یه کار خیلی خوگشل یاد گرفتی، اونم " سرسری" ه.


نازنینم، هر روز که میگذره، اصلاً دلم نمیخواد از شیر بگیرمت!!! انقدر که هر روز نازتر و دلربا تر از روز قبل شیر میخوری و ادابازیات سر شیر خوردن بیشتر میشه و من کیف می کنم و کیف می کنم و کیف می کنم و.

پسرک من، عزیز من، قشنگ من، دوست دارم برات خیلی حرفا بزنم... میدونم که تو برای این تو این دنیا نیستی که به آرزوهای من جامه عمل بپوشونی، و منم تمام سعیم رو میکنم که به هیچ وجه چنین توقعی ازت نداشته باشم... شاید بهتره هیچی نگم... شایدم بهتره یه جایی بگم که کسی جز خودت نخونه... نمی خوام برات آرزوهامو بگم... ولی دوست دارم الان که هنوز یه قدری جوونم، حس هامو برات بنویسم، شاید تو ام یه روزی همراهی به سن الان من داشتی، شاید خوندن حرفای من باعث شد که فردا روزی احساس همراهت رو بیشتر درک کنی... و من اون روز چقدر خوشحال خواهم بود... اگر باشم... اصلاً نمیدونم چرا اینا رو نوشتم ولی حالا که نوشتم نمیخوام پاک کنم... برات دعا می کنم که در راه حق و حقیقت قدم برداری و به خدا نزدیک شی و برات دعا می کنم که همه زندگیت، همه وجودت لبریز از محبت باشه....


همیشه خندون ببینمت گل قشنگم