Monday, April 13, 2009

تو کی بزرگ شدی این همه


داشتیم با هم توی پیاده رو راه می رفتیم. تو از روی یک لبه بلندی راه می رفتی و وقتی اون لبه تموم شد ، پریدی ازش پایین و یک لحظه داشتی تعادلت رو از دست می دادی. بهت گفتم : قشنگم ، مواظب باش اگه خدای نکرده بلایی سرت بیاد من چی کار کنم ؟ گفتی : یعنی اگه بمیرم ؟ گفتم : خدا نکنه مادری ، اگه تو اتفاقی برات بیفته من دق می کنم. گفتی : نه ، اصلاْ ناراحت نباش ، من اگه بمیرم ، یه پسر دیگه از تو شکمت در میاری ، اسمش رو می ذاری علیرضا ، بعد باهاش حرف می زنی ، کم کم یادت میره که اون ، من نیستم  !!!!! - باید اعتراف کنم که از این حرفت پکیدم پسری ، واقعاْ نمی دونم تو کی اینهمه بزرگ شدی

مامان آیدان تعریف می کرد که داشتی با آیدان بازی می کردی و اون یه کار بدی می کرده و تو هی بهش تذکر میدادی که این کار رو نکن و اون هی می گفته 
c'est pas grave
مهم نیست
خلاصه از تو اصرار و از اون انکار بوده که تو میگی
peut-être c'est pas grave chez toi mais chez moi c'est tres grave
شاید خونه شما مهم نباشه ولی خونه ما خیلی مهمه

و اما کلمات قصار در باب خوشگلی و خوشگل بینی !!!!!ا

به من میگی که : من همه لباس های تو رو خیلی دوست دارم ، تو همشون خیلی خوشگل میشی

سرم رو بهت نزدیک کردم میگی : مممم ، چه بوی خوبی میدی. میگم : مرسی مادری . خیلی کار خوبی می کنی که وقتی یه چیز خوبی توی آدم ها می بینی بهشون میگی ، این کار خیلی خوشحال می کنه آدم ها رو. میگی : بلللهههههههه ، من همیشه به تو می گم که چقدر خوشگلی و چقدر بوی خوبی میدی

بهم می گی که
Maman, TO Premiere TARINI

Premier : First 

کلاْ به شدت راجع به تیپ و لباس و همه چیز من اظهار نظر می کنی. این اظهار نظرت خیلی شامل حال آدم های دیگه نمیشه ، لااقل جنبه مثبتش و اینم نمونه اش :۰

یکی از دوستان ، خیلی خوش تیپ کرده بوده و لباس ردیف و آرایش و خلاصه همه چی ... در ادامه مرتب کردن موهاش بود که تو داشتی نگاهش می کردی .. بعد از اینکه از پیش ما رفت ، برگشتی به من می گی که : فکر می کرد خیلی خوشگل شده ولی اصلاْ خوشگل نشده بود !!!!!!ا





Sunday, March 15, 2009

سوال و جواب

دلارام این سوال و جواب رو پیشنهاد کرد و منم انجامش دادم و گفتم اینجا هم بذارمش



1. What is something mom always says to you?
mige doostet daram Alireza,

2. What makes mom happy?
labkhand bezanam

3. What makes mom sad?
gerye konam

4. How does your mom make you laugh?
ghelghelakam mide

What was your mom like as a child?
nemidoonam, yadam rafte

6. How old is your mom?
sizdah sal

7. How tall is your mom?
(shemord az kafe pam ta saram va goft) 5 ta

8. What is her favorite thing to do?
karesho anjam bede. migam karesh chie? mige travaillesh

9. What does your mom do when you're not around?
mire EPFL

10. If your mom becomes famous, what will it be for?
baraye inke mikhad bere Dr she - mahze etelae omoom begam ke man hata ye bar ham be in bache nagoftam mikham Dr sham va hata nagoftam Dr shodan khoobe !!! nemidoonam kholase kare ki boode -

11. What is your mom really good at?
mashin bekhare !!!!!! - akhe alan dar process e mashin kharidanam -

12. What is your mom not very good at?
balad nist sandali ro beshkane !!!!

13. What does your mom do for work?
nemidoonam

14.What is your mom's favorite food?
makaroni

15.What makes you proud of your mom?
inke man ro doost dare

16. If your mom were a cartoon character, who would she be?
hich kodoomeshoon

17. What do you and your mom do together?
bazi mikonim, lego

18. How are you and your mom the same?
cheshmamoon !!

19. How are you and your mom different?
pahamoon

20. How do you know your mom loves you?
baraye inke be harfesh goosh midam, be khoda gofte boode ke chon kheyli mano mikhad, donya mano behesh bede

