Tuesday, August 20, 2013

ژوییه و اوت 2013


پسرک جمعه برگشته بود از استخر داشت می‌مرد :)) در حالی که چهار دست و پا به سمت اتاقش می‌رفت می‌گفت: یک ساعت و ربع فقططط پروانه شنا کردیم. می‌دونی یک ساعت و ربع پروانه شنا کردن یعنی چی؟ نه واقن می‌دونی 1000 یارد پروانه یعنی چی؟ الان تکون نمی‌تونم بخورم دیگه... بعد همین‌طور غر زد و غر زد و غر زد تا مایو و حوله‌اش رو آویزون کرد و کارتون رو روشن کرد :))


چند شب پیش‌ها که هری پاتر خوندن خانوادگی رو شروع کردیم، به یه کلمه‌ای برخوردیم و معنی‌اش رو من و حمید نمی‌دونستیم و من اومدم چک کنم تو گوشیم که پسرک گفت: یعنی فولان. ما همچین یه نگاهی به هم کردیم با چشم‌های گشاد و در همون لحظه من دیدم که نه واقعا همینی که گفت می‌شه! حالا از اون شب هر شب یکی دو تا لغت پیش میاد که ما نمی‌دونیم و اون می‌دونه. سوای اینکه حالی می‌کنه از این پدیده که ما نمی‌دونیم و اون می‌دونه، ما هم در کف ایم از اینکه واقعا یک سال مدرسه رفتن چطور شده معادل یک عمر انگلیسی خوندن ما!‏


چند روز پیش رفته خونه یکی از دوستامون. بعد داشتن آهنگ گوش می‌دادن، مامانش گفته بس ئه دیگه. پسرک برگشته گفته: من تو خونه‌مون پنج ساعت موزیک گوش می‌دم ولی. مامانش هم طبعا چون می‌دونست درست نیست اومد به من گفت و من هم برگشتیم خونه رفتم بهش گفتم که: جریان این پنج ساعت موزیک چی ئه؟ تو اصن تو خونه موزیک گوش می‌دی که بخواد 5 ساعت باشه؟ می‌گه: توی کارتون‌ها همه‌شون موزیک داره و من از هر کدوم خوشم بیاد هی می‌زنم عقب و دوباره گوش می‌دم‌اش! پنج ساعت هم منظورم دقیقا 5 نبوده. مثل تو که می‌گی: پس‌فردا بزرگ شدی، منظورم همون‌طوری بود!!! / بماند که بحث نیم ساعت سه ربعی ادامه داشت ولی سیریسلی؟! پووووف... مادری کردن خیلی سخت ئه آقا


پسرک دیشب در خلوت مادر پسری می‌گه: امروز ویکتور می‌گفت توی فرست گرید یه دختری رو دوس داشته و اون هم دوسش داشته و یه بار اومده آن د لیپز بوسش کنه اشتباهی رفته تو چونه‌اش. بهش می‌گم: تو هم بهش چیزی درباره‌ی خودت گفتی؟ می‌گه: نــــه. و بعد از یه سری توضیحات ادامه می‌ده: من اصنن خوشم نمیاد و کلا هم این طوری ئه که اگر به یکی بگم، اون یه سیکرت فرند داره و بهش می‌گه. بعد اون یکی هم یه سیکرت فرند داره و بهش می‌گه و بیفور یو نو همه می‌دونن و می‌خوان مسخره بازی در بیارن و خوشم نمیاد اصن. این رو فقط به تو گفتم، چون من سیکرت‌هام رو فقط به تو می‌گم / خیـــلی حال کردم که این طور فکر کرده. چون ما اصن با هم درباره این پدیده که به یکی بگی می‌ره به یکی دیگه می‌گه حرف نزده بودیم و این صرفا از خودش بوده


ماه‌ها بود که آرزو کرده بود 6 تا لگویی که انتخاب کرده بود رو بخره و معتقد بود دیگه جز این‌ها چیزی از دنیا نمی‌خواد! ما هم که معتقد بودیم قد دو دنیا لگو داره و بس‌اش ئه ولی به آرزوش رسید. قبل فوت کردن شمع که بهش گفتن "میک عه ویش" مث که آرزو کرده بوده 6 تا لگویی رو که می‌خواسته بگیره. جمع قیمت لگوهایی که می‌خواست 125 دلار بود. بعد اتفاقی که افتاد این بود: ‏یه لگوی 25 دلاری استاروارز هدیه گرفت که گیفت ریسیت داشت و در جا تصمیم گرفت با یکی از اونایی که می‌خواست عوضش کنه. یکی‌اش رو قرار بود از طرف مامان اینا براش هدیه تولد بخریم. 65 دلار هم کارت هدیه گرفته بود و داشت فکر می‌کرد کدوم رو بخره کدوم رو نخره که الهام شب اومد و 30 دلار دیگه بهش کارت هدیه داد و بدین ترتیب آرزوش بر آورده شد و تونست با کادوهای تولدش همه رو بخره و حالا روی کاغذ نوشته و قول داده که تا سه سال دیگه لگو نخره!


