Friday, April 17, 2015

White Lie


حدود دو سال پیش بود که یک بار اومد و حرفی زد که دروغ بود. زیاد درباره‌اش حرف زدیم. بهش گفتم که من همیشه سعی کرده‌ام بهش راست بگم حتی وقت‌هایی که دروغ گفتن خیلی ساده‌تر بوده. براش تعریف کردم که وقتی کوچیک بود و بیرون می‌رفتیم، وقتی پستونک می‌خواست، اگر بهش می‌گفتم که نداریم و خونه مونده، وا می‌داد و گریه نمی‌کرد ولی اگر بهش می‌گفتم نه نمی‌دم بهت و الان وقت پستونک نیست، گریه می‌کرد و اصرار می‌کرد، ولی من هیچ وقت به خاطر اینکه راحت‌تر باشم و مجبور به سر و کله زدن باهاش نباش بهش دروغ نگفتم که پستونک نداریم. از همون وقت‌ها بگیر تا هر چی بزرگ‌تر هم شد...

سه چهار روز پیش بود. از استخر برگشته بود و از اون تیریپ‌های جدی که می‌خواد حرف مهمی بزنه که انگار کمی هم از مطرح کردنش خجالت می‌کشه گرفته بود و گفت: مامان، می‌دونی که چطور بعضی از پدر مادرها در مورد یه چیزی که برای فیوچر بچه خوب باشه بهش دروغ می‌گن و بهش می‌گن وایت لای… گفتم: خب؟.. گفت: می‌خوام ببینم تو که می‌گی همیشه به من راست می‌گی تا حالا از این وایت لای‌ها به من گفته‌ای؟… در طول دو سه ثانیه تا جواب دادنم، مخیر بودم بین یک وایت لای دیگه! و راست. بهش گفتم: یک بار… گفت: کی؟ چی؟… گفتم: نمی‌تونم بهت بگم، به همون دلیل که همون موقع هم نمی‌تونستم بهت بگم… به این دلیل که آسیبی که ازش می‌دیدی خیلی زیاد بود و مطمئن هستم که روزی که به اندازه کافی بزرگ شی و بهت بگم درک می‌کنی… گفت: چرا آخه؟ من که بزرگ شده‌ام. بابا هم یه چیزی هست که بهم در موردش نمی‌گه و می‌گه که باید بزرگ شم… گفتم: اتفاقا این وایت لای در مورد همون چیزی ئه که بابا هم نمی‌تونه فعلا در موردش باهات حرف بزنه… ولی ایشالا چند سال دیگه…

و این دو روزه همه‌اش اشک‌ریزان به این فکر می‌کنم که: حالا چی ژوزه؟…

مادری، می‌دونم که ازت خواسته‌ام دعا کنی و گفته‌ای که سر همه نمازهات دعا می‌کنی… می‌دونم که نازنین و مهربون و عزیز ای… می‌دونم که بهترین و خوب‌ترین هدیه‌ای هستی که خدا می‌تونسته بر من مادر ارزانی بداره… کاش خدا دعامون رو برآورده کنه… کاش هیچ وقت مجبور نباشم دوباره بهت وایت‌لای بگم… 


خوش‌قلب‌ترینم که دلت مثل آسمون صاف 
و مثل آب جاری ئه، مستجاب‌الدعوه باشی...


Monday, January 19, 2015

ژانویه 2015


امشب پسرک یک چهارم تحقیق این هفته‌اش رو که امروز تازه شروع شده بود و تا جمعه وقت داشت رو قبل استخر انجام داد. بعد از استخر در مقابل چشمان متعجبم دیدم رفت دوباره نشست سر تحقیق. منم رفتم توی آشپزخونه. 50 دیقه بعدش وقتی صداش کردم برای شام دیدم با قیافه‌ی مرموز و دفتر تحقیقش اومد و نشون داد که آدم و کشورش هر دو رو انجام داده! واااقن ذوق کردم. بس که همیشه طلب کمک داشت و لفت می‌داد و این‌ها... بهش در جا یه دونه یه دلاری جایزه دادم و گفتم اگر بالای 3.8 بگیری یه دونه دیگه هم می‌گیری (که خب براش جایزه زیادی بود چون این جور جایزه‌های کژوالش معمولا کوارتر ئه) گفت می‌دونستم خیلی خوشحال می‌شی ولی نه دیگه این قدر :)) بعدشم دیگه کلی منبر اینکه چه‌قدر خوب ئه آدم کارهاش رو زود انجام بده رفتم و ابراز ذوق و شعف کردم... کلا دیده بودم که توی کارهاش داره خودکارتر و سریع‌تر می‌شه انگار ولی امروز دیگه شاهکار بود. بسا که من مدت بیشتری زنده بمونم چون از میزان کاهش عمرم سر لفت و لعاب دادن‌هاش کاسته بشه!‏

اين هفته تحقيقشون از حرف اُ ئه. ديروز بهش مى‌گم: خب نمى‌خواى انتخاب كنى آدمت رو كه فردا راحت شروع كنى؟ مى‌گه: انتخاب كردم اولردى. هاروى آزوالد. مى‌گم: چطور؟ مى‌گه: ديگه چند وقت بود داشتم هى آدم خوب مى‌كردم، ايت واز گتينگ بورينگ /  :))

بعد توى تحقيقش يه جاش نوشته: "آور" ترتى فيفث پرزيدنت... يه طورى شدم. اين طورى كه انگار فكر نمى‌كردم به اين زودى اتفاق بيفته اين حسش که بخواد بگه "آور" پرزیدنت.

امروز شاید برای اولین بار از یه ترانه‌ی ایرانی به جا استفاده کرد و خیلی حال کردم که همین نصفه نیمه هم بلد بودش و اصن انتظار نداشتم... مامان که داشت صد باره رفتن و نرفتن رو سبک سنگین می‌کرد اومد تو اتاق و دید که حرف از این موضوع ئه یه باره ریتمیک خوند: یه قلبم می‌گه برم برم، یه قلبم می‌گه نرم نرم، طاقت نداره دلم دلم، بدون تو چی کار کنم؟ / :))‏

ديروز تو بوستون يه دفعه در حالى كه حمید اصن نبود می‌گه: يو نو وات؟ آى تينك تو و بابا آر د پرفكت مچ فور ايچ آدر... من: واقن؟ چطور؟... پسرك: بيكاز يو آر سو ديفرنت بات آى تينك يور منت تو بى توگدر!

امشب ميز بغلى يه آقايى به يه خانومى پروپوز كرد و پسرك تمام راه برگشت رو در مناقب اينكه حتماً مى‌خواد ازدواج كنه و مهم‌تر از اون بچه‌دار شه و اينكه به نظرش بچه‌دار شدن بزرگ‌ترین لذت دنیا است و  فكر مى‌كنه مى‌تونه بچه‌ى خوبى تربيت كنه سخن‌رانى كرد!

بعد از کلی حرف از گذشته و آینده که زده می‌گه: تو دوست داری من بزرگ شم یا دوست نداری. می‌گم: هر دوش. می‌گه: چطور؟ می‌گم: خب هر کدوم یه خوبی‌هایی داره. بعد یه خرده حرف یه باره یادم افتاد سوالی که دوستم از پسرش پرسیده بود و قرار شده بود منم در فرصت مقتضی از پسرک بپرسم  رو ازش بپرسم. بهش گفتم: تو بزرگ بشی بچه‌ات رو میاری پیش ما بذاری بمونه؟ می‌گه: آر یو کیدینگ می؟ یور د فرست پرسن آید تینک اباوت اگر بخوام بچه‌ام رو پیش کسی بذارم. اگر کاری پیش بیاد یا امرجنسی‌ای باشه! یا بیبی‌سیترمون براش مشکلی پیش بیاد.. البته باید یکی در میون باشه. یه بار پیش شما یه بار پیش اون یکی مادربزرگش. چون یو نو دیگه. اونا هم مادربزرگ پدربزرگش هستن و دوستش دارن. ایت هز تو بی فِر! ببخشید واقن / یعنی قشنگ دهنم وا مونده بود. چنان اینا رو بدون مکث و پشت سر هم ردیف کرد که انگار صد سال ئه داره به این موضوع فکر می‌کنه!!‏

می‌گه که: من فکر کنم بزرگ که بشم آقا ورژن تو بشم. هم خیلی عاقل باشم هم خیلی مهربون و با اینکه سعی می‌کنم بچه‌هام رو خیلی خوب تربیت کنم، سعی می‌کنم همیشه خوشحال باشن و خوشحالی‌های خودم رو هم باهاشون شر کنم. من یادم ئه که من خیلی که کوچیک بودم تو هر وقت خوشحال بودی، با اینکه من اصن نمی‌فهمیدم تو الان چرا خوشحالی ولی دوست داشتی من باهات خوشحال باشم برای همین برای من یه چیزی می‌خریدی. 

