( مثل میز !!!) و میگی : " اوه مامان ! سه کوا سا " که یعنی اِاِ این چیه... حالا روزی 50 بار اسم اون چیز رو ممکنه بگی هااا... خلاصه جوونوری هستی ناگفتنی

تا حالا بیشترین عصبانیتم از کارات مال این بوده که سر شیشه شیرت رو فشار میدی به مبل و کلی از شیر رو روی مبل خالی می کنی... اصولاً خیلی بچه آب زیر کاهی نیستی که هی غیبت بزنه و معلوم نباشه داری چی کار می کنی ولی 90 درصد مواقعی که غیبت میزنه داری خرابکاری می کنی و 80 درصد این خرابکاری ها ( این درصد ها رو حالا خیلی جدی نگیرین تقریبیه ) همین خالی کردن شیشه است. تا حالا 5 بار اتفاق افتاده و 2 بارش واقعاً فجیع بوده ، بین 60 تا 90 سی سی شیر رو خالی کردی رو مبل و حالا بیا و آب جوش بریز و تمیز کن مبل رو. دیشب وقتی دیدم صدات نمیاد ( با اینکه داشتی کارتون میدیدی ولی آخه کارتون دیدنت هم صدا داره چون یا داری تعریف می کنی که چه اتفاقی افتاد یا داری می خندی ) اومدم و دیدم که بله... فقط گفتم : مادری مگه من به شما نگفته بودم این خیلییی کار بدیه و ادامه دادم :بابایی لطفاً این رو بذار روی شز دُ کَلم !!! ** بعد از مقادیر معتنابهی گریه و زاری و در ادامه اش پروسه ذکر شده در پاراگراف اول، در حالی که من هنوز در حال تمیز کردن مبل هستم اومدی و میگی که :" مامان اوه سه موییه ایسی" که یعنی خیسه اینجا... میگم که بله، خیسه یه نفر اینجا شیر ریخته بوده، میدنی کی؟ یه خورده هوا و زمین رو نگاه کردی و گفتی: حمید !!! گفتم نه ! گفتی : امید !! ( دوستت ) گفتم : نخیر، و توضیح دادم که مامان دوست داره که پسرکش همیشه هر کاری که می کنه بیاد بگه و هیج وقت کار خودش رو گردن کس دیگه ای نندازه و اینجوری مامان که به هر حال اون کار رو می بینه و ناراحت میشه ولی خیلی اون وقت پسرکش رو بیشتر دوست داره و مشغول ادامه کارم شدم... تو همونجوری کنارم واستاده بودی و داشتی نگاهم می کردی... یه خورده که گذشت به خیسی اشاره کردی و گفتی : " مامان ! سه موا کی موییه سا" ( من بودم که اینجا رو خیس کردم) بوست کردم خیلی و بهت آفرین گفتم... دوباره چند دقیقه بعد اومدی همون رو تکرار کردی... و من فکر می کردم که نکنه داری باز فکر می کنی ، باید حتماً برای بیشتر دوست داشته شدن ، یک خرابکاری ای کرد و اومد گزارشش رو داد =)) عزیز منی تو مادری


** این اصطلاح دزدیده شده از مهد کودکشونه. یه صندلی دارن به اسم شز د کلم یعنی صندلی آرامش که هر کی کار بدی کنه باید بره روی اون برای یه زمان معینی بشینه. ما هم در خونه از همین روش استفاده می کنیم

خوشحال و شاد روی قطاری که با کمک مامانش ساخته

بیسکوییت هایی که توی آتلیه آشپزی مهدکودک درست کرده. خودش قالب زده و گذاشته تو فر بپزه ( در کمال سخاوت به ما هم داد و خوردیم و بی اندازه چسبید). تازه از وقتی اینکاره شده تا من یه چیزی میذارم تو فر، زود میاد میگه : " مامان ، فوغ ، شُ ، کوییغ ، مانژه " یعنی بذاریم تو فر گرم شه، بپزه بخوریم

