گل پسر قند عسل
باز اونقدر ننوشتم که شمردن کارهایی که یاد گرفتی و نازهایی که می کنی توی یه پست یقیناً نمی گنجه. اگه بخوام از مهمتریناش شروع کنم، باید بگم که راه میری، مامان و بابا و دَدَر میگی و بای بای می کنی.
کاملاً تشخیص میدی که تیپ شخصی که میخواد به بهونه ددر بردن بغلت کنه به بیرون رفتن میخوره یا نه.


دیگه قشنگ راه میری مامانی. از خیلی وقت پیش 2-3 قدم بر میداشتی ولی عصر 8 ژوئیه برای اولین بار 12 قدم راه رفتی و شب 20 ژوئیه، خودت از تخت مامان و بابا پایین اومدی.




پسرک کوچولوی ناز من، نمی دونم چه جوری همه ی تو رو دوست داشتنم رو فریاد بزنم
---------------------------------------------------------------------------------
همه دوستای عزیزی که این مدته به یادمون بودید، من و پسرک جمعه اومدیم ایران و تا 6 هفته اینجاییم. خیلی دلم میخواد ببینمتون. چه اونایی که اول دوستم بودن و بعد اینجا رو خوندن و چه اونایی رو که اول وبلاگشون رو خوندم و بعد با هم دوست شدیم. بابایی ! پسر کوچولوت بغل مهربونت رو میخواد... به امید دیدار همه مهربونا