پسرك كماكان از اين عبارات هى و هى استفاده مى‌كنه و اصلاح هم نمى‌شه: ايزى رفتى روى من؟ / من دارم كريزى مى‌رم از دست اين / اگر بيكار بمونم ناتز مى‌رم خب ... و قص على هذا


شوهرخاله‌ام بهش می‌گه: به روح اعتقاد داری؟ پسرک هم بدون اینکه بدونه موضوع به روح اعتقاد داری چی ئه، می‌گه: درباره‌اش شنیده‌ام / =))‏


مى‌گه: من اون‌قدددررر تو رو دوست دارم كه حاضر ام جونم رو بدم براى تو. اگر يه جايى گير بيفتيم و يكى مجبور باشه كشته شه من حتماً والنتيير مى‌شم كه تو چيزيت نشه / جون من اى آخه تو بچه


پسرک به حمید: بابا به نظرم میاد که مکس (اسم همسترش ئه) گاهی تو این لوله‌ی قفسش گیر می‌کنه. حمید خیلی فیلسوفانه می‌گه: زندگی سخت ئه پسرم... پسرک خیلی فیلسوفانه‌تر جواب می‌ده: حتی برای یه پِت؟ / و من در کمال غیر فیلسوفانگی قاه‌ قاه می‌خندم :))‏


پسرک: فردا با این دوست جدیدم می‌رم شنا؟ من: هوووم...(هنوز حرفم رو ادامه نداده‌ام که) می‌گه: ایشالا؟ می‌گم: بله، ایشالا... می‌گه: ایشالا یعنی ناینتی ناین پرسنت یس؟ / :)))‏


پسرک داره برای سجاد پای وایبر کاپیتان آندرپنتز می‌خونه. بعد هم قاه قاه و هاهاها و فولان. بعد کتاب شر و ور محض ئه ها. بهش می‌گم خب بس ئه دیگه. دایی خسته شد. بعد سجاد می‌گه: نه دوست داشتم، باید بریم وگرنه می‌نشستم بقیه‌اش رو هم بخونه.. برگشته به سجاد می‌گه: واقعا خوشت اومد یا برای اینکه من ناراحت نشم داری می‌گی؟ / :))‏


اومده می‌گه: امروز که تولد من ئه ممکن ئه مثل اون روز که شکمت درد گرفته بود و داشتی من رو به دنیا می‌آوردی، همون ساعت‌ها یه حالت‌های دردی بهت دست بده؟ / :)) تعطیل من


پسرک وقتی حال کتاب خوندن داره: ولو می‌شه، صد صفحه یا بیشتر می‌خونه و پا می‌شه. یا شب تا دیر وقت کنار من یا تو تختش کتاب می‌خونه. حالا پسرک وقتی باید طبق برنامه کتاب می‌خونده ولی نخونده و ول چرخیده و حالا می‌خواد ناهار بخوره و کارتون ببینه: کتاب رو ور می‌داره: مامان اینا انگلیسی‌هاش خیلی برای من سخت ئه - حالا عین همون سری ئه ها - بعد میاد می‌شینه، هر سه خط یه کلمه می‌پرسه که ثابت کنه بلد نیست کتاب رو بخونه! در طول یه ربع پنج تا کتاب عوض می‌کنه، غر می‌زنه و غر می‌زنه و غرها رو هم جزو زمان کتاب خوندن می‌شمره!





عزیز نه ساله‌ی ما



Tuesday, July 30, 2013

تولد 9 سالگی


عزیزکم، امان از تایم‌زون که نمی‌دانم به کدام ساعت باید حساب کنم وقتی که می‌گویم همین ساعت‌ها بود که قصد آمدن کردی. ولی ناخوداگاه ساعت را نگاه کردم، 6 ساعت به جلو کشیدم‌اش که ببینم در لوزان ساعت چند است، و بعد خودم را در اتاق زایمان دیدم. در حالی که پنج ساعت از پاره شدن کیسه‌ی آبم و چهار ساعت از شروع شدن دردهایم گذشته است و یک ساعت و پنجاه دقیقه مانده است، تا تو به این دنیا بیایی. دنیایی که با آمدنت برایم رنگ دیگری گرفت - و این نه تنها کلیشه نیست، که عین واقعیت است. سال به سال، ماه به ماه، هفته به هفته، روز به روز و حتی به ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها... رنگ‌ها قشنگ‌تر شدند و تو به من نزدیک‌تر.


بزرگ شده‌ای، خیلی بیشتر از آنکه آدم انتظار دارد که پسرک 9 ساله‌اش بزرگ باشد. با هم ست و دنجر ترتین و اسکربل بازی می‌کنیم. هنوز دیکته‌ی انگلیسی‌ات بهتر از من نیست و باعث می‌شود که من در اسکربل از تو بهتر باشم ولی وقتی بازی‌های دیگر را می‌کنیم و من وقتی می‌بینم که نه تنها دیگر نباید آوانسی بدهم، بلکه باید با دقت و توان کامل بازی کنم تا مگر بتوانم تو را ببرم، دلم ضعف می‌رود.


حیف که باید رازداری کنم و فعلا نمی‌توانم اینجا بنویسم که دیشب برایم چه گفته‌ای و تعریف کرده‌ای. ولی هر وقت که اینجا را خواندی، هر وقت که در تولد بیست و پنج سالگی‌ات کلید وبلاگت را تقدیمت کردم، به این پست که رسیدی، بیا و سراغ بگیر که چطور در شب تولد نه سالگی‌ات، پروانه‌های رنگی در دلم به پرواز در آمدند و وقتی که از خانه رفتی، اشک‌هایم سرازیر شدند و ریختند و ریختند...


گفتن از اینکه چطور دوستت دارم، نه تنها روز به روز ممکن‌تر نمی‌شود، که ناممکن‌تر می‌شود. تویی که مهربان و متوجه ای. تویی که نمی‌دانم چطور باید برای داشتنت شکرگزار باشم. تویی که مواظبم هستی، اگر حواست پرت شود و زودتر از من بدوی و جلو بروی، سریع برمی‌گردی و نگاه می‌کنی که مبادا جایی بلندی یا پله‌ای باشد که من نتوانم به تنهایی از آن بالا بیایم. تویی که وقتی با هم به خرید می‌رویم، محال است بگذاری من چیز سنگینی بلند کنم، دو تا چیز سبک به دستم می‌دهی و مرا راهی خانه می‌کنی و بقیه را خودت می‌آوری و به شیرین‌ترین گونه‌ای که پسرکی می‌تواند از مادرش دل ببرد، با لبخند مهربانی می‌گویی: "واقعن تو من رو نداشتی چی کار می‌کردی؟" به خدا که اگر بدانم مادر، حتی فکر نداشتنت پرپرم می‌کند، از اوج شادی به حضیض غم می‌کشاندم. این طور بودنت را می‌خواهم، این طور نداشتنت برایم آخر دنیاست...


