Thursday, May 22, 2014

April - May 2014

درست ئه که یه مدتی بود دقت کرده بودم سالاد و ماست رو بدون غر و راحت می‌خوره ولی دیس واز سامتینگ الس! امشب بعد از جلسه آخر این دوره‌ی شنا پیتزا پارتی داشتن و وقتی اومد خونه بهش گفتم: تو شام می‌خوری؟ گفت: نه، فقط سالاد و ماست و کرفس می‌خورم. با چشم‌های گرد بهش گفتم: who are you and what have you done with my son؟... با زبونی که قدرتی خدا هیچ وقت از جواب باز نمی‌مونه گفت: I'm the one who gave him a better soul :))

پسرک در حال حل تمرین ریاضی: مامان اینایی که نیوزپیپر می‌فروشن شنبه و یکشنبه هم می‌فروشن؟ من: بستگی داره، گاهی آره گاهی نه، چطور؟... می‌خوام ببینم نکنه این‌که گفته جف هفته‌ای این‌قد روزنامه می‌فروشه، روزی چقد می‌فروشه، می‌خواسته ما رو تریک کنه!‏

اون روزی پسرک برای بابا و مامانم پست و کامنت گذاشته تو فیس‌بوک و بعد خودش هم لایک زده، بهش می‌گم چرا خودت لایک زدی؟ می‌گه: Why not? If I don’t like what I write myself, why anybody else should like it? هلاک منطقش شدم اصن

امروز اومده که: ما امروز تست تعیین لول ریدینگ داشتیم. همه 1 یا 2 لول بالا می‌رن تو هر تست. من چهاااار لول بالا رفتم. خانممون اومد بیرون یه جوری که انگار وحشت کرده دستاش رو گذاشت رو سرش و به میس نیومن گفت: He has gone fouuuuur levels up. I can't believe it. I'm so impressed by him. بعد مستر دوونی هم اون‌جا بود و همه بهم گفتن ایتس جاست آنبلیوبل. ایتس اونلی یورسکند ییر هیر. ویر آل وری ایمپرسد بای یو / خلاصه اینکه من رو بگیرین غش نکنم. دست و پای بلوری شدیــــد.

پسرک هم بدتر از خودم کلا تیریپ شاعرانه و عاشقانه داره. داره ویولن می‌زنه یه آهنگ خیلی باحالی ئه به اسم هپی بلوز. می‌گه: این آهنگه یه کاری می‌کنه با من. تصویر همه‌ی کسایی که دوست دارم رو جلوی چشمم میاره وقتی می‌زنم‌اش!‏

هدیه روز مادر من که تو مدرسه درست شده بود: ١: نقاشی من به سعى پسرك ٢: شعر پسرك با مصرع‌هايى كه با حروف اسم خودش شروع شن. شعر که چه عرض کنم، معرش هم این ئه:
Alireza/ Loves running/ In the fields/ Running randomly/ East, west, south, north/ Zany/ And stops when tired.


روز مادر علاوه بر اون چیزی که تو مدرسه درست کرده بودن شیش تا کوپن که خودش درست کرده بود هم بهم هدیه داده که هر کدوم 10 بار مصرف ئه! بعد روهاشون نوشته که به چه کارهایی میاد. یکی‌اش هم خالی بود که خودم هر چی خواستم بنویسم. خیلی حال کردم ازشون. عنوان‌ها:

I'll clean the entire house (including my room, because I know I usually don't clean it as you like me to)
I’ll eat extra salad (که البته این یه کمی سوء استفاده بود چون دیگه خیلی سالاد دوست داره)
I’ll read one extra page of Quran.
I won’t watch cartoon.
I’ll read 20 extra minutes.

پسرک بدجوری عاشق د لاین د ویچ اند د واردروب شد و گفت از دوستت تشکر کن برای معرفی‌اش. می‌خوام بهش 6 استار بدم از 5 استار :)) و گفت ازش بپرسم بقیه سری نارنیا هم به اندازه‌ی این خوب ئه؟ حالا هم رفته گرفته‌شون از کتابخونه و در حال خوندن ئه.

دیروز پسرک برگشت خونه، دما چند بود؟ 17 درجه. تازه دمای بیرون، دمای خونه یحتمل 10 بود. به حال غش و ضعف افتاد اینجا که خوااااهش می‌کنم من رو امروز مجبور نکن تو خونه لباس بپوشم. از صب اینا تنم بوده دارم می‌میرم. حالا چی تن‌اش بوده؟ یک لا تی‌شرت و یه شلوار نازک! در نتیجه من با بلوز و شلوار و سویی‌شرت بودم، ایشون بالاتنه لخت و با شلوارک. کارمون در اومد.

پسرک دیروز در حالی که داره ماجرای یه چیزی رو تعریف می‌کنه که اون درست گفته و بقیه غلط گفتن: من گفتم می‌شه بی و بقیه گفتن سی. بعد وندی یه لوکی بهم داد که همیشه وقتی می‌خواد بگه من دارم یه چیزی رو غلط می‌گم این لوک رو بهم می‌ده. بعد ولی میس نیومن گفت که بی می‌شه! / داره مثلا شی گیو می عه لوک رو ترجمه می‌کنه!‏ :))‏

پسرک گیر داده که می‌خواد موهاش رو بلند کنه. بعد خب فک کنین سه روز در هفته تو استخر باید این موها رو بشوره درست و سختش ئه خب :)) بعد از چند باری که خوب موهاش رو نشسته بود، بهش گفته بودیم که اگر نتونی موهات رو تمیز نگه داری و سختت باشه، به خاطر سلامتیت مجبور ایم موهات رو بزنیم. یه وضعیتی بود که از نگرانی کوتاه کردن موهاش چهار بار شامپو می‌زد :)) حالا دوباره عادی شده یه خرده :))‏