امشب  ازم پرسید تو یادت ئه اولین جابی که دلت می‌خواست تو بچگی داشته باشی چی بود؟ .. گفتم: اوهوم. خلبانی... کلی خندید و گفت: سیریسلی؟.. گفتم: اوهوم. خیلی خوشم میومد... گفت: من خیلی خنگول بودم وقتی کوچیک بودم. اولین شغلی که دلم می‌خواست داشته باشم این بود که اولین نفری باشم که به ماه می‌ره :))‏

پسرک و حمید و مامانم داشتن نرف گان بازی می‌کردن، دست حمید رفته لای در و تفنگ رو انداخته و دستش رو گرفته و نشسته. پسرک بهش می‌گه: اون چی بود تو ایران می‌گفتن؟ هر وقت بازی کنی کله‌ات می‌شکنه؟ / :)))‏ طبعا منظورش بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره است!

صفور به پسرك: خوش گذشت نيويورك؟ ... پسرك: آره خيلى خوب بود فقط روى كشتى حالت تحول گرفتم. من در حال قهقهه: تحول نه مادر، تهوع :))).. پسرك: حداقل به حد كافى شبيه اند!

بابا: یو نو مای دیر؟ نون چارکی سه عباسی، آدم مفلس رو چو من، وا می‌داره به رقاصی... پسرک: چی می‌گی ددی؟ من رقاصی بلد نیستم. بابا: مفلس می‌دونی یعنی چی؟ تو قرار نیست مفلس شی که. تو قرار ئه ایشالا خیلی زیاد پولدار شی. پسرک: من ولی دوست ندارم خیلی زیاد پولدار شم. دوست دارم به حد کافی پولدار شم. آدم زیادی پولدار باشه نمی‌تونه به بقیه آدما فکر کنه!‏

حمید سر میز شام در ادامه‌ی یه موضوعی: آره؛ هر جمعه شب می‌رن بیگ رد بارن که اسنک و اینا می‌ذارن که دانشجوها برن سوشلایز کنن... پسرک: دت ساندز سو کول، آی وانا گو در... ما: ایشالا دانشجوی گرجوئیت کرنل که شدی می‌تونی بری... پسرک: نور مایند. من که کرنل نمی‌خوام برم. من هاروارد می‌خوام برم!‏.. ما: عه؟ باریکلا. چی قرار ئه بخونی حالا تو هاروارد ایشالا؟.. پسرک: انیمال ریسرچ. بعدش هم می‌خوام یه زو باز کنم!

پسرک چند وقت پیش اومده که این بچه‌هه تو رخت‌کن استخر وسایلش رو پیدا نمی‌کرد و اومده بود گیر داده بود به من که تو گذاشتی؟ می‌گم: خب چرا به تو گیر داده بود؟.. می‌گه: آخه یه بار اینا چند تایی داشتن من رو اذیت می‌کردن و هی بهم کف می‌انداختن و نمی‌ذاشتم خودم رو بشورم و بیام و بهم -علامت فاک رو در اینجا نشون داد- می‌دادن و اینا؛ منم رفتم وسایلشون رو از توی لاکرهاشون جا به جا کردم و هر کدوم رو گذاشتم تو یه لاکر. بهش گفتم: خب وقتی یه بار این کار رو کردی طبیعی ئه که وقتی دوباره پیدا نمی‌کنن فکر کنن تو کردی. گفت: ولی من فقطططط همون یه بار رو کردم و دیگه هم نکردم و اون هم چون اذیتم کردن.. گفتم: خب من هم نگفتم چرا کردی و اتفاقا به نظرم ایده‌ات خوب بوده که بدون بی‌ادبی کردن مثل خودشون جواب آزارشون رو دادی ولی خب باید بدونی که این نتیجه‌ی مستقیمش همین ئه که وقتی یه بار دیگه چنین اتفاقی افتاد اول به تو مشکوک شن...گفت: بات دتس نات فر.. خیلی فیلسوفانه بهش گفتم: دیس ایز د لیست آنفر تینگ این لایف مادر جون /  ولی خیلی دست و پای بلوری وارانه با کارش حال کردم که در عین اینکه خشن و بی‌ادب نیست ولی تو سری‌خور و پپه هم نیست.

يه وقتايى كه عجله داره و ديرش ئه، در خونه و ماشين رو كه داره تند و با عجله  مى‌بنده، تند و با عجله صداش مى‌كنم كه عليرضا عليرضا عليرضا... وا مى‌كنه در رو كه هوم؟ تندى مى‌گم دوستت دارم. لبخند پهن مياد رو صورتش، بوس مى‌فرسته و مى‌گه منم و مى‌ره... و من گاهی روزى رو تو خيالم ميارم كه با زن زندگيش اين كارو مى‌كنه و اون كيف مى‌كنه...

کیفور و خوشحال رویروی مغازه دیزنی تایمز اسکوئر!

Tuesday, January 13, 2015

ژانویه 2015


پسرک داره سس تند می‌خوره. یه باره می‌گه: سان آو عه بیچ. در حال هی وای و ای وای بهش می‌گیم این چی ئه دیگه. می‌گه: من واقن نمی‌دونستم حرف بدی ئه. فکر می‌کردم موقع تعجب و اینا می‌گن!

من: عمو راد گفته بهت بگم تنها بودن و خواهر برادر نداشتن بد هم نیست. می‌تونی همه‌ چیز رو خودت داشته باشی و لازم نیست شر کنی با کسی… می‌گه: یا.. آی گس.. اوری دور دت کلوزز، اوپنز انادر دور… بعد یه خرده بعد می‌گه: البته واقنی این ئه که من شر کردن رو دوست دارم و دوست داشتم که یه خواهر برادری داشتم که بخوام شر کنم باهاش چیزام رو.

ماشین رو پارک کردم، پسرک خیره شده به پنجره ماشین و پیاده نشده… می‌گم: کجایی مادر؟ چرا پیاده نمی‌شی؟.. می‌گه: اوه. ببخشید. یه ویزیت کوچیکی به کوکولند داشتم. / :))

صب کله سحر رفته بودیم مدرسه‌ی پسرک جلسه با معلم‌هاش... ظاهراً پسره خوب ئه کلا، فقط بستن دهنش برا اینکه حرف نزنه یه مقداری برای همه سخت ئه، نه فقط ما.‏

آخ آخ... یه بساطی داشتیم ویکند. جاتون اصن خالی نبود. یکی از همسایه‌ها داداشش رفته بود شکار و برامون گوشت گوزن شکار شده آورده بود. پسرک شااااکی که شماها گوشت گوزن بیچاره رو می‌خورید و حمید که خب این با گاو و گوسفند که تو می‌خوری چه فرقی داره و خلاصه بحث شدیدی در گرفت و بهش گفتیم کلا آدم باید به تمایلات آدم‌های مختلف احترام بگذاره. ما تو رو مجبورنمی‌کنیم گوشت گوزن بخوری ولی تو هم باید به اینکه یه سری شکار رو دوست دارن احترام بگذاری... بعد تازه گوزن‌ها رو فقط یه موقعی از سال اجازه‌ی شکارشون رو می‌دن که سیستم رو داغون و اینوید نکنن و خلاصه بحث تموم شد و گذشت... یه خرده بعد حمید دوباره شروع کرد که کاش به این بگم این دفعه من رو هم با خودش ببره و خیلی شکار حال می‌ده و ال و بل... دوباره بحث شروع شد و پسرک که شغل آینده‌ی کنونی‌اش رو مدافع حقوق حیوانات اعلام می‌کنه، یه باره شاکی شد و یواش گفت: اصن آی اف ورد آل آو یو... دیگه کلا بحث از شکار و حیوانات به سمت دیگه‌ای کشیده شد. خلاصه بچه‌ام در سن ده سال و چهارماه و شانزده روزگی اولین فحش ناجور زندگی‌اش رو بر زبان جاری کرد. حالا کمی نصفه نیمه!‏ .. و درس اخلاقی این مطلب این ئه از ما که اف ورد نشنیده.. از کی شنیده؟ بعله!... چند روز بعدش یه صحبت مفصل درباره اینکه اصن فحش کیا و برای چی می‌دن داشتیم.. می‌گفت: توی استخر و مدرسه بچه‌ها اون‌قدر زیاد این رو می‌گن که من درست ئه که می‌دونستم حرف بدی ئه ولی دیگه نمی‌دونستم این‌قدر بد ئه!