قشنگ‌ترینم، برایت از صمیم قلب عاشقم از پروردگارم شادی و آرامش  می‌طلبم و دوستت دارم، بیشتر از آنکه بدانی. بیشتر از آنکه بتوانی بدانی... نازنینم، خوبم، پسرکم...




Sunday, July 21, 2013

تابستان 2013


حمید می‌گه: مریم یه چیزی به حساب کردیت اومده به اسم گوگل ادورتایزمنت. تو که چیز خاصی نخریده‌ای و کار خاصی نکرده‌ای؟ می‌گم: نه والا... پسرک از تو اتاقش می‌گه: اوه، ممکن ئه کار من باشه. من این مدته خیلی از گوگل استفاده کردم / =))‏


ما عصری خوابیده بودیم و بیدار شدیم دیدیم پسرک هم خوابیده.  بعد سر شبی بیدار شده می‌گه: دیدم شما خوابیده بودین، گفتم من هم بخوابم خانوادگی خوابیده باشیم / :))


توی برنامه‌ی کتابخوانی تابستونی کتابخونه شرکت کرده که اگر هر هفته یه مقدار خاصی کتاب بخونن کتابخونه یه جایزه می‌ده بهشون- که البته مقدار خیلی کمی ئه و کمتر از حتی یک دهم مقداری ئه که خودش می‌خونه. میزان کتاب خوندنش تو تابستون خیلی زیاد شده و خیلی هم داره کیف می‌کنه. امروز بهش گیفت کارت یه بستنی فروشی رو داده‌اند. می‌گه: من می‌خوام همه رو جمع کنم که با هم سه تایی بریم بستنی بخوریم. این طوری خیلی بیشتر بهم کیف می‌ده... / عزیز مهربون من :*


حمید یه تیکه از پیتزاش رو نخورده بود و خیلی با افتخار داشت می‌گفت: بر هوای نفسم غلبه کردم. پسرک می‌گه: چی؟... تکرار می‌کنه براش. پسرک می‌گه: آی هو نو آیدیا وات یو جاست سد... حميد براش توضیح می‌ده که مثلا وقتی یه کاری رو فقط دلت می‌خواد بکنی و عقل و منطقی پشتش نیست، می‌گن از روی هوای نفس ئه... پسرک می‌گه: آهااان فهمیدم. یعنی تو دلت می‌خواست این رو بخوری ولی برای اینکه چاق نشی نخوردی. حمید می‌گه: دقیقن... پسرک سریع می‌گه: آفرین بابا، حالا می‌شه من سهمت رو بخورم؟ :)) و در حالی که ما دو تا داریم هرهر می‌خندیم می‌گه: آی تیک دت از عه یس :))‏


می‌گه: دلم این‌قدر که باهات حرف نزده بودم، شکسته بود و نابود شده بود و خاکستر شده بود، الان که اومدم باهات حرف زدم خاکسترها به هم چسبیدن و قلبم دوباره درست شد / من چی کار کنم از دست این که این‌طور دل من رو می‌بره آخه؟



Boatyard Grill, Ithaca - July 2013

Saturday, June 01, 2013

March 2012

یادداشت‌های مربوط به مارچ 2012


اون - مثل خیلی مواقع -: مامان، می‌شه من رو ماساژ بدی یه کم؟ .. من - مثل خیلی مواقع - : پاشو مسواکت رو بزن و بیا، باشه قبل خواب.. اون در حال شروع ماساژ: واای، بالاخره شد یه بار یکی منو - در اینجا پی می‌بره که داره خیلی حرف مفت می‌زنه و با کمی مکث ادامه می‌ده: - دوباره ماساژ بده / :))


می‌گه: چرا من این‌قد بدشانس ام آخه؟ یه امشب که گرمم ئه و حالم بد ئه و فرداش هم باید بریم و باید وسایلم رو جمع کنم، لگوهام هم همه این وسط ریخته... می‌گم: تو که همیشه لگوهات این وسط ریخته... میگه: مامان، حالا توام این وسط گیر دادیا / =)) بچه پررو


داره هى مى‌دوه و می‌پره، بهش مي‌گم: عليرضا، آخرش بهت يه چيزى مي‌گن ها، مي‌گه: آره خودمم هى دارم مى پرم و تعجب مى‌كنم كه چرا بهم هيچى نمى‌گن / اون دوربین کدوم طرف ئه؟ :|


یکی از تفریحاتش اینه که موقع لباس پوشیدن و درآوردن، بازوهاش رو سفت کنه و بگه: دست بزن ببین چه سفت ئه - و بعضا اضافه کنه: مثل سنگه، یا حال می‌کنی اینقد قوی‌ ام؟، یا مال شنا است، یا به ندرت: بس که بیچاره شدم پروانه رفتم :)) - و من دلم غنج بره که واقعا مثل سنگ ئه / :*


تو سفارت حوصله‌اش سر رفته بود و هی داشت غر می‌زد و صد البته نیمی‌اش درباره این بود که حیف لگوهای هیرو فکتوری‌ای که اینجا هست و شما برام نمی‌خرین... بهش گفتم: اصن اگه ویزا بگیریم، من این‌قدر خوشحال می‌شم که برات می‌خرم یه دونه عیدی - دیگه والدی بودم تحت استرس و فشار :)) - بعد یه ساعتی شروع کرده ابراز نگرانی و ناراحتی که اگه ویزا ندادن چی؟... میگم: الان ناراحت چی‌ای دقیقن؟ اینکه نمی‌تونی زود بابا رو ببینی یا هیرو فکتوری‌ات...با نگاه عاقل اندر سفیه بهم می‌گه: واقعن تو درباره‌ی من چه فکری می‌کنی؟ / :)))