21. What does your mom like most about your dad?
khodesh ro

22. Where is your mom's favorite place to go?
EPFL

Wednesday, March 11, 2009

Just so that you know, it's not always sunshine


پسرک، من هیچ وقت اینجا از سختی ها ننوشتم ولی بذار فقط امروز رو بگم که همه راه مدرسه تا خونه رو به سه تا دلیل مختلف گریه کردی. اولیش اینکه چرا فرانچسکو امروز نمیاد خونه ما. دومیش اینکه چرا برات از وسط راه بستنی نخریدم. سومیش هم اینکه چرا تیغی که خودت به عمد بهش دست زدی تا امتحانش کنی ، دستت رو درد آورد !!! خلاصه که اعصاب من موقع رسیدن به خونه و بعد از یه روز سخت، مثل دفتر نقاشی دو سالگیت بود

خدا رو به شدت شکر می کنم که بچه... م

نیم ساعت بعد

جمله بالا رو داشتم می نوشتم که صدام کردی. از این نیم ساعت یک ربعش رو داشتی گریه می کردی و الان هم در حال فریاد زدنی... واقعاْ نمی دونم چرا بعضی روزا اینجورین

نیم ساعت بعد تر

حالا الان معذرت خواهی کردی و گفتی که فهمیدی اشتباه کردی و در حال خوابیدنی

دوستت دارم پسرک ، خیلی خیلی دوستت دارم
  

Sunday, March 08, 2009

جنگ - گنج

رفته بودیم خونه دوستت - آیدان - سر میز شام ، آیدان بهت یه تیکه کرپ تعارف می کنه و می پرسه

Tu veux goûter ?
می خوای بچشی؟

تو میگی

No, Je déjà sais que c'est bon.
نه ، آلردی ! می دونم که خوشمزه است

****************************

داشتی کارتون دورا رو میدیدی . میگی که مامان بیا ببین ، اینا می خوان برن "جنگ" اینا رو بدزدن.  میگم چی مادری ؟ میگی : جنگشون رو .. وایسا ، الان نشون می ده... نیگا کن ایناهاش ... میگم : چی مادری ؟ می گی : ایناهاش ، جنگ ، تغزغ !!!! - همون ترژر انگلیسی  میگم : آهااااااا مادری ، گنج :دی-  

****************************

یک نکته ای محض ثبت در تاریخ . تو علاوه بر اینکه وقتی داری با خودت حرف می زنی و بازی می کنی ، فرانسه حرف می زنی ، توی  خواب هم اگه حرف بزنی ، فرانسه حرف می زنی. من تا حالا نشنیدم که تو توی خواب فارسی حرف بزنی ولی خاله صفور می گه که یه بار شنیده




Sunday, March 01, 2009

فخر فروشی به شیوه کودکان امروزی


یک دوست امریکایی الاصلی داری که امروز اومده بود خونه مون با هم بازی کنین ، وسط بازی نمی دونم سر چی دعواتون شد که تو شروع کردی با من فارسی حرف زدن ، اون برگشت گفت که : من می تونم انگلیسی حرف بزنم . تو هم گفتی که : منم انگلیسی می تونم حرف بزنم ، فارسی هم می تونم حرف بزنم که تو نمی تونی ... !!!!ا

قابل توجه اینکه شما دو تا خب طبیعتاْ فرانسه با هم حرف می زنید و تو هم با همین یه ذره ای که توی کلاس زبان یاد گرفتی و استنتاج هایی که از توی کارتون هات می کنی ، رسماْ امر برات مشتبه شده که می تونی انگلیسی حرف بزنی


در حال حرکات خیلی زیادی موزون : ۱ و ۲ و ۳ و ۴


Wednesday, January 07, 2009

Hallelujah


نازنینم 

برده بودمت یه نمایش خیمه شب بازی. جای خیلی کوچولوی دنجی بود و کلاْ حدود ۲۰ تا آدم بزرگ و ۳۰ تا بچه بودن. بعد از اینکه نمایش تموم شد همه شروع کردند به دست زدن و تشویق کردن و تو خودت تنهایی یه دفعه اون وسط بلند شدی و داد زدی

Bravo, c'était trés bien 
آفرین ، خیلی خوب بود

این اولین باری بود که من تو رو یه همچین جایی می بردم و خیلی برام جالب بود که یه همچین چیزی رو جایی دیدی که اینجوری تشویق می کنند یا خودت فی البداهه همچین کاری کردی و خلاصه خیلی لذت بخش بود کارت