بعـــــــد اینکه چون موهاش میاد تو چشم‌اش بهش گفتیم که اگر نمی‌خوای کوتاه کنی باید هدبند بزنی که هی نخوای با حرکت گردن موهات رو از تو چشمات بزنی کنار. خلاصه رفتیم و یه بسته هدبند که چند رنگه هم بود با ذوق و شوق خرید و فرداش که می‌خواست تصمیم بگیره کدوم رو بزنه، گفت که من می‌دونم، بچه‌ها مسخره‌ام می‌کنند و می‌گن فانی شدی. گفتم خب تو نمی‌تونی انتظار داشته باشی که یه کاری که معمولی نیست انجام بدی و هیشکی هم هیچی نگه و نظری نده. بعضیا خوششون میاد، بعضیا خوششون نمیاد، بعضیا هم که همه چی رو مسخره می‌کنن، مسخره می‌کنن... بعد هم عکس یه سری ورزشکارها رو بهش نشون دادم که ببین، این طوری نیست که فقط مخصوص دخترها باشه و می‌تونی بهشون بگی این رو... حالا میل خودت ئه دیگه... گفت نه می‌خوام بزنم ترای کنم...
خلاصه اومد و یه سری‌ها بهش گفته بودن دختر ای مگه تو؟ یه نفر هم به بقیه توپیده بوده که وات آر یو تاکین اباوت. هی لایکز ایت اند ایت هلپز هیم اند آی تینک ایتز کول... تا یه هفته هر روز میومد غر می‌زد که امروز هم یه کسای دیگه‌ای باز مسخره‌ام کردن ولی از اینش راضی ام که با اینکه مسخره‌اش می‌کردن، از رو نمی‌رفت و باز هم می‌زد و مچ می‌کرد و می‌رفت مدرسه :)) اون قدر زد تا الان دیگه بعد سه هفته عادی شده :)) امروز صب اتفاقا داشتم بهش می‌گفتم دیگه عادی شده؟ کسی چیزی نمی‌گه؟ گفت گاهی باز یکی پیدا می‌شه ولی نه دیگه اون طوری... خلاصه این طور :))




----------------------------------
مادری، این هم اینجا باشه که خودت بعداً بخونی و ببینی که ما چطور واله و شیفته و ذوب در تو! بودیم:
بابا بعد از دیدن عکس یه بچه‌ای: این به نظرت قشنگ ئه؟
من: آره بابا. ناز ئه.
بابا: خیلی هم نه ها.
من: خب آخه با کی مقایسه می‌کنی؟ با پسرک؟ خب پسرک تو این سن خدا بود.
بابا: آره واقن پسره خوشگل بود بدمصب.
من: خدایی. خیلی...
بابا: اوهوم...
من با قهقهه: دقت داری مادر و پدر نشستیم یکی تو می‌گی یکی من؟
بابا: آره. دست و پای بلوری رو سرویس کردیم :)))‏





Monday, April 07, 2014

Yogurt Land - Laptop



نمردم و پسرک جز شیر که خیلی دوست داره و خودش درخواست می‌کنه، به یه خوراکی مفید دیگه هم علاقمند شده: ساقه‌ی کرفس

پسرک برای تمیز کردن خونه‌ی مکس (همسترش) براش تو جای خوابش روزنامه خرد می‌کنه چون مکس خیلی روزنامه رو بیشتر از پوشال‌های مخصوصش دوست داره. بعد این کار سختی ئه براش... امروز اومده می‌گه: من یه نظری دارم. این نینجامون (مارک بلندرمون) رو می‌شه من توش روزنامه بریزم برای مکس خرد کنه؟ / :)) خلاقیت ام ازش :))‏
برای اولین بار در عمرم رفته بودم از این برنامه‌های مارک کلینیک که یه متخصص میاد و محصولات بهداشتی و آرایشی برای پوستت پیشنهاد می‌ده و همون‌جا هم رو پوستت امتحان می‌کنه و عملا آرایش مفصلی می‌کندت. پسرک تا وارد خونه شدم می‌گه: میک‌آپ پوشیدی؟(!) خیلی خوشگل شدی..بعد از یه خرده رفته اومده می‌گه: نمی‌خوای میک‌آپت رو پاک کنی؟ می‌گم: نه حالا فیلن باشه بابا هم بیاد، خوب ئه... بعد دوباره اومده می‌گه: واقنی میک‌آپت خیلی قشنگ‌ترت کرده ها... / ینی یه طوری که کسی ندونه فکر می‌کنه من به عمرم جلوی این آرایش نکرده‌ام :)) شاید هم واقن فرق آرایش اصولی و غیر اصولی این‌قدر ئه!

باید یه لپ‌تاپ برای پسرک می‌خریدیم. این لپ‌تاپی که باهاش سعی داشتیم بذاریم کار کنه رسما دیگه حتی بروزر بالا نمیاد روش. توشیبا تکرا ای وان سال 2003 است! قبل از تولد خودش خریده شده! بهش گفتیم خودت نصف پولش رو بده، گفت نه من لپ‌تاپ نمی‌خوام که لگو می‌خوام! گفتیم قرار لگو گذاشته شده و تا 3 سال جز اینکه هدیه بگیری دیگه راهی برای لگو خریدن نیست. حالا راه پیشنهادی ما این ئه… بعد که توصیف لپ‌تاپ‌ها رو شنیده قبول کرده به شرطی که حتماً تاچ‌اسکرین! باشه.حالا بعد از قرار مدار بهش می‌گیم چقدر پول داری؟ می‌گه 183 دلار. بعد شمرده‌ایم می‌بینیم 155 دلار ئه. می‌گم این که 155 تا است. می‌گه نه یه بار اومدیم سرچ کردی دیدی این 2 دلاری‌ای که دارم خیلی نایاب ئه و می‌شه 30 دلار فروخت‌اش / :))‏))