وقتی کشف کرد که میشه هم زمان دو تا پستونک تو دهن گذاشت

هفته آخر سال ، مامان بابا ها صبحونه مهمون مهد بودن. اینجا پسرک داره اندیشه می کنه که آیا چیزی از نون کغواسان خوشمزه اش به باباییش بده یا نه - و ناگفته نمونه که داد

یه موقع هایی ، قبلاً ها عکس های کوچولوگی هاش رو که نگاه می کردیم ، می گفتیم وای چقدر زشت بود :دی ولی دیشب که به دنبال یه چیزی رسیدم به این عکسا، دلم ضعف رفت براش ، برای کوچولوگی هاش ، برای اینهمه خوشگلی و نازیش ( قربون دست و پای بلوریش هم میرم که حرفی توش نباشه :پی ) و چقدر زود گذشت. واقعاً اینجا که رفته بود توی میز، جلوی چشامه... چقدر خوبه بودنش و چقدر دوست داشتنیه وجود نازنینش... خدایا به خاطر وجودش نمی دونم چه جوری باید شکرت رو به جا بیارم

Monday, December 25, 2006

یک بازی



از اونجایی که زنجیره ها و درخت ها رو دوست دارم، شرکت کردن تو این بازی رو هم دوست دارم

ادامه بازی، تحویل گرفته شده از می گل و گل چه و کلاس اولی ( صاحبان مهربون این وبلاگ ها ممنون) و اما ناگفته هایی از من و پسرک

1- قبل از اینکه به وجود بیای، دوست داشتم دختر میشدی. خیلی دلم بیشتر دختر می خواست تا پسر. بدتر این بود که مطمئن بودم پسری... اسمش رو هر چی می خوای بذار، می دونستم وقتی یه چیزی رو این جوری می خوام، بنای خدا بر این نیست و نبوده که بهم بدتش !! ( فارسی را پاس بداریم ) حتی تا یک سال پیش هم ، بازم بد جوری دلم یه دختر می خواست... ولی نمی دونم تو باهام چی کار کردی که دیگه دلم اصلاً اونجوری که با حرص و ولع یه دختر میخواست ، نمی خواد دیگه... نمی دونم خدا ، به وسیله تو ، با من چی کار کرد... الان دیگه اصلاً اونجوری نمی خوامش که خدا بهم ندتش !! ( اگه نمی فهمین چی میگم به گیرنده هاتون دست نزنین، اگه هم که می فهمین ایول)

2- از مدت ها قبل از تولدت، به خاطر مشکل ضعف عضله ساق پای چپم که باعث میشه وقتی بار سنگین بلند می کنم، یا پام خیلی خسته میشه، یه دفعه زانوم خم شه و احتمال افتادن پیش بیاد، نگران بغل کردنت بودم. اونقدر که قبل از تولدت به بابایی گفتم که یه دونه از این آغوشی ها بگیره که نکنه من موقع بغل کردنت زمین بخورم و بیفتی... مقدار زیادیش ترس بود ولی به هر حال احتمالش کاملاً وجود داشت... آغوشی هیچ وقت از جعبه اش در نیومد و استفاده نشد و بعد از مدت کوتاهی به تویزراس پس داده شد. نمیدونم با این همه که من بغلت کردم و اتفاقی نیفتاد باید چه جوری خدا رو شکر کنم

3- این رو همین جوری چون دومی رو نوشتم به ذهنم اومد. به خاطر این مشکل پا مجبور شدم بعد از تموم شدن دانشگاه، بدمینتون رو کنار بذارم چون دیگه پای چپم توانایی شادو های بدمینتون رو نداشت. هنوزم که هنوزه ، گاهی که میریم اتلتیکام ( یک مغازه لوازم ورزشی) همیشه یه سر میرم سراغ راکت های بدمینتونش، و نگاه می کنم به اینکه راکت "پرینس" عزیزم رو که قبل از اولین مسابقه بین دانشگاهی خریده بودم و کلی بین انتخاب اون و "یونکس" مشابهش مردد بودم، نداره؟ ! یکی دوتاشون رو دست میگیرم و دعا می کنم که پام خوب شه و یه روزی بتونم باز بدمینتون بازی کنم