********
اصلاْ خوشت نمیاد که من لباس مشکی بپوشم - کماکان مثل همیشه نسبت به قشنگی و زشتی لباسم اظهار نظر می کنی و واقعاْ هم دوست داری که به نظرت ترتیب اثر داده بشه. علاوه بر این خیلی اینجوری هستی که یه دفعه یه چیز جدی رو تبدیل می کنی به شوخی و بازی و خیلی لذت می بری از این کار

یه روز یه تی شرت مشکی پوشیده بودم که روش با سفید نوشته بود گوگل و با صورتی هم حرف اٌ رو به شکل نماد فمینین در آورده بودن. برگشتی بهم گفتی که لباست سیاهه ، من اصلاْ لباس سیاه دوست ندارم. جاگودر ها - جادوگر - لباس سیاه می پوشن. منم با یه لحن لوسی و نازی و اینا بهت گفتم که : نههههه ،‌ببییییننن ، هم سفید داره ، هم صورتی داره ، خیلی خوشگله ، خیلی هم بهم میاد ، مگه نه؟ و خلاصه کوتاه اومدی

یکی دو هفته بعدش من دوباره همون تی شرت رو پوشیده بودم که دوباره اومدی و حرف قبل رو زدی ، منم گفتم که اشکال نداره مامان ، می خوام برم حموم و لباسم رو عوض می کنم. گفتی : نههههه :دی ، بگو که سفید و صورتی دارهههههه . من نکته رو نگرفتم و همین جوری با لحن عادی گفتم که : آره مادر ، سفید و صورتی داره. گفتی : نهههه .چشمات رو کوچولو و صورتت رو ناز و لحنت رو لوس کردی و گفتی : نهههه ، اینجوری یواش بگو :دی:دی
 
و تازه اونجا بود که من گرفتم که الان در حال پلی بک هستیم :دی

********

یه قابلیت فوق العاده ای که داری و من خیلی ازش لذت می برم اینه که وقتی یه آهنگی می شنوی ، خیلی زود می تونی تشخیص بدی که این رو توی چه کارتونی شنیدی. این کار با وجود یه مجموعه بیش از صد عضوی ، از کارتون هایی که تو برای دیدن داری ، واقعاْ استریت فوروارد !! نیست و چند بار پیش اومده که مثلاْ با هم توی ماشین نشستیم و یه دفعه رادیو یه آهنگ آشنا گذاشته و تو خیلی زودتر از من فهمیدی که این مال چه کارتونیه
 
آخرین بارش همین هفته قبل از رفتنت بود که تو نشسته بودی و داشتی نقاشی می کشیدی و من توی آشپزخونه داشتم یه پلی لیستی رو گوش می دادم که وسط هاش آهنگ هللویا بود۰ با اینکه آهنگ خیلی آرومه و اصلاْ اینجوری نیست که یه دفعه جلب توجه خاص کنه ، هنوز۲۰ ثانیه از شروعش نگذشته بود که همون جوری که داشتی می کشیدی گفتی : این آهنگ شرک ه .و اون موقع حداقل یک ماه بود که تو این کارتون رو ندیده بودی

و تو نمی دونی که یه مادر چققققددددرررر غرق در لذت میشه وقتی یه همچین اتفاقی میفته


آخرین شبش توی لوزان که با هم رفتیم مک دونالدز - و به قول خودش اولد مک دونالدز ، به خاطر او شعره که می خونه اولد مک دونالدز هد ا فارم :دی




Saturday, December 27, 2008

ای که به رنج هام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم


علیرضا !ا


مادر به فدای همه نازیت !ا



مادر به فدای همه زیباییت !ا



مادر به فدای همه شیطنتت !ا


مادر به فدای همه مهربونیت !ا

سفرت به خیر و سلامتی باشه نازنینم ، امیدوارم پیش همه اونایی که از صمیم قلبشون دوستت دارن بهت خوش بگذره، دلکم... و میدونم که می گذره و مگه جز این دونستن چیز دیگه ای می تونست دلم رو راضی کنه که راهیت کنم... به امید روزی می مونم که دوباره دست های مهربونت صورتم رو نوازش کنن  

Tuesday, November 25, 2008

خوردن یا نخوردن، مساله این است

در ادامه داستان خوردن یا نخوردن

تو : می خوای بخوریم؟
من : آره
تو : ولی اون وقت میرم تو شیکمت می دونی چی میشه؟
من : چی میشه؟
تو : نصفه شب صدای گریه میاد ، از خواب بلند میشی ،‌صدا می کنی علیرضا علیرضا ،‌ ولی کسی جواب نمیده ! چون من تو شیکمتم 
!!!!ا

