Wednesday, May 31, 2006

این دفعه فکر کنم بعد از سه قرن !!!

ما هستیم. همین دور و برا. برگشتیم لوزان. اونایی که احوالمون رو پرسیدین! ازتون ممنونیم خیلی. پسرکمون هم خوبه. شیطنت می کنه و دلبری و صد البته اذیت. بعضی وقتا واقعاً دلت می خواد یکی میومد می بردش !!! ( آره پسری ! راست می گم خوب. با اینکه خیلی دلبری ولی وقتی می خوای حرف گوش نکنی و لجبازی کنی، خیلی پدر در آر میشی) بعضی وقتا میزنه به سرت که گور بابای تربیت !!! بذار ساکت شه، زندگیمون رو بکنیم ولی خدا بکشه این وجدان بیدار من رو که نمیذاره. دیشب گیر داده که من می خوام ماکارونی ( کاکاکا ) رو رو مبل بخورم ! حالا بیا و حالیش کن که غذا رو ، روی صندلی غذا می خورن و هر چیزی قاعده ای داره و هر مملکتی قانونی و این چیزا... خوب طبیعتاً یه چند دقیقه ای دعوا و هوار و جیغ و اینا داشتیم تا بالاخره یا فهمید یا مجبور شد وانمود کنه که فهمیده غذا رو باید رو صندلی غذا خورد

خدا رو شکر تا یه حد معقولی منطقیه !! حد معقولش هم اینه که وقتی میره جلوی فریزر وامیسته و ندای اَبدَن ( بستنی یعنی ) سر میده، وقتی نصف فریزر رو براش خالی می کنی و نشونش میدی که همه ابدن ها رو قبلاً نوش جان کرده، کوتاه میاد و میره

تقریباً همه چی رو تکرار می کنه به زبون خودش. دلم براش پر پر میشه وقتی میاد حرف میزنه و نمی فهمم، یا یه چیزی می خواد و میگه و نمیدونم اینی که میگه چیه. عصرا که میرم دنبالش مهد کودک، تا می بیندم، میدوه میاد و شروع می کنه توضیح دادن که : مامان ! - جان مادر - بلا بلا کوکی یمو بلا بیلی آیدان !!! - آها مامانی این اتفاق برای آیدان افتاد ؟!!! آخه مامان از وسط اون همه نطق قشنگش فقط آیدان رو فهمیده. و خلاصه اینجوری

تعطیلات آخر هفته پیش رفته بودیم کنار یه دریاچه ای که فکر کنم تو اون مدتی که ما اونجا بودیم، سطح آبش یک میلی متری بالا اومده باشه ! از بس که این پسره توش سنگ انداخت. ول نمی کرد که ... رکوردش رو هم هی در طول مدتی که اونجا بودیم افزایش میداد، هم رکورد وزن سنگهایی که بر می داشت رو ( این آخریا دیگه واقعاً من کف می کردم که این چه جوری برداشته سنگه رو ) و هم طولی رو که می تونست سنگ رو پرت کنه ( البته با سنگهای کوچیک تر . چون اون یکی ها رو فقط می تونست تلپ بندازه و خیسمون کنه ) ولی علاقه اش به این کار واقعاً دیدنی بود


اینا هم چند تا عکس از پسرک برای اون مهربونایی که دلشون براش تنگ شده که برای راحت تر لود شدن صفحه لینکش رو میذارم


فقط برین تو نخ تیپ !!!!


Monday, May 01, 2006

سلام بابایی


بابایی پسرک

جات خالیه که ببینی چی کار می کنه و چه دلی می بره. جبران همه تلویزیون ندیدن های لوزان رو داره اینجا می کنه و روزی 10 بار شرک می بینه و 8 بار نمو. هر وقت اراده می کنه که کارتون ببینه، میاد میگه کانن و تا بهش میگی که برو روی مبل بشین تا برات کارتون بذارم، تندی میره میپره و لم میده روی مبل ، در حالیکه روش به تلویزیون و پشتش به دسته مبله. کارتونش رو هم باید خودش انتخاب کنه و گرنه اگه خدای نکرده یه لحظه اونی رو بذاری که الان دلش نمیخواد ، فریاد اعتراضش به آسمونا میره. اوایل شرک اسم نداشت ولی الان اسمش شده یه چیزی تو مایه های کیش ! با تلفظ خاص پسرک. اسم نیمُ هم که مَمُ ه. همه کارتون رو هم حفظه. وقتی به جاهاییش میرسه که دوست داره، زودتر پا میشه و از حالت لمیده به حالت هیجانی در میاد و وقتی هم که اون قسمت ها تموم میشن ندای آنکُر آنکُر گوشهامون رو می نوازه.

چند شب پیش، قبل از خواب براش شرک گذاشته بودم. یه جاییش هست که شرک و دانکی میرن توی شهر و دانکی اون دسته اتاقک اطلاعات رو میکشه و عروسک ها شروع می کنن به آواز خوندن... دیوونه اون قسمته. همیشه شروع می کنه باهاش رقصیدن. اون شب دیدم که خمار شده و اگه الان دوباره رقصش بگیره بد بختیم. تندی یه ترک رو پروندم و رسید به اونجایی که رفتن برای تورنتمنت ! تا دید که اونجا رسیدن پاشد و ام ام و آنکر و اینا شروع شد. و بنده که میدونستم دردشون چیه، پرسیدم که چی شد؟ بزنم عقب؟ یه جایی رو ندیدی؟ که تا اینو شنید با یک هوم ! که یعنی بله، آروم گرفت و در جای مربوطه مستقر شد و به محض دیدن، اون صحنه، نیش مبارک تا بنا گوش باز شد و رفتیم تا یه نیم ساعت دیگه ....

چند روز پیش هم داشت نمو میدید، همون اولاش که مادر نمو میمیره و باباهه داره دنبالش می گرده و هی صداش میزنه و بعد گریه اش می گیره. تا رسید به اینجاش، یه لحظه برگشت منو نگاه کرد و یه دفعه زد تو سرش ! ( الهی بمیرم برات مادر که اینقدر مهربونی ) این تو سر زدن کاریه که وقتی خیلی ناراحت میشه یه دفعه انجام میده

یه چیز توپ از نمو یاد گرفته... فقط بگو چی؟!!! به بابا میگه دَدی !!!! اینهمه فکر کردم که برای بابا چه اسمی انتخاب کنم و آخر انتخاب کردم بابا جهان، حالا پسره خودش اسم انتخاب کرده. نمی دونم که واقعاً می فهمه که تو کارتون اون بابای نمو ه که نمو بهش میگه دَدی یا نه... ولی به هر حال جات واقعاً خالی بود ، وقتی دنبال بابا رفت پشت بوم و تا وارد پشت بوم شد ، داد زد : دَدی ی ی ... ما که هنوزم هر دفعه صداش می کنه کلی می خندیم

چند تا چیز کوچولوی دیگه :

عاشق یخ خوردنه و تا پارچ آب می بینه میگه : یخ. توشو نگاه می کنه ، اگه یخی نباشه که هیچ، اگه یخی باشه باید حتماً بهش بدی. اگه کوچولو بدی که میخوره. اگه گنده بدی که نتونه بخوره، یه قاشق پیدا می کنه و اونقدر می کوبه روش تا خرد شه و بعد با یه لبخند پیروزمندانه شروع می کنه به خوردن و صد هزار البته که همیشه بعدش : آنکُر

تا مامان و خاله ها اسفند دود می کنن، میگه : آتیش

بو در فرهنگ لغاتش سه تا معنی داره که خودت با استعداد خودت باید بفهمی که الان منظور کدومه : بو به معنی بوس که عمدتاً در مواقعی استفاده میشود که پا یه دست زخم شده اش را به سوی دهان طرف مقابل آورده و تقاضای بوس کردن می کند و یا هنگامی که کمبود محبت می گیرد و صورت نازنینش را به طرف صورت من می آورد. بو به معنی بو ! که یعنی من بو می دهم و مرا عوض کن لطفاً ! بو به معنی توپ !!! که من نمیفهمم این بَل فرانسوی است که بو شده یا توپ فارسی !

ایش هم دو تا معنی داره : ایش به معنی روشن که پسرک بدتر از باباییش به شدت به روشنایی حساس است و همواره باید همه چراغها مخصوصاً چراغهای پذیرایی روشن باشند. البته ایش برای روشن کردن همه چیز به کار می رود و ایش به معنی شیر که هنگامی که تقاضای شیشه شیر دارد به کار می رود ! و خداییش تشخیص این دو تا از هم خیلی کار سختیه. من که زود یکیش رو می گم اگه جواب هوم بود که اوکی اگه نه بود که خوب اون یکیه ! ولی میدونی کجا اجدادت میان جلوی چشمت ؟ وقتی که نصفه شب بلند شه و بگه ایش و وقتی که بهش میگی مادر جون شیشه بدم ، بگه نه !!!!!! هییییی

Monday, April 03, 2006

ایران

اينجا ايرانه. خونه ماماني و بابا جهان. آخ که الان که دارم اينا رو مي نويسم دلم داره برات ميره مادر گلي. بعد از دو شب خوابيدي و منم بعد از دو شب بيخوابي بيهوش شدم روي تخت ماماني اينا و ماماني مهربون تو رو برده و با همکاري دايي و بابا جهان و خاله، خوابوندنت و بنا بر گزارش هاي ماماني، تا صبح فقط يه بار ساعت 5 پستونک خواستي و هيچ نيازي هم به دودو ها ( دو تا هاپوي مورد علاقه که فرانسوي ها بهش ميگن دودو و تو هم که تا ميخوايشون، زودي آواي دودو سر ميدي) قشنگ مادر! نميدوني اين دو روزه ( که اومديم ايران) چقدر تو دلم شادي ريختي و چقدر زبونم رو به شکر خداي مهربون باز کردي. ميدوني چرا؟ نگو که نه... مگه نميدوني مامان عاشق چي بود؟ عاشق حرف زدن پسرکش ... و پسرکش تو اين دو روزه کلي کلمه جديد گفته و مامانو تو آسمونا به پرواز در آورده... مخصوصاً اون "عيي يسا" ي خوشگلي که ميگي و دل آدم رو مي بره. اگر چه که بايد 100 بار التماس کنيم تا يه بار بالاخره گوشمون رو به شنيدن تواي قشنگش، نوازش کني ولي کي ميتونه بفهمه که چه حالي به مامان مريم دست داد وقتي پسرکش روي دسکتاپ خونه ماماني ، عکس خودش رو ديد و در جواب سوال دايي که اين کيه؟ گفت : عيي يسا ! و دايي 6 بار اين سوال رو تکرار کرد و پسرک دل مامان هي گفت : عيي يسا... و مامان مريم وقتي از خلسه بيرون اومد، به ياد بابايي بود که نيست که بشنوه چه جوري پسرکش، اسم خودش رو دلبرانه تلفظ مي کنه و عشق رو تو تک تک رگ هاي آدم جاري

Friday, March 17, 2006

میگو

گل پسر نازنینیم

به ندرت میشه چیزی رو ببینی که میشه طعمش رو چشید و ازش بگذری. با اینکه خیلی وقتا این اقلام چیزای غیر خوشمزه و بعضاً غیر قابل خوردنن - مثل سیر ، سیب زمینی خام، پنیر گرویه، برنج نپخته و..- من برای صرفه جویی در وقت و اعصاب و به وجود نیاوردن نیم ساعت بحث سر اینکه بده و نمیشه و گیخه و بد مزه است و... همون اول میدم بهت که یه ذره مزمزه کنی و معمولاً این روش به خوبی جواب میده و تو بی خیال میشی و میری... و البته به ندرت هم میشه که جواب نده... حالا بگو مثل کِی و چی !

چند شب پیش، داشتم با کراهت فراوان ، میگو پاک می کردم... چون میگوش با اون پوست سفت روش بود. اومدی و تا میگو ها رو دیدی، از ذوقت جیغ کشیدی و یکیشونو برداشتی و یه ذره با پاهاش - اَه اَه- ور رفتی و شروع کردی هو هو گویان مثل هاپو رو زمین راهش بردن. یه ذره که گذشت، آوای هاممَ ... قاقا... شروع شد. گفتم باشه بخور ببین چقدر بد مزه است، این باید پخته شه تا به به خوشمزه بشه مادر. ولی بدون توجه به نطق من، یه گازی به میگوهه زدی و با کمال تأسف ملچ و مولوچ و سر تکون دادن به نشانه خوشمزگی شروع شد... و من به جای پیشگیری، مجبور به درمان شدم و صد البته که درمان صد ها مرتبه سخت تر از پیشگیری ست. خلاصه گریه داشتیم و اشک داشتیم و ناله و هوار و ... کاشکی میشد یه جوری بفهمم که میگو رو نباید خامش رو خورد ؟!!!!! داستانی داریم به خدا

Friday, March 03, 2006

لاک پشت - آدم آهنی

یه لاک پشت داره که باید محکم پشتش( لاکش) رو فشار بدی تا شروع کنه حرکت کردن ( یه جورایی با لرزش راه میره) قبلاً ها چون زورش نمی رسید که مثل ما با فشار دست روشنش کنه، بهش یاد یه دفعه گفتم :" پاشو وایسا و با پا روی لاکش رو فشار بده" خوب خوب یاد گرفت درس رو. تا اینکه یه روز عمو امین بهش یاد داد که میتونه به جای اینکه به خودش رنج و زحمت بلند شدن و واستادن رو بده ، با مشت بکوبه پشت لاک پشته. و البته ایده خوبی بود و کار می کرد. خیلی بیشتر از اونی که باید.
چون ظاهراً اونقدر حال میداد که حتی موقعی که لاک پشت بیچاره داشت راه می رفت، دست از مشت کوبیدن روش بر نمیداشت. علاوه بر این لاک پشت بی آزار که حالا اونقدری هم بهش علاقه نداره، یه آدم آهنی داره که متأسفانه به شدت بهش علاقه داره، دلیل این تأسف هم اینه که چون این ادم آهنی رو مامانیش از مکه براش آورده، راه میره و با صدای به شدت ناهنجاری یه چیزایی به عربی بلغور می کنه. در هر حالی که باشه این آدم آهنی باید روشن باشه ( یعنی یا باید در محدوده دید نباشه، یا باید روشن باشه... آقا چشم ندارن ببینن آدم آهنی داره استراحت می کنه، ناگفته نماند که منم تا دستم برسه خاموشش می کنم چون همون چند لحظه ای که داریم چونه می زنیم که روشنش کنیم یا خاموش، غنیمته ) حتی اگه در حال خواب باشه و پستونک تو دهن و هاپو به دست، آدم آهنی رو با خودش میبره زیر پتو ... روشن هاااا ( از اون گریه های کیانوش ) آها... حالا اینکه از بین این همه اسباب بازی چرا من گیر دادم به این دو تا اینه که همیشه می داد من آدم آهنی رو براش روشن کنم، چند روز پیش بهش گفتم اصلاً خودت روشنش کن ببینم بلدی، آفرین و مرحبا و از این حرفا... آدم آهنی رو برگردوند و به پشت خوابوند زمین و شروع کرد با مشت پشتش کوبوندن

نوزده فوریه، عصری می خواستیم بریم بیرون غذا بخوریم. بهش گفتم که مادری بدو بیا لباس بپوش بریم دَدَر. با کلی ذوق و خوشحالی و پا کوبیدن اومد و گفت : "کرُ" ( به سکون ک و ضم ر ) گفتم چی ؟ باز تکرار کرد... 10-15 بار گفت و نفهمیدم که چی میگه... از باباییش پرسیدم گفت منم نمیدونم والا... خلاصه رفتیم و اومدیم و شب شد و بهش گفتم مامانی بیا لباساتو عوض کنم که فردا می خوای بری مهد پیش دوستات... تندی دوید اومد و گفت : "کرُ" و من تازه دوزاریم افتاد و اونقدر فشارش دارم که ... اسم مهدشون کرُکُنیُل ه و کسی بهش نمیگه مهد کودک... همه مربی ها به اختصار بهش میگم "کرُک" مثلاً صبح ها که میره ، میگن اومدی "کرُک" و خلاصه اینجوری

خدای مهربون من، فقط تو می فهمی که چه لذتی از حرف زدن این بچه تو همه وجود من جاری میشه... با کلمه کلمه حرفاش، شکرت می کنم و ازت می خوام که هیچ وقت لذت دیدن پیشرفتش رو ازم نگیری

پسری من، ایشالا که یه روزی بچه ات با لگو برای خودش صندلی بسازه، ایشالا که یه روزی وقتی پیچ گوشتی دستش گرفت و خواست باطری اسباب بازیشو عوض کنه، کیف عالم رو کنی، ایشالا که هیچ وقت روزی نیاد که تو و هیچ عزیز دیگه ای به خاطر شیطنتش، بیفته زمین و چیزیش بشه... ایشالا که یه روزی پسرک یا دخترکت، پاشو بکنه تو کفشت و تو به جای من، اون صحنه ای رو که دو تا پا تو یه کفش بود رو، ضبط کنی... روز به روز دلمو بیشتر می بری ... روز به روز، دارم مادر تر میشم


آخه من چه جوری میتونم عاشق تو نباشم وروجک مادری ؟



Saturday, February 18, 2006

Encore !


از یک ماه پیش، یه کلمه ای افتاده بود تو دهن علیرضا و روزی سی چهل بار می گفت : آنگا یا آنگُ اخرشو بین آ و ُ میگفت. اولش فکر کردم که آقا میخواد بگه ( شک قاقا وجود نداشت چون قاقا رو قشنگ میگه) ولی بعد فکر کردم که ما به همه آقا ها میگیم عمو !! یعنی دوست های حمید و این از کجا هی میگه آقا... نکته اش در اینجا بود که خیلی زیاد به کار میبردش و هیچ کدومش هم واقعاً ربطی به آقا !!! نداشت. خلاصه که دو هفته پیش معما حل شد. یه مهمون داشتیم که بچه شون فرانسوی زبان بود و خودشون هم خوب فرانسه بلد بودن . من به علیرضا سیب داده بودم و خورد و گفت آنگُ و مهمونمون گقت که مامانش! این آنکُغ سیب میخواد و ما رو میگی آآآآ !!!( برای اونهایی که در زمینه فرانسه مثل دو سال پیش منن، یعنی بازم !)یه قدری بعدش شروع کردیم اتل متل توتوله بازی کردن و تا تموم شد زودی گفت : آنکُغ ! و تازه ما کشف کردیم که ایشون چرا بعد از هر بار نی نای میگه آنکغ و بعد از هر بازی و هر خوراکی و هر چیزی خلاصه... و پسرکم برای اولین بار چیزی رو به مادر گفت که مادر یادش نداده بود !! و این شد ماجرای اولین کشف لغت ما

دیروز صبح داشت یه نوعی شیرینی خشک خیلی نازک و سبک می خورد که موقع خوردن یه تیکه از دستش افتاد و گیر کرد به جورابش. هی گشت دنبالش و بالاخره دید که چسبیده به جورابش.اونقدر این پدیده براش جالب و هیجان انگیز بود که نه تنها اون موقع همه بقیه شیرینی هاش رو اول چسبوند به جورابش و حسابی خندید و بعد خورد، بلکه امروز صبح هم که بهش بیسکوییت دادم، اول برداشت چسبوند به جورابش و دید که نمی چسبه ( چون پتی بور بود !!) و بعدش رضایت داد و خورد

یه کتاب داره که درباره وسایل نقلیه است. وسایل نقلیه این کتاب یه دسته دارن و از جاشون در میان و میتونن تو صفحه های مختلف، جاهای مختلف گذاشته شن. عاشق این کتابه. الان مدتیه که یاد گرفته که همه رو درست بذاره سر جاشون و صد البته که هنوزم هر بار که هر کدومشون رو درست میذاره، زودی برای خودش دست میزنه. عاشق این کارشم که تا یه کار خوب و درستی می کنه، برای خودش دست میزنه

هر چیز کثیفی رو میگه گیخ. از پمپرزش گرفته تا یه دونه برنجی که رو زمین افتاده و یاد گرفته که هر چیز گیخ ای رو باید انداخت توی سطل آشغال. اونروزی کفشش رو برداشته آورده تو اتاق، بهش میگم که اِاِاِاِ مامانی گیخه... ببر بذارش سر جاش ... چند ثانیه بعد، کفش تو سطل آشغال بود و پسری داشت برای خودش دست می زد


آخ که چه لذتی داره یه پسر کوچولوی 1 سال و نیمه داشتن



Friday, January 27, 2006

چند تا عکس



یکی از اون عزیزایی که تو پست قبل حرفشون بود، این عکسا رو که من براشون چند ماه قبل فرستاده بودم با یه تغییرات جزیی !!! پس فرستاده. پسر خاله خوب و مهربونم، ممنون. توضیح نداره... ببینین













مادر گل، اعضای بدنتو میشناسی. چشم ( نشونش نمیدی باانگشت، وقتی میگم چشمت کو؟ چشمک میزنی) دماغ ( با 5 تا انگشت نوکشو میگیری و میکشی) گوش، مو ، انگشت، دست ، پا ( این یکی رو بلدی بگی، میگی پااا و تا جایی که میتونی زانوتو خم می کنی و پاتو میاری بالا)
انگشت، چونه، زبون، دندون و گاهی شکم یا همون دل ل ل) و البته این اصلاً به این معنی نیست که هر وقت ما دلمون بخواد شما هنر نمایی کنی و همه رو نشون بدی ... گاهی که سر حال باشی اونم نه همشششش با هم... خسته میشی خدای نکرده... یه وقتایی هم که بهت گیر بدم که علیرضا گوشت کو و تو نخوای جواب بدی اول از سرت باز می کنیم و اگه بازم بگم یه نگاهی بهم می کنی و دماغت رو نشون میدی و من میمونم که گریه کنم یا از اینهمه جوونوریت بخندم... دوست دارم خیلی ، تا حالا که حرف درست و حسابی نمیزدی ولی الان خیلی خوشحالم که شروع کردی به تقلید و امیدوارم که زودتر حرف بزنی و دل ما رو بیشتر ببری


Friday, January 20, 2006

غدیر

چند روز پیش که مامان فر ایزدی جون بعد از برگشتن از ایران براش یه نامه نوشته بود، دلم خیلی برای مامانیم تنگ شد و تو دلم گفتم که اگه ایران رفتم حسابی از پیشش بودن استفاده کنم ( و نا گفته نماند که برای باباییم و اون دو تا عزیزم هم همینطور) تا اینکه دیروز نرسیدم اصلاً آنلاین شم و امروز وقتی مسنجرم رو لاگین کردم این آفلاین ها رو گرفتم


(1/19/2006 02:42:26 ب.ظ): salam
(1/19/2006 02:46:53 ب.ظ): che tolani miri
(1/19/2006 02:47:24 ب.ظ): aidetoon mobarak bashe
(1/19/2006 02:48:41 ب.ظ): alo hanooz nayomadi?
(1/19/2006 02:50:30 ب.ظ): 9 sale pishetoon ham bobarake( manzooram salgarde ezdevajetoone):x:*@}-;
(1/19/2006 03:45:18 ب.ظ): salam
(1/19/2006 04:32:45 ب.ظ): A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T ...V W X Y Z
(1/19/2006 04:33:45 ب.ظ): azize maman age gofti jaye U kojast ke bala nabod
(1/19/2006 04:34:07 ب.ظ): nemidoni?
(1/19/2006 04:34:14 ب.ظ): tooye ghalbe mane
(1/19/2006 04:34:25 ب.ظ): :x:*


مادرم، خوبم، مهربونم، نارنینم... چه جوری بگم که وقتی داشتم نوشتت رو می خوندم و فکر می کردم که می خوای با این حروف یا جک بگی یا معما ، وقتی تموم شد اشک تو چشام بود و داشت دونه دونه میریخت ... چه جوری بگم که چقدر دوستت دارم... میدونی که از وقتی این پسرک عزیز دل جفتمون اومده، چقدر بیشتر دوستت دارم و چقدر بیشتر دلم میخواد که پیشت باشم... امیدوارم خدای مهربونم همیشه سالم و شاد نگهت داره و بابای خوب مهربونم و اون دو تا تیکه قلبم رو هم همینطور...

برای دیدن تو ، ثانیه ها رو می شمرم... برای دیدن تو؛ تو که بهترین مادر بودی برای من

--------------------------------------------------------------------------------

پسر گلی، کاش تو هم همینقدر که من باباییم و مادریم رو دوست دارم و دلم میخواد همه زندگیم رو به پای زحمتایی که برام کشیدن و میکشن بریزم، تو هم من و بابایی رو دوست داشته باشی و یه روزی نیاد که به ما بی محبتی کنی که از تصور اون روز یخ می کنم و صورتم خیس میشه...

مادریم، باباییم، همسریم، داداشیم، خواهریم، پسریم همتون رو دوست دارم و از خدای مهربونم برای اینکه دلم رو مهربون قرار داد که محبت همتون توش جا بگیره ممنونم... محبت شما و همه دوستام و ... دوست داشتن چه نعمت بزرگیه

---------------------------------------------------------------------------------

هم سری، یادت میاد که یه روز نوشتی : و اگه نبود اینکه غدیر، فردای اون روزی بود که صحبت هامون تموم شد، محال بود که بذارن ما به این زودی با هم همسر شیم؟ 9 سال قمری گذشت با همه فراز و نشیب هاش و امروز خدا رو شکر می کنم که اینهمه دوستت دارم و دارم باهات زندگی می کنم... امیدوارم که همیشه غدیر رو دوست داشته باشی و از اتفاقی که غدیر سال 1376 ( قمریش رو بلد نیستم) تو زندگیت افتاد ، خوشحال باشی و هیچ روزی نگی که کاش غدیر سال 76 به خونه ای با پلاک 176 سر نزده بودم


خونه رو سیل برداشت...

Friday, January 13, 2006

مممم... چی بگم بعد از اینهمه وقت



سلام به همه دوستای خوب و مهربون مخصوصاً اونایی که این مدت ما رو یادشون نرفته بود

راستش ما این مدت خوشی ها و نا خوشی هامون دست به دست هم داده بودن تا نذارن من بیام سراغ این وبلاگ


از تولد بابایی شروع کنیم



فرداش علیرضا بیمارستان بستری شد و ما سه روز و دو شب بیمارستان بودیم



Hopital de l'Enfance, Lausanne

بعدش اومدیم و تا آخر هفته علیرضا مهد نرفت و تو خونه آتیش سوزوند و بعدش لپ تاپ هاردش پرید و بی کامپیوتر شدیم و بعدش خدا یه کامپیوتر رسوند با ویندوز فرانسه که مسلمان نشنود کافر نبیناد و دریغ از یه دونه فونت فارسی



و بعدش ما برای تعطیلات آخر سال رفتیم پاریس



Grande Arche , La defance , Paris



Gardin d'Acclimatation , Paris



Tour Eiffel , Paris



و بعدش از روزی که علیرضا رفت مهد، مامان مریم هم رفت سر کلاس تا بلکه وقتی دارن از سوییس بر می گردن یه خورده فرانسه بلد شده باشه

این بود خلاصه ماجرا... و اما اینکه این پسر گلی ما چه عشقی شده برای خودش و چه دلی می بره از مامان مریم و بابایی ایشالا بماند برای دفعه های بعدی ... خدایا یه قوتی به این مامان مریم بده که به همه کاراش خوب و به موقع برسه... الان می خوام برم دندون پزشکی و مثل همیشه می ترسم... همیشه هم وقتی میام بیرون به خودم میگم دیدی هیچی نبود... یادت باشه دفعه بعد دوباره عین خلا ترس برت نداره ولی باز همون آشه و همون کاسه... دعا کنید این دندونه به خیر بگذره

-----------------------------------------------------------------------------------

چیزای بالا رو جمعه نوشتم و نشد پست کنم... امشب روز سه شنبه است !!! یعنی ساعت 12:50 و من پسری و بابایی رو خواب کردم که بیام دو کلوم اینجا از پسرک بنویسم. واقعاً اونقدر روند بادگیریش و کارای جدیدش مثل همه بچه های هم سنش زیاد شده که آدم میمونه از کدومش بگه. از این که دیگه جرأت دست از پا خطا کردن نداریم، چون تکون بخوریم ایشون هم همون کارو کرده... اون شب بابایی نخ دندون دم دستش نبود، یه لحظه خواست از گوشه کاغذ به عنوان نخ دندون استفاده کنه که دقیقه بعدش پسری داشت با کاغذ دندوناش رو تمیز می کرد... از اینکه داره فهیم میشه لذت می برم... از اینکه میدونی چیزاش کجا ان خیلی لذت می برم... وقتی بهش میگم گلکم برو هاپو و پستونکت رو بیار و رو پتوت دراز بکش و میدوه میره پستونکش رو از اتاق خواب و هاپوش رو از انباری میاره و دمر رو پتو دراز میکشه و لپاشو میماله به پتو، قند تو دلم آب میشه... از اینکه خودم یادم نیست هاپوش رو کجا انداخته ولی خودش یادشه واقعاً کیف می کنم... دستش به خیلی از جاهایی که نباید برسه میرسه و همه مامانا و باباهایی که فرزند بالای 1.5 -2 سال دارن میدونن که این یعنی چه مصیبتی و اگه کسی نمیدونه من درجا مراتب حسادت خودمو بهش اعلام میکنم... بیشتر از دردسرش نگران اینم که یه چیز خطرناک مثل چاقو رو یه جای نه چندان امن مثل میزی که اقا مثل آب خوردن از صندلی بالا میره و میره روش جا بمونه و ما حواسمون نباشه... خدای مهربون ! خودت به خیر بگذرون... وقتی تو اتاق خواب میره رو صندلی میز کامپیوتر، اگه من تو اتاق نباشم حداکثر بعد از 5-10 ثانیه و اگه تو اتاق باشم بعد از 20-30 ثانیه با یه لحنی که قشنگترین لحن دنیاست برام و با یه ریتمی که دلم میخواد هی جوابشو ندم تا باز صدا کنه، هوار می زنه: ماااااماااان ن ن

بشنوید( ببخشید که من کول ادیت نداشتم و نتونستم خالیاشو حذف کنم ) ولی این اوریجینال نیست چون تا دیده که بابایی یه چیز ضبط کننده برده تو اتاق یه مقادیری لخن و صداش عوض شده این هاپچه هم که این تو میگی خیلی دوستش دارم... آخه خودت یه دفعه بعد از اینکه من عطسه کردم اومدی ادای منو در بیاری و گفتی هاپچه و تا اون موقع من واقعاً فکر نمی کردم که جداً عطسه صدای هاپچه بده آخ که من عاشقتم مادری .

Thursday, December 08, 2005

17 Azar


Hicham aslan engar dirooz nabood ke dashtam mineveshtam 7 sal gozasht... parirooz ba kankash dar webloghaye farsi i ke tarikh e shamsi mizanan, fahmidam ke emrooz 8 sal migzare... az hamkhooneh shodan e ma... 8 sal kheyli ziade ha... hamishe fekr mikardam oonai ke 8 sal ba ham zendegi kardan kheyli bozorgan... vali fekr konam khodam o to hanooz oonghadr bozorg nistim... emrooz 17 Azare... yadet miad ke be khatere hamkhooneh shodane ma az doshanbeh ta jomeh hame ja ro tatil kardan? ba`d ejlase saran am khosh be haleshoon shod ... yadete oon moghe ha cheghadr chips doost dashti ? yadet miad gazemoon vasl nashode bood sobh oomadam roo in heater barghi gerda chips barat dorost konam ba`d ye gerdi az vasate mooket dar oomad ke az oon be ba'd roosh satle ashghal mizashtim ? :p har karish koni kheyli doost daram in 17 Azar ro...

Thursday, November 24, 2005

خوب شد خدا رو شکر

سلام

قبل از اینکه نوشته رو برای پسر گلی شروع کنم از همه دوستای خوب و مهربونی که احوال پرس علیرضا بودن یه عالمه تشکر می کنم و واقعاً با وجود شما این غربت و دوری از خانواده کمتر حس میشه . اون شب که علیرضا تب کرد اولین کسی که به ذهنم رسید زنگ بزنم و ازش یه ذره اطلاعات بگیرم، مامان نرگس بود در صورتیکه شاید اگه ایران بودم تندی نصفه شبم بود زنگ می زدم به مامانم. ولی الان ... یک کاره نصفه شب، با این اختلاف ساعت... اونا رم نگران می کردم. از همتون ممنونم و خوشحالم که دوستایی به خوبی شما دارم

و اما

آره پسر گلیم، خوب شدی و شیطنت رو از سر گرفتی. امیدوارم که دیگه مجبور نشم ببرمت دکتر چون پدری از من و دکتر در آوردی که اون سرش نا پیدا. دو تایی با هم حریفت نمی شدیم. دکتر برای فکر کنم چهارمین بار اعلام کرد که خیلی قوی ای و دیروز هم وقتی برای چک اینکه ببینه خوب شدی یا نه رفته بودیم، گفت که: معلومه خیلی بهتر شده چون زورش خیلی بیشتر شده !!!

دیروز که اومدم دنبالت مهد کودک، دیدم که دارین حباب بازی می کنین. ورونیک واستاده و داره از این حباب کفی ها فوت می کنه و شما ها هم همتون دنبال حباب هایین و میترکونینشون ( عجب کلمه ای شد !) یه خورده واستادم نگاتون کردم و کیف کردم و بعدش ورونیک گفت که امروز بعد از خواب علیرضا یه جوری شده بود. یکی از بچه ها رو هل داد و موهاشو کشید و اونم صورتشو چنگ انداخت و علیرضا هم. گفت که البته این مال سنشونه و ما همیشه مواظبیم ولی امروز اینجوری شد و منم براش ضدعفونی کردم و ... شب که بابایی اومد خونه، بهش میگم که : امروز پسره تو مهد با یکی دعواش شده
بابایی :

پسرکم ، قشنگم، نازنینم ، عمرم چه جوری بگم که کارهات چه لذتی بهم میده. هیچ جوری نمیفهمی... شاید خیلی بعدتر... وقتی عاشق شدی ... وقتی بچه دار شدی

صبح داشتم چون مهد گفته بود، توی کفشت اسمتو می نوشتم که یه دفعه دیدم متاسفانه تو دیدی! تا وقتی که از خونه بریم بیرون، 20 بار این خودکار رو کردی تو کفش !

دیشب داشتیم وویس چت می کردیم، بعد باز هم متاسفانه جلوی چشم تو این فیش میکروفن رو سر جاش وصل کردیم ! دیگه مگه ول کن بودی؟ 10 دفعه این فیش رو کردی اون تو و در آوردی. هر دفعه هم بعد از وصل کردنش برای خودت طبق معمول دست میزدی. تازه بعضی وقتا هم که خوب جا نمیرفت چک می کردی که ببینی درسته یا نه ... جوونوری هستی تو

عصرا که از مهد بر می گردی، معمولاً خوردنی میخوای. میوه و بیسکوییت. میوه ات رو که میدم، میری زیر کابینتی که بیسکوییت ها توشه وا میستی، انگشت کوچولوی اشاره ات رو میگیری بالا طرف کابینت و اونقدر میگی بده! بده! تا مامان بیسکوییتت رو بهت بده. حتماً هم باید دوتا باشه برای دو تا دستتات ! بچم قانعه !!!! ( مگه نه بابایی ؟)( آخه این بچم قانعه یه حکایتی داره. خیلی وقت پیش ، شاید علیرضا 8 ماهه بود، هیچ وقت تا اون موقع چیزا رو چند تا چند تا نمیخورد ( بر عکس الان که تا خرخره پر می کنه دهنشو) بعد یه دفعه سر غذا وقتی علی رغم دادن من، اون چیز دوم رو نگرفت، من گفتم بچم قانعه!!!!و از بعد از اون این رفتارش شروع شد. حالا هر وقت علیرضا برای گرفتن چند تا چیز تو دستش خودشو هلاک می کنه، بابایی میگه: بچم قانعه !!!)آها اینم بگم راستی که فکر نکنی الکیه و من هر بیسکویییتی بدم میخوریا... نهههه!!! باید از چند جور مخصوصی باشه که بهشون علاقمندی. وگرنه هنوز از توی جعبه اش در نیومده زود انگشتت که اومده بود پایین میره بالا و ندای بده بده از سر گرفته میشه

الان که داری اینا رو می خونی پسر گلی، اگه پیشتم بیا بوسم کن. امیدوارم تا اون موقع بوسیدن رو یادگرفته باشی و مثل الان فقط بوس دادن بلد نباشی. بوس دادنت زندگی ایه برا خودش. میای صورتت رو میاری جلو. گردنت رو کج می کنی تا لپ و یه ذره گردنت بیاد جلوی لب آدم و چه جوری مامان میتونه دیوونه نشه و نچلوندت... آره می گفتم... اگه ام پیشت نیستم و زنده ام، زودی یه زنگ بهم بزن. اگه ام که زنده نیستم، به خاطر اینهمه عشقی که بهت دارم و به خاطر همه دغدغه ای که برای خوب بزرگ کردنت دارم، برام دعا کن... می بوسمت و برات بهترینها رو آرزو دارم


اینقدرم تلاش نکنی باز میره توش هااا



Monday, November 21, 2005

پست اجباری

سلام

یه چند وقتی بود که کلیا دادشون هوا بود که ای وای ما رو الکی پینگ می کنن و بعضیا هم میگفتن که حالا مگه بده !!! و منم فکر می کردم که آخه چرا باید یکی ، یکی دیگه رو پینگ کنه ! حالا یکی یا شایدم چند نفر یه چند دفعه است که ما رو الکی پینگ می کنن... اومدم بگم که والا اشکال از فرستنده نیست ! و هم از فرصت استفاده کنم و بگم که برای پسرکم دعا کنین...مریض شده و تب کرده.. برای اولین بار از اول تولدش 2 درجه تب داشت... فکر کنم حالش خیلی خوب نیست چون اینجا که دکترا تب بر به زور به بچه میدن، دکتر بهش آنتی بیوتیک داد... در این حد بهم امیدواری داد که بگه
ِDon't worry ! if he was too bad, I wouldn't let you take him home !!!

دارم فکر می کنم که اگه اونجا بهم می گفت باید بستریش کنی چه حالی بهم دست میداد. دیشب وقتی چهره معصوم بی حالشو میدیدم که خسته رو تخت ما دمر دراز کشیده و صورتشو چسبونده به پتو، اشک بود که میومد ها... واقعاً بچه عجیب چیزیه... فکر کنم هر چند پست یه بار باید اینو متذکر شم !!!


راستی اینم بگم که کامنتای همتون میاد. فقط چون من به خاطر اون اذیت ها، از این کانفرمیشن کامنت ها گذاشتم. یه قدری طول میکشه.
ممنون از محبت همتون
خیلی وقت بود که چون هیچ چیزی از تولد پسرک ننوشته بودم، دلم میخواست عکسشو اینجا براش بذارم. حالا که پست امروز عکس نداره. عکس تولدش برای امروز



این کیک تولدش


اینم بقیه تولدش

Saturday, November 19, 2005

پستونک بازی

پسر گلیم

با بابایی نشسته بودیم و من داشتم باهات پستونک بازی می کردم. پستونک بازی اینجوریه که وقتی تو پستونک تو دهنته، من صورتمو میارم جلو و با لبام دسته پستونکت رو می گیرم و می کشم بیرون و تو از خنده غش می کنی و بعد صورتت رو میاری جلو، پستونک رو می گیری تو دهنت و با دندونات میکشی از لای لبای من بیرون و باز غش می کنی از خنده و دوباره از اول... به بابایی می گم که می بینی چه بازی باحالی باهاش می کنم... میگه آره، خودم اصلاً این بازی رو کشف کردم و کلی وقته که باهاش این بازی رو می کنم... میگم: اِاِاِ... اگه راست میگی چند وقته... میگه : تقریباً 3 سال !!! خیلی جدی بود و چون داشتیم فرانسه تمرین می کردیم یه لحظه مکث کردم و بعد از ولو شدن روی زمین فقط به هوای دیدن صورت تو که بابایی داشت خودشو خفه می کرد که تو رو خدا پاشو اینو ببین بلند شدم... قیافه ات عشقی بود... دهن باز و چشای گرد وخوشگلی که معلوم بود هیچ جوری حالیشون نشده که چه اتفاقی افتاد

سرده...ترش هم هست تازه ... ولی بازم نمیشه ازش گذشت ... مگه نه جوجو؟



مادر فدای اون بستنی خوردنت


I think I was 23 first heared this sentence. Never had realized that... but now, today I remembered that again :


What you've spent years building, some people may destroy overnight... Build Anyway !

Sunday, November 13, 2005

دوچرخه سواری

مامانی قصه ما بعد از به دنیا اومدن پسرک دوچرخه خرید و از وقتی دوچرخه دار شد، هیچ وقت نتونسته بودن با بابایی با هم برن دوچرخه سواری چون دوچرخه بابایی ترک نداشت و مامانی هم جرأت نمی کرد جوجو رو بشونه رو ترکش رو صندلی بچه. می ترسید یه وقت دوچرخه چپ شه و خدای نکرده خدای نکرده اتفاقی برای عمرش بیفته

بعد از چند ماه که دیگه آخرین روزهای آفتابی و البته سرد لوزان، داشتن جاشونو به روزهای خیلی سرد بارونی میدادن، مامانی و بابایی دیدن که چه حیف که نمی تونن با هم برن دوچرخه سواری و یه دوشنبه ای فکر کردن که کاش میشد بابایی یه دوچرخه ترک دار داشته باشه، همون دوشنبه مامانی گفت که خوب توی بولتن ای پی اف ال اعلام کن شاید کسی دوچرخه ات رو خواست و فروختی، سه شنبه بابایی یه میل زد و چند نفر ازش عکس خواستن، چهار شنبه عکسا رو داد و برای دوچرخه خودش و مامانی!!! مشتری پیدا کرد( چون به این نتیجه رسیده بودن که جفت دوچرخه ها رو بفروشن و دو تا دوچرخه بخرن که جفتشون بتونن سوار جفتش شن ! ) پنجشنبه دوچرخه خودش رو فروخت. جمعه وقتی بعد از دیدن اِن تا دوچرخه، از اینکه بتونن برای دو تا آدم 167 و 197 سانتی یه دوچرخه مشترک پیدا کنن نا امید شدن، یه دوچرخه خوشگل برای خودش خرید. شنبه رفتن که برای دوچرخه اش قفل بخرن که دیدن دوچرخه خوشگلی که توی حراج سیصد فرانک آخرین دونشو خریده بودن، هزار فرانک قیمتش بوده و کلی ذوق کردن. همون شنبه شبش، مامانی رفت و صندلی دوچرخه جوجو رو بعد از یه ربع گشتن از تو انباری پیدا کرد. بابایی هر چی تلاش کرد نتونست صندلی رو درست به ترکش ببنده چون ترکش یه مدل خاصی بود. وقتی جوجو بابایی رو دید که از در خونه اون ورتره ( مهم نبود که جلوی دره!! ) جیغ بنفشش به هوا رفت. مامانی برای اینکه از ساختمون اخراج نشن!!!! سریع کفاشای جوجو رو بدون جوراب پاش کرد و یه دونه سوئیشرت تنش کرد و فرستادش بیرون. بابایی که دید فایده نداره به مامانی گفت بیا بریم ببینیم میشه به مال تو بست... رقتن... بستن... علیرضا رو سوار کردن... کلاهشو به زور سرش گذاشتن و مامانی با یه عالمه خواهش از خدای مهربون سوار دوچرخه شد ... رفتن و رفتن تا رسیدن دم خونه عمو احد... عمو احد هم اومد و سه تایی رفتن سن-سولپیس... پسرک سوار تاب شد و هیچ جوری پیاده نمیشد تا چیزای دیگرم امتحان کنه. بقیه سوار تاب و الاکلنگ و اسب شدن... حال داد خیلی... به سختی پسرکو از تاب پیاده کردن... جکی بود این جوجو... سوار دوچرخه نمیشد. وقتی میشد پیاده نمیشد... تو تمام این مدت یه کوچولو بیشتر حرف نزد... بچه مامانی سردش بود فکر کنم. آخه مامانی که نمیدونست میخوان برن بیرون... ولی خدا رو شکر چیزیش نشد... برگشتن خونه، مامانی داشت تا یه ربع دست و پای یخ کوچولوش رو ها می کرد و میمالید... آخ که مامانی دیوونه این جوجوست... فرداش با مامانی رفتن و عمو احد ترمز های دوچرخه مامانی رو تنظیم کرد ... رفتن پمپ بنرین و چرخای مامانی رو باد زدن... وقتی برگشتن مامانی به پسرک خوشگلش یه شکلات جایزه داد تا به بهانه اش وایسه تا مامانی از پسر دوچرخه سوارش عکس بگیره و وقتی بابایی دید حس یوری گاگارینی بهش دست بده... بالا رفتیم ماست بود، قصه ما راست بود

این دو کلوم رو هم بنویسم برات قشنگم! که حس عجیبی داشت این دوچرخه سواری با تو... احساس می کردم دوباره بهم چسبیدی... دوباره بهم وصلی و باهام همه جا میای... دوست دارم خیلی این حس رو... مخصوصاً که این حس وسط یه عالمه استقلال طلبی تو به وجود اومد... وقتی که اونقدر احساس استقلال می کنی که حتی برای از پله بالا اومدن وقتی جایی برای دست گرفتن وجود داشته باشه، دستت رو به من نمیدی... عجیب روزهای دوست داشتنی ای رو باهات می گذرونیم... با کارات که روز به روز قشنگ تر میشن... با حرفات که دل آدمو می برن... با مهربونیت وقتی آدمو ناز می کنی و در حالیکه بغلمون کردی همون جوری که مامان جان جان گویان به پشتت می زنه به پشتمون می زنی. .. و من می مونم تو قدرت خدا... تو حکمت خدا و تو خیلی چیزای دیگه


در حال "چاو" تو مکالمه با باباییش