پسرک کلا افتاده تو خط مشورت برای انتخاب فرد معروفش توی تحقیق... می‌گه: خب به نظرت از جی کی رو بکنم؟ می‌گم: هوووم، مایکل جردن، مایکل جکسون؟.. می‌گه: مایکل جکسون کی ئه؟... می‌گم: نمی‌شناسی واقن؟.. براش ویدیوی اسموت کریمینال رو گذاشته‌ام که ببینه کی ئه... وسطش اومدم قطع کنم و حرف بزنیم که یه دفعه می‌گه: نـــه نــــه قطع نکن! هو ایز دیس گای؟ هی ایز آآآآآسااااام / :))‏

چند روز بعدش از حموم اومدم ديدم اسموث كريمينال گذاشته داره تكليف مى‌نويسه. رفته‌ام توى اتاقش مى‌گه: كارى ندارم كه آدم خوبى نبوده، آهنگ‌هاش خيلى كول ئه.

خلاصه بعد از نظرخواهی تو ویکند بین مایکل جردن و مایکل جکسون و استیو جابز و اندرو جکسون و اندرو جانسون، استیو جابز رو انتخاب کرد. بعد رفت مدرسه و برگشت و افاضه کرد که: " همه‌ی اینا رو یه کسای دیگه‌ای دارن می‌کنن، من خوشم نمیاد اینا رو بکنم. من دلم می‌خواد یکی رو بکنم که کسی نمی‌کنه." - ساری فور د لنگوئج :)) - بهش می‌گم خب تو زودتر انتخاب کرده بودی که. می‌گه: آی دونت کر. به هر حال اونا براشون مهم نیست ولی برام من مهم ئه!‏… خلاصه هی گشتیم و مشورت کردیم و بالاخره آیرین جولیت کوری رو انتخاب کرده و می‌گه: "دت ایز سووو کول. می‌خوام این طوری شروع کنم که: دو یو وانا میت عه فمیلی آو ساینتیستز هو آل وُن نوبل پرایزز؟" :))‏ …
بعدش هم که جهت تحقیق ایشون نشسته‌ایم دو سه ساعت ویدیوی فوزیون و فیسیون و بمباران هیروشیما و تست‌های بمب‌های هسته‌ای و در ادامه جدول مندلیف و غیره دیده‌ایم…جالب اینجا بود که اون فرمول ای مساوی ام سی2 انیشتن رو توی تحقیق درباره انیشتن دیده بود و بعد که توی فیسیون و فوزیون داشت نشون می‌داد که چه طوری طبق این فرمول انرژی خفن تولید می‌شه خیلی احساس وااای من این رو می‌دونستم داشت :)) کلا  این کار تحقیق هفتگی‌شون واقعاً جالب و البته بسیار وقت و انرژی‌بر ئه.

سر تحقیق انیشتن 3.5 از 4 شده بوده به خاطر تمیز ننوشتن.عوضش معلمشون بهش گفته بود من تحقيق انيشتين ات رو دو بار خودم خوندم و يه بار براى دخترم و من فقط اونايى كه خيلى عالى هستند رو دو بار مى خونم و این زیاد اتفاق نمی‌افته. براش هم نوشته بود که معلوم ئه یوو گات د هارت آو ایت... .

امروز صبح اومد خزید زیر پتوم و تعریف کرد که چطور دیشب تو جلسه‌ی آخر که مسابقه بوده توی قورباغه و کرال سینه از این بچه‌ دبیرستانیه برده... می‌گفت وقتی اومدم بیرون بچه‌ها کلی تشویقم کردن و گفتن: اوه من، دت واز سو کلوس. با دو سانتی‌متر اختلاف بردی‌اش. بنده هم کلی چلوندم‌اش و قربون دست و پای بلوریش رفتم و افسوس خوردم که نتونستم برم ببینم‌اش.

کارنامه گرفته. همه رو از دم 3 شده، یکی رو 4... 3= میتز گرید لول اکسپکتیشنز 4= اکسیدز گرید لول اکسپکتیشنز... با یه حالی که خب الان باید خیلی خوشحال باشی اومده که نیگا، همه رو 3 شدم. تااااازه یکی رو هم 4 شدم (که لازم هم نبود. این رو نگفت ولی لحن و صدا حکایت از این داشت)‏ ...  البته پسر کو ندارد نشان از مادر... من راهنمایی که بودم، امتحان رو می نوشتم از سر تا ته، هر چی رو بلد نبودم جا می نداختم، بعد بارم رو می شمردم، اگه 18.5 می‌شد حتی زحمت فکر اضافی به خودم نمی دادم و پا می شدم برگه رو می دادم :دی. چرا که اگر زیر 18.5 می‌شدم مامان شاکی می‌شد و همه‌ی جایزه‌ها و اردوها هم مال معدل 18.5 به بالا بود.... 20 هم اگر می‌شدم احساس می‌کردم ای بابا، راضی به زحمت نبودیم.‏ البته تو دبیرستان خیلی بهتر شدم، حالا امیدوارم پسرک بعدتر بیشتر به باباش بره در این موضوعات یا لااقل دیگه به من در دوران دبیرستانم!

بست فرند پسرك ما امسال در مدرسه اسرائيلى ئه. ديشب مى‌گه: آى نو اباوت آور ايشوز ويت دم! ايز ديس گانا بى عه پرابلم؟ .../ عزيزم

این روزها برای پسرک که تمرین ریاضی می‌نویسم، توی جمع و تفریق کسری باید کلی ضرب کنه و کلا چرک‌نویس و اینا تو کارش نیست. همه‌ی ضرب‌ها رو ذهنی می‌کنه و من گاهی از اینکه فکر می‌کنم خنگول ئه شرمنده می‌شم. الان داشتم یکی رو تصحیح می‌کردم، 37 ضربدر 2 ضربدر 11 می‌شد مخرج مشترک. دیدم نوشته 814.. بهش می‌گم: کو محاسبه‌ی این؟.. می‌گه: چقدر بگم من دوست دارم توی فکرم ضرب کنم و خوشم نمیاد بنویسم؟ یعنی به نظرم تنبلی آثار مثبتی داره بر جای می‌ذاره! الان واقن ضرب دو رقم در دو رقم و هر چند بار در یک رقم رو راحت ذهنی انجام می‌ده و به ندرت اشتباه می‌کنه. خوشم میاد چون خودم عمرن چنین توانایی‌ای ندارم :))‏

بچه‌ام داره نشانه‌های مامان مریم‌وار از خودش نشون می‌ده. آخر تحقیقش به جای هی داید آن 31 اکتبر، نوشته: اند آن اکتبر 31، 1926، هی ونت اینتو عه استیت دت نوبادی کن کام آوت ایت!‏

این دفعه برای اولین بار ازم پرسید به نظرت با اچ آدم معروف کی انتخاب کنم؟... گفتم: ویکتور هوگو؟...هیچی نگفت و رفت... فرداش بهش می‌گم: کی رو انتخاب کردی؟.. می‌گه: هری هودینی... می‌گم: این کی ئه دیگه؟... در حالی که چشاش برق می‌زنه و صداش رو هیولایی کرده می‌گه: مجیــــــشـــــن!‏

ديروز اومده مى‌گه: مى‌شه براى پارتى فرداى ما براونى درست كنى؟ .. گفتم اوكى ولى بعد ديدم مواد لازمه رو نداريم. بهش مى‌گم: نداريم چيزاى براونى رو، مى‌خواى مافين يا چيز ديگه درست كنم؟ مى‌گه: اى واااى، من براى براونى رجيستر كردم، چون همه‌ى كلاس عاشق براونى‌هاى تو هستن و مى‌دونستم اگه بهت بگم درست مى‌كنى!

داره همین‌طور پشت سر هم با دهنش صداهای جورواجور در میاره. بهش می‌گم: این چه صداهایی ئه مادر؟ آروم بگیر یه خرده خب... با لحن پدر روحانی می‌گه: ساندز آر پارت آو لایف اند هوینگ پیشنس ایز عه ماست ون یو هو عه چایلد!‏ / :)))


Saturday, December 06, 2014

سپتامبر 2014


امروز من مشغول توی آشپزخونه و پسرک مشغول ویولن و حمید مشغول مرمت تابلوی عکس. من تق تق قاشق رو زده‌ام به کاسه و حمید ظاهرا به مسخره‌بازی گفته: عه، کی در زد؟.. من نشنیدم و گفتم چی؟ پسرک در حالی که به سمت در می‌ره می‌گه: بابا گفت کی در زد؟.. من هم همراهش راه می‌افتم و در رو باز می‌کنیم و طبعاً کسی نیست. من در حالی که تازه دوزاریم افتاده قاه قاه می‌زنم زیر خنده و می‌گم: دو تا اســـکل :)).. حمید در حالی که می‌خنده و سر تکون می‌ده می‌گه: خدایا بیا منو بخور... پسرک چیزی نمی‌گه و بر می‌گرده سر ویولونش و ساکت ئه... بعد یه دیقه یه مکثی می‌کنه و می‌گه: خدایا بیا منو بخور یه اصطلاح ئه دیگه؟ وگرنه خیلی بد می‌شه اگر خدا بیاد تو رو بخوره... ما؟ :))))))‏

