پسرک ناز خوشگل من
الان 4-5 روزه که یه پیشرفت فاحش در روند جابجایی هات حاصل شده. دیگه کاملاً از سر و کولمون بالا میری. یعنی اگه نشسته باشی و من یا بابایی کنارت مثلاً دراز کشیده باشیم، دستتو میگیری بهمون و خودتو میکشی بالا و وایمیستی.
اگه کسی کنارت نباشه بسته به اینکه در اطرافت چی باشه و توجهت به چی جلب شه یکی از کارای زیر رو ممکنه انجام بدی
- اگه جلوت چیز جالبی باشه، یه دستتو تکیه گاه می کنی و همینطور که اون یکی دستت رو به طرف اون چیز جالب دراز می کنی، خودتو میدی به طرف جلو و سعی می کنی که روی زانوهات ، چهار دست و پا شی، یعنی در حقیقت سه دست و پا، چون یکی از دستات مشغول به دست آوردن اون چیز جالبه که البته ممکنه یه آشغال شکلات باشه !!!
الآنه ها دیگه بیشتر وقتا میتونی درست این کارو بکنی ولی هنوزم گاهی وقتی رو زانوهات تکیه کردی یه دفعه ولو میشی و سینه خیز میشی
و گاهی هم همون اول زیادی خودتو پرت می کنی سمت جلو که یه دفعه با صورت میری تو زمین و یکی دو دفعه تا حالا فکر می کنم تو این اتفاق، اون دو تا دندون موش موشیت به لب یا زبونت خورده که جیغت رفته هوا
و خلاصه از اون نفس کشیدن های ناجور و دل و روده من رو تو دهنم آوردن
- اگه این چیز جالب در دو طرفت باشه ( مثلاً سمت راست )، سیستم اینجوریه که دست راستت رو کنار پهلوی راستت با یه فاصله ای میذاری زمین، دست چپت رو دراز می کنی طرف اون چیز جالب، زانوی راستت رو خم میکنی و وزنت رو میندازی رو دست و پای راستت و در همون حال زانوی چپتم خم میکنی و میاری جلو و این مراحل کاملاً به تفکیک انجام میشه و احتمال خطا هم تو این قسمت کاملاً کمه
و معمولاً عملیات با موفقیت انجام میشه
- ولی اگه اون چیز جالب یه قدری پشت سرت باشه، هی نگاش میکنی و دستتو دراز میکنی ، بعد سرتو میچرخونی و از اون وری نگاش می کنی، اگه یه ذره جالب باشه، معمولاً از خیرش میگذری ولی اگه خیلی جالب باشه ( مثل همه چیزایی که نباید بهشون دست بزنی!!!
) در یک حرکت آکروباتیک یه دفعه خودتو پرت می کنی عقب و دمر میفتی
علاقه وحشتناکی به سیم داری. با روروکت میای پشت میز و شروع میکنی سیم ها رو کشیدن و یو اس بی های دوربین و هندی کم و ماوس رو از جاشون در آوردن،
هنوز نوبت به مودم نرسیده و البته همه اینها در ایکی ثانیه اتفاق میفته، چون اگه بیشتر طول بکشه، من جلوت رو میگیرم
خلاصه جوونوری شدی برای خودت و مامان مریمت عشق میکنه باهات
و خدای مهربونش رو شکر می کنه که توی به این نازی و شیطونی رو بهش داده. بی اندازه دوستت دارم و هر روز بیشتر از روز قبل... امیدوارم زندگی بهت سخت نگیره و در سختی و راحتی همیشه با خدا باشی
الان 4-5 روزه که یه پیشرفت فاحش در روند جابجایی هات حاصل شده. دیگه کاملاً از سر و کولمون بالا میری. یعنی اگه نشسته باشی و من یا بابایی کنارت مثلاً دراز کشیده باشیم، دستتو میگیری بهمون و خودتو میکشی بالا و وایمیستی.
- اگه جلوت چیز جالبی باشه، یه دستتو تکیه گاه می کنی و همینطور که اون یکی دستت رو به طرف اون چیز جالب دراز می کنی، خودتو میدی به طرف جلو و سعی می کنی که روی زانوهات ، چهار دست و پا شی، یعنی در حقیقت سه دست و پا، چون یکی از دستات مشغول به دست آوردن اون چیز جالبه که البته ممکنه یه آشغال شکلات باشه !!!