امروز که با پسرک رفتیم بیرون، چشمش به این ورودی های ایستگاه مترو افتاده، میگه: ئه ئه، جا مترویی / =))


پسرک دلش برای باباش تنگ شده، ناراحت ئه و داره شکلات درمانی می‌کنه، بسته رو گذاشته جلوش، هی می‌خوره و پوستاش رو می‌ندازه اون‌ور... میگم: ژله بستنی می‌خوری؟... میگه: وقتی ناراحت ام خوردن چه فایده داره؟ / :)))


آهنگ آی قربونش داره پخش مي‌شه که داره چرت و پرت می‌خونه: آی قربونش آی قربونش آی قربونش، تو کریسمس قربونش، هر کی توی انگلیس هست قربونش ، برگشته به سجاد ميگه: اين دختره كه آهنگ درباره‌اش ئه مامانم ئه ها، هر كي توي انگليس هس قربون مامان من / :)) :*


Wednesday, May 22, 2013

از گذشته


August 9, 2011
اون روزی داشتیم با پسرک میومدیم خونه، یه باره یه آمبولانسی مث چی از تو فرعی پیچید جلومون، بوق زدم و زدم رو ترمز .. بعد میگم : خدا رحم کرد تصادف نکردیما... میگه: تصادفم می کردیم خیلی اشکالی نداشت، آمبولانس همینجا بود :)))


October 22, 2011
من شرمنده ام، منتها چند روز پیشا پسرک میگه: من نمی‌خوام درس بخونم، مشکلی هم ندارم که بخوام جارو بزنم و دستشویی تمیز کنم و اینا، بالاخره یکی باید این کارا رو بکنه دیگه، هر چی باشه از درس خوندن که سخت‌تر نیست... / لازم نیست حال خودم رو براتون توضیح بدم دیگه


October 17, 2011
یعنی پسرک دقیقا به مادر رفته ها... صبح دیرش شده، بعد مسواک بهش میگم زووود باش که الان میاد سرویس.. دویده کیفش رو برداشته و در رو وا کرده ... حالا چی؟ با تی‌شرت و پیژامه :)))


December 11, 2012
دیروز پسرک می‌گه: مامان من چرا این‌جوری ‌ام؟ می‌گم: چه جوری مادر؟ می‌گه: خیلی زیادی مهربون‌ ام. می‌گم: نه مادر. خیلی هم خوب ئه مهربونیت... می‌گه: نه... چون بقیه خشن‌تر از من هستن، این باعث می‌شه که من بیشتر اذیت بشم... شاید اصلا بهتر بود دختر بشم من وقتی این‌قدر مهربون ام


December 8, 2012
داره داستان تعریف می‌کنه.. می‌گه: اونا رفتن و فولان کردن و کارشون داشت کریسمس رو می‌روییند!.. می‌گم: یعنی چی می‌روییند؟ .. می‌گه: ئه؟ قاطی کردم؟ یعنی... اووم. چی می‌گن بهش.. هان، نابود می‌کرد / :)) بچه‌ام فعل انگلیسی رو به فارسی صرف می‌کنه .. خدایا به من رحم کن :))


December 8, 2012
پسرک می‌گه: تو خیلی دلت می‌خواست بابا شوهرت شه؟ مثلا ترجیح نمی‌دادی عمو حسین شوهرت شه؟ .. می‌گم: غیر از اینکه ترجیح نمی‌دادم، عمو حسین از من خیلی کوچیک‌تر ئه اصن.. می‌گه: ولی اون هم که ازدواج کرد.. می‌گم: آره. ولی دوازه سال بعد از من.. می‌گه: او مای گاش، دت وود بی سو آد / :))



December 8, 2012
پسرک داشت کتاب می‌خوند. خوند: بازار مال فروشان... گفتم: می‌دونی یعنی چی این؟ گفت: مال دیگه. همین جا که کلی مغازه هست و اینا / :)))


December 8, 2012
حوصله‌اش تو این تعطیلی واقعا سر رفته، اومده یک ربع درباره پروژه خواهر یا برادر داشتن صحبت کردیم، موقع رفتن می‌گه: خب، اینکه از خواهر برادر، اگه نظر بهتر دیگه‌ای داشتی که من چه جوری می‌تونم خودم رو سرگرم کنم خبرم کن / :)))


December 10, 2012
وقتى مياى و مشاهده مى‌كنى كه پسرك با آشپزخونه سه مترى كه داره توش آشپزى وسيع انجام مى‌شه مواجه شده و برای سینی غذاش جا پیدا کرده :|





Thursday, May 02, 2013

بهار 1392

من یادداشت‌هایی که پایین اومده که هی امشب و دیشب و امروز و دیروز توش داره، پراکنده بوده وگرنه همه در دو روز اتفاق نیفتاده!