رفته بودیم يوگرت‌لند که خوشمزه‌ترین بستنی‌ای رو که من بعد از ونیز خوردم داره. بعد داشتم برای پسرک از ونیز و مدل خونه‌ها و کوچه‌ها و بستنی‌هاش می‌گفتم. براش تعريف کردیم كه تو ونيز قد پول هتلمون بستنى خورديم. پرسيد پول هتلتون چقدر بود؟... بعد با چشماى گرد گفت: يعنى يه وقتى شما اين‌قدر پولدار بودين؟ / :)) عزيز من


امروز که حرف ونیز بود بهش گفتم ازت یه عکس داریم تو قایق که این قیافه رو
در آورده‌ای و خیلی دلم می‌خواست بدونم که اون موقع داشتی چی می‌گفتی :)‏






Tuesday, April 01, 2014

مارس 2014


امروز اولین روز از سه روز امتحان ریاضی ایالت نیویورک بود. برای پسرک امسال دیگه مترجم نذاشته‌اند ولی هنوز گاهی مساله‌ها رو خوب نمی‌فهمه. یکی دو تا کلمه رو که نفهمه گیج و گول می‌زنه... خودش یکی دو روز بود که برای اولین بار یه کم استرس امتحان داشت... بهش گفتم هر چی رو نفهمیدی حتما بپرس... ,وقتی برگشت گفت اجازه نداشتیم هیچ سوالی بپرسیم ولی به ما اکسترا تایم دادن. ولی من فقط 20 دیقه از اکسترا تایمم رو استفاده کردم. 40 دیقه‌اش رو نشستم کتاب خوندم. / البته که این‌طور ئه :| لایک مادر لایک سان! یه مقدار درک کنم حرص خوردن‌های مامانم رو وقتی اول از همه پا می‌شدم بدون مرور و هیچی برگه‌ی امتحانم رو می‌دادم!


یک‌شنبه دسته‌جمعی رفته بودیم باشگاهش و تماشاش مى‌كردم که بسكتبال بازى مى‌كنه. چقده بازيش بهتر شده... ناخوداگاه به ذهنم ميومد كه با اون‌همه ورزشكارى من و اين‌همه ورزشكارى اين، اگر اون موقع‌ها بود، چقده با هم ورزش‌هاى مختلف مى‌كرديم… چی بگه آدم...


پسرک: می‌شه فردا صبح من رو 10 دیقه زودتر بیدار کنی؟ من: خب. چی کار داری ولی؟ اون: یه کاری می‌خوام بکنم، یه مقدار وقت اضافه لازم دارم صبح... من: چی کار خب؟... اون: می‌خوام قبل مدرسه رفتن موهام رو ژل بزنم / کارمون در اومد! :|


پسرک خطاب به سری اول مهمون‌هامون، در حالی‌که خوراکی‌ها روی میز چیده شده بود: بفرمایید به خودتون کمک کنید. / اگر مشخص نیست داشت "پلیز هلپ یورسلف" رو ترجمه می‌کرد! :)))


یکی از دوست‌هاش خیلی رابربند دوست داره و یه خروار رابربند داره و همه‌اش در حال درست کردنشون ئه. اون شبی تو خونه‌شون یکی از بچه‌ها با لحن سارکستیک به پسرک می‌گه: فک می‌کنی آناهیتا هیچ وقت از رابربند خسته می‌شه؟ پسرک خیلی جدی می‌گه: نه. هیچ وقت. رابربند برای آناهیتا مثل لگو برای من می‌مونه. هیچ‌کدوممون هیچ‏‎وقت از هیچ‌کدومشون خسته نمی‌شیم. / =))‏


پسرک امشب قبل از خواب می‌گه: من به چیزی آلرژی دارم؟ می‌گم: نه به چیزی که بدونیم و خورده باشی تا حالا. می‌گه: آخه آلرژی خیلی خطرناک ئه. ممکن ئه یه چیزی بخورم و یه باره بمیرم... بعد از منبر من در این باب می‌گه: کاش من به کله‌پاچه آلرژی داشتم، اکچولی کاش به هر چیزی که دوست نداشتم آلرژی داشتم!‏


می‌گه: یادت ئه من تصمیم گرفته بودم لویر شم؟ آیم ریتینکینگ دت. می‌گم: چطور؟ می‌گه: آخه اگه خیلی لویر خوبی شم بعد آدم بدها می‌خوان بیان سراغم و ازم دزدی کنن و حتی بکشندم! می‌گم: خب این طوری که توی هیچی نباید خوب و خیلی موفق بشی، چون اگر بشی احتمالا پول‌دار هم خواهی شد و بعد احتمالا دزدها به فکر دزدی ازت هم خواهند افتاد. راهش این ئه که آدم به فکر راه‌های معقول برای محافظت از خودش و چیزهاش باشه، نه که از اول قید موفق و کار درست شدن رو بزنه... یه کم فکر کرده می‌گه: هان. خب!‏


هفته‌ی پیش برای اولین بار در طول این شش سال مدرسه رفتنش از پیش دبستانی برای اولین بار به پسرک اجازه دادم که چون صبح خیلی خوابش میومد مدرسه نره! ‏ها کول آو عه مادر ام آی؟!!


پسرک توی ماشین: دیشب یه خواب وحشتناکی دیدم ها. خواب دیدم یه سری بچه‌نَپِر اومده‌اند و می‌خوان یه سری از ماها رو بدزدند، بعد من می‌خوام تو رو کمک کنم و نجات بدم، بابا یه پلنی داره... / صد البته که من توی همون بچه‌نپر پشت رل از خنده پکیدم :))‏ اگر واضح نیست داشت کیدنپر رو به فارسی ترجمه می‌کرد! :))


پسرک یه مدتی بود که هی تا فرصت پیدا می‌کرد می‌رفت می‌چپید زیر لحاف من که از این لحاف سبک‌ها بود و می‌گفت من خیلی پتوی تو رو دوست دارم، نمی‌شه پتوت رو با من عوض کنی؟ پتوی خودش از این پتوهای ایرانی سنگین بود و دیگه براش کوتاه هم شده بود و عملا به خاطر سنگینی‌اش نمی‌نداخت‌اش اصلاً. آون روزی یه ست کامفورتر و یه ست ملافه‌ی تامی که جمعش می‌شد 220 دلار رو تو حراج براش 40 دلار خریده‌ام و قسمت "معاشر با اصوانی جماعت" وجودم خیلی راضی ئه.‏ :دی خودش هم که خوشششحااال. چنان با ذوق‌مرگی شب تو جاش می‌لولید که فشار لازم شد حسابی.‏





Saturday, March 22, 2014

عافیت باشه!