از اول کلاس پنجم، هر هفته به ترتیب حروف الفبا، درباره یه فرد معروف و یه کشور تحقیق می‌کنند. هفته‌ی اول از حرف ای بدون مشورت با ما احمدی‌نجاد و افگانیستان! رو انتخاب کرده. تو یه قسمتی از تحقیق احمدی نژاد نوشته: ون هی واز الکتد، پیپل راشد اینتو استریتز اند هی پوت اوری وان هو هد دیس ساین (اینجا عکس یه دست کشیده که داره علامت ویکتوری نشون می‌ده و بهش روبان سبز بسته است!) این جیل... اینا رو تو مدرسه نوشته بوده و اصن من یادم نمیاد آخرین باری رو که ما در این باره‌ها حرف زده بودیم... جالب ئه برام که یادش بوده!‏

مامان! یه خرده یخ داریم؟... من: اوهوم. برای چی می‌خوای؟... داریم؟ پس چرا ندیدم؟ می‌خواستم بریزم توی جی‌پی‌اس‌م... من:جی‌پی‌اس؟ هاع؟... ایشون با خنده‌ای شیطنت‌ و خجلت‌آمیز که بی‌اجازه سراغ نوشیدنی گازدار رفته‌اند تشریف می‌برن سراغ فریزر و می‌فرمان: نات دت جی‌پی‌اس. جی‌پی‌اس ایز عه میکسچر آو گدرید، پپسی، سیرا میست / هنر امروزشون ئه به هر حال.‏

پسرک هر وقت من می‌گم دوستم. می‌گه کدوم دوستت؟ اونی که فولان جا رفتیم خونه‌اش؟ اونی که بیسار جا رفتیم خونه‌اش؟ اونی که بهت چیز یاد می‌ده؟ اونی که آیپد داره؟ اونی که بهم د لاین د ویچ رو معرفی کرده؟ اونی که برام کارت فرستاده؟ اونی که به پسرش فرانسه درس می‌دادی؟ اونی که بچه اش ویولن می‌زنه؟... و و و...‏

حمید توی ماست اسفناجش سس تند قرمز ریخته و قبلش داشتن سر این با پسرک حرف می‌زدن که سس تند همه چی رو خوشمزه می‌کنه... بعد از خوردن اولین قاشق ماست اسفناج حمید به سان اینکه الان بهشت در دهانش ئه، چشاش رو خمار کرده و می‌گه: پرررفکتوووو... پسرک در حالی که داره سالادش رو می‌خوره، ابرو بالا می‌ندازه و با یه قیافه‌ی وات‌اور مانندی می‌گه: دونت پوش ایت... / من؟ :)))

پسرک به مامانم: مامانی، این مامانم که بچه نمیاره، حداقل می‌شه تو بمونی با ما زندگی کنی یه بچه‌ی دیگه برامون بیاری؟ / اســــکل من :))))

بچه‌ام برای اولین بار در حال انجام کارش موسیقی متن درخواست کرده. چی؟ پلی‌لیست بتهوون... بعد هم توضیح داده مدتی ئه موزیسین‌های محبوبش به ترتیب: بتهوون، باک!(همون باخ خودمون مثلا)، موتزارت و چایکوفسکی هستن... کی آدم شد این؟

صفور از پسرک می‌پرسه چی می‌خوای از ایران؟ پسرک می‌گه: از اون بابل‌گام‌هایی که عکس چسبونی داشت. / منظورش آدامس خرسی ئه :)))

یک ماه پیش این‌ها پام پکیده بود و توی گچ بود و این مسائل. پسرک بعد از پرسش و پاسخ درباره اینکه پام چی شده: خوب می‌شه این جوریِ پات؟ من: اوهوم ایشالا.. پسرک: کی؟.. من: چند هفته دیگه مثلا... پسرک: آخیشش. انادر لایف تینگی نیست! / دغدغه‌های بچه‌هایی با مادرهای دچار مریضی اتوایمیون!‏

دوباره فرداش اومده که: می‌دونی چرا خیلی ناراحت ام برات؟ آخه تو اولردی بیچاره بودی با این طوری که پات هست... نات انادر تینگ آخه... / عزیزم :(‏

این مدته به طور معرکه‌ای ساپورتیو بوده و حواسش بهم بوده. امروز که می‌خواستم برم واکرم رو بگیرم حتی نذاشت خودم تنهایی برم با اینکه پام رو از گچ در آوردم هفته‌ی پیش. اومد و دستم رو گرفت و سوار ماشین کرد و برف‌های ماشین رو پارو کرد و سوار ماشین شد، دستم رو گرفت پیاده‌ام کرد، واکرم رو گرفت آورد گذاشت تو صندوق… همه‌ی این‌ها بدون اینکه حتی بهش بگم و ازش بخوام… حتی بهش گفتم بمون خونه تو، خودم می‌تونم برم.. گفت: نه، نگرانت هستم. میام باهات.

پسرک اومده که: تو می‌دونی جایزه‌ی نوبل چی ئه؟... آیم لایک دااا!.. می‌گه: او مای گاد. سامتینگ وری ایمبرسینگ بات سام‌هاو هیلریس هپند تو می تودی.. می‌گم: چی شده؟.. می‌گه: دیدی تو این سری مدرسه پرماجرا که انگلیسیش رو هم می‌خونم؟ یه بچه‌هه یه چیزی گفت. بعد اون یکی گفت باید بهش جایزه‌ی نوبل بدن.. بعد یکی دیگه گفت: یا. بیکاز هی هز نو بل... بعد من فکر کردم  که واقن اینا این اسم رو به مسخره اینونت کردن. بعد امروز سر کلاس خانوم داشت می‌گفت وقتی فولانی نوبل پرایز برد، فولان شد... بعد من یه دفعه گفتم: ویت عه مینت. هی آلسو هد نو بل؟... آی واز ترایینگ تو بی فانی ولی خانوممون گفت: یو دونت نو وات نوبل پرایز ایز؟... من گفتم: نو!... / :)))))))) اسکل مادرش ئه رسماً…

پسرک به طرز خوبی درباره حیوون‌ها چیز می‌دونه. یه دایره المعارف حیوانات داره که خوندنش از لذت‌هاش ئه. امشب قشنگ با دو تا مهمونمون که اون‌ها هم کلی مطلع از حیات وحش بودن داشت حسابی اطلاعات رد و بدل می‌کرد و کیف می‌کرد... دیروز هم بهم می‌گه: خانوممون امروز بهم گفت آی نو عه لااااات اباوت انیمالز بات یو ایمپرس می. یو نو عه لااات آو تینگز آی دونت نو!‏

پسرک یه ماه پیش که تازه مدرسه‌ها باز شده بود اومد بود می‌گفت که یکی از بچه‌های جدید داشت گریه می‌کرد و کسی نمی‌دونست چرا و به کسی هم نمی‌گفت... من به خانوممون گفتم: آی تینک هیز هد عه بد اکسپرینس ات هیز لست اسکول اند هیز وورید ایت هپنز اگن هیر... خانوممون داشت می‌گفت نه و اینا که بچه‌هه سر تکون داد و گفت: آره... با تعجب بهش می‌گم: خب از کجا فهمیدی تو؟ می‌گه: آره خانوممون هم خیلی تعجب کرد. بات آی گت عه فیلینگ ون پیپل آر سد. ایتز لایک عه مجیکال پاور تو کامفورت دم... / امشب که با حمید داشتیم لیست شغل‌های مناسب براش جز جانورشناسی!! رو ردیف می‌کردیم و حمید گفت تراپیست، یاد این افتادم!‏

پسرک بعد از دیدن اینکه حمید غذا رو یک لقمه‌ی چپ کرده: چطوری روی زمین این قدر سریع خوردی؟ / منظورش این بود که ها آن ارث فولان...‏:))) 

پسرك و حمید يه سريالى با هم تماشا مى‌كنن كه من هم گاهى تماشاش مى‌كنم ولى خب حال ندارم هميشه... الان داشتم مثل مامان‌ها كه مى‌خوان با دو تا سوال از كل‌اش سر در بيارن بهش مى‌گفتم: عه، اين با اون خوب شد؟ مى‌گه: نههه، اين كه اون نيس. مى‌گم: وا. پس كى ئه؟ در حال خنده مى‌گه: مااام! يو گاتا واچ د هول ثينگ تو آندرستند / احساس مامان پير بودن بهم دست داد :))‏

پسرک عصری اومد و گفت: تو فیلم اکیلا اند د بی رو دیدی؟... ندیده بودم. تریلرش رو دیدیم و قرار شد شب تماشاش کنیم... شب بعد از شام روی تخت من دراز کشیدیم و با هم تماشاش کردیم و نوازشش کردم و موقع هیجان فیلم فشارش دادم و خندیدیم و دستم رو هی گرفت و بوسید و... در دو ساعت گذشته، عقربه‌ی احساس خوشبختیم به سقف چسبیده بود.‏ احساس غریب خوشایندی ئه اینکه بچه‌ات اون‌قدر بزرگ شده باشه که بتونین با هم فیلم بزرگونه تماشا کنید و نه فقط کارتون…




صحنه‌اى كه زياد در پى آواى "مامان مامان ببين!" در خونه‌ى ما مشاهده مى‌شه :))‏


Tuesday, August 05, 2014

Maybe not yet...