4- مثل یه چهارپای وفادار به هر کسی که بخواد جام رو تو دل عزیزام تنگ کنه، حسادت می کنم. این قصه هم سر دراز داره، خاله کوچیکه ام که پسرش دومین نوه خانواده مادریه - یعنی من اولیم - تعریف می کنه که وقتی پسرخاله ام به دنیا اومده بوده، به خاطر یه مشکلی باید یه شب بیمارستان می خوابوندنش. خاله ، پسرکش رو میذاره و با پتو و بار و بندیلش بالای پله ها ظاهر میشه، مامان مریم چهار ساله که خاله اش رو می بینه، می پرسه که حسین کو؟ خاله میگه که گذاشتمش و اومدم. مامان مریم می پرسه که پس اونا چیه دستت... خاله همه محتویات دستش رو ، رو می کنه و وقتی خیال مامان مریم راحت میشه که هوویی در کار نیست، با خوشحالی و لبخند دستش رو دراز می کنه که : "خب ! حالا پس بیا بریم" ... من که کاملاً به مامان مریم حق میدم. پسرک جوجه اومده بوده می خواسته خاله ای رو که چههااارر سال فقط مال مامان مریم بوده رو تصاحب کنه... این قضیه خلاصه هر چی طرف عزیز تر باشه، وخیم تره

5- مثل همون چهارپای وفادار فوق الذکر ، از اینکه بعد از اینهمه سال دوری از درس و مشق و با وجود پسرک و... نتیجه امتحاناتم چی میشه، می ترسم... از دعا مضایقه نکنید لطفاً



و اما... من این بازی رو به این دوستان که ندیدم وارد بازی شده باشن، پاس میدم : مامان خوشبخت ، مریم (آبی کوچک زندگی ) ، هر روز ، حنان و فرنوش

Tuesday, December 19, 2006

حرف های جدید



گلکم، با بابایی رفته بودین بیرون، توی ماشین بابایی صدای ضبط رو بلند کرده بوده و داشته باهاش بلند می خونده که تو بهش گفتی: ششش

il y a un bébé qui dort =))=))

یعنی : سسس یه بچه اینجا خوابه... حالا منظورت چی بوده و از کجا این رو یاد گرفتی خدا میدونه، چون ما تا اون موقع هیچ وقت همچین حرفی نزده بودیم . حدس مامان اینه که توی مهد وقتی موقع خواب شلوغ می کنین بهتون این رو میگن لابد

-----------------------------------

رفتی بالای صندلی غذات واستادی، چراغ رو خاموش کردی و گفتی

la lumiére a couché

به لومیِغ میگی موییه... یعنی روشنایی خوابید !!! چند روز پیش همین رو وقتی هوا تاریک شد ، درباره خورشید هم گفتی

le soleil a couché

توی فایلی که آپلود کردم صدات هست

------------------------------------

یه ساعت داری که شماره هاش پازل ان و عقربه هاش هم تکون می خورن، تازه پازل رو بهت داده بودم. اولین باری که عقربه هاش رو چرخوندی، با یه لحن خیلی بامزه ای گفتی

ohhhh... c'est rigolo ça

یعنی این بامزه( خنده دار یا فانی انگلیسی، ترجمه چه کار سختیه) است

-----------------------------------

توی اپارتمان ما، بیشتر خونه ها یه چیزی رو یا کنار درشون چسبوندن. تو طبقه خودمون رو از اون چیزی که واحد جلوی آسانسور به درش چسبونده میشناسی. یه دفعه که کار داشتم و طبقه دوم پیاده شدیم، تا در آسانسور باز شد . با یه قیافه در هم کشیده گفتی