پسرک بعد از دیدن همه خونه‌ی مامان اینا: من دلم می‌خواد برم ایرااان.. صفور: من هم دلم می‌خواد بیام امریکااا... پسرک: ولی خاله اگر من بیام ایران، تو بیای امریکا که باز هم رو نمی‌بینیم / =))‏

پسرک بعد از دیدن دایی هادی که فقط دور سرش مو داره تو تانگو: دایی هادی هنوز مو در نیاورده؟ ... ماها قهقهه. دایی هادی: نه علیرضا. یه کمی از اون موهات رو بده به من خب. پسرک: چطوری؟ پست کنم؟ زهرا: آره علیرضا. بذار تو پاکت پست کن... پسرک در میانه‌ی مکالمه موبایل رو ول کرده و قیچی به دست جلوی آینه می‌ره / اســـکل من :))‏
حالا در حالت عادی نمی‌ذاره دست به موهاش بزنیم و اپسیلونی کوتاهش کنیم عا.

دیشب توی مراسم عید که جمع بزرگی بود نمی‌دونم ماجرا از کجا به کجا رسیده بود که یکی از دست‌اندرکاران برنامه به پسرک گفته بود که ویولن می‌زنی؟. اومد ازم پرسید که بزنم؟ گفتم آره اگر دوس داری. گفت آره می‌خوام (اعتماد به نفسش تو حلقم) بعد یکی از بچه‌ها هم بهش گفته بوده که اگر بزنی برات جایزه یه لگو می‌گیرم... برنامه پیش رفت و بهش گفتن ببخشید وقت نداریم دیگه... هیچی نگفت و خوب بود و اینا. شب وقت خواب،  پتوش رو کشیده بود رو کله‌اش که یه باره دیدم داره گریه می‌کنه! می‌گم چی شده مادر؟  اولش که هیچی نمی‌گفت و ساکت بود و بعد گفت من دوس داشتم بزنم و لگو رو بگیرم... شما هم که گفته اید تا سه سال برام لگو نمی‌خرین! / نیگا با آدم چی کار می‌کنن آخه...‏

بعد از دومین عطسه و دماغ بالا کشیدن کماکان داره با زیرپوش و شلوارک تو خونه می‌چرخه که بهش می‌گم: مادر، برو یه چیزی بپوش داری سرما می‌خوری عا انگار... می‌گه: نه نه. مریض نشدم. عافیَم شده! / =)) مستحضر اید دیگه؟ عافیت؟ عافیم؟ فکر کرده ت عافیت ضمیر ئه :)) منظورش این بوده که عطسه کژوال کرده! از اینا که بعدش بهش می‌گیم عافیت باشه! :))‏

پسرک و مریم داشتن دیروز بازی می‌کردن و کار به قلقلک و این‌ها کشیده. مریم بهش می‌گه: اذیت که نمی‌شی؟ می‌گه: نه من یوزد ام... مامانم همیشه قلقلکم می‌ده / منظورش این بوده که عادت داره. He's used to it :))

مریم و پسرک یه مرحله از کندی‌کراش رو تموم کرده‌اند. پسرک به مریم می‌گه: برای این‌ها جون بفرست. مریم: نه نمی‌خواد. پسرک: بفرست خب. چرا؟ ... مریم: نه حالا الان نمی‌خواد. پسرک با یه لحن خدا که انگار به طور جدی این سوال رو داره و مریم این رو به عنوان آپشن موجود انتخاب کرده، برگشته بهش می‌گه: می‌خوای مین باشی؟ / =))‏


MIT Museum - Boston - Dec 2013 

Wednesday, March 12, 2014

شاه‌نشین چشم من تکیه‌گه خیال توست...


پسرک داره کتاب فارسی می‌خونه، از کتاب‌هایی که صفور فرستاده براش از ایران. می‌رسه به کلمه‌ی گروگان. من: می‌دونی گروگان یعنی چی؟ پسرک: اوهوم، یعنی یکی رو گره می‌زنن و با گان تهدیدش می‌کنن!‏

داره قرآن می‌خونه و حمید وسط خوندنش هر از گاهی یه کلمه رو براش معنی می‌کنه. می‌رسه به: "و اصنع الفلک باعیننا" حمید می‌گه: خب فلک معنی‌اش چی ئه؟ یادت ئه؟ می‌گه: اوهوم. مردم. ما این‌طوری ایم که: وااات؟ می‌گه: فلک دیگه. فلک. آدم‌ها. مردم… / بعله! عربی بخوانیم، انگلیسی بشنویم.

باید یه شعر می‌نوشت درباره یه پرنده. خانم‌شون گفته بود نباید حتما رایم! کنه (به قول خودش) ولی اگر تونستید یه چیزی بنویسید که رایم کنه خب خیلی خوب ئه. اولش مونده بود که چی بنویسه. بهش گفتم خب می‌تونی اول انتخاب کنی که درباره چه پرنده‌ای می‌خوای بنویسی و بعد شروع کنی ظاهری و حسی توصیفش کنی خودش و کارهاش رو… پرنده‌اش رو انتخاب کرد و یه خرده تو ویکی ازش خوندیم و عکس دیدیم ولی باز نمی‌دونست چه طوری شروع کنه. بهش گفتم مثلا می‌تونی این طوری شروع کنی که:

Its body is black, its head is white, its beak is yellow

یه کمی فکر کرد و گفت نه نه فهمیدم فهمیدم. بعد شروع کرد و در مقابل چشمان ناباور و دهان باز من این رو نوشت:

Black and white with yellow beak
Looking to find something weak  
Moving in the sky with it's wide open feathers
That look like a piece of flying leather
No matter how stormy is the weather
Look out there
Here comes the predator
After flying with its big bright eyes
It goes back to its nest
To get some rest
You can call it the king of the sky
You can't catch it but you can try!