بچه‌ام رو در روز تولد ده سالگی‌اش تنهایی بردم گذاشتم‌اش سینما که بعدش از سینما پیاده بره استخر... اولین بار بود در زندگی‌اش که می‌خواست یه مسیر 7-8 دقیقه پیاده‌روی رو تنها از یک جا به یک جای دیگه بره. من هم از این فرصت استفاده کردم و یک لکچر اینکه دلیل اجازه دادن ما این ئه که خیلی عاقل و فهمیده و قابل در تشخیص خوب و بد می‌دونیم‌اش براش رفتم.‏ بعدش البته دو ساعت روی آتیش بودم تا از باشگاه زنگ بزنه و خبر بده که رسیده. تیپیکال مادرهود خلاصه.

پسرک: من واقن دلم نمی‌خواد بزرگ که شدم از پیش شما برم.. من: همه‌ی بچه‌ها همین رو می‌گن ولی بعد بزرگ می‌شن و اون وقت پدر مادرها دلشون می‌خواد نرن ولی بچه‌ها دلشون می‌خواد برن... پسرک: نه، آی کن پوت دت این هند رایتینگ!.. می‌خندم که: بهتر ئه این کار رو نکنی.. با تکون سر می‌گه: ببینیم و بکنیم... بعد انگار خودش فهمید که سامتینگ ایزنت رایت.. گفت:‏ بکنیم و ببینیم... باز دید نه این هم نبود. گفت: چی می‌گفتن؟ ... که در حال پکیدن از خنده گفتم: ببینیم و تعریف کنیم :)))‏

بعد می‌گه: فکر کنم من رو زنم باید از پاهام بگیره و بکشه از خونه‌ی شما ببره. بعد من چنگ می‌زنم به زمین خونه‌ی شما همین‌طوری که داره می‌کشدم، و جای پنجول‌هام یادگاری تو خونه‌ی شما می‌مونه. / اســـکل من =)) ‏

روزی 2 صفحه با سری زیبا بنویسیم خوشنویسی تمرین می‌کنه که سر جمع تو بگو 5 دیقه طول می‌کشه... بعد الان می‌بینم داره می‌ره دستشویی کتاب خوشنویسی‌اش رو هم داره با خودش می‌بره.. با تعجب نگاهش کرده‌ام. می‌گه: خواستم دستشویی می‌رم از وقتم استفاده کنم!!!!‏

پسرک دیگه امسال تو ماه رمضون خوب قرآن می‌خونه، خیلی خوب حتی.. به ندرت غلط می‌خونه یعنی. شب بیست و یکم همه خیلی موقر و بعضاً سیاه‌پوش نشسته بودن تو جلسه قرآن، نوبت پسرک شد و اول سوره بود، پسرک هم خیلی رسا و مطمئن شروع کرد: الف لیـــم ماااام... یعنی همه پکیدیم از خنده :))

کشوی میز تحریر پسرک که به سختی باز می‌شد رو در آوردم گذاشتم رو زمین. محتویاتش به 4 قسمت تقسیم شد. شکلات‌هایی که به کیسه‌ی آشغال منتهی شد، چرت و پرت‌هایی از قبیل قاشق بستنی که به کیسه‌ی بازیافت منتهی شد، قسمتی به کشوی لوازم‌التحریر و قسمتی به کشویی که فقط می‌تونم با عنوان چرت و پرت ازش یاد کنم.‏ حالا منتظرم بیاد بگم اینا رو که نمی‌خوای؟ بعد لابد چند تاش رو می‌گه وااای چرا این رو می‌خوام و مجدداً منتقل می‌شه به کشوی چرت و پرت!‏

من آشپرخونه ام و حمید رفته برای پسرک داستان قبل از خواب تعریف کنه که می‌بینم صدای قهقهه‌اش میاد و من رو صدا می‌کنه در میون خنده‌ها... می‌رم می‌گم چی شده؟.. می‌گه: دارم براش داستان حضرت موسی می‌گم، می‌گه موسی اسمش بوده یا فامیلیش؟ :))‏

پسرک از دوشنبه باید بره مدرسه و قرار شده شبی 45 دیقه زودتر بخوابه تا ساعت خوابش برگرده سر جاش. می‌گه: تو صبح ساعت چند بیدار می‌شی؟ من رو هم بیدار کن که شب زود خوابم ببره.. بعد یه لحظه می‌ره تو فکر و می‌گه: کاش می‌شد می‌دونستی دریمی که دارم اون موقع می‌بینم خوب ئه یا بد. اگر مثل امروز خوب بود بیدارم نمی‌کردی ولی عیبی نداره، فوقش بعدش یه نپ می‌گیرم!‏

اندر اتفاقات فوتبالی خونه‌ی ما موقع جام جهانی... پسرک که طرفدار برزیل بوده: بابا، تو دوس داری جرمنی ببره تو فاینال یا آرجنتینا؟.. حمید که خلاصه‌ی بازی‌ها رو هم به زحمت می‌بینه: هیچ کدوم... پسرک می‌ره به سمت اتاقش... حمید یه خرده بعد صداش می‌کنه که: علیرضا علیرضا دوس دارم آلمان ببره... پسرک: چرااا؟ آلمان برزیل رو زد... حمید با صدای هیولایی: آووورین بهشووون... پسرک شاااکی: باااابااااااا :))

پسرک تو بازی هلند آرژانتین خطاب به من: تو طرفدار کدومی؟.. من: هیش کدوم، فقط همیشه از آرژانتین بدم میومده... یه خرده بعد که فکر کردم آرژانتین گل زد: یسسس.. پسرک: مگه تو از آرژانتین بدت نمیومد؟ من: چرا. حوصله‌ام سر رفت ولی... پسرک: کدومشون می‌تونن جرمنی رو بزنن تو فاینال؟... من: هیش کدوم... پسرک: خب کدومشون چنس بیشتری دارن که بزنن؟... من: هیش کدوم… پسرک: چرااا خب؟ کدومشون اسلایتلی چنس بیشتری دارن؟ ... من: هیششش کدوم :))... پسرک: آی هیت جرمنی... من: چرا؟... پسرک: نمی‌دونم. آی جاست دو... آی هیت دم... من: گیمی فایو. من هم، ولی هیششش کدوووم :))... پسرک قهقهه و حمله به سمت من :))‏

پسرک در حالی که برزیل بد از آلمان خورده و آخرای بازی ئه پای وایبر به صفور: برزیل باید ببره... صفور: دیگه نمی‌تونه که... پسرک: آف‌کورس که می‌تونه. درز آلویز عه چنس / عزیز امیدوارم =))‏

این رو خیلی دوست داشت. يه دفعه تو مغازه ديده بودش و می‌گفت: هى سيمز لايك مى، خيلى مهربونه. چند وقت پيش براش هديه‌ى يهويى بى‌مناسبت گرفتیم كه بفهمه چه حالى مى‌ده، بعدها استفاده كنه!




پسرک: یه جکی شنیدم که نمی‌خوام بگم هاااا، فقط می‌خوام از شما بپرسم اپروپریت ئه اگر بگم‌اش؟ درباره خدا و بلک‌ها چیزی نمی‌شه؟... ما: خب.. چی هست جکه حالا؟ پسرک: خدا اولین آدم بلک رو که درست کرد، یه نگاه بهش کرد و گفت oops, I burned this one a little bit :))

داشت با کروم‌کست روی تلویزیون کارتون می‌دید از نت‌فلیکس، به جای اینکه صداش کنم پا شه، براش روی تلویزیون از یوتیوب تایم تو سی گودبای پخش کردم. اومده بود غش کرده بود از خنده. می‌گه: یه لحظه فکر کردم تلویزیون کوکو رفته :)) خودم می‌دونم خیلی مامان کولی هستم :دی

سر صبحى دق داده تا كوله پشتى ببنده براى امروز استخر و پارك از مدرسه، بعد اتوبوس مدرسه داره مى ره، آقا داره دنبال هد بند آبى براى ست كردن با لباس مى گرده!! يعنى به ثانيه رسيد پاى اتوبوس عااا!