***

برام یه خروار نقاشی کشیدی ، یکیشون رو که آوردی میگی که : از دنیا شنیدم که خدا گفته برای مامان مریم زیاد نقاشی بکش !!!!!ا

***

طبق قانون روی مبل دور از تلویزیون نشستی و می خوای یه جوری من رو هم که رو این یکی مبل نشستم بکشی پیشت
 
تو : بیا اینجا بشین ، میدونی چرا؟
من : چرا؟
تو : چون اونجا که نشستی ، بیشتر که باید دوست داشته باشمت ، کمتر دوستت دارم !!!!ا

***

بدون شرح :۰ 

من تو و بابا حمید رو از خدا هم بیشتر دوست دارم

***

چراغونی شهر به مناسبت کریسمس شروع شده. توی ماشین نشسته بودی و داشتی درباره زیبایی چراغونی ها به به و چه چه می گردی که یه دفعه گفتی

سوییس خیلی خوشگل شده. من از وقتی از ایران اومدم،‌ ندیده بودم که سوییس اینقدر خوشگل شده باشه

***

دوستت دارم کوچولوی نازنین من که داری بزرگ میشی. باور اینکه یه روزی نمی تونستی حرف بزنی سخته ، چه برسه به باور روزی که حتی بلد نبودی راه بری یا بشینی... باور اینکه من چهار سال و سه ماه و بیست و پنج روز مادر بودم و تو رو دوست داشتم و دوست داشتم و دوست داشتم و روز به روز بیشتر و بیشتر و بیشتر... نه... خیلی هم سخت نیست، وقتی تو علیرضایی و من مامان مریم
 

Monday, November 10, 2008

ولی من بچه تم


میگی: می خوای بخوریم؟ 
میگم : آره ، آخه خیلی خوشمزه ای 
میگی : ولی من بچه تم !!!ا
میگم : خب باشی ، عوضش خوشمزه ای
میگی : ولی حتی خاله زهره هم من رو نمی خوره :دی

دیوونه تم بچه ، دیوونه تم

Friday, October 17, 2008

چهههاااارررر


نمی دونم الان چند سالته که داری اینو می خونی ولی اگه با بچه ای سر و کار داشته بوده باشی و پیش اومده باشه مثلاْ که بهش بگی تا ده می شمرم ، فلان کار رو بکن، لابد پیش اومده که به نه که رسیده باشی و هنوز کارش رو نکرده باشه و در حال تلاش باشه ، نه رو لفت بدی و بگی ننننننهههههههه ، نننننهههههههههههه ، نننهههههههههههههههههه ... خب ! همه اینا رو گفتم که برات بگم می دونی بدترین روش برای سوء استفاده از این آوانس چیه؟ ... نمی دونی؟ پس بشنو

رفته بودیم توی پارکینگ دوچرخه ها که من دوچرخه ام رو پارک کنم. تو سه چرخه ات رو دیدی و مثل همه وقت ها شروع کردی باهاش دور پارکینگ دور زدن. من کار داشتم و عجله داشتم و برای همین بهت گفتم که پنج دور می تونی بزنی و بعدش باید بریم. گفتی باشه. به دور چهارم که رسید ، شروع کردی شمردن که چهههاااااارررر ، چههههههاااااااااررررررررررررر ، چچهههههاااااااااررررررررررررر و خلاصه سه دور با چهار زدی ... خوشبختانه قبل از اینکه من از حیرت حجم جوونور بودنت در بیام ، خودت یه خنده ای کردی و گفتی خب چهار تموم شد ، بعدش چی بود؟ آها... یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج

تولد یکی از دوست های مدرسه ات. یه دختر نیمه ایرانی که فارسی بلده ولی تو به هیچ عنوان حاضر نیستی باهاش توی مدرسه فارسی حرف بزنی چون « توی خونه فارسی حرف می زنن و توی مدرسه فرانسه » ... یعنی اگه همه کارات اینقدر حساب کتاب داشت ... م

وقتی ورونیک ازت یه ببر مهربون ساخت و تو بی اندازه حال کرده بودی و وقتی اومدم دنبالت گفتی بریم دانشگاه می خوام به عمو امین و عمو مهدی و خاله شیرین نشون بدم که چه ببر قشنگی شدم



 