مادر به قربون دست و پای بلوریش، لیترالی!



پسرک در حال ذوق‌مرگی از هدیه‌ای که خاله مریم مهربون براش آورده



Thursday, March 06, 2014

آی به قربون خم زلف سیاهت... زلف سیاهت


دیشب می‌گه: می‌دونم که باید کسی رو که مین ئه و اذیت می‌کنه ایگنور کنم لایک هی دازنت اگزیست این د ورلد ولی این روی ایکس کار نمی‌کنه. اون روزی توی جیم توپ تنیس من رو هر بار که می‌افتاد جلوی پاش شوت می‌کرد و یه بار که توپش افتاد جلوی پای من، من هم شوتش کردم و گفت: وای دید یو دو دت؟ (پررو رو نیگا تو رو خدا) و من بهش گفتم:
Payback time man!
و بعد اومد بهم محکم این‌جوری زد (ادای تنه با شونه رو در آورد در اینجا) و من هم زدم و بعد محکم‌تر زد و من هم محکم‌تر زدم و دیگه وی گات اینتو عه فایت و بردن‌مون دفتر پرینسپل ولی پرینسیپل می‌دونه که من بچه‌ی مینی نیستم و من رو می‌شناسه برای همین بهم گفت که: Don't get involved with these guys too much.
چون اون‌ها هی دعوا می‌کنن با همه.. ولی خب همه‌شون توی بسکتبال تیم هستن و من باهاشون اینوالود هستم و ایکس هی من رو سر چیزهای مختلف مسخره می‌کنه و من نمی‌دونم باید چی کار کنم دیگه.

هر چیزی که پیش میاد ایکس به من می‌گه یور استوپید یا به مدل مسخره به بقیه می‌گه: هی ایز استوپید. بهش گفتم اگر بهش تذکر داده‌ای، می‌تونی این دفعه که گفت بهش بگی: یور استوپید فور تینکینگ آیم استوپید / و اینجا یاد فیلم استپ مام افتادم. اونجا که نامادریه به دختره حرف بد یاد می‌ده برای اینکه روی اون پسره که اذیتش می‌کرده رو کم کنه.

یه سری دیگه از آزارهای ایکس تعریف کرده و می‌گه من نمی‌فهمم، ایکس که خودش توی فب (فرندشیپ اسوسیشن بریجز) ئه و توی فب به ما یاد می‌دن چطور باید برخورد کنیم با بولی و برخوردهای بد، بعد خودش این طوری می‌کنه؟ بعد تازه من اصن باهاش کاری ندارم که. من خیلی نایس ام. بهش می‌گم که آخه مساله اینجا است که گاهی این آدم‌هایی که آزار دارن، اینکه تو نایس باشی کافی نیست که دست از سرت بردارن. با اون‌ها گاهی نباید نایس بود ولی تشخیص‌اش و اینکه کی چی کار کنی مهم ئه. می‌گه: ولی چرااا؟ دت دازنت میک انی سنس!‏ چرا آدم‌ها باید کسی رو که نایس ئه و کاری به کارشون نداره اذیت کنند؟ / بچه‌ی ساده‌ی پاک من

خلاصه بعد از اینکه یک ساعت و نیم از در و دیوار و خوشحالی و ناراحتی و رو اعصابی‌ها و همه چیش گفت، آخر سر گفت: "یه چیزی می‌خوام بگم بهت و می‌خوام بدونی که حتی یه ذره‌اش دروغ نیست. دروغ که نه، یعنی آی ریلی بیلیو ایت. تو مهربون‌ترین و فان‌ترین و اسمارت‌ترین مادری هستی که من به عمرم دیده‌ام"‏ آخرش هم گفت: اگه مامان ایکس بود مطمئن ام که سریع تلفن رو بر می‌داشت و زنگ می‌زد به مامان طرف. مرسی که تو به جای این کار به خودم یاد می‌دی که باید چه جوری دیل کنم با چیزها. / جالب و لذت‌بخش بود برام که می‌فهمه این رو...

عصرش داره جمله‌سازی می‌کنه. جمله‌هاش رو قبل نوشتن برای من می‌خونه. می‌گه:
I act foolishly when I’m nervous around people
با خنده می‌گم: دو یو؟ می‌خنده و می‌گه:
Nooo :)) But it doesn’t have to be true.
می‌گم: آره خب ولی یه تکنیکی هست که مثلا به جای اینکه هی بذاری "آی" توی همه‌ی جمله‌هات، "هی" و "شی" بذاری. با یه خنده‌ی خبیثانه گفت: هان هان فهمیدم :))
X acts foolishly when he is around people.



پسرک یه مدتی هر چی می‌شد می‌گفت: "دارن" هر چی تذکر می‌دادم افاقه نمی‌کرد. طبق سیستم همیشگی شمارنده و تنبیه گفتم که هر 7 باری که به کار ببری‌اش یه دور از کارتون محروم می‌شی. سریع گفت: هر چند روز یه بار کانتر ریست می‌شه؟ گفتم: برای شروع هر سه روز. شب پنجم داشت جشن و پایکوبی می‌کرد که امشب ریست می‌شه و فعلا روی 5 ئه!‏ نکته‌ی جالب اینکه یه هفته نشده از سرش افتاد و بعد از اون در طول یک ماه و اندی گذشته فقط یک بار به کارش برده!