در حالی که داره روی دمپایی‌های خیسش یه پا دو پا می‌کنه و دلش نمی‌یاد بپوشدشون. با یه حال چندشی می‌گه: ویی ویی. ایتس سو خیس / =))‏ حالا زیاد پیش میاد قاطی حرف بزنه ها ولی یه باره از این پکیدم از خنده :))

رفته بودیم پشت خونه پیک‌نیک مثلاً، بعد نهار اومدیم یه دیقه دراز بکشیم. نمی‌ذاشت پسرک که... هی میومد می‌چپوند خودش رو و بالش‌بازی و اینا... حمید بهش می‌گه: علیرضا، اگه تونستی دو دیقه، فقط دو دیقه آروم بگیری... یه دفعه دیدیم بلند شد واساد و پشتش رو کرد و مشغول یه چیزی شد... بعد از دو دیقه یه صدای بیپ بیپ اومد و حمله کرد دوباره :)) نگو داشته دو دیقه با ساعتش تایمر ست می‌کرده :))‏

پسرک بعد از خوردن شپردز پای دیشب -که قبلا خونه‌ی یکی از دوستاش خورده بود- گفت: This is waaay better than Foolani's mom's. Actually this came right on top of my favorite list even above pizza! / عزیزم :))

پسرک در حالی که قاطی کرده و داره فوتبال تماشا می‌کنه :)) طبعاً اینجا نمی‌دونه که دارم ضبط می‌کنم صداش رو وگرنه عمراً می‌ذاشت :))‏


سر بازی ایران آرژانتین می‌گه: اسمش مسی ئه دیگه. باید همه‌اش مس کنن باهاش :))‏ در ادامه وقتی هنوز شوت‌های مسی تو دروازه نمی‌رفت هم می‌گه: تازه یه جور دیگه هم می‌شه گفت، اسمش مسی ئه مس می‌کنه همه‌اش! (Miss)

پسرك چند شب بود دندونش افتاده بود و توث فرى!! يادش مى‌رفت كه براش پول بياره... ديشب مى‌گه: اگر من نمى‌دونستم توث‌فرى تويى و فكر مى‌كردم واقعى ئه، حتماً فكر مى‌كردم كه چه خنگولى ئه / :))))

از دو سه ماه پیش براى پسرك الارم گذاشتيم كه صبح ها خودش بيدار شه، بعد صبح اول در حال غششش از خنده اومد اتاق ما. چرا؟ چون من به عنوان الارم براش آى لايك تو موو ايت موو ايت گذاشته بودم :دى

امشب با پسرک یه مقدار کلاهمون رفت تو هم. تایمر کارتون با شامش رو دست‌کاری کرده بود. شاکی شدم ازش. عذرخواهی نکرد. اومد گفت نمیای قرآن بخونی بخوابم؟ آشپرخونه بودم گفتم نه... رفت خوابید بدون معذرت‌خواهی... وقتی رفت اشکم ریخت از اینکه داره بزرگ می‌شه و یاغی و دیگه اون پسرک حرف‌گوش‌کن فسقلم نیست. چند دیقه بعد اومد معذرت‌خواهی کرد، حرف زدیم، اشکش ریخت.. میبی نات یت..‏

اين ماه پسرك اينا كلاسی دارن كه توش مباحث فيزيولوژى جنسى مطرح مى شه. بعد از جلسه سوم هم اومده كه: الكى نروس بودم درباره اين كلاسه. خيلى جالب ئه. فيورت پارتم هم وجاينا است!!!

با سه جلسه کلاس هم برای من دکتر شده. اومده که خببب، من فهمیدم که تو چرا نمی‌تونی بچه‌دار شی. اگ‌هات درست توی اووری‌هات نیستن... می‌گم: نه مادر، من اگ‌ها و اووری‌هام مشکلی نداره. مساله پام ئه.. می‌گه: همون. پات نمی‌ذاره درست اگ‌هات تو اووری‌هات بمونن! / اون دوربین رو شما به من نیشان بده :|‏

پسرک خیلی سال پیش خودش عضو شریفش رو "جای حساس" نام نهاده. مثلا می‌گه جای حساسم لگد خورد، سوخت، فولان :)) حالا امروز از کلاس که برگشته می‌گه: کلاس امروز درباره این بود که نباید بذاریم کسی به جاهای حساسمون دست بزنه، منظورم فقط جای حساس نیست عا. یعنی منظورم فقط پینس نیست، همه‌ی جاهای حساس بادی! یه فیلمی هم نشون دادن که استپ‌فادر بچه‌هه داشت یه کارای ناجوری باهاش می‌کرد ولی فک کنم برای اینکه دراماتیک! نشه خیلی از نزدیک نشون نمی‌دادن ولی تو خودت می‌فهمیدی که کارای خوبی نیست!‏ 

امشب در حال جمع‌آوری این نوشته‌های بالا بودم که اومد سراغم براش قرآن قبل خواب رو بخونم… از لابلای حرف‌هاش وقتی بغلم کرده بود و صد بار گفت دوستت دارم و تو بهترینی: من تو رو خیــــلی دوست دارم. به قدر اترنیتی، اینفینیتی اند بیاند. نو بادی کن کاونت دت اند ناثینگ ایز مور دن دت… چیزبرگر امشبت که هیچی. اینفینتی استارز… حاضر نبودم هیچ کسی جز تو مامانم باشه. اگر همه‌ی خاله‌هایی که می‌شناسم هم جمع می‌شدن با اینکه هر کدوم خیلی خوبی دارن ولی بازم به تو نمی‌رسیدن… حتی اگر یه تویین داشتی هم ممکن نبود که مثل تو باشه… یو هو مجیک پاور آو لاو… / من؟ هنوز هم در حالی که اون اقلا دیگه پادشاه سوم رو تو خواب دیده، از آسمون هفتم پایین نیومدم...

 در آستانه‌ی ده سالگی



Monday, June 09, 2014

May - June 2014


گفته بودم پسرک همیشه می‌گه تو بهترین شف دنیایی دیگه؟ دو سه هفته پیش قرار بود بریم رستوران فیورت پسرک به اسم چیلیز، حمید با آزار و خنده یواشکی به من می‌گه: تماشا کن :)) بعد به پسرک می‌گه: علیرضا! تو چرا دوست داری این‌قدر که بریم چیلیز؟ پسرک می‌گه: چون دوست دارم بعضی وقت‌ها بیرون خونه تو رستوران غذا بخوریم. حمید که اصن انتظار این جواب رو نداشته با تلاش مذبوحانه‌ای می‌گه: یعنی غذاش رو بیشتر دوست نداری؟ پسرک می‌گه: نه، غذاهای مامان از همه‌ی غذاهای دنیا خوشمزه‌تر ئه... حمید دیگه وا می‌ده و از اون‌جایی که تو ماشین بوس و بغل ممکن نبود، های فایو من و پسرک :دی … تازه امشب که براش تعریف کردم که می‌خوام این حرکت نامردی‌اش رو تو وبلاگ پسرک بنویسم ضمن قهقهه اعتراف کرد که می‌خواسته با یه تیر دو نشون بزنه و حال من و پسرک رو با هم بگیره ولی نقشه‌اش نقش بر آب شده :دی

پسرک کتاب‌های فارسی رو برای من می‌خونه که اصلاحش کنم. امروز داره کتاب مدرسه‌ی پرماجرا رو می‌خونه، بعد یه جاییش پسره‌ی تو داستان گفت من این رو دوست ندارم و اون رو دوست ندارم، بعد دوستش بهش گفت تو که هیچی دوست نداری. یه‌باره پسرک می‌گه: دوست این هم مثل فولانی ئه ( همون بچه‌ای که مسخره‌اش می‌کرد هی). من چون زیاد سوال می‌کنم درباره هر چیزی که نمی‌دونم، هی بهم می‌گه: دو یو نو انی‌تینگ؟ بعد من بهش می‌گم: یا! آی نو تو پلاس تو ایز فور، آی نو میلک کامز فرام کاو، آی نو آیس‌کریم ایز مید آو میلک. یو سی؟ در حال خنده و های‌فایو بهش می‌گم: یور عه کول گای. یو نو دت؟ می‌گه: آف کووورس آی ام :))‏

پسرک اومده که: تو توی پنکیک‌هات چی می‌زنی؟ می‌گم: چطور؟ می‌گه: می‌گه می‌شه اینگیریدینت‌هاش رو بگی؟.. براش گفته‌ام. می‌گه: هاااان، می‌گم پنکیک‌های تو یه فلیوری داره که مال هیشکی نداره / :))‏ عزیزم

پسرک: مامان یه سوالی ازت دارم. اون موقعی که تو و بابا ازدواج کردید تو پات این‌جوری بود؟... من: نه مادر، نه هنوز... پسرک: به نظرت اگر این طوری بود پات بابا بازم باهات ازدواج می‌کرد؟