امروز صبح حمید یه کمی گردنش درد می‌کرد، پسرک بهش می‌گه ماساژ می‌خوای؟ ... بعد رفته ماساژش بده، حمید بهش می‌گه: نه این‌طوری نه، بذار مامان بهت یاد بده. بعد اومد نشست پایین تخت و من ماساژ گردن رو از کتف شروع کردم. بعد پسرک با چشای گرد و با یه حالت متعجبی بهش می‌گه: گردن تو اینجات ئه؟ / ما از تعجبش پکیده بودیم از خنده :)))

صبح، قبل از رفتن به مدرسه، پسرک: مامان می‌شه برام کلاه قرمزی دانلود کنی از مدرسه اومدم ببینم؟ .. - دانلود نمی‌خواد مادر، رو یوتیوب می‌شه دید....- عه، چه خوب. ولی چی باید سرچ کنم براش؟ ردی هت؟ / :)) "رد"ی "هت" :دی


داشت با مامان اینا حرف می‌زد. مامان اینا بهش می‌گن: علیرضا، می‌دونی داری زن‌دایی‌دار می‌شی کم‌کم؟ می‌گه: عهههه، اسمش چی ئه؟ مامان اینا می‌گن: پروانه... می‌گه: عهههه، پروانه‌اش چه رنگی ئه؟ / =))


امشب در حالى كه تو خونه با تى‌شرت و شلوارك مى‌گرده و من ژاكت مى‌پوشم تو خونه، اومده پيشم در حالى كه زير پتو ام و مى‌گه: واى مامان، بدنت مثل لاوا مى‌مونه... مى‌گم: لاوا چى ئه مادر؟... مى‌گه: واقعا نمى‌دونى؟ همين چيزايى كه از آتش‌فشان بيرون ميان /  اين روزها هى من رو ياد سه چهار سال پيش مى‌ندازه. با اين تفاوت كه اون وقت‌ها كلمات جديدى رو كه من بلد نبودم نمى‌تونست به فارسى توضيح بده و بساطى داشتيم، ولى الان مى‌تونه

کتاب دایریز آو ئه ویمپی کید فیورت پسرک ئه. - ترجمه شده‌اش که خاطرات یک بچه چلمن ئه رو هم تو ایران خیلی دوست داشت- حالا بهش یه دفتر دادم و روش نوشتم: دایریز آو ئه نان-ویمپی کید، که روزنوشت بنویسه. کلا که از ماجرا استقبال کرد و بعد گفت: ولی این دفتر مخصوص دایری نوشتن نیست ها، آدم باید از اون دفترهایی داشته باشه که لاک می‌شه. :))  حالا قرار ئه اگر ده روز مرتب نوشت از اون دفترها براش بخریم. بعد هم بهم می‌گه چرا حالا اسمش رو گذاشتی دایریز آو ئه نان-ویمپی کید. بهتر بود می‌ذاشتی دایریز آو ئه آسام لیزی کید. چون به نظرم من یه کمی تنبل ام ولی آسام هم هستم. - خودشیفتگی رو از پدر و مادر خوب به ارث برده :دی-

در حال شروع به نوشتن اولین قسمت روزنوشت:
پسرک: من نمی‌تونم این‌جوری که دفترم قفل نداره دایری بنویسم که. جایی هم ندارم تو اتاقم قایم کنم دفترم رو... من: تو کافی ئه بگی که دوست نداری کسی بخونه دفترت رو و ما دست نمی‌زنیم بهش... پسرک: می‌دونم. منظورم این نبود که من به شما اعتماد ندارم ولی به هر حال... / سوال من این ئه که: ون اگزکتلی دید هی بیکام سو سینیکال؟



یکشنبه که رفته بودیم بیرون، ما رو خل کرد، هی می‌پرید وسط عکس‌های ما، از درخت‌ها بالا می‌رفت، موقع عکس گرفتن خل‌بازی در میاورد و آخر از دستش دیگه بد شاکی شده بودیم. شب اومده عذرخواهی که ببخشید، می‌دونم امروز خیلی اذیت کردم. می‌گم: خب چرا کردی مادر وقتی که می‌دونی؟ می‌گه: آخه حوصله‌ام از قدم زدن و همین‌طوری بودن سر می‌رفت حرص دادن شما سرگرمم می‌کرد!!


دیروز قسمت اول تست ریاضی ایالت نیویورک بوده. برای اینهایی که هنوز در دوره‌ی ای‌اس‌ال هستند، مترجم زبان خودشون رو باید میاوردن و برای پسرک مترجم افغانی برده بودن. اومده می‌گم: خوب بود امتحان؟ می‌گه: آره فقط یکی دو تا سوال رو آقای افگان! هم که توضیح داد خوب نفهمیدم. می‌گم: چرا دوباره نپرسیدی خب؟ می‌گه: به هر حال اون تلاش خودش رو کرده بود!!!


امشب پسرك رو كه بوس قبل از خواب كردم، يه باره برگشت بهم گفت: مى‌دونى؟ يكى از خوشى‌هاى زندگى من اين ئه كه تو هر جورى باشه اقلاً روزى يك بار ديگه حتماً من رو بوس مى‌كنى و بيشتر وقت‌ها هم كه بيشتر...


دوستش زنگ زده خونه، بهش می‌گم: علیرضا بیا یوجین ئه.. گوشی رو از دستم گرفته، می‌گه: هی، واتس آپ دود / !!!! بچه‌ام خارجی شد رفت


تقریبا چهار سال پیش یه کارت‌بازی فکری تو لوزان دیده بودم و خیلی خوشم اومده بود ازش و برای پسرک خریده بودم. ولی استراتژیک بود و جمع و تفریق و اینا لازم داشت... امشب برای اولین بار با هم بازی کردیم‌اش و اونقدر جذاب بود که یک ساعت و نیم داشتیم بازی می‌کردیم.بعد اولش می‌گه: من فقط یه مشکل با بازی‌های جدید دارم. اینکه کلی باید صبر کنم تا تو دفترچه‌اش رو بخونی و بازی رو یاد بگیری / :))


پسرک اومده می‌گه: واقعا تو بهار روزا طولانی و کش‌دار می‌شن ها. اون روزی من پنج دیقه منتظر اتوبوس واساده بودم، تقریبا ده دیقه طول کشید / اون دوربین کدوم ور ئه؟