No, c'est pas là

هفته پیش واحد طبقه خودمون، گل جلوی درشون رو به مناسبت سال جدید عوض کرد. تا اومدیم پیاده شیم ، دوباره گفتی : نو ! سه پا یا !! گفتم چرا همین جاست مامان و توضیح دادم که اینا عوض کردن گلشون رو. تا امروز همین بساط رو داشتیم و هی میگفتی که اینجا نیست. مخصوصاً که هر دو سه روز یک بار یک چیزی هم به این گل اضافه می کردن... خلاصه امروز دوباره تا اومدی بگی، نو ! ... یه دفعه یه نگاهی به در اونها کردی و یه نگاهی به من و با یک لحن خیلی متفکرانه پرسیدی

c'est là ?!!! =))=)) یعنی اینجاست ؟

---------------------------------------

این یه فایل صوتیه که روز یکشنبه 17 دسامبر 2006 ضبطش کردم. فقط درست جمله هایی رو که گفتی می نویسم چون تقریباً محاله که وقتی گوش کنیش بفهمی که چی داشتی می گفتی :دی


c'est la lumiére ici... le soleil, il a couché... oh... il y a des billes... attendez... il s'est trompé... d'accord? c'est Nemo... c'est ici qui !!! est Nemo...No, ça viendra Nemo. Apres il y a Nemo qui viendra...

چراغ اتاق خاموش بود و از پنجره یه نور کمی تو اتاق افتاده بود و تو ذوق کرده بودی که اوه، اینجا روشنایی هست... بعد توضیح دادی که خورشید هم خوابیده... یه دفعه وسط راه یه تیله دیدی و گفتی که اوه، تیله هست اینجا... یه اتفاقاتی افتاد و به من گفتی که صبر کن، اشتباه شد... بعد یکی از کارتهایی رو دیدی که روش عکس ماهی های کارتون نیمو رو داره. اول فکر کردی خود نیمو ه. بعد که برش گردوندی ، گفتی نه ، بعداً نیمو میاد !!!! ناز حرف زدنت پسرکم که نمی دونی چقدر لذت بخشه حرف زدنت

پ.ن. ما باهات فارسی حرف می زنیم پسری. فقط گاهی تو که فرانسه حرف می زنی، ما ناخودآگاه تکرار می کنیم !!! اینم محض اطلاع


پ.ن. من حجم فایل رو کم کردم. دیگه نمی دونم این شیرمیشن بذاره دانلود شه یا نه

Monday, December 04, 2006

هیچ وقت بهت گفته بودم؟



مادری ! هیچ وقت بهت گفته بودم که گاهی دیوونه ام می کنی؟ وقتی ساعت 12 و ربع نصفه شبه و تو کماکان در حال تقاضاهای گوناگونی. یک بار مسواکت رو زدم، دوباره شیر و بن بن می خوای، با هزار تا تفصیل و توضیح راضی میشی که بن بن الان وقتش نیست ، شیر رو می خوری ، دوباره با ادا و اطوار مسواک می زنم برات، این دفعه مانژه ( خوردنی ) می خوای. می دونم که سیری و اینا مسخره بازیه ، میگم فردا... میگی شرک، میذارم. دو دقیقه بعد صدا می کنی ، مامان ابش ( اسب) عوض می کنم. میگی ، مامان ! اَن اُتغ ابش ( یه اسب دیگه ) میگم مادری ، میدونی که ما کارتون اسب دیگه ای نداریم و من کم کم دارم از دستت ناراحت میشم...با یه " پَغدُن مامان"( معذرت می خوام) سر و تهش رو هم میاری... شیش بار تقاضای به قول خودت دسانده (پایین اومدن ) از تخت می کنی، هر یه ربع یه بار یاد یه اسباب بازی میفتی و من نه میخوام صدای هوارت رو بلند کنم که بابا بیدار شه و نه می خوام این وضعیت ادامه پیدا کنه... بهت میگم ماشینات رو روی شوفاژ نکش، گوش نمیدی، دوباره میگم، این دفعه در کمال آرامش اضافه میکنم که دارم از دستت عصبانی میشم ها... همین کافیه که سرت رو بندازی پایین و اونقدر وایسی تا بالاخره اشکات به زور هم که شده بیان... زود قضیه رو حل وفصل می کنیم... و همه اینها در حالیه که من تمرین های حل نشده ام رو نصفه ول کرده بودم، تصمیم گرفته بودم بعد از دو قرن یه فیلم برای خودم بذارم و بشینم در حین کرفس پاک کردن نگاه کنم... خلاصه قرار شد که امشب رو بیای اونجا پیش من و من کرفس پاک کنم و تو بخوابی... حالا یک راند جدید شروع میشه... برگ های کرفس رو که می برم : " اوه مامان ، گل کنده" !!! ساقه هاش رو که خرد می کنم: " اوه مامان، سه کسه " (یعنی شکسته شد) و همینجوری میگی و میگی و میگی... تا اینکه.. میدونی؟؟!! بالاخره رستم هم که باشه ساعت دوازده و ربع از پا میفته... و من به این فکر میکنم که فردا صبح با کدامین مصیبت !! باید ساعت 7 و ربع از خواب بیدارت کنم؟ ... و میدونی که همه اینها هیچ ربطی نداره به این واقعیت که من عجیب دوستت دارم... زیاد و توصیف نشدنی


