از یک ماه پیش، یه کلمه ای افتاده بود تو دهن علیرضا و روزی سی چهل بار می گفت : آنگا یا آنگُ اخرشو بین آ و ُ میگفت. اولش فکر کردم که آقا میخواد بگه ( شک قاقا وجود نداشت چون قاقا رو قشنگ میگه) ولی بعد فکر کردم که ما به همه آقا ها میگیم عمو !! یعنی دوست های حمید و این از کجا هی میگه آقا... نکته اش در اینجا بود که خیلی زیاد به کار میبردش و هیچ کدومش هم واقعاً ربطی به آقا !!! نداشت. خلاصه که دو هفته پیش معما حل شد. یه مهمون داشتیم که بچه شون فرانسوی زبان بود و خودشون هم خوب فرانسه بلد بودن . من به علیرضا سیب داده بودم و خورد و گفت آنگُ و مهمونمون گقت که مامانش! این آنکُغ سیب میخواد و ما رو میگی آآآآ !!!


دیروز صبح داشت یه نوعی شیرینی خشک خیلی نازک و سبک می خورد که موقع خوردن یه تیکه از دستش افتاد و گیر کرد به جورابش. هی گشت دنبالش و بالاخره دید که چسبیده به جورابش.اونقدر این پدیده براش جالب و هیجان انگیز بود که نه تنها اون موقع همه بقیه شیرینی هاش رو اول چسبوند به جورابش و حسابی خندید و بعد خورد، بلکه امروز صبح هم که بهش بیسکوییت دادم، اول برداشت چسبوند به جورابش


یه کتاب داره که درباره وسایل نقلیه است. وسایل نقلیه این کتاب یه دسته دارن و از جاشون در میان و میتونن تو صفحه های مختلف، جاهای مختلف گذاشته شن. عاشق این کتابه. الان مدتیه که یاد گرفته که همه رو درست بذاره سر جاشون و صد البته که هنوزم هر بار که هر کدومشون رو درست میذاره، زودی برای خودش دست میزنه. عاشق این کارشم که تا یه کار خوب و درستی می کنه، برای خودش دست میزنه
هر چیز کثیفی رو میگه گیخ. از پمپرزش گرفته تا یه دونه برنجی که رو زمین افتاده و یاد گرفته که هر چیز گیخ ای رو باید انداخت توی سطل آشغال.

آخ که چه لذتی داره یه پسر کوچولوی 1 سال و نیمه داشتن