داخلی. حمید در حال تماشای تلویزیون. پسرک در حال بردن ظرف غذاش به آشپزخونه. از تلویزیون مکالمه‌ای پخش می‌شه و پسرک می‌خنده. حمید: چرا خندیدی؟ پسرک: خیلی چیز فانی‌ای گفت. حمید: چی گفت؟.. پسرک توضیح می‌ده و می‌ره برای مسواک... بعد از یک دقیقه حمید با صدای آروم: مریم مریم، من حتی نفهمیدم چی گفت وقتی که این خندید. بدبخت شدیم / :دی


تو اتوبوس مدرسه خوابش برده بوده، بعد بچه‌ها بیدارش نکردن و بیرون اتوبوس منتظر شدن ببینن بیدار می‌شه یا خواب می‌مونه تو اتوبوس!.. بعد از اینکه تعریف کرده می‌گم: وا، خب چرا بیدارت نکردن؟ .. می‌گه: فکر کنم می‌خواستن یه پرنک روم بکنن / ترجمه کردنش من رو کشته


می‌گه: یه خوبی اینجا به نسبت ایران این ئه که من دوست دارم کچل کنم، بعد تو ایران که کچل می‌کردم تو مدرسه مسخره‌ام می‌کردن و برام کچل کچل کلاچه می‌خوندن ولی اینجا همه تو مدرسه هر بار که کچل می‌کنم بهم می‌گن چه کول شدی و خیلی بهت میاد و اینا

پسرک لباس آویزان می‌کند. یعنی از طرز آویزون کردن پیرهنش که بگذریم، واقن نمی‌دونم چی تو مخش گذشته که به جای اینکه اون یکی چوب‌لباسی رو هم مث آدم به چوبش آویزون کنه، ورداشته این ریختیش کرده و به این آویزون کرده


Monday, January 21, 2013

بعد از مدت ها - پسرک هشت ساله


تصمیم گرفتم حالا که طولانی نوشتن ازم نمیاد، همین دو سه خطی ها رو اینجا هم بنویسم، که بمونه و یک جا جمع باشه



پسرک امشب اومده تو آشپزخونه و می‌گه: یه چیزی می‌خوام بهت بگم که شاید خیلی خوشت نیاد و برات بی‌معنی باشه!! ولی وقتی برای شماها نامه و این چیزا تو پست میاد و بعضی وقتا هم ازش خوشحال می‌شین، حالا حتی اگه نامه هم نباشه بالاخره یه چیزی هست که خوشحالتون می‌کنه، من خیلی جِلِس می‌شم

***


می‌گه: مامان، یه بار توی آب پُ‌ول کوچیکه، فضولات کرده بود یکی / منظورش استخر و جیش ئه :)) / بهش می‌گم: کلمه فضولات رو از کجا آوردی؟ :))) می‌گه: از تو کتاب یاد گرفتم


***


می‌گه: مامان، تو امریکا هم فقیری وجود داره؟ / فقیری رو با آوایی می‌گه که شک می‌کنم منظورش یک فقیر ئه. بعد یه باره به ذهنم می‌رسه و می‌گم: منظورت گدایی ئه؟ می‌گه: آها آها آره :))


***


عاشق داستان گفتن ئه. می‌گه: می‌شه داستان رو انگلیسی برات بگم؟ می‌گم: نه نمی‌شه. می‌گه: خواهشش می‌کنم خیلی سختم می‌شه آخه. می‌گم: نه دیگه. ببین قرارمون این بوده که داستان می‌خوای برای من بگی فارسی بگی. می‌گه: باشه خب. شروع می‌کنه به تعریف کردن... موشه رفت فولان جا و به فولانی گفت با من دوست می‌شی؟ اون گفت: نه. تو خیلی بویی هستی/ منظورش اسملی ئه :))


***


این روزها باز پسرک فیلش هوای هندستون خواهر و برادر کرده. تف به این امریکایی‌ها اصن که همه‌شون شونصد تا بچه دارن و همه بچه‌های کلاسشون خواهر برادر دارن. دیشب بهش گفتم که چرا من نمی‌تونم دیگه بچه‌دار شم و بعد بغل کردیم هم رو و دوتایی غصه خوردیم. بعد قرار شد من سعی کنم یه وقت‌هایی خواهرش باشم. کوچیک فکر کنم و به مسائل کوچیک‌ها اهمیت بدم تا بلکه یه کمی از نیازش به خواهر بر طرف شه. بعد گفت ولی اگه می تونستی برادرم هم باشی خیلی خوب بود ها. می شد درباره این لگوهایی که دخترها بهش علاقه‌ای ندارن هم باهات خیلی هیجانی حرف بزنم :)). 
چند وقت پیش هم که حوصله‌اش سر رفته بود، اومده بود و یک ربع درباره پروژه خواهر یا برادر داشتن صحبت کردیم، موقع رفتن می‌گه: خب، اینکه از خواهر برادر، اگه نظر بهتر دیگه‌ای داشتی که من چه جوری می‌تونم خودم رو سرگرم کنم خبرم کن / :)))


***


از وقتی که یادم میاد عاشق قهوه بود. دو سالش نشده بود و باباش که قهوه می‌خورد با خواهش و داد می‌خواست و با چنان ملچ و مولوچی قهوه سنگین تلخ بدون شکر رو می‌خورد که من باورم نمی‌شد. طبعا مجاز به خوردن قهوه نیست ولی امروز تو مغازه که سمپل می‌دادن با خواهش و التماس خواست که یه دونه بخوره. اینجا داره از سرما می‌لرزه ولی حاضر نیست ازش بگذره :))