Monday, September 29, 2008

دیوانه وار


می دانی از کجا می فهمم که دوستت دارم؟  نه نه ... می دانی از کجا می فهمم که چه دیوانه وار دوستت دارم؟ از اینجا که روی موبایل ام یک شماره می افتد ، یک شماره ی ای پی اف ال. آشنا نیست. یک باره به ذهنم می رسد که نکند از مدرسه تو باشد. مثل دیوانه ها دنبال شماره می گردم و وقتی  می بینم که شماره مدرسه توست ، یک باره همه دل نگرانی ها و آشفتگی های دنیا توی دلم می ریزند. زنگ می زنم و ورونیک اولین جمله اش این است که نگران نباش ، چیز مهمی نیست و من یک باره انگار برایم دل نگرانی ها و آشفتگی های دنیا - همان ها که همه اش در دلم ریخته بود - هزار برابر می شود. اشک هایم همزمان با توضیح ورونیک درباره مشکلی که برای یکی دیگر از بچه ها پیش آمده و می خواهند از شیوع آن جلوگیری کنند ، روی گونه هایم می ریزد. تلفن را که قطع می کنم ، زار می زنم و به این فکر می کنم که من بدون تو چه خواهم کرد و به این فکر می کنم که نکند خدا مرا به کم شدن تاری از موی سر تو امتحان کند. تو را دوست دارم پسرک. تو را دیوانه وار دوست دارم
 

Sunday, August 10, 2008

وقتی پسری مادری را تربیت می کند

موقع یه بازی ای که دقت و حوصله می خواد

تو : مامان ، میشه لطفاْ اینا رو برام خودت تنهایی درست کنی؟
من : نه مادری نمیشه
تو : چرا نمیشه؟
من : چون اینا برای اینه که تو هر وقت حوصله اش رو داشتی ، بشینی باهاشون بازی کنی 
تو ( با لحن لوسی و بهونه گیری ) : نهههه مامان ، برام درستشون کن 
من : غر نزن دیگه پسری ، نمیشه ، اینا رو الان جمع می کنیم ، می ذاریم برای وقتی که حالش رو داشتی 
تو : می دونی مامان 
من : چیه پسرم؟
تو : ببین ، من ازت می خوام این رو درست کنی ولی تو درست نمی کنی ، اینجوری آدم ها !!! مامان های بدی میشن هاااا !!!!ا 



شب موقع خواب

تو : اون کاغذ استیکر ها ، چسبش کنده شده و داره میفته
من : آره ، باید بچسبونیمش
تو : بله
من : باشه ، فردا یادت باشه بگو تا با چسب برات بچسبونمش
تو : مرسی
من : حالا بگیر بخواب
تو : مامان ، تو چرا خودت یه کاری رو که به من میگی بکن نمی کنی ؟
من : چی کار نکردم من مگه مادر جون؟
تو : تو میگی وقتی کسی میگه مرسی بهش میگن،‌ خوایش میکنم ( هنوز بلد نیستی خوب بگی خواهش و میگی خوایش)ا
من : راست میگی مادری ، خواهش می کنم
تو : مامان! مرسی که وقتی بهت گفتم مرسی ، گفتی خوایش می کنم
من : خواهش می کنم پسرم ، شبت بخیر

در حال بازی با لگوهایی که روز تولدش از بابا حمیدش کادو گرفته : درخت سیب ، قلعه ، ماشین


Thursday, August 07, 2008

English

نازنینیم 

با اینکه خیلی طبیعیه ولی تجربه اینکه تو خودت، بدون اینکه ما کلامی باهات انگلیسی حرف بزنیم و صرفاْ با دیدن کارتون های انگلیسی ، یه چیزایی یاد گرفتی و به جا به کار می بری، واقعاْ لذت بخشه

وبلاگت رو باز کرده بودم و تو یه دفعه اومدی پای لپ تاپ و عکست رو دیدی و با لحن خیلی بامزه ای گفتی
Ohhh yeeahhh, IN MANAM !

داشتیم شب توی خیابون راه می رفتیم ، یه دفعه چشمت افتاد به یک عالمه پشه که دور یکی از چراغ های خیابون جمع شده بودن و گفتی
Ohhh My God, CHEGHADRRR PASHEH !
البته این اوه مای گاد رو فقط از کارتون هم یاد نگرفتی. بنده هم یک نقش هایی داشتم :دی

می خواستی بری زمین بازی ، دست من رو می کشی و میگی
Come on, Let's go !