اومده که: دمبل به انگلیسی چی می‌شه؟ six pack maker thingies؟ / :)))


من رو با لباس نپوشیدن دق داده. در حالی که من با بلوز و ژاکت و شلوار تو خونه سردم ئه، با زیرپوش و شلوارک می‌چرخه و شب‌ها هم ولش کنی لخت می‌خوابه! به زور زیرپوش تنش نگه می‌داره حتی. از استخر میاد بیرون تو زمستون اینجا با موهای خیس و یه لا قبا. اون روزی  از مدرسه برگشته. کاپشن به دست و یه بلوز به تن. می‌گم: مادر بلوز کلفت که نپوشیدی، چرا کاپشن تنت نکردی پس؟ می‌گه: نه بابا... هوا خیلی خوب و گرم بود، لازم نبود. شک کردم به خودم. اومدم دما رو چک کردم -8 فیلز لایک -14 :|‏


این عینک سه بعدی رو گذاشت رو چشمش و برگشت گفت: I'm a genius
بعد یه دفعه گفت: Oh no, wait a minute   
برداشت عینک رو چپه گذاشت رو چشمش و با خنده‌ی مرض‌دار خوبی گفت: Now I'm a genius




تره به تخمش می‌ره پسرک متاسفانه در این مورد به مادرش و نه به باباش. باز من مامانم می‌دونست تکلیف دارم و باز می‌ذاشتم برای روز سیزده‌به‌در. ایشون به روی مبارک هم نیاورده بودن. روز آخر تعطیلات کریسمس از صبح دیدم رفته تو اتاقش و گه‌گاه میاد می‌پرسه ریزاین یعنی چی؟ اینوستمنت تو فولان جمله درست ئه؟ فکر کردم داره کتاب می‌خونه!... بالاخره نقر اومده که یه اساینتمنتی برای هالیدیز داشتیم.. بعله!‏

دیشب حمید بهش می‌گه: می‌خوای فردا با خودم ببرم‌ات دانشگاه؟ اول با ذوق گفت آره؛ بعد یه دفعه یاد مهمونی امروز افتاد و گفت: اوه نه، فردا می‌خوام بمونم به مامان کمک کنم مهمون داره... یعنی به معنای واقعی کلمه یه پسر دارم شاه نداره!

موهاش بلند شده و نمی‌ذاره بزنیم موهاش رو. از علاقه به کچلی رسیده به علاقه به مو بلند کردن. امروز موهای روی شقیقه‌هاش رو دادم پشت گوشش ازش عکس گرفتم برای مسخره بازی :))‏ می‌گه یعنی می‌خوای بگی شبیه دخترا شدم؟ :))‏

 اینجا است که شاعر می‌گه: آی به قربون خم زلف سیاهت، زلف سیاهت


Wednesday, February 26, 2014

فوریه 2014

پسرك در كله‌ى سحر قبل از مدرسه در حال صبحانه خوردن: چه كارى از همه بيشتر پول در مياره؟... ما يه سرى كار رديف كرديم و رسيديم به جراح و دندون‌پزشك كه سريع -يحتمل به صورت ژنتيكى- گفت كه از اين كارها خوشش نمياد و پرسيد كه: لوير خوب پول در مياره پس؟ من مى‌خوام لوير شم. / با ارجاع به خاطره زیر می‌شه این رو اولین تغییر شغلش از" نقاشی" که از سه سال پیش اختیارش کرده بود به حساب آورد:
22 دسامبر 2011
دیشب ازش می‌پرسن که: خب، حالا می خوای دکتر بشی یا مهندس؟...می‌گه: هیش کدوم، می خوام نقاش بشم... میگن: ئه، خب چی می خوای بکشی؟ .. میگه: هممه چی، هممممممه چی می خوام بتونم بکشم... / فکر کنم این طولانی ترین مدتیه که شغل عوض نکرده.

پسرک اخیرا یه مقداری از کارهای روتین و تکراری غر می‌زنه. امروز این رو براش گذاشتم گوش دادهhttp://umanoapp.com/c/oAjRe بعد می‌گه:
How can somebody ever fall in love with boredom?

پسرک: من می‌خوام بزرگ که شدم زنم یه دوقلو به دنیا بیاره اسم یکی‌شون رو بذارم علی، یکی‌شون رو علی جونیور. بعد از توضیح اینکه جونیور رو روی اسم داداش طرف نمی‌ذارن می‌گم: ضمنا دست تو نیست زنت دو قلو به دنیا بیاره یا نه. خیلی تند و یه دفعه‌ای می‌گه: معلوم ئه خب! می‌دونم! فقط امیدوار ام و دعا می‌کنم / =))‏


پسرک داره یه چیزهایی به انگلیسی بلغور می‌کنه. بهش می‌گم: باورت می‌شه که یک سال و نیم پیش تو هیچی بلد نبودی انگلیسی حرف بزنی؟ می‌گه: وَو. حتی بلد نبودم های بگم. الان می‌تونم با های شعر بسازم. بعد یه لحظه فکر کرده و می‌گه: مثلا:
Hi, I Like pie, But you lie. Oh my! Why?!

دیروز شروع کرده بود آهنگ جدیدی رو که تو کلاس ویولن گرفته تمرین کردن. تقریبا 20-30 بار زد آهنگه رو و لیترالی هرررر بار که تموم کرد با خودش گفت: او مای گاد، آی لاو دیس سانگ/ او مای گودنس، دیس ایز مای فیورت سانگ اور/ گااعععد دیس سانگ ایز سووو بیوتیفول / بعد یه باره دیدم با خودش داره می‌گه:
It's like when I play it, it brings out so many good memories in me.

پسرک اومده که: تو می‌دونی که گاهی روی من از ریورس سایکالاجی استفاده می‌کنی؟ سریع هم مثال ها رو ردیف کرد.  مثلا شاکی می‌شی می‌گی هر چقدر می‌خوای چیپس بخور، بعد من دیگه چیپس نمی‌خورم. بهم می‌گی اصن بشین همه‌اش پای تلویزیون، بعد من پا می‌شم سریع / ‏=))) کارم در اومد دیگه. کلا رابطه وارد فاز جدیدی شد :))‏ بماند که اوایل این طوری بود که یه باره می‌دیدم بسته چیپس تموم شد! می‌گفتم این رو تو تموم کردی؟ می‌گفت: آره تو گفتی هر چقدر می‌خوای بخور... ولی کم کم یاد گرفت سارکزم! رو تو لحن تشخیص بده، هر چند پنهان!