این سوال می‌دونی من چقدر دوستت دارم، سوالی ئه که خیلی شب‌ها قبل خواب ازم پرسیده می‌شه... جواب دیشبش به چقدر من این بود: یه قدری که تو دنیا وجود نداشته باشه، کلا اصلا اسم عددش هم وجود نداشته باشه. چون بی‌نهایت به هر حال اسم داره ... / :*
چند روز ئه که ضرب یاد گرفته‌اند. چند شب پیش می‌گه: می‌دونی من چقدر دوستت دارم؟ بی‌نهایت در بی‌نهایت... یعنی بی‌نهایت تا دایره بکشی و دوباره تو هر کدوم بی‌نهایت تا دایره بکشی... /عزیزم... :)




Friday, July 06, 2012

سودوکو

پسرکم، دلکم، تولد هشت سالگیت داره نزدیک می‌شه و باز داره می‌شه نزدیک یک سال که من اینجا ننوشتم... البته فکر نکن که یادداشت نکرده‌ام حرف‌ها و مزه‌ها و کارهات رو... ولی امروز... امروز دوباره احساس کردم یه اتفاق جدیدی افتاد که تا به حال تجربه‌اش نکرده بودی و نکرده بودم... ۰

فکر کنم یک سالی از اولین سودوکویی که حل کردی می‌گذره. همیشه یا به اندازه کافی ساده بودن که بتونی نسبتا سریع حلشون کنی، یا اگر سخت بودن، کمک می‌خواستی و بعضا غر می‌زدی و حوصله نمی‌کردی و باید پا به پات می‌نشستیم و کمکت می‌کردیم... سودوکوی امروز راحت نبود... و تو ۵۰ دقیقه مثل آدم بزرگ‌ها نشستی، بدون غر، روش به طور جدی فکر کردی، وسطش هی ذوق کردی از پیدا کردن یه عددی که به راحتی پیداش نکرده بودی و تهش هم بهم نشونش دادی که تموم شده و گفتی: خیلی حال داد... و رفتی... و من یه لذتی رو درت دیدم و ازش لبریز شدم که اولین بار بود... لذت تلاش قابل ملاحظه برای حل یک مساله سخت و لذت بردن از به نتیجه رسیدن...۰

از صمیم دلم آرزو می‌کنم که همه‌ی زندگیت برای حل مسائلت وقت بذاری و از حل کردنشون لذت ببری... لذت بردنت من رو سرشار از حس‌های خوب می‌کنه عزیزکم


Monday, August 01, 2011

هفت سالگی


خودم هم باورم نمیشه که اینهمه وقته اینجا ننوشتم برات، ولی قول داده بودم همیشه برای تولدت بنویسم... چه جوری پارسال به قولم عمل نکردم؟ ... نمی دونم مادری... ولی امسال چند روز حوالی تولدت رو بیش از همیشه رو هوا بودم... همش به فکرم میومد اون روزها رو... و تو بزرگ شدی... بزرگ میشی هی ... و روز به روز باور اینکه تو یه روزی نبودی، یا خیلی خیلی کوچیک و ناتوان بودی رو سخت تر می کنی... دیشب که بیرون رفته بودیم و تو دو برابر من غذا خوردی، همینجوری خیره شده بودم بهت و انگار هی باورم نمیشد که تو همونی... هی اشکام تو چشام جمع می شد و من محوشون می کردم... وقتی بلند شدیم بریم، دم در منتظر بودیم که بابا ماشین رو بیاره و سوار شیم که من برات تعریف کردم هفت سال پیش، یه همچین شبی، اولین شبی بود که من و تو تنها شدیم، خانوم پرستار اومد و گفت که اگه می خوام تو رو ببره که من بتونم بخوابم بعد از خستگی زایمان... ولی من دلم نمی خواست ببردت. دلم می خواست پیشم باشی و نگاه به چهره ی معصوم آرومت کنم، بهت شیر بدم و از در آغوش کشیدنت آروم شم... گفتی: یعنی واقعا از همون موقع اینقددرررر منو دوس داشتی؟ ... آخ که نمی دونی بچه ... شب که می خواستیم جلوی در خونه مامان اینا پیاده ات کنیم که فرداش استخر بری، بوسیدمت سخت... دلم نمی خواست انگار دیشب پیشم نباشی... دوست داشتم کنارم بخوابی انگار، مثل هفت سال پیش... ولی تو رفتی... دوس ات دارمی گفتی و بوسیدیم و رفتی... و من باز اشکم جاری شد... چه جوری باور کنم که داری بزرگ میشی... که تازه خیلی بزرگتر ازین هم خواهی شد... می ترسم ازینکه ازم دور شی... نه که دور شی، دور شی... غریبه شی... تو بهترین اتفاق زندگی منی پسرک... بهترین اتفاق زندگی من بمون... دوست دارمت عزیزکم، پسرکم، دلکم... تولدت مبارکم...۰


Monday, June 07, 2010

روز مادر


پسرکم ، اگر چه که شواهد و قرائنی از قبیل تست آی کیو و سرعتت در حل کردن سودوکو و اینا گواهی از باهوش بودنت میدن ، ولی گاهی یه کارایی می کنی که آدم به هر چی تست آی کیو ست شک می کنه :دی

دیشب می خواستم قبل از خواب برات کتاب بخونم که مثل همیشه چراغ رو خاموش و چراغ خواب رو روشن نکردم. کنارت دراز کشیده بودم که گفتم : میشه تو پا شی خاموش کنی ؟ ... پا شدی برق رو خاموش کردی و در رو بستی و رفتی چراغ خواب رو روشن کنی که دیدی نمی بینی :دی ... منم ساکت بودم و هیچی نمی گفتم ببینم چه می کنی ... چراغ رو دوباره روشن کردی و دیدم داری در جای مربوطه دنبال چراغ قوه می گردی !!!! داشت خون ، خونم رو می خورد، اول هیچی نگفتم ولی بعد که دیدم پیدا نمیشه گفتم : مادری ، چراغ قوه لازم نداری که... می تونی اول اون یکی رو روشن کنی، بعد این رو خاموش کنی... خیلی کول نگاه کردی و گفتی : اینم ایده ایه !!!!! و رفتی روشن و خاموش کردی و اومدی تو تخت ... :دی