پسرک خونه عمو شَیِیل و آیی یایا - عمو سهیل و خاله سارا

Saturday, December 02, 2006

حرف زدن

یادم میاد از وقتی که به دنیا اومده بودی، هر کاری که می کردی و من ذوقش رو می کردم و حالش رو می بردم، همیشه بعدش به خودم یا بابایی می گفتم، وااای ببین وقتی حرف بزنه چی میشه... و حالا همون شده ... و من بیش از اونکه فکرش رو بکنی و فکرش رو کرده باشم از تک تک کلماتی که میگی لذت می برم و با هر کدومش یه سفر کوتاه چند ثانیه ای به آسمون می کنم . گاهی با بعضی از حرفات یا بعضی از کارات، دستم رو روی قلبم میذارم و صدای آآآآخخخخ ام بلند میشه، واقعاً حس می کنم الانه که مهار احساساتم رو از دست بدم و میدونم که تو نمی فهمی اینها یعنی چی ... نمی دونی که وقتی از مهد برمیگردی و موقع در آوردن لباسهات ، بهت میگم مامانی دلم برات تنگ شده بود و تو شروع می کنی به نشانه تایید سرتکون دادن که یعنی من هم و بعد یه دفعه دستت رو میندازی دور گردنم و محکم به خودت فشارم میدی، چققدددررر دلم پر میکشه و چقدر اون بوسه ها که به دست و صورتت میزنم ، پر از محبته

پریشب برات کارتون اسپریت یا به قول خودت ابش (اسب، گاهی هم بهش پیتکو میگی) رو گذاشته بودم و هم زمان، مسواکت رو آورده بودم که مسواک بزنی. طبق معمول همیشه ، اولش مخالفت کردی، بهت گفتم که مادری ، ببین، من حرف شما رو گوش کردم و با اینکه الان وقت خوابه، گذاشتم که یه خورده کارتونت رو ببینی ولی شما می خوای حرف من رو گوش نکنی و من اینجوری ناراحت میشم... اولش جواب ندادی، یه بار دیگه که حرفم رو تکرار کردم، گفتی :" مامان! دوشیت من" در حالی که داشتم از ذوق منفجر می شدم که می خوای با این دوستت دارم گفتن، گولم بزنی، بهت گفتم که خوب من هم دوستت دارم پسرم و چون دوستت دارم حرفت رو هم گوش کردم... گاهی از منطقت در شگفت می مونم، این رو که گفتم، اومدی ایییییی کردی ( این صداییه که در میاری وقتی می خوای دندونات رو نشون بدی برای مسواک زدن) و من فقط بوسیدمت و بهت آفرین گفتم و بازم تو هیچ وقت نمی فهمی ... هیچ وقت

از حموم برت گردونده بودم، بیشتر اوقات خیلی میونه خوبی با سشوار نداری، باید حتماً کله ات رو بندازی پایین با یه چیزی بازی کنی تا بذاری ما موهات رو خشک کنیم. اون روز ، نشسته بودی زیر سشوار و هی چند بار گفتی: "اَغت" که یعنی بس کن و ول کن... من هم خوب نمی تونستم اغت کنم !!! بعد از چند بار یه دفعه خیلی جدی گفتی

Mama ! Arrête ! Je t'ai déjà dit !!!!