پسرک بعد از رنده کردن سیب‌زمینی و تخم‌مرغ‌های الویه: من با اینا تموم ام... باز جای شکرش باقی ئه "دان" رو "کرده" ترجمه نمی‌کنه!‏

امشب در حال معاشرت مادر پسری بهش می‌گم که اگر بخوای بگی که از الان زندگیت بین صفر تا ده چقدر راضی و خوشحال هستی چی می‌گی؟ اول گفت: دتس عه وری دیفیکالت کوئزشن. گفتم: حالا تلاش کن... یه کمی فکر کرد و گفت: 6. اینکه دیگه معلوم نیست کی مامانی و ددی و خاله صفور و دایی سجاد رو ببینم تو ماچ آو عه بد پوینت ئه برای همین دو نمره کم می‌کنه. هوا اینجا خوب ئه و دودی! نیست. مدرسه‌هاش خیـــلی بهتر ئه. بچه‌هاش خیلی بهتر اند و با اینکه یه سری مین هم توشون پیدا می‌شه اقلا مثل ایران نیست که یه سری همین‌طوری بزنن یه سری دیگه رو! اینکه بست فرند ندارم و یوجین که بست فرندم بود از اینجا رفته خیلی بد ئه. دلم می‌خواد من هم بست فرند داشته باشم.... دوست داشتم ما هم مثل بقیه بچه‌ها ویکیشن که می‌شه می‌رفتیم پیش مامانی اینا. اگر می‌شد بریم یه وقتی مسافرت پیششون من خیلی خوشحال‌تر بودم. فکر اینکه معلوم نیست کی بشه ببینم‌شون - در اینجا احتمالا فکر کرد الان من می‌گم خب اینجا هم می‌تونی از وبکم ببینی‌شون و اصلاح کرد:- منظورم این ئه که دستم بتونه به تنشون بخوره! خیلی ناراحتم می‌کنه... / بعد دیگه من شروع کردم داستان اینکه من هم به دلیل ماموریت‌های بابا تا 13 سالگ دوست نزدیک نداشتم رو براش گفتن و در اومد که: تو اقلا دایی سجاد رو داشتی. حتی اگر نمی‌تونستی باهاش بازی کنی، می‌تونستی بشینی نگاهش کنی و این خودش فان بود!‏

1 فوریه 2014
پسرك امروز ركورد زد و يك روزه يه كتاب ٢١٧ صفحه‌اى رو تموم كرد و خيلى هم خوشحال بود.‏ اسم کتاب: Because of Winne-Dixie

بعدش هم دیگه روی دور افتاده و کتاب‌های 200-300 صفحه‌ای می‌خونه تند تند و دیگه من نمی‌فهمم و بلد نیستم خیلی از کلماتش و اینا رو نداریم. البته قبلش هم مشکلش این‌ها نبود، بلکه همانا فراخی بود. یعنی اصلا راضی به خوندن کتاب کلفت نمی‌شد. هی می‌گفت این‌ها سخـــت ئه برای من. نمی‌فهمم کلی کلمه‌هاش رو! آخرش با شارلوتز وب شروع کردم و بهش گفتم بیاد برای من شروع کنه بخونه. شروع که کرد، دیگه هی خوند تا تموم شه. مدرسه هم می‌برد و می‌خوند! راضی ام ولی که زود راه افتاد.


دو ماهی بود که مسابقه بسکتبال دبستان‌های ایتاکا بود. قصه اين بود كه هفته‌ى پيش من بازى تیم بى‌جى‌ام رو ديده بودم و گفته بودم كه اين‌ها خيلى خوب ئه بازيشون ها... و پسرك در اومد كه نه ما بهتر ايم و پارسال هم اشتباهى! باختيم بهشون (حالا اصن پارسال نبوده خودش تو تيم عا) و بعد خلاصه دست به جيب و ابرو بالا اومد كه: حالا ببين كى بى‌جى‌ام رو برده : http://www.youtube.com/watch?v=BROEUel4_QU / :))

دارم حافظ می‌خونم، پسرک می‌گه: چی می‌خونی؟ می‌گم: شعر. می‌گه: من هیچی از این چیزا نمی‌فهمم. می‌گم: نخونده‌ای خب. ولی کلاس اول که بودی با هم مشاعره می‌کردیم و این شعر "معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا" رو حفظ بودی. می‌گه: چی ئه؟ بخون‌اش. براش چند بیت خونده‌ام. می‌گه: سیریسلی من این رو می‌خوندم؟ I was once a weird kid


پسرک امشب در حالی که می‌خواست بخوابه و مکس داشت توی چرخ و فلکش تمرین ماراتن می‌کرد، به مکس می‌گه: مکس! می‌شه یه کم پایین نگهش داری؟ / ترجمه‌ی دقیق لغت به لغت ام ازش



 شماره 7، عزیز دل مادر

Saturday, January 11, 2014

مسابقه بسکتبال


امروز، صبح شنبه، پسرک رو بردم مسابقه بسکتبال. تیم‌شون در اولین مسابقه باخت (ظاهرا پارسال هم به همینا باخته بودن) و پسرک قشنگ بغض داشت و خیلی اصن مردونگی کرد که گریه نکرد... بغلش کردم و حرف زدیم درباره تلاش و برد و باخت و امید و اینها و بهش گفتم می‌دونی اینا چی می‌گن؟ گفت: یور عه وینر ایف یو هو فان؟ گفتم هوم. گاهی اون هم هست ولی من منظورم این بود که: ایتس لایف، یو وین سام، یو لوز سام.... سر تکون داد و آروم تو بغلم موند و من پرت شدم به یکی از نوشته‌هایی که یه سال تولدش براش نوشته بودم. الان نگاه کردم دیدم تولد دو سالگی بوده :) چه رویاهایی که اون روزها چقده دور بودن: (منظور بخش دوم نوشته است)‏