مادری ... عزیزکم... امسال روز مادر، بابایی برات یه صدف گرفته بود که توش مروارید بود و بهت داده بود که بدیش به من... و تو خودت برام یه کارت درست کرده بودی تو مدرسه و گفته بودی ندا جون پشتش رو نوشته بود ... و وقتی بابا هدیه رو بهت داده بود ، گریه کرده بودی و گفته بودی خیلی خوشحالم ،‌هدیه هاش خیلی زیاد شد... مادری، نازنین من ، مهربون پسرک من... با همه وجودم دوستت دارم و از خدای مهربون سلامتی و شادی و خوشبختی و موفقیتت رو طلب می کنم


پشتش نوشته شده :۰
دوستت دارم مامان جون ، دوست دارم همیشه پیشت بمونم ، دستت درد نکنه
از طرف پسرت علیرضا


اینم از طرف منه به مامان عزیزم

Friday, April 23, 2010

پس ورد


گوشی من رو برداشتی و میگی : میشه یه کم با آیفونت بازی کنم ؟
میگم : یه کم تا من بلند شم اشکالی نداره
سریع برش داشتی که گفتم بده تا برات بیارمش
میگی : نمی خواد خودم می تونم
میگم : نه بده پس وردش رو بزنم
میگی : نه خودم بلدم. ... و پس ورد رو در مقابل چشمای حیرت زده من می زنی
میگم : تو پس ورد من رو از کجا بلدی ؟
میگی : یه دفعه داشتی می زدی دیدم یاد گرفتم

خدا به خیر کنه



--------------------------------------------------------------------

دوستایی که من رو از طریق این وبلاگ می شناسن می دونن که من از ابتدای راه اندازی این وبلاگ، سوییس بودم و حالا دو ماهیه که برگشتم و از اونجایی که تدریس و زبان و بچه ها رو به شدت دوست دارم ، دارم برای بچه ها یه سری کلاس خصوصی و نیمه خصوصی فرانسه برگزار میکنم. اگه دوست دارید دختر و پسر های گلتون رو با فرانسه آشنا کنید، یا اگه آشنا هستن و دوست دارید که ادامه بدن، لطفاْ یه تماسی با من بگیرید

۰۹۳۷ ۲۹۷ ۸۰ ۴۶

Monday, February 22, 2010

مادر - زن - سواد


پسرک ، پسرک قشنگ ، پسرک نازنینی که الان به حرفم گوش ندادی و به جای اینکه بری کتاب شطرنجت رو انجام بدی که قول داده بودی دیشب بعد از بازی با کامپیوتر انجام بدی و وقت نشد ، نشستی و داری ور میری کلاْ ، چون بهت اجازه کارای دیگه رو ندادم - بالاخره بعد از ماه ها دیدمت و در آغوشت کشیدم. بالاخره بوییدمت و بوسیدمت. بالاخره دلم از دیدنت آروم گرفت و دلت از دیدنم شاد شد. پسرک ، پسرک بزرگ ، پسرک عاقل و فهمیده من که باور نمی کردم اینقدر بزرگ شدی. که جوک میگی ، معرکه می گیری ، حرفای بزرگونه می زنی ، دیشب قبل از خواب کنارت دراز کشیده بودم که
گفتی : امشب تو پیشم می خوابی ؟
گفتم : آره عزیزم ، شبایی که بابا نیست ، من پیشت می خوابم

یه قدری صحبت های تکراری درباره اینکه چرا تو باید جدا بخوابی تکرار شد که

گفتی : چرا من زن ندارم
گفتم : چون هنوز به اندازه کافی بزرگ نشدی مادری. ایشالا اگه پسر خوبی بمونی یه دختر خوب پیدا میشه که هم رو دوست داشته باشید و با هم ازدواج کنید
گفتی : نمیشه تو زن من بشی ؟
گفتم : نه عزیزم ، من زن بابا حمیدم
گفتی : ولی من تو رو خیلی دوست دارم
گفتم : منم تو رو خیلی دوست دارم مادری
گفتی : پس چرا زنم نمیشی ؟
گفتم : آخه من مادرتم عزیزم
گفتی : خوب هم مادرم باش ، هم زنم
گفتم : نمیشه عزیزکم ، آدم نمی تونه هم زمان مادر و زن یکی باشه
یک کمی فکر کردی و گفتی : باشه ، حالا من باید چقدر بزرگ شم تا بتونم زن بگیرم ؟ باید ۴۰ سالم شه ؟

بقیه مکالمه رو نوشتن مثنوی هفتاد من میشه ولی بالاخره شما رضایت دادی بیست و پنج سالت که شد، بری یه دختر دیگه بگیری



داستان از تولید به مصرف - مکالمه در حال نوشتن من صورت گرفت


پسرک نشسته داره کتاب شطرنج حل می کنه. مامان بزرگ اومده
می گه : باریکلا داری نقاشی می کشی ؟
پسرک : مامان بزرررگگگگ ، این که نقاشی نیست ، شطرنجه
م.ب. : باریکلا مادر ، من که سواد ندارم، نمی تونم بخونم
پسرک : هیچچچیییی ؟
م.ب. : نه مادر هیچی
پسرک : حتی « من » هم بلد نیستی؟
م.ب. : نه مادر
پسرک : حتی « دست » هم ؟
م.ب. : نه مادر
پسرک : خب به مامانت می گفتی بذارتت مدرسه
م.ب. : نذاشت دیگه. اون موقع دخترا رو نمی ذاشتن مدرسه مادر

پسرک همونطور که بر می گرده روی کتاب شطرنجش ، سر طولانی ای به نشانه تاسف تکون میده و ادامه میده به حل کردن