اینجوری ترجمه کنین که یعنی مامان، ول کن، قبلاً هم بهت گفتم =))

------------------------------------------------------
یه مدتیه همینجوری راه میری و هی هر چی میبینی میگی
c'est quoi ça?
که یعنی این چیه؟ بعضی وقتا لحن گفتنت واقعاً بامزه و خنده دار میشه. چند روز پیشا یه 5 سانتیمی پیدا کردی و اومدی نشونش دادی و با لحن کسی که یه چیز خیلی مهم پیدا کرده اومدی گفتی : سه کوا سا مامان؟ گفتم که این پوله مادری. واکنشت کشنده بود. یه ذره اخمات رو تو هم کردی، لبات رو به حالت" پوووف این که پوله " کج کردی و گفتی

Ah Oui ?!!! c'est "pool"

که یعنی جدی؟ این هم پوله؟ به بابایی گفتم انگار یه عمره پول شناسه و فقط مونده بود این پنج سانتیمی

------------------------------------------------------

جعبه لگوهات رو خالی کرده بودی و می خواستی مثل ماشین راهش ببری.دستات رو گرفته بودی بهش و سنگینیت رو انداخته بودی روش . بهت گفتم که مادری، جعبه خالیه و ممکنه چپه شه و بیفتی... بی خیال شدی یه بغاوو به خودت گفتی و رفتی. دو دقیقه دیگه برگشتی . همون کار رو تکرار کردی و قبل از اینکه من حرفی بزنم، با زیباترین لبخند یه پسربچه شیطون در حال شیطنت بر لب گفتی


Mama ! c'est "man" qui va tomber !!!! :D=))

چی ترجمه اش کنم خدا رو خوش بیاد؟... مامان، منم که قراره بیفتم

مادر به فدای شیطنتت نازدونه

Friday, November 17, 2006

دوستیت من

عشق

دفتر اول

وقتی دو سال و سه ماه و پانزده روز ، ( به علاوه حدود 9 ماه ) دوست می داری و دوست می داری و دوست می داری... روزی بی شمار بار ، آنچه را از قلب و دلت بر زبانت جاری می شود، به گوشش می رسانی و او تنها گاهی در جواب سوال هایی از قبیل "تو دل منی؟ " سری به نشان تایید تکان می دهد و یا گاهی "وی" ای می گوید ... گاهی هم انکار می کند ! ...پس از تمام این مدت طولانی ، یک شب، یک شب فراموش نشدنی، وقتی تو پایین تختش دراز کشیده ای تا خوابش ببرد، از تو می خواهد که به کنارت بیاید. اجازه می دهی. می آید، کنارت دراز می کشد. یک دستش را دور گردنت می اندازد و دیگری را روی گونه ات می گذارد. پیشانی اش را به پیشانی ات و نوک بینی اش را به نوک بینی ات می چسباند و تمام این کارها را خودش می کند، بی آنکه تو حرکتی کنی... مدهوش و مسحور می شوی و در گوشش با صدای آرامی که آرامشتان را به هم نزند، زمزمه می کنی : " دوستت دارم من "... و ناگهان می شنوی که صدایی به لطافت گلبرگهای شقایق، همانند خودت آرام در گوشت نجوا می کند : " دوستیت من " و تو در تاریکی با چشم هایی پر از اشکهایی که هنوز رخصت خروجشان نداده ای، نگاهش می کنی... دستش را بر گونه ات، نگاهش را در نگاهت، محبتش را در دلت حس می کنی ... دوست داری یک بار دیگر بشنوی آن دو کلمه را... می گویی و می شنوی ... 10 بار... در عجب می مانی از این معبود... از او که چه زیبا انسان ها را درس محبت می آموزد... از کوچکی... از آنقدر کوچکی که حتی به سختی بتوان نام انسان را ، انسان گذاشت !!!! و من محظوظ می شوم و یک پرنده کوچک دیگر در قلبم به پرواز در می آید... هیچ وقت حس کرده ای پرواز یک پرنده کوچک را در قلبت؟