***********************************************

چشمانم را می بندم. بیمارستان شوو. مامای هندی. درد. اتاق زایمان. اپیدورال و تولد... نه... باز می کنم... عقب تر... مطب دکتر معینی، متخصص زنان و زایمان، سونوگرافی،" مبارک باشه، الان دو سانتی متره"... ولی نه... باز هم عقب تر... بلوار کشاورز، بیمارستان پارس. خانوم آزمایشگاهی، نگاهی به برگه آزمایشم می اندازد و سوزن را فرو می کند و سوال می کند که چند روزه؟ جواب می دهم که آنقدری هست که آزمایش خون معلوم کند ... فردایش جواب آزمایش را می گیرم... می دانم که سر کلاس است ولی زنگ می زنم... مبارک باشه آقای پدر... نفر بعدی مامان است... دیروز صبحش معتقد بود که حال بدم به علت خوب صبحانه نخوردن و تغذیه نامناسب است... در دل یه کوچولو می خندم. بر عکس خیلی از اطرافیانی که می شناسم و خبر نی نی داشتنشان را، نمی دانم به چه دلیلی ، تا می توانند مخفی می کنند، خودم به دلیل خوشحالی مفرط ، در عرض یک ساعت همه عالم را خبر می کنم، به تنهایی... به همه هم متذکر می شوم که به کسی نگویند چون خودم می خواهم حال خبر دادنش را ببرم.


چشمانم را می بندم، پسرکی ده ساله را می بینم که با وجود اینکه تمام تلاشش را کرده است، بازنده از زمین مسابقه بیرون می آید. از میان تماشاگران،حلقه اشک را در چشمانش می بینم. به سراغش نمی روم تا خودش بیاید. دستانم را لای موهای پرپشت زیبایش می کنم ، سرش را کوتاه لحظه ای که باعث شرمزدگی اش نشود می بوسم. دستم را زیر چانه اش می گذارم ، لحظه ای به چشمان دلربایش خیره می شوم و زبان باز می کنم که : " نمی گم اگه می بردی الان خوشحال تر نبودم. ولی الان ناراحت نیستم. چیزی که باید بدونی اینه که پیش خدا، پیش من، پیش بابا و پیش همه آدمهای عاقل دنیا، چیزی که مهمه اینه که تو در حدی که این مسابقه ارزش داشت، براش وقت گذاشته بودی و تلاشت رو کرده بودی. من به هیچ وجه برد تو رو به قیمت اینکه همه زندگیت رو صرف این ورزش کنی، ترجیح نمیدم پسر مامان" اینها همه رویاهای من است و من در رویایم جواب حرفهایم را با یکی از زیبا ترین لبخند های دنیا می گیرم.

چشمانم را می بندم. زنی 50 ساله را می بینم که با عینکی بر چشم ، پشت میز نشسته است و با سرعتی، نه به خوبی جوانی هایش، تایپ می کند : " علیرضای مامان، سلام. خوبی پسرم؟ امیدوارم که این امتحان ضایع آخر رو خوب داده باشی . ما خوبیم. فقط دلمون برات خیلی تنگ شده. حالا که امتحانا تموم شده چند تا از عکسات رو بفرست که دلم خیلی برای چشمای قشنگت تنگ شده" ... چشمانم را باز می کنم ... آیا من خواهم توانست در 24 سالگیش اینگونه عاشقانه با او سخن بگویم؟


چشمانم را می بندم. جوانی را روبرویم ایستاده می بینم که پس از مدتها دوری می توانم در آغوشش بکشم. دستانم را دور صورتش می گیرم. چشمهایش برقی دارد که زبان را به حمد خالقش می گشاید. سرش را به سینه ام می چسبانم. موهایش را می بوسم. سرم را روی موهایش می گذارم... آه که اگر بدانی دوست دارم پشت سرش چه ببینم... یک نگاه مهربان، که با تحسین مرا بنگرد و پس از آنکه او رفت تا لباسهاش را عوض کند، در آغوشم بکشد و در گوشم نجوا کند: "تو دوست داشتنی ترین مادر دنیایی"


و شاید همه اینها فقط رویا باشد. شاید بزرگ شوی و هیچگاه من نتوانم حتی آنگونه که می خواهم ببوسمت. شاید آرزوی دستان مردانه ای که دستان چروکیده ام را در دست بگیرند و شاید بوسه ای بر آن بزنند، برای همیشه در دلم بماند. شاید تو بزرگ شوی و هیچگاه مرا آنگونه که روحم شاد شود، دوست نداشته باشی، شاید از آن دسته فرزندانی شوی که همواره بار سنگین توقعشان، دل دلداده پدر و مادرشان را له می کند. شاید تو بزرگ شوی و من با چشمان گریان خود ببینم که در آن راهی که خدا راضی است و انسانیت حکم می کند، گام بر نمی داری... و من چه خواهم کرد... همچنان عاشقانه دوستت خواهم داشت... و تا آخرین لحظه زندگیم از خدای خوبم خواهم خواست که تو را در گروه دوست دارانش قرار دهد... نه تنها چون پسر منی... چون تو علیرضای منی


تولدت به برکت و شادمانی و میمنت، پسرک دوساله من


*********************************************


حالا الان دچار غلیان مادرانه‌ی ناجوری شده‌ام. سه وجب بود وقتی داشتم این‌ها رو می‌نوشتم... یادم ئه... فقط خیال بود... حرف نمی‌زد درست حتی. آدم به معنای اینکه آدم باشه نبود هنوز... پووووف... چطور گذشت و این قدری شد نمی‌دونم...