یکی از دوستام پرسیده که علیرضا پن فرند نمی‌خواد. متقاضیان دو تا دختر 10 و 12 ساله و یه پسر 8 ساله اند. به پسرک می‌گم کدومشون رو ترجیح می‌دی پن فرند باشی باهاش؟ می‌گه: وااای هر سه تاشون رو.. می‌گم هر سه تا که نمی‌شه مادر یکی رو انتخاب کن.. می‌گه: خب دختر 10 ساله و پسر 8 ساله جفتشون به من می‌خورن و من نمی خوام هرتشون! کنم و یکی شون رو چوز کنم!‏ به دوستت بگو خودش یا مامانشون چوز کنه که ناراحت نشن فکر کنن من یکی شون رو نمی خواستم. می گم مادر اونا اصن تو رو نمی شناسن که! می گه: باشه، بازم! یعنی هلاک این هستم که این قدر مهم ئه براش نیازردن آدم‌ها.‏

پسرک: من پام درد می‌کنه نمی‌تونم کیک کنم، می‌شه امروز استخر نرم؟... من: پات فقط برای استخر درد می‌کنه مادر؟ روزی 1 ساعت رولر بلیدینگ پات رو درد نمیاره؟.. پسرک: نه نیگا کن، رولر بلیدینگ ماسل‌های اینجای پام رو لازم داره ولی شنا اینجا رو که درد می‌کنه. پسرک می‌ره اتاقش و من در جا زنگ به حمید: این می‌گه فولان و من قلبم درد می‌کنه و توانایی حتی یک کلمه بحث بیشتر ندارم، تو باهاش حرف بزن، بگی ببر می‌برم، بگی نبر نمی‌برم... حمید به پسرک: چی شده بابایی پات درد می‌کنه؟ .. پسرک توضیحات مبسوط و در نهایت بحث اعتراف به اینکه اصل مساله این ئه که حال نداره بره... پسرک گوشی رو میاره می‌ده به من. حمید از پشت خط با خنده: خب قرار شد نره ولی گوشی رو بده بهش دوباره، الان یه کاری می‌کنم که دیگه ترجیح نده به جای استخر خونه بمونه... پسرک گوشی رو می‌گیره و طبق عادت می‌ذاره رو اسپیکر. حمید از پشت خط: بابایی، عزیزم حالا که یک ساعت و نیم وقت داری و استخر نمی‌ری و مامان خسته است، خونه رو مرتب کن و همه‌ی اتاق‌ها رو قشنگ جارو بزن تا من بیام.

پسرک هم مشامش بدتر از باباش ئه. یعنی ذره‌ای به من نرفته که بوی شتر و آدمیزاد رو از هم تشخیص نمی‌دم. قرار بود شام کباب تابه‌ای باشه، پرسیده بود و بهش گفته بودم. اومده خونه کباب تابه‌ای روی گاز داره سرخ می‌شه. یه نگاهی می‌ندازه و می‌گه: می‌دونم که گفته بودی شام کباب تابه‌ای ئه ولی نمی‌دونم چرا بوی شنیتسل میاد! / حالا شنیتسل برای نهار فردا توی فر بود. اصن مگه بو داره شنیتسل؟!‏

پسرک: می‌شه من پا برهنه برم بیرون چند دیقه؟ / منظورش این ئه که با کفش بره و بدون رولر بلید! یعنی همیشه برام سوال بود اینایی که با رولر بلید زندگی می‌کنن و راه می‌رن و می‌شینن و پا می‌شن و همه جا می‌رن چطوری اند؟! خدا یکی‌اش رو صاف گذاشت تو خونه‌ام که خوب متوجه شم!‏

پسرک دیروز: مامان اکسس یعنی چی؟ من: عه؟ تو واقن نمی‌دونی اکسس یعنی چی؟ اون: نه.. من: یعنی دسترسی. اون: مثلا مستر تومسیک هز اکسس تو اوری روم این د اسکول؟ من: اوهوم... پسرک امروز بعد از برگشتن از مدرسه: مامان واقن که. من خیلی ایمبرسد شدم امروز. اکسس یعنی یه استریت لاین که فولان... من: اوووه. اون اکسس ئه... اون: نـــه. اون اکسس ئه این اکسس ئه!‏ (Access vs. Axis)

پسرک با دخترخاله‌هام پای اسکایپ ئه. بعد می‌گه: صب کنین یه دیقه برم دسشویی. بعد گوشی رو هم با خودش برده. اونا داد می‌زنن: وااای. ما رو هم بردی دسشویی؟ با خونسردی تمام می‌گه: نــــه، نگران نباشین نمی‌ذارم من رو ببینین، دوربین رو اون وری می‌کنم / =))‏

پسرک همین‌جوری که وسایلش رو جمع می‌کنه می‌خونه: دیس لند ایز مای لند، دیس لند ایز یور لند، فرام کلیفرنیا، تو د نیویورک آیلند... من؟ من تو دلم شیشکی می‌بندم.‏

پسرک خودش ویولن می‌زنه، بعدش هم خودش به خودش می‌گه: بیوتیفول. بچه‌ام استقلال رو به معنای واقعی کلمه به منصه ظهور رسونده.‏به زودی هم کاری می‌کنه که کسی با ما هیچ نوع تماس صوتی و تصویری برقرار نکنه. بس کی تا هر کی زنگ می‌زنه شروع می‌کنه براش پشت گوشی ویولن زدن.‏

عشق‌اش این ئه که این سربالایی رو ده بار به سختی بره بالا و بعد این‌طوری سریع بیاد پایین https://www.youtube.com/watch?v=9zbe1D-VLN8



Thursday, May 22, 2014

April - May 2014

درست ئه که یه مدتی بود دقت کرده بودم سالاد و ماست رو بدون غر و راحت می‌خوره ولی دیس واز سامتینگ الس! امشب بعد از جلسه آخر این دوره‌ی شنا پیتزا پارتی داشتن و وقتی اومد خونه بهش گفتم: تو شام می‌خوری؟ گفت: نه، فقط سالاد و ماست و کرفس می‌خورم. با چشم‌های گرد بهش گفتم: who are you and what have you done with my son؟... با زبونی که قدرتی خدا هیچ وقت از جواب باز نمی‌مونه گفت: I'm the one who gave him a better soul :))

پسرک در حال حل تمرین ریاضی: مامان اینایی که نیوزپیپر می‌فروشن شنبه و یکشنبه هم می‌فروشن؟ من: بستگی داره، گاهی آره گاهی نه، چطور؟... می‌خوام ببینم نکنه این‌که گفته جف هفته‌ای این‌قد روزنامه می‌فروشه، روزی چقد می‌فروشه، می‌خواسته ما رو تریک کنه!‏

اون روزی پسرک برای بابا و مامانم پست و کامنت گذاشته تو فیس‌بوک و بعد خودش هم لایک زده، بهش می‌گم چرا خودت لایک زدی؟ می‌گه: Why not? If I don’t like what I write myself, why anybody else should like it? هلاک منطقش شدم اصن

امروز اومده که: ما امروز تست تعیین لول ریدینگ داشتیم. همه 1 یا 2 لول بالا می‌رن تو هر تست. من چهاااار لول بالا رفتم. خانممون اومد بیرون یه جوری که انگار وحشت کرده دستاش رو گذاشت رو سرش و به میس نیومن گفت: He has gone fouuuuur levels up. I can't believe it. I'm so impressed by him. بعد مستر دوونی هم اون‌جا بود و همه بهم گفتن ایتس جاست آنبلیوبل. ایتس اونلی یورسکند ییر هیر. ویر آل وری ایمپرسد بای یو / خلاصه اینکه من رو بگیرین غش نکنم. دست و پای بلوری شدیــــد.

پسرک هم بدتر از خودم کلا تیریپ شاعرانه و عاشقانه داره. داره ویولن می‌زنه یه آهنگ خیلی باحالی ئه به اسم هپی بلوز. می‌گه: این آهنگه یه کاری می‌کنه با من. تصویر همه‌ی کسایی که دوست دارم رو جلوی چشمم میاره وقتی می‌زنم‌اش!‏

هدیه روز مادر من که تو مدرسه درست شده بود: ١: نقاشی من به سعى پسرك ٢: شعر پسرك با مصرع‌هايى كه با حروف اسم خودش شروع شن. شعر که چه عرض کنم، معرش هم این ئه:
Alireza/ Loves running/ In the fields/ Running randomly/ East, west, south, north/ Zany/ And stops when tired.


روز مادر علاوه بر اون چیزی که تو مدرسه درست کرده بودن شیش تا کوپن که خودش درست کرده بود هم بهم هدیه داده که هر کدوم 10 بار مصرف ئه! بعد روهاشون نوشته که به چه کارهایی میاد. یکی‌اش هم خالی بود که خودم هر چی خواستم بنویسم. خیلی حال کردم ازشون. عنوان‌ها:

I'll clean the entire house (including my room, because I know I usually don't clean it as you like me to)
I’ll eat extra salad (که البته این یه کمی سوء استفاده بود چون دیگه خیلی سالاد دوست داره)
I’ll read one extra page of Quran.
I won’t watch cartoon.
I’ll read 20 extra minutes.