- اگه این چیز جالب در دو طرفت باشه ( مثلاً سمت راست )، سیستم اینجوریه که دست راستت رو کنار پهلوی راستت با یه فاصله ای میذاری زمین، دست چپت رو دراز می کنی طرف اون چیز جالب، زانوی راستت رو خم میکنی و وزنت رو میندازی رو دست و پای راستت و در همون حال زانوی چپتم خم میکنی و میاری جلو و این مراحل کاملاً به تفکیک انجام میشه و احتمال خطا هم تو این قسمت کاملاً کمه
- ولی اگه اون چیز جالب یه قدری پشت سرت باشه، هی نگاش میکنی و دستتو دراز میکنی ، بعد سرتو میچرخونی و از اون وری نگاش می کنی، اگه یه ذره جالب باشه، معمولاً از خیرش میگذری ولی اگه خیلی جالب باشه ( مثل همه چیزایی که نباید بهشون دست بزنی!!!
علاقه وحشتناکی به سیم داری. با روروکت میای پشت میز و شروع میکنی سیم ها رو کشیدن و یو اس بی های دوربین و هندی کم و ماوس رو از جاشون در آوردن،
خلاصه جوونوری شدی برای خودت و مامان مریمت عشق میکنه باهات
بابایی! با دستای مهربونت همیشه منو ببر بالا و به آسمونا نزدیک کن
وقتی جلوت سرمونو تکون میدیم و میگیم سرسری آی سرسری، تو ام شروع می کنی سرتو تکون دادن و من غرق شعف و شادی میشم..
تازه یه چیز دیگه ام یاد گرفتی و اونم اینکه وقتی زیر بغلت رو گرفتیم، تا بابا جهان شروع میکنه به دودوش دوش خوندن، سریعاً فنر میشی ( به پست قبلی رجوع شود !!!)آخ که دلم ضعف میره برات
هر دفعه بعد از تموم شدن مراسم شیر خورون!!، بلندت می کنم و محکم میچسبونمت به خودم و خدای مهربونم رو به خاطر این قشنگترین هدیه اش، شکر می کنم... و در عجب میمونم از مادرایی که به خاطر حفظ تناسب اندام!!! خودشون و بچه شون رو از این بی نظیرترین لحظات زندگی محروم میکنن
دوستت دارم نمیدونم چقدر....
خونشون اولش خيلي گرم بود و تو كه اصلاً به گرما عادت نداري حسابي كلافه شده بودي ولي صابخونه مهربون بخاري رو كم كرد و يه ذره پنجره رو باز كرد و بقيه مهمونا هم ني ني هاشون رو پوشوندن و تو بالاخره خوابيدي.
بعد ديگه كلي فيلم داشتيم سر عكس انداختن ازتون. هروقت ميومديم عكس بندازيم يكيتون خواب بودين و خلاصه همه عكساتون سه نفرين.
براي اينكه تا سر پا نگهت ميداريم و زير بغلت رو ميگيريم؛ شروع ميكني عين فنر بالا پايين پريدن بعد جالب اينه كه اونقدر محكم اين كار رو ميكني كه هر كي تو بغلشي؛ توضيح ميده كه من كاري نميكنم ها!!! خودشه كه ميپره !! انقدر كه بامزه و تند تند ميپري.
؛ هميشه 6 تايي بوديم؛ ايندفعه بايد 7 تايي ميبوديم) نشسته بوديم شام بخوريم؛ همين قصه تكرار شد و با اينكه تو غذاتو(حريره بادوم يا هريره!!! هر چي دارم فكر مي كنم ريشه اش چيه به نتيجه نميرسم) قبل ازما خورده بودي؛ من واقعاً غذا از گلوم پايين نميرفت؛ براي همين يه اپسلون سيب زميني پخته له كردم و گذاشتم توي دهنت كه قصه شروع شد... تا سيب زمينيت رو خوردي و مزش رفت؛ شروع كردي به داد و هوار كردن با صداي بلند؛ يه ذره ديگه له كردم و تا دستمو آوردم جلومثل هاپو پريدي و دستمو گرفتي
خلاصه كه نه يه بار؛ نه دو بار؛ شايد ده بار هي اين كارو تكرار كردي و ما انقدر از اين ادا و اصولت خنديديم كه ...

عشق ايني كه وايسوننت جلوي پشتي و تو هم با دست گومب گومب بكوبي روش. تا چشمت ميفته به پشتي ميخواي خودتو پرت كني طرفش. هي جلوش بالا پايين ميپري و با دستاي كوچولوت ميكوبي روش. گاهي تلويزيون كه روشنه نگاهت به تلويزيونه و همزمان با دستت ميكوبي رو پشتي و اون موقع ست كه مامان دلش ميخواد قورتت بده