دیروز داشتم بهت غذا می دادم ، یه قاشق گنده با ماست خوردی و بهت گفتم که آفففرییینن ، گفتی
That's my boy ! :-D

اینم چند تا عکس از تولد مهد کودکش

Tuesday, August 05, 2008

دقت - تولد

مادری 

یکی از قابلیت های فوق العاده ای که داری ، قابلیت به خاطر سپردن جزئیات و پیدا کردن و فهمیدن تغییرات ه. چند تا از نمونه هاش

روی رادیاتور دستشویی دو تا از این اسپری های مواد شوینده و سفید کننده وجود داره. چند روز پیشا از یکیش استفاده کردم و دوباره گذاشتمش روی رادیاتور. اولین باری که وارد دستشویی شدی ، در عرض کمتر از سی ثانیه گفتی : چرا اون صورتیه بر عکس شده؟ - ظاهراْ من بعد از استفاده پشت و رو گذاشته بودمش سر جاش

با یه سری دوستان رفته بودیم سفر. یکی شون بعد از آرایش اومد پیشت و تو بهش میگی : چرا پشت چشمت سبز شده ؟!!ا

ملحفه لحاف اتاقمون رو عوض کردم ، صبح تا وارد اتاق شدی گفتی : وای ، چقدر خوشگل شده پتوی جدیدت ! می دونستی من از این خوشم میاد عوضش کردی ؟؟؟!!!ا

موقعی که من رانندگی می کنم، به کرات راهنمایی می کنی که اشتباه می ری ، این راه می رسه به خونه ، یا اون میدون رو از این طرف بری می رسه به مک دونالد ، یا اینجا ، فلان جا بود که رفته بودیم و ..۰

از وقتی اومدی سوییس ، تا دیروز فقط یه مارک آب پرتقال بهت داده بودم. دیروز آب پرتقال خنک از اون مارک نداشتیم و سر نهار یه مدل دیگه آب پرتقال بهت دادم. یک قلپ که خوردی گفتی : این آب پرتقالش فرق کرده. خوبه ولی اون یکی خوشمزه تر بود  !!! - و در این لحظه فک من به طور رسمی اومد پایین

-------------------------------------------------------------

چند روز پیش - همون طور که چند تا از مهربون هایی که اینجا رو می خونن یادشون بود و تبریک گفتن و همین جا ازشون خیلی تشکر می کنم - تولدت بود و توی عزیزم ، چهار ساله شدی. با همه جذابیت ها و شیرین زبونیها و البته شیطنت های یه پسرک چهار ساله. دوست دارم بدونی که چقدر از داشتنت خوشحالم و از مهربونی و ادب و منطقی که به وضوح درت موج می زنه ، لذت می برم. نازنینم ، برات از خدای مهربونم بهترین ها رو می خوام و امیدوارم هر اتفاقی که پیش بیاد ، تو رو تنها نذاره و همیشه حافظ و پشت و پناهت باشه



اینجا یه خاله و عموی مهربون براش یه بازی طرح کرده بودن که توی جعبه کادوش ، یه طومار بود که بهش می گفت بره زیر مبل رو بگرده ، از اونجا یه کاغذ با عکس گلدون می گفت که بره پیش گلدون ها ، از اونجا یه عکس عمو مهدی می گفت که بره از عمو کمک بخواد و بعد زیر میز و بعدش عکس من و بعدش از این بازیا که باید با کم و زیاد شدن صدا بفهمه که دور شده یا نزدیک ... خلاصه وارد انباری شد ولی به جای هدیه اش وسایل خودش رو که کلی وقت بود ندیده بود پیدا کرد :دی اول با ماشین کنترلی هدیه پارسالش برگشت. بعد بهش نمونه کاغذ کادو دادیم که به طور کل نگرفت موضوع رو و این دفعه با جلیقه نجات استخرش برگشت و بالاخره بار سوم کادوی عزیز پیدا شد


در حال لذت بردن از هدیه ای که خودش از تویزراس انتخاب کرده

Tuesday, July 29, 2008

خب خوشگله دیگه !!! چی کارش کنیم


بهت میگم:  جوجو. میگی : تو جوجو یی! میگم:  من به این بزرگی ام. میگی: خب جوجوها بعضی موقع ها بزرگ میشن !! :دی

میگم : علیرضا ! تو چرا چشات اینقدر قشنگه؟ میگی : خب خوشگلم دیگه !!!!ا

ماه رو که دیدی گفتی : « واااااااای چقدر قشنگه ، خدا درستش کرده ، چه کار خوبی کرده ، یه ماه ساخته ، گذاشته وسط آسمون.... » بعد وقتی به مقصد رسیدیم دوباره تو آسمون ماه رو دیدی و گفتی : « اااا ،  ماه هم با ما اومد اینجا » :دی

نمی دونم چی کار کردی که از دستت شاکی شدم

من : دارم کم کم از دستت عصبانی می شم ها
تو : مگه من ‍پسر تو نیستم
من : چرا 
تو : مگه آدم از دست پسرش عصبانی میشه !!!!!!!!!!!!!!!!ا

آخه من از دست این زبون تو چی کار کنم




Sunday, July 13, 2008

زهی خجسته زمانی که یار باز آید


از فرودگاه نوشتن یک دل قرص و محکم و یک چشم نامستعد برای اشک ریختن می خواهد که در حال حاضر ندارمشان ، برای همین از فرودگاه نمی نویسم

اگر بدانی چقدر خوشحال شدی وقتی رسیدی به اتاقت. با اشتیاق و ولع ، یکی یکی همه اسباب بازی هایت را بررسی می کردی و هی یاد چیزهای مختلف می افتادی و می رفتی سراغشان و ذوق می کردی. اولین سوال بزرگی که در اثر جواب ندادن مردم به « سلام » هایت ،برایت به وجود آمده بود این بود که چرا مردم اینجا فارسی نمی فهمند؟!!!! و من بارها توضیحات تکراری در باب هر کشوری یک زبانی دارد را تکرار می کردم و بعید می دانم که تو قانع شده باشی ولی صرفاْ بر مبنای تجربه فهمیدی که « سلام» جواب نمی دهد و باید با « بن ژوغ » ای چیزی ، جایگزینش کرد و البته آن بار را نباید فراموش کرد که آقای کباب ترکی ، در جواب بن ژوغ ات ، گفت سلام و ادامه داد : خوبی؟ و تو یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداختی و ادامه مکالمه را به فارسی ! ادامه دادی ، غافل از آنکه آقای کباب ترکی فقط همان دو کلمه را فارسی بلد است 

خیلی دوستت دارم... خیلی بی نهایت دوستت دارم
 

Wednesday, July 02, 2008

دلتنگی


مادری 
 با اینکه فردا امتحان دارم ، نتونستم این چند خط را ننویسم. نمی دونی از دو روز پیش که بابا چند تا کلیپ یکی دو دقیقه ای ازت فرستاده ، چقدر بیشتر دلم داره برات پر می زنه. برای حرف زدن هات ، برای اون لهجه شیرینت که هنوز هم با اینکه دیگه فرانسه یادت نیست، درست فارسی نشده. برای اسکیت کردنت ، برای اون پاهای کوچولویی که به قول خودت موقع پوشیدن کفش اسکیت « شیطونکی می کنن» . برای بغل کردن و بوسیدنت. برای همه زیبایی هایی که باعث میشن وقتی در آغوشت می کشم ، بارها و بارها خدا رو  به خاطر داشتن وجود نازنین مهربونت شکر کنم... بی صبرانه منتظرتم نازنینم و بی اندازه دوستت دارم
 


Him, Cute him, Skating...

Saturday, June 28, 2008

روز مادر


نازنین من

 اگر چه که چند روزی گذشته است از آن روزی که « روز مادر » می خواندندش ، ولی هنوز حسی که آن روز پس از برگشتن از جلسه امتحان و وارد خانه شدن ، با شنیدن صدای آسمانی تو که روی پیام گیر تلفن ضبط شده بود ،  به من دست داد، به قوت خودش باقی است. حسی که مخلوطی بود از شادی و غم و عشق و دلتنگی و هیجان و غافلگیری.... هر از گاهی ، از زیر پوستم ، راهش را می کشد و بالا می آید تا می رسد به قلبم و وقتی فرمان اشک را صادر کرد ، دوباره راهش را می کشد و می رود آن زیرها... آخر تو چه می دانی که شنیدن صدای یک فرشته که می گوید : « سلام مامان مریم ، روزت مبارک ، خداحافظ » و بعد با نازی و لوسی ای که گمان نمی کنم حتی فرشته ها هم داشته باشند ، اضافه می کند : « دوستتتت  دااااررممم » با دل آدم چه می کند. منتظرت هستم عزیزکم... بیشتر از هر وقتی.... به لحظه دیدنت که فکر می کنم ، در اندک ثانیه ای چشم هایم پر می شوند. نمی دانم چرا همیشه اشک هایم را گواه می آورم. اشک هایی که برای آنهایی که من را می شناسند ، چیز عجیب و نادری نیستند ... می دانم که این اشک ها ، این اشک هایی که دم به دم ، جاری اند ، شاید هیچ ارزشی نداشته باشند و فقط نشانه دل کوچک صاحب چشم ها باشند . ولی این اشک ها هر وقت به تو ربط پیدا می کنند ، بوی محبت می دهند و طعم عشق ... و تو بدان که دل کوچک صاحب این چشم ها ، پر از دوست داشتن توست
  

Saturday, June 21, 2008

بیشترین خیلی دنیا

خاله صفور می خواسته بیدارت کنه و داشته به هر ترفندی - به نقل خودش - متوسل می شده
خاله : علیرضا ! اگه تو بخوابی من تنها میشم. هیچ کس نیست باهاش بازی کنم. من گناه دارم... دلت نمی سوزه؟
تو : خب تو هم بیا بگیر بخواب 

=))=))

اینو برای بچه ها تعریف می کردم ، یکیشون می گفت که این جواب الان هم به ذهن من نمی رسه. اون رو نمی دونم داشت شوخی می کرد یا نه... ولی من دیدم راست می گه واقعاْ ... به ذهن من که صد سال دیگه هم نمی رسه :دی . نمی دونم توی جوونور دوست داشتنی از کجا توی خواب و بیداری این جواب به ذهنت رسیده

***

داشتم باهات تلفنی حرف می زدم.  بهت می گم : علیرضا ! می گی : بله عزیزم !!!!!! .... به قول خاله صفور - تحریف کننده - وای از دست این پسره ، بد جوری دل آدمو می بره

***

رفته بودی دستشویی و مامان منتظر بوده که وقتی صداش کردی بیاد و بشوردت
تو : مامانییییی
مامان : بله؟ اومدم
مامان رفته توی دستشویی
مامان : بشورمت؟
تو : نه
مامان : پس چرا صدام کردی؟
تو : می خواستم بگم دوستت دارم
مامان : منم دوستت دارم عزیزم
تو : حالا برو 

آخه ما از دست این دلبری تو چیییی کاااررر کنیم ؟

***

مامان : علیرضا ! تو گل کی ها هستی؟
تو : گل تو ، گل بابا حمید ، گل مامان مریم ، گل اون آقایی که ندیدمش و باهاش حرف نزدم 

اگه من می فهمیدم این حرف های عتیقه طی چه فرایندی به زبون تو میان

***

چند وقت پیش خاله صفور نوشته بود

سلام. خوبی ؟ دیروز علیرضا گفت : دلم برای مریم تنگ شده. حمید هم گفت : مریم هم دلش برای تو تنگ شده ولی الان خاله صفور اینجاست. علیرضا هم گفت : ولی من مریم رو بیشتر دوست دارم
امروز داستان خنده دار ندارم
دوستت دارم

فکر می کنی من چقدر می تونم با همین چند خط نوشته اشک بریزم؟ فقط بدون لطفاْ... همیشه بدون... که مریم هم تو رو بیشتر دوست داره... مریم تو رو خیلی دوست داره... و این خیلی ، بیشترین خیلی دنیاست


 

Saturday, June 14, 2008

جوجه اردک

تو و دایی سجاد دارین حرف می زنین 

تو : من مال تو نیستم ، مال بابا حمیدم

چند دقیقه بعد

تو : دایی ، کولم کن
دایی : من کسایی رو که مال من نیستن ، کول نمی کنم 
تو : من مال دو تا تونم  :دی :دی

ای جانور

****
تو هی دایی رو صدا می کنی و جواب نمیده
تو : دایی سجاد ، دندونات رو خوردن ؟ 

***

خاله برده بودتت خونه یکی از دوستاش و ظاهراْ یکی از معلم هاشون هم بوده و داشته صحبت می کرده و صحبتش هم قدری طولانی شده بوده که جنابعالی با صدای بلند می فرمایید : « این چرا حرفاش تموم نمیشه » ... خودت می تونی میزان شرمندگی خاله رو از داشتن خواهر زاده ای به این مودبی تصور کنی

***

از حسین - پسرخاله- اصطلاح « حال کسی گرفتن » رو یاد گرفتی. برات دو تا جوجه اردک خریدن که گذاشته بودیشون تو آب و داشتی باهاشون بازی می کردی که نمی دونم سر چی یه دفعه افاضه می کنی 

تو : حالشون رو گرفتم
خاله : نه !! گناه دارن ، حالشون رو نگیر
تو : باشه ، الان می ذارم سر جاش 
=))=))

***

دلم برات تنگه پسرک ، اینجا هوا خوب شده ، همه بچه ها با مادر و پدر هاشون میان بیرون و من به سختی بهشون می خندم، حالشون رو می پرسم ، بغضم رو فرو می خورم و راه اشک هام رو می بندم. دوستت دارم پسرک... بی اندازه دوستت دارم... خیلی بی اندازه دوستت دارم