پسرک بدجوری عاشق د لاین د ویچ اند د واردروب شد و گفت از دوستت تشکر کن برای معرفی‌اش. می‌خوام بهش 6 استار بدم از 5 استار :)) و گفت ازش بپرسم بقیه سری نارنیا هم به اندازه‌ی این خوب ئه؟ حالا هم رفته گرفته‌شون از کتابخونه و در حال خوندن ئه.

دیروز پسرک برگشت خونه، دما چند بود؟ 17 درجه. تازه دمای بیرون، دمای خونه یحتمل 10 بود. به حال غش و ضعف افتاد اینجا که خوااااهش می‌کنم من رو امروز مجبور نکن تو خونه لباس بپوشم. از صب اینا تنم بوده دارم می‌میرم. حالا چی تن‌اش بوده؟ یک لا تی‌شرت و یه شلوار نازک! در نتیجه من با بلوز و شلوار و سویی‌شرت بودم، ایشون بالاتنه لخت و با شلوارک. کارمون در اومد.

پسرک دیروز در حالی که داره ماجرای یه چیزی رو تعریف می‌کنه که اون درست گفته و بقیه غلط گفتن: من گفتم می‌شه بی و بقیه گفتن سی. بعد وندی یه لوکی بهم داد که همیشه وقتی می‌خواد بگه من دارم یه چیزی رو غلط می‌گم این لوک رو بهم می‌ده. بعد ولی میس نیومن گفت که بی می‌شه! / داره مثلا شی گیو می عه لوک رو ترجمه می‌کنه!‏ :))‏

پسرک گیر داده که می‌خواد موهاش رو بلند کنه. بعد خب فک کنین سه روز در هفته تو استخر باید این موها رو بشوره درست و سختش ئه خب :)) بعد از چند باری که خوب موهاش رو نشسته بود، بهش گفته بودیم که اگر نتونی موهات رو تمیز نگه داری و سختت باشه، به خاطر سلامتیت مجبور ایم موهات رو بزنیم. یه وضعیتی بود که از نگرانی کوتاه کردن موهاش چهار بار شامپو می‌زد :)) حالا دوباره عادی شده یه خرده :))‏

بعـــــــد اینکه چون موهاش میاد تو چشم‌اش بهش گفتیم که اگر نمی‌خوای کوتاه کنی باید هدبند بزنی که هی نخوای با حرکت گردن موهات رو از تو چشمات بزنی کنار. خلاصه رفتیم و یه بسته هدبند که چند رنگه هم بود با ذوق و شوق خرید و فرداش که می‌خواست تصمیم بگیره کدوم رو بزنه، گفت که من می‌دونم، بچه‌ها مسخره‌ام می‌کنند و می‌گن فانی شدی. گفتم خب تو نمی‌تونی انتظار داشته باشی که یه کاری که معمولی نیست انجام بدی و هیشکی هم هیچی نگه و نظری نده. بعضیا خوششون میاد، بعضیا خوششون نمیاد، بعضیا هم که همه چی رو مسخره می‌کنن، مسخره می‌کنن... بعد هم عکس یه سری ورزشکارها رو بهش نشون دادم که ببین، این طوری نیست که فقط مخصوص دخترها باشه و می‌تونی بهشون بگی این رو... حالا میل خودت ئه دیگه... گفت نه می‌خوام بزنم ترای کنم...
خلاصه اومد و یه سری‌ها بهش گفته بودن دختر ای مگه تو؟ یه نفر هم به بقیه توپیده بوده که وات آر یو تاکین اباوت. هی لایکز ایت اند ایت هلپز هیم اند آی تینک ایتز کول... تا یه هفته هر روز میومد غر می‌زد که امروز هم یه کسای دیگه‌ای باز مسخره‌ام کردن ولی از اینش راضی ام که با اینکه مسخره‌اش می‌کردن، از رو نمی‌رفت و باز هم می‌زد و مچ می‌کرد و می‌رفت مدرسه :)) اون قدر زد تا الان دیگه بعد سه هفته عادی شده :)) امروز صب اتفاقا داشتم بهش می‌گفتم دیگه عادی شده؟ کسی چیزی نمی‌گه؟ گفت گاهی باز یکی پیدا می‌شه ولی نه دیگه اون طوری... خلاصه این طور :))




----------------------------------
مادری، این هم اینجا باشه که خودت بعداً بخونی و ببینی که ما چطور واله و شیفته و ذوب در تو! بودیم:
بابا بعد از دیدن عکس یه بچه‌ای: این به نظرت قشنگ ئه؟
من: آره بابا. ناز ئه.
بابا: خیلی هم نه ها.
من: خب آخه با کی مقایسه می‌کنی؟ با پسرک؟ خب پسرک تو این سن خدا بود.
بابا: آره واقن پسره خوشگل بود بدمصب.
من: خدایی. خیلی...
بابا: اوهوم...
من با قهقهه: دقت داری مادر و پدر نشستیم یکی تو می‌گی یکی من؟
بابا: آره. دست و پای بلوری رو سرویس کردیم :)))‏





Monday, April 07, 2014

Yogurt Land - Laptop



نمردم و پسرک جز شیر که خیلی دوست داره و خودش درخواست می‌کنه، به یه خوراکی مفید دیگه هم علاقمند شده: ساقه‌ی کرفس

پسرک برای تمیز کردن خونه‌ی مکس (همسترش) براش تو جای خوابش روزنامه خرد می‌کنه چون مکس خیلی روزنامه رو بیشتر از پوشال‌های مخصوصش دوست داره. بعد این کار سختی ئه براش... امروز اومده می‌گه: من یه نظری دارم. این نینجامون (مارک بلندرمون) رو می‌شه من توش روزنامه بریزم برای مکس خرد کنه؟ / :)) خلاقیت ام ازش :))‏
برای اولین بار در عمرم رفته بودم از این برنامه‌های مارک کلینیک که یه متخصص میاد و محصولات بهداشتی و آرایشی برای پوستت پیشنهاد می‌ده و همون‌جا هم رو پوستت امتحان می‌کنه و عملا آرایش مفصلی می‌کندت. پسرک تا وارد خونه شدم می‌گه: میک‌آپ پوشیدی؟(!) خیلی خوشگل شدی..بعد از یه خرده رفته اومده می‌گه: نمی‌خوای میک‌آپت رو پاک کنی؟ می‌گم: نه حالا فیلن باشه بابا هم بیاد، خوب ئه... بعد دوباره اومده می‌گه: واقنی میک‌آپت خیلی قشنگ‌ترت کرده ها... / ینی یه طوری که کسی ندونه فکر می‌کنه من به عمرم جلوی این آرایش نکرده‌ام :)) شاید هم واقن فرق آرایش اصولی و غیر اصولی این‌قدر ئه!

باید یه لپ‌تاپ برای پسرک می‌خریدیم. این لپ‌تاپی که باهاش سعی داشتیم بذاریم کار کنه رسما دیگه حتی بروزر بالا نمیاد روش. توشیبا تکرا ای وان سال 2003 است! قبل از تولد خودش خریده شده! بهش گفتیم خودت نصف پولش رو بده، گفت نه من لپ‌تاپ نمی‌خوام که لگو می‌خوام! گفتیم قرار لگو گذاشته شده و تا 3 سال جز اینکه هدیه بگیری دیگه راهی برای لگو خریدن نیست. حالا راه پیشنهادی ما این ئه… بعد که توصیف لپ‌تاپ‌ها رو شنیده قبول کرده به شرطی که حتماً تاچ‌اسکرین! باشه.حالا بعد از قرار مدار بهش می‌گیم چقدر پول داری؟ می‌گه 183 دلار. بعد شمرده‌ایم می‌بینیم 155 دلار ئه. می‌گم این که 155 تا است. می‌گه نه یه بار اومدیم سرچ کردی دیدی این 2 دلاری‌ای که دارم خیلی نایاب ئه و می‌شه 30 دلار فروخت‌اش / :))‏))

رفته بودیم يوگرت‌لند که خوشمزه‌ترین بستنی‌ای رو که من بعد از ونیز خوردم داره. بعد داشتم برای پسرک از ونیز و مدل خونه‌ها و کوچه‌ها و بستنی‌هاش می‌گفتم. براش تعريف کردیم كه تو ونيز قد پول هتلمون بستنى خورديم. پرسيد پول هتلتون چقدر بود؟... بعد با چشماى گرد گفت: يعنى يه وقتى شما اين‌قدر پولدار بودين؟ / :)) عزيز من


امروز که حرف ونیز بود بهش گفتم ازت یه عکس داریم تو قایق که این قیافه رو
در آورده‌ای و خیلی دلم می‌خواست بدونم که اون موقع داشتی چی می‌